شمس نادرة نابغة تاریخ
فریدون دهقانی
روشن دیدن و ژرف نگریستن، از پستی ها و زشتی ها به سوی کمال و زیبایی ره جستن و از تعبّد به تفکر پرداختن، موهبتی است که تنها در دل عرفان شرق نهفته است. عارفان پیام آوران نوید بخشی هستند که فضای حیات را از نغمة عشق و سرود امید، آکَنده می دارند و ریشة اندوه و یأس و افسردگی را از مرغ جانها و روانها بر می کَنَند. اینان همواره صلای صلح و سازش، در جهان سر داده و مردم را به یکتاپرستی و فرزانگی فراخوانده و لوح ضمیر را از هر چه جز دوست، پالوده و یاد غیر حق را به فراموشی سپرده اند. در واقع آنها از خویش گسستن و به حقیقت پیوستن، در خود مردن و به حق زنده شدن را یگانه راهی میدانند که پویندگان وادی عرفان، برای وصول به سر منزل مقصود برگزیده و رشته های کمند خودبینی را گسسته و از دام جانفرسای آن رسته و کامیابی را در همگامی و همراهی، با مشیّت و ارادة خداوندی جسته اند...
به راستی دنیای هنر و ادبیات دنیای دلپذیری است. اگر به آن عشق ورزی و باورش کنی، چه زود دلها را به هم گره می زند و اندیشهها را رو در رو به تعامل فرهنگی میکشاند، تأثیر می گذاری و تأثیر می پذیری، یاد میدهی و یاد میگیری، ارتباط دو سویه است ... در این مقوله برآنیم که نگاهی گذرا به تأثیر و نفوذ شمس بر مولوی داشته باشیم، باشد که در نظر افتد.
بزرگی مولانا و مراد او شمس تبریزی در آن است که با وجود زمینی بودن و با وجود داشتن همه ضعفهای انسانی، چنان پوینده و بزرگند که تاریخ فرهنگ و ادب ایران و جهان نمیتواند زایندگی ها و تاثیر ژرف اندیشی های آنها را بر نسلهای انسانی، ندیده بگیرد.
و اینک در لحظه های آبستن از سکوت که خلوت شب را سرکرده و فانوس زمزمه را روشن، حضور سبز دوباره شکفتن شمس را آرزو می کنیم، همچون تمامی کوچه های غریب و دیوارهای سوت و کور، شمسی که نه متعلق به خوی، بلکه متعلق به تمام ایران و جهانیان است.
ای شمس، کدامین واژه را یارای برشمردن ادب، عرفان و خوبیهایت است، ای تو مجموعة خوبی ز کدامت گویم باز، ای اسطورة عشق زلال و حقیقت جاودانه، ای کاش سجده گاه لبهای شاعرانمان، دستهای گرم و پُر مِهر تو بود، چه زیباست پروانه وار گرد شمس فروزانت پر زدن و دیوانه وار در آتش عشقت سوختن، ای شمس تبریزی، نامت حدیث نامکرر عشق است و برای مولوی ها، تو همچون فرشتة نجاتی، تو برایشان حیاتی...
بسیاری از محققان بر این عقیدهاند که مهمترین اتفاق در زندگی ادبی و عرفان مولوی، آشنایی او با شمس تبریزی است. در تاریخ شنبه 26 جمادی الثانی سال642 زمانیکه مولوی سی و چند ساله بوده، شمس تبریزی60 ساله را در قونیه زیارت میکند.
آنگونه که از تذکره ها و مناقب نامه ها بر می آید، داستان آشنایی شمس و مولانا از این قرار است که روزی مولوی سوار بر اسب خود، به همراه مریدان و شاگردانش در راهی می رفت، ناگاه پیری آشفته و شوریده حال، افسار اسب او را می گیرد و راه بر او می بندد و از مولوی می خواهد تا به سؤال او پاسخ دهد. پیر آشفته با مولانا شرط می گذارد که اگر مولوی پاسخ سؤال او را بدهد، او نیز به گروه مریدان مولانا می پیوندد، اما در غیر این صورت مولانا باید این حَشَم، شوکت و دستگاه و... را رها کند. مولوی شرط او را می پذیرد، ولی به دلیل پیچش سؤال و ظرافتی که در آن نهفته بود، مولوی از پاسخ دادن به سؤال شمس عاجز میماند، اما متوجه شخصیت برجسته و عالِم آن پیر که شمس تبریزی نام داشت، می شود و یکسر دل در گرو مهر و قبول او می بندد.
در پی آشنایی مولوی با شمس تبریزی تحول عمیقی در شخصیت مولانا ایجاد شده و صدها اصول و حقایق بنیادی معرفت، بدون قید منطق و روشهای حرفهای و بدون دفتر و کتاب از مغز و روح مولانا فوران میکند و قدرت خلاقیت از ضمیر باطن او چون سیل خروشان به راه میافتد و در مسیر خود با یافتههای نیمه آگاه و داشتههای آگاه در هم میآمیزد و آثار فلسفی و هنری ارزشمندی را به ارمغان میآورد. شمس پس از دوره ای یکی دو ساله مصاحبت پیوسته با مولوی، ناگهان قونیه را ترک گفت و مولوی در حزن و اندوه عظیم افتاد. مولوی توانست شمس را متقاعد کند که باز گردد، اما کمی پس از آن، حوالی 645 ه. ق شمس دوباره ناپید شد و دیگر به قونیه باز نگشت.
با وجود اینها یک سوم اشعار دیوان مولوی صریحاً نام شمس را بر خود دارند و در بیشتر ابیات از کمالات شمس، سخن به میان آمده است.
شمس درس عاشقی و بازیگری به مولوی آموخت و مولوی عاشقی پیشه کرد و نطقش گشوده شد.
عالم شمس عالم رموز و اسرار است که با معیارهای ما پر از تناقضات است ولی از نظر او عالم مشاهده و عیان است، عالمی در فراسوی کفر و ایمان سخن که او را در آن زمان هم نمی فهمیدند.
گفتار شمس سرتاسر وجد، حال، شور و نشاط بوده و با همة سادگی و بی پیرایگی نغز، شیرین، آبدار و لبریز از روح و حرکت است. اینجاست که به نظر می رسد مولانا بعد از دیدار با شمس تبریزی وارد مرحلة »عشق« می شود... به هر حال مولانا با دیدن شمس عاشق می شود و بهترین غزلیات او و به ویژه مثنوی اش حاصل این عشق و فراق بعد از دیداری5 ساله است. بی شک این عشق موجب شکل گیری، نگاهی ویژه در مولانا به مقوله سخن و کلام شده، نگاهی که یک تفاوت بنیادین با گذشتگان داشت. آنجا که مولوی میگوید:
زاهدکشوری بدم،صاحبمنبریبدم
کردقضا دل مراعاشق وکف زنان تو
شمس سبوی هستی مولانا را در دریایعشقمستغرقووجودبستهاش را بی کران ساخت و همه قیود و وابستگی های او را گرفت و نقش تازه ای در وجودش ترسیم نمود.
حال مفاهیم ولایت و عشق در این ماجرای پرشور و شر باید مورد توجه قرار گیرد، زیرا تلاش ما آن است که بفهیم انسان امروز از عشق شمس و موانا یا ولایت شمس در برابر مولانا چه مفاهیمی را در می یابد و چه تصوراتی دارد.
همچنین دیدار تاریخی شمس تبریزی و مولوی، دگرگونی کاملاً اساسی را در درون مولانا ایجاد کرد و جهان بینی وسیع و عمیق، هماهنگ با جهان بینی بسیط و توحیدی در او ایجاد کرد تا جائی که مولوی هر چه از نفوذ و فتوح و ... به دست میآورد، همه را در قدم شمس نثار می کرد. این نفوذ و تأثیر آنقدر زیاد بوده که حتی مولوی در طرز لباس پوشیدن نیز از شمس پیروی میکرد.
تأثیر و نفوذ شمس تبریزی بر مولوی قطعی بود، زیرا در ظاهر از فقیهی متین و جدی، به مقتدای سرمست اسرار عشق الهی دگرگون شده؛ می توان گفت که اگر شمس نبود مولوی هم نبود، هر چند که نباید در این باره راه مبالغه در پیش گرفت. زیرا مولوی زمانی که شمس وارد صحنه شد؛ از پیش، استادی متبحر بود. هر چند که شمس او را در پیمودن مراحلی از راه کمال که قبلاً بدانها دست یافته بود، راهنمایی کرده باشد. زندگی روحانی مولانا همچون شعله ای بود که در زمان شمس تبریزی فروزان شد و بعد از آن تسکین یافت. به گفته مولوی از وقتی با شمس آشنا شده کتابها در نظرش بی ذوق شده اند.
در دست همیشه مصحفم بود
در عشق گرفته ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دو بیتی و ترانه
تاثیرشمس بر مولوی آنقدر بود که توجه مولانا را از استغراق در بحث و درس به استمرار در ذوق و کشف کشانید. تا جائیکه مولانا خود را به کلی تسلیم وجد وسماع کرد و آئین رقص چرخان را از شمس آموخت. شمس برق واقعیتی است که زندگی مولوی را روشن کرده است تا او پرده های پندار را کنار زده و حرّیت و وارستگی به دست آورد. مقالات شمس، منبع بسیاری از اندیشه ها، داستانها و تمثیل های مولوی است، برخورد (ملاقات) شمس با مولوی را می توان سر آغاز تولد دوم مولانا نامید.
شمس تبریزی، گویی فرستاده ای الهی بود که تأثیر معنوی اش به یک معنی، گوهرهای باطنی و نهفته در جان مولوی را در قالب شعر »جنبة بیرونی بخشید« و دریای وجود او را به جنبش و تکاپو درآورد که حاصلش امواج عظیمی بود که تاریخ ادبیات فارسی را دگرگون ساخت.شمس پسازترک مولانا هم، در دل و جان مولوی زنده ماند و به موضوع غزلهای بسیار دیوان که نام او را بر خود دارد، بدل شد. مولوی خود مصاحبت با چنین مردانی را همچون بادهای بهاری، جان بخش و روح افزا می داند که در حیات انسان ها بسیار نادر اتفاق می افتد.
پس از غیبت شمس، مولوی دیگر به موعظه برای عموم ادامه نداد، بلکه همة توجهش را به تعلیم و تربیت مبتدیان تصوف معطوف کرد.
غم دوری از شمس مولانا را به سکوت و عزلت فرا می خواند چنان که سماع و رقص و شعر و غزل راترک میکند و روی از همگان در هم میکشد.
با این وصف، شمس، به مناسبت رابطة خلاقش با مولوی. نه تنها از شگفت انگیزترین شخصیتهای تاریخ ادب است، بلکه از اَبَر چهرههای حیرت آفرین، در نهضت عرفان جهانی، به شمار می رود.
... بر ماست که در راه احیای مزار مبارکش، بی آنکه سایه استراحت چشیده باشیم ، چشم بر افق دوخته و بر دور دستهای شیرین آرزوها نظاره کنیم که خشاب آرزوهایمان در این فراق پر است از قطرات دوباره شکفتن؛ هر چند که در این رهگذر بارها در قامت هابیل شکستیم ولی نه خم شدیم و نه خم به ابرو آوردیم. زیرایقین داشتیم که آثار بزرگمردی چون »شمس«، دشت در دشت، پر از آلاله های وحشی، چشم ارادتمندان را خیره ساخته است.
به امید روزی که شعرا و سخنوران از تارهای زرّین طبع، جامه ها بر اندام شمس بپوشانند و هنرپیشگان مدام بر قامت حلّه ای از انوارِ ماه تابان بکشند و همة بود و نبود خویش را برای زینت آرامگاه او فراهم سازند