مظاهر ضیایی
عقب ماندگی کشور ما از جمله مشکلاتی است که ذهن هر ایرانی را به خود مشغول کرده است در خصوص علل و چگونگی رفع این مشکل مباحث بسیار زیادی طی حدود 5/1 قرن گذشته مطرح شده است و ادامه دارد. بخش قابل توجهی از این مباحث مربوط به فرهنگ و چگونگی ایجاد تحول فرهنگی میباشد.
فرهنگ اکنون نه تنها در مرکز توجه جامعه شناسان، سیاستمداران و سایر اندیشمندان علوم انسانی قرار گرفته است، بلکه در مباحث مدیریتی، مهندسی و حتی علوم رایانه و فناوری اطلاعات نیز از جایگاه مهمی برخوردار شده است. علت این امر نقشی است که فرهنگ در هرگونه تحولی ایفا میکند. دستیابی به علل فرهنگی عقب افتادگی ما و نحوه تحول فرهنگی برای دستیابی به فرهنگ متناسب با دنیای جدید که بتواند افراد و اجزاء جامعه را با انگیزه قوی و در عین حال با آرامش و اطمینان به فعالیت وادار کند از جمله مباحث پیچیده و در عین حال ضروری دوران ماست.
تحول فرهنگی اصولاً همراه با تقویت برخی عناصر فرهنگی و تضعیف برخی دیگر و نیز ایجاد عناصر جدید می باشد. هر چه بتوان این تحول را با بکارگیری مفاهیم قبلی و توسعه آنها انجام داد، سرعت جذب و پذیرش آن در بین مردم بیشتر بوده و در عین حال نوعی اعتماد به نفس عمومی را گسترش می دهد.
هدف این مقاله نشان دادن امکان استفاده از برخی مفاهیم موجود در اندیشه عرفانی بخصوص اندیشههای مولانا برای تسهیل تحول و فرهنگی مورد نیاز کشو ایران است.
نگاهی به مشخصات تاریخ ایران
شرایط جغرافیایی ایران به گونهای است که تاریخ آن به طور دائمی طی قرون متمادی شاهد جنگهای کوچک و بزرگ بوده است. پتانسیلهای پراکندگی زیستی و موقعیت ژئوپولتیک باعث ایجاد ساختار سیاسی خاصی در ایران شده است که مهمترین آن را میتوان به صورت حکومتهای قبیلهای و محلی ناپایدار بیان کرد. این ناپایداری هم ناشی از جنگهای دائمی بین حکومتهای محلی همسایه بوده و هم ناشی از تعامل دائمی بخش جمعیت غیرساکن (عشایر) و جمعیت ساکن (شهر و روستا) و هم ناشی از درگیری حکومتهای محلی حاشیهای با دولتهای متمرکز بوده است. اگــر بــه شرایط فوق چند هجوم ویگرانگر بزرگ را اضافه کنیم ، تصوری که از تــاریخ ایـــران بدست میآید این است. وقوع چند هجوم بزرگ و جنگهای دائمی در فاصله این هجومها و چند حکومت مقتدر، کم و بیش با ثبات در مقاطع کوتاهی از زمان...
چیستی فرهنگ و تحول فرهنگی
منظور از فرهنگ در این مقاله عبارت است از :“ الگوهای رفتاری و باورهای مشترک افراد یک جامعه که در تعامل با محیط (طبیعی و اجتماعی) ایجاد میشود“. سه عنصر اساسی این تعریف عبارتند از : الگوهای رفتاری ، باورهای مشترک و محیط اعم از طبیعی و اجتماعی. این سه عنصر در طول زمان نوعی تعادل و سازگاری با یکدیگر دارند. به عبارت دیگر فرهنگ ناشی از فرایند ایجاد سازگاری و تعادل بین رفتارها و باورها متناسب با محیط طبیعی و اجتماعی است. در واقع افراد هر جامعه براساس تجاربی که خود بدست میآورند و آموزشهای که دریافت میکنند بر روی برخی الگوهای رفتاری (شامل انواع مهارتهای اجتماعی، فناوری، نهادها و محصولات ناشی از آنها) و باورهای مشترک (شامل مذهب، اساطیر، فرضیات ضمنی، ارزشها و سمبلهای عاطفی) به نوعی توافق جمعی میرسند...
اندیشه عرفانی و تناسب آن با مشخصات تاریخی ایران
گفته شد بی ثباتی و ناامنی ناشی از جنگهای کوچک و بزرگ و هجوم های ویرانگر، مهمترین مشخصههای تاریخ ایران بودهاند. فرهنگ متناسب و یا به بیان بهتر، ناشی از این شرایط، نمیتواند شامل باورهایی باشد که انسانها را به تلاش برای کسب سعادت و رفاه تشویق کند. چرا که هرگونه مال و یا مقام و حتی علم در معرض آسیب بوده و با سرعت از بین رفته و یا بی ثمر می شود. حتی جان صاحبان آن نیز در معرض خطر قرار میگیرد. از طرف دیگر هرگونه تشویق به کسب دنیا (مال و مقام) در دل خود آتش جنگ و بی ثباتی و ناامنی را میپروراند. همچنین وارستگی و آزادگی از دنیا برای صاحبان قدرت و ثروت گرایش به آرامش و عدم تجاوز و تعدی بوجود می آورد.
در شرایط فوق، حتی کسب علم در مفهومی که اکنون ما استفاده می کنیم و حتــی فقاهت نمیتواند به طور جدّی مورد حمایت باشد، چون می تواند با یک تصمیم حاکم یا تغییر در حکومت از دستیابی به ثمرات خود محروم گردد.در عوض برای ارضاء کمالجویی انسانها بخصوص نخبگان و سرآمدان راهی که پیش بینی شده است؛ این است ،جهشهای روحی که بدون پیش نیازهای متعدد و پیچیده و خارج از کنترل فردی انسانها، قابل انجام باشد...
دوران مولانا و تکامل اندیشه عرفانی
مولانا در دورانی میزیست که ضمن اینکه جامعه تجارب مختلف در زمینه بی ثباتی و ناامنی را طی چندین قرن در حافظه خود داشت، در معرض ویرانگرترین هجوم در تاریخ ایران قرار گرفت. هر چند مولانا در عصر فروپاشی یک تمدن بسیار شکوفا، زندگی نمیکرد ولی سطح تمدن فرهنگی که بعد از هجوم مغول حاصل می شد به هیچ وجه با آنچه در عصر او بود، قابل مقایسه نبود. به عبارت دیگر در زمان مولانا جامعه علاوه بر تجارب قبلی در زمینه ناامنی به نوعی عدم تعادل از نوع دوم نیز دچار بود.
در زندگی شخصی، مولانا طرقِ مختلف بی ثباتی و ناامنی را تجربه کرده و طی سفرها ، ملاقات ها و تحصیل دریافته بود که تکیه و تلاش برای کسب دنیا و حتـــی علم و حتی طی طریق براساس عقل مسیری است بن بست و با حاصلی عبث. آشنایی او با شمس تبریزی با تعبیری که زرین کوب و تا حدودی فروزان فر قبول دارند ، راهی برای ارضاء حس کمال جویی او ارائه کرد که تا آخر عمر برآن پای فشرد و حداکثر تلاش را جهــت تـــوسعه و گستـــرش آن بــرای نســل خـــود و نسلهای بعدی انجام داد.
اما ایمان، نبوغ و اطلاعات و توانائی های وسیعش به او این امکان را داد که اندیشه های عرفانی را چنان بیان کند که از آن بویی از عجز و ناتوانی، ناامیدی ، تسلیم و یا آلودگی به لذات روزمره به مشام نرسد و در زندگی نیز بدان پایبند ماند. شیوهای که مولانا برای ارائه اندیشههای خود برگزید نیز باعث شد که اندیشههای عرفانی که قبلاً به پختگی لازم در بین نخبگان رسیده بود با بیانی قابل درک برای عامه و روشی زیبا و جذاب ارائه گردد تا جذب در فرهنگ جامعه تسهیل گردد.
تحول فرهنگی امروز و اندیشه های مولانا
از دوران مولانا تا حدود دو قرن قبل شرایط ایران کمابیش همان شرایط قبلی بود. چنانکه گفته شد در حقیقت دوران مولانا دوران کمال اندیشه عرفانی بود و پس از آن با تداوم آن شرایط، اندیشه های عرفانی به صورت یک عنصر مهم فرهنگی تثبیت شد. “ما صوفیانی هستیم که تنها آرزوی آینده بهتر را میکنیم ولی خود کمتر به سویش می کوشیم و با دیگر سخن، کوشش به سوی آن را مثمر فایدتی نمیانگاریم “ ]تهرانی،45،ص558[.
هر چند ایرانیان با تمدن غرب و دستاوردهای آن از دوران صفویه آشنا شدند ، اما درک نسبتاً جامع از ناکارآمدی فرهنگ ، یعنی عدم تعادل نوع دوم ، در کمتر از دو قرن قبل بین نخبگان جامعه آشکار شد و لزوم دستیابی به تعادل جدید معلوم گردید. تلاشها برای دستیابی به این تعادل شروع شد و اکنون نیز در مرحلهای است که حتی میتوان آن را نقطه عطف نامید...