|
دکتر هادی خانیکی ما چو نائیم و نوا در ما ز توست صحبت کردن من تنها به سه دلیل موضوعیت دارد. اوّل: قدردانی از دانشجویان عزیزی که عاشقانه در این راه قدم برداشتند و راهی تازه در مسیر فعالیتهای دانشجویی گشودند و لطافت روح و کلام مولانا را به فضای فعالیتهای فرهنگی دانشگاهها تسرّی دادند و به فرهنگ در میانه تلاشهای علمی، اجتماعی، سیاسی و صنفی دانشجویی، موضوعیت ویژهای دادند. من چون از ابتدا در جریان کار دانشجویان عزیزی که بدون کمترین چشمداشتی و با بیشترین انگیزهای که ممکن بود، قدم در این راه برداشتند، همصدا بودم، میتوانم شهادت بدهم که یکی از بزرگترین کارهای ممکن در این مرحله از فعالیتهای دانشجویی و دانشگاهی را این دانشجویان عزیز دانشگاه تهران، سامان دادند که جای تقدیر و تشکر فراوان دارد. دوّم: تشکر و تقدیر از استادان و محققان ارجمندی که بیپیرایه و ساده، دعوت دانشجویان ما را پاسخ دادند و کنگرهای به حق علمی را در اندازه دانشجویی سامان دادند. به عبارت دیگر ارتقاء بخشیدند محتوا و مضمون یک حرکت دانشجویی را و در این راه از هیچ خدمت و همکاری مضایقه نداشتند. سوّم اینکه به عنوان یک مصداق و یک نمونه در جمع عاشقانهای که استادان و دانشجویان عزیز به عنوان طبیبان علتّها جمع شدند گفتم سخن من تازگی ندارد، چون نه مولاناشناس هستم و نه کلامی در این عرصه دارم امّا وقتی که طبیبان گرد هم میآیند در آنجا بیماران میتوانند شرح بیماری خودشان را و آنچه را که موجب درمانهایشان شده بگویند تا گزارش طبیبانه آنها، گزارش کاملتری باشد. اگر آنچه بر نسلهای مختلف دانشجویی ما یا جامعه ما گذشته بتواند در یک فرایند گفتگو منتقل بشود، بسیاری از آن تجربهها پایههای دانش و حکمت جدید میشود از اینرو بهتر دیدم که بگویم خود من هم چه آموزههایی را از مولانا در طول زندگی و فعّالیتهای خودم آموختم. اجازه بدهید، قبل از آن چند نکته را به عنوان برداشت کلّی از مولانا عرض بکنم و بعد بگویم که آن تأثیر یا در حقیقت درمان بر یک بیمار از نسل گذشته چگونه محقّق شده؟ اینکه مولانا کیست؟ و مثنوی چیست؟ را استادان و محققان ارجمند هم به آن پرداختند و هم خواهند پرداخت. شاید همه ما به این تعبیر یا تعریف حضرت مولانا، اعتراف داشته باشیم که اگر چه او درباره دیگران میگوید، خود او را بحری پنهان در نَم و عالمی پنهان بدانیم، امّا آیا این بحر پنهان در نَم را نمیتوان شناخت؟ و آیا او را فقط باید در ابهامها و در سایهها و در کلیات باقی گذاشت؟ یا اینکه میتوان شناخت؟ به نظر من، همانطور که جناب آقای دکتر اعوانی فرمودند هرکسی به قدر کوزه خودش از این بحر برداشته، آنچه که امروز همه ما بر آن وقوف داریم، این است که به تعبیری بزرگترین حماسههای عرفانی بشری، به زبان پارسی سروده شده و این امکان هست که ما فارسی زبانان از این حماسه بزرگ عرفانی بهره بگیریم و از آن معارف والای الهی، امکان این را داشته باشیم که در حدّ برداشتهای ابتدایی خودمان چیزی بفهمیم، مجموعه به هم پیچیده و تو در تو توانسته یک درد اشتیاق را در طول دههها و سدههای مختلف، منتقل بکند، معرّف این دنیای تو در تو و به هم پیچیده را در نشستهایی از این دست میشود باز کرد، میشود گفت که این درد اشتیاق چگونه در جایی، شکل آفتاب به خودش میگیرد و در جایی شکل دریا، همه آن ویژگیهایی که در کلام مولانا هست، گاه در مثنوی به آرامی و گاه در دیوان شمس با جوش و خروش و مسرّت، چیزهایی را منتقل میکند که در دنیای ممکنات، ناممکن به نظر میرسد. با دلی دردمند و با زبانی مسرّتآمیز بیان میکند، من به آن بخشها اشاره نمیکنم، فقط میگویم که این سرّ نی را، جانهای رسته از خود میفهمند و میدانند که میشود خارج از هوا و هوسها، حرفهایی زد که دیوار سالیان و قرون را هم در نوردَد. این نی در حقیقت، خود مولاناست. مولانا را امروز میشود بهتر شناخت. مولانا را هر کس میتواند و حق دارد که از زاویه نگاه خودش به عنوان ادیب، فیلسوف، متکلّم و عارف نگاه کند، گاه او را شاعر عواطف و تخیل بداند و گاه او را مثل عارفان شارح درد اشتیاق و گاه او را فیلسوفی که زمینه بسیاری از ادراکات فلسفی ما را آسان کرده و گاه به عنوان ارتباطگری که توانسته بیشترین و بهترین زمینههای ارتباط را فراهم بکند. به هر صورت آنچه که هست این است که مولوی برای ما یک فرهنگ ساخته و این فرهنگ میراثی است که به ما منتقل شده، میتوانیم خطاب به خود او بگوییم که: ای عشق هزار نام خوش جام حالا به دلیل اینکه در عاشقی او هم، معشوقش خیلی والاست و دارای شرف، میبینیم و میدانیم که مولانا، نه تنها در ذهن ما، بلکه در ذهن دیگران هم، دارای مقام والایی شده. بهتر این است که مقام علمی او و مقام فکری او را وابگذاریم به اصحاب نظر، ولی بگوییم به عنوان تجربه در این زمان ما چه از مولانا دریافتیم؟ من خودم، دانشآموزی بودم، روستایی، روستازده به خاطر دارم پدرم در کنار یک مثنوی خطّی، این رباعی شیخ بهایی را یادداشت کرده بود. و به من از همان ایام، توصیه میکرد که مثنوی را بخوانم: من نمیگویم که آن عالیجناب مثنوی او چو قرآن مُدلّ منظور من از این اشاره این بود که حتّی در روستاهای دور ما هم، مولوی به عنوان یک زمینه، به عنوان یک متن، تأثیر خودش را گذاشته بود، کما اینکه مرحوم بدیعالزمّان فروزانفر هم وقتیکه میخواهد از اوّلین آشناییهایش با مولانا بگوید از تکرار واژه مُلّا در میان فامیل خودش یاد میکند که بعدها فهمید این ملّایی که همه از او یاد میکنند ملاّی روم است یا همان مولانا، این به عنوان یک زمینه احساسی در میان ما ایرانیان میتوانست، زمینهای را، یا متنی را به وجود بیاورد، هر کس از ما در فرود و فرازهای زندگی خودش وارد مراحلی میشود که بعدها بیشتر میبیند که به مولانا، نیازمند است، عرصه سیاست، ورود به حادترین شکل مبارزات سیاسی در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50، مهمترین مُعّرفهای بود که من و امثال من در آن میانه قرار داشتند، در میانهای که همه چیز تعبیر و تفسیر سیاسی و انقلابی و مبارزاتی میشد. در آنجا، کمتر کلامی شنیده میشد که با زبان آتشین و با زبان سربی و با زبان مبارزات حادّ آن زمان نباشد. امّا تجربهای که خود من داشتم این بود که در آن دوران مبارزه، چیزی که به خود من کمک کرد، باز مولانا بود. زمانیکه یک زندانی بودم بعد که از زندان آزاد شدم و بعد باز در پی دستگیریم بودند و مجبور به فرار و زندگی مخفی شده بودم، به خاطر دارم، وقتیکه از ایران، خارج میشدم، تنها یک قرآن کشفالآیات و یک دیوان گزیده غزلیات شمس با انتخاب و تصحیح استاد دکتر شفیعی کدکنی همراهم بود که در جاهای مختلف به من میتوانست کمک بکند، این چیزی نیست که فقط بر من اثر گذاشته باشد. بر بزرگان ما هم میبینیم که همین اثر را دارد. شما در زندگی و آثار بزرگان اندیشه این سرزمین، که دستی هم در میدان مبارزه داشتند، نگاه کنید میبینید که چه نسبتی با مولانا دارند، آثار استاد شهید مطهری را بنگرید که وقتیکه از بحث اجتهاد و مقتضیات زمان سخن میگوید. اشاره میکند: هر زمان نو میشود دنیا و ما یا مرحوم دکتر شریعتی که وقتیکه میخواهد از بحرانهایی که در آن قرار گرفته. یادی بکند، میگوید که مولانا دوبار، مرا از مرگ نجات داد آن نجات اوّل وقتی بود که در میانه مرگ و زندگی قرار گرفتم و دیدم که چون مثنوی در کفه زندگی قرار دارد، پس باید زندگی را انتخاب بکنم و رشد بکنم بعد اشاره میکند که در مواجهه با تحوّلاتی که در دنیای غرب هست، تنها مولانا است که میتواند، یک تنه حریف باشد و به کمک او بیاید، ما در جاهای دیگر هم میبینیم این ارادت هست. مرحوم خانم پروفسور آنه ماری شیمل که سال گذشته به رحمت خدا پیوست و از مولوی شناسان بزرگ بود، او هم یاد میکند وقتی که در اردوگاه ماربورگ زندانی آمریکائیها شده بود، مثنوی بود که به کمک او آمد و از همان جا بود که انگیزه آن را یافت که به شناخت مولانا مبادرت بورزد. از آموزههایی که نسل گذشته نسبت به مولانا میتوانند داشته باشند این است که در بحرانها، در سختیها و در کشاکشهایی که میتوانست روح هر فردی یک جانبه بشود، میتوانست به خشکی و زمختی تمایل پیدا بکند لطافت عاشقانه و عارفانه زندگی مولانا به کمک او میآمد و هر وقت دنیا متنازل میشد به یک عرصه محدودی از عرصههای تمدّنی یا عرصههای سیاسی و یا فکری وجود متضلّع و چند وجهی مولانا در پیکر او میتوانست یک جان تازهای را بدمد. میتوانیم امروز هم نتیجه بگیریم که در پیشینه فرهنگی ما و در، هاضمه فرهنگی ما، امکانهای بزرگی هست که آنها را باید کشف بکنیم. امروز، همانطور که جناب آقای مسجد جامعی هم اشاره کردند هر روزی که میگذرد، ما شاهد رویکرد جدیدی به مولانا هستیم، دوستانیکه سفر کردند، حتماً دیدهاند که در کتاب فروشیهای بزرگ غربی مثلاً آن مجموعه زنجیرهای Bars and nobel در کنار همه مجموعههایی که تقسیمبندی شده، کتاب فروشی که کتابهای فلسفی یا اجتماعی یا علمی را تفکیک کرده یک بخش خاص رومی هم برگزیده شده، گویا رومی مجموعهای است که در کنار بقیه رشتهها و دانشهای امروز باید از آن استفاده کرد و توجه کرد، هر چه هم پیشتر میرویم، مولانا را بیشتر میبینیم که مورد مطالعه و توجّه قرار گرفته در روانشناسی، در علوم سیاسی در جامعهشناسی و در ارتباطات و فلسفه جدید و نظایر اینها. آیا این میراث را میتوانیم به همین شکل حفظ بکنیم یا خودمان از آن بهره بگیریم یا نه؟ من در اینجا چند نکته را عرض میکنم. هین! بگو که ناطقهجو میکند آب او به ما رسیده اگر این جو را بکنیم، میتوانیم انتظار داشته باشیم که بعد از این هم مولانا برای آینده فرهنگ ما حرفی داشته باشد. دوّمین ضرورتی که در برابر ما هست به عنوان یک نقد فرهنگی که از جامعه خودمان میتوانیم داشته باشیم این است که جامعه ما از اصل گفتگوی خود دور شده، ولی گفتگو نیاز امروز ماست. سوء تفاهمها، سوء ظنها و بیاعتمادیهایی که در اثر تحولات تاریخی، استبدادزدگیهای فرهنگی بوجود آمده ما را از همدیگر دور کرده، آیا نمیشود یک تعبیری را از همان گفتگوی مولانا داشته باشیم که: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش این اصل ما، هم در فرهنگ دینی ما و هم در فرهنگ ملّی ما، گفتگو بوده نسبت وثیقی بین استماع و ایمان وجودداشته که: سوّم اینکه به لحاظ روش، نیازمند مهرورزی و محبّت هستیم که همان جور که او گفت: از محبّت خارها، گل میشود. اختلاف خلق از نام اوفتاد به این دلیل ما میبایست در پی درک آگاهی باشیم، چون عصر ما، عصر آگاهی است و او هم توصیهاش همین است که: اقتضای جان، چو ای دل آگهی است
|