مولانا شمس الدین محمد تبریزی کیست؟
رویا علیاری
می خواهیم سخن از انسانی بگوییم که مولانا، ابرمرد تاریخ عرفان، او را خدای خود می خواند.
گر بنده بگویمت روا نیست
ترسم که بگویمت خدایی
(2768/29430.د)
اگر کفرست اگر اسلام، بشنو
تو یا نور خدایی یا خدایی
(2711/2878.د*)
سخن از مردی است که متأسفانه تاریخ و تاریخ نگاری با بی اعتنایی، حقیقت زندگی او را نادیده گرفته است.
شخصیت بس بزرگ و پیچیده ی او در هاله ای از ابهام، با اغراق و افسانه درهم آمیخته است. هر آنچه درباره ی مذهب و عقیده اش، تاریخ تولد و وفاتش و دیگر موارد گفته اند همه حالت استنباطی و تحلیلی داشته و یقین و قطعیّتی در کار نبوده است. انگار زندگی او کهنه کتابی بوده که اول و آخرش افتاده و تنها چند ورقی از آن باقی مانده است.
تا قبل از ورودش به قونیّه و دیدارش با مولانا چهره ی او بر جهانیان ناشناخته بوده است. سپهسلار در این مورد میگوید: »تا زمان حضرت خداوندگار هیچ آفریده را بر حال او اطلاعی نبود و الحاله هذه، هیچ کس را بر حقایق اسرار او واقف نخواهد بود پیوسته در کتم کرامات بودی و از خلق و شهرت خود را پنهان داشتی، بطریقه و لباس تجار بود. بهر شهر که رفتی در کاروانسراها نزول کردی و کلید محکم بر در نهادی و در اندرون بغیر حصیر نبودی«. 1
تذکره نویسان نام او را »محمد بن علی بن ملک داد تبریزی« و لقبش را »شمس الدین«، »شمس تبریز«، »کامل تبریزی« و »شمس پرنده« نوشته اند.
افلاکی می نویسد: »از پیروان قدیم منقول است که حضرت مولانا شمسالدین را در شهر تبریز پیران طریقت و عارفان حقیقت کامل تبریزی خواندندی و جماعت مسافران صاحب دل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی که داشته است«. 2
پرفسور بیگدلی می نویسد: »عرفا او را از اقطاب دوران شناخته و به وی »کامل تبریزی« لقب دادند، چون تمامی عمر را در سفر و حرکت و سیر و سیاحت بوده، به این خاطر او را »اوچان قوش« میگفتند، و سران طریقت وی را »سیف ا...« می نامیدند، چون در قاطعیت و برندگی همچو شمشیر بود«. 3
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمه ی گزیده ی غزلیّات شمس در معرفی »شمس« گوید: »شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند. معمای وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود. مولانا درباره اش فرمود: شمس تبریز ترا عشق شناسد نه خرد، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد«. 4
»تاریخ ولادت شمس الدین به صراحت معلوم نیست، لیکن بنا به اشارة صریح جامی می دانیم که او در سال642 به قونیه رسید و بنابر آنچه از مقالات ولد چلبی که مستند است بر مأخذ قدیم، بر می آید در این هنگام شصت سال داشت، پس ولادتش به سال582 هـ . اتفاق افتاد.« 5
کودکی شمس تبریز نیز متفاوت با دیگران بود؛ گوشه گیری و زندگانی پرریاضت او در عهد کودکی اغلب موجب شگفتی پدر می شده است. او خود در ذکر احوالات این دوره میگوید: »از عهد خردگی این داعی را واقعه ای عجب افتاده بود، کس از حال دای واقف نی، پدر من از من واقف نی؛ می گفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست؛ و فلان نیست... گفتم: یک سخن از من شنو، تو با من چنانی که خایة بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط
بچگان کلان تَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی، لب لب جو می رود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا می بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توأم، درآ در این دریا؛ و اگر نه، برو بر مرغان خانگی. و این ترا آویختن است. گفت با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟«6
دوره ی تعلّم و ریاضت و مجاهدت و سیر و سلوک شمس الدین محمد در تبریز سپری شده و او در آنجا خدمت چند تن از مشایخ بزرگ زمان مانند ابوبکر سلّه باف، شیخ رکن الدین سجّاسی و بابا کمال جندی، شمس الدین خویی را درک کرده و از حضور آنها بهره برده است.
مؤلّف »روضات الجنان« می نویسد: »شیخ ابوبکر بن اسماعیل تبریزی (سلّه باف) پیر شیخ شمس الدین تبریزی است. حضرت شمس تبریزی، مدت مدید ملازمت شیخ ابوبکر سلّه باف نمود، بعد از کسب اجازه از او سیاحت کرد و محبوب و مطلوب خود را میجست تا اینکه به خدمت شیخ المشایخ رکن الدین سجاسی که پیر شیخ اوحدالدین کرمانی و شیخ شهاب الدین اهری است، رسید.
روزی شیخ رکن الدین سجاسی، شمس الدین را گفت: »ترا می باید رفت و در روم سوخته ای است آتش در وی می باید زد«. 7
به نظر می رسد که شمس، ابن عربی را هم ملاقات کرده باشد »ابن عربی« شیخ اکبر تفکّرات عرفانی است که آثارش تأثیری شگرف بر تصوّف پس از او داشت شمس از آثار و طرز تفکّر ابن عربی تا اندازه ای انتقاد کرده، او را خام و خودبین می دید«. 8
»وقتها شیخ محمد سجود و رکوع کردی و گفتی: بندة اهل شرعم. اما متابعت نداشت. مرا از او فائده بسیار بود، اما نه چنانکه از شما، از آن شما بدان نماند...«. 9
شمس در طریق کسب علم دل و طیّ مقامات و حالات عرفانی، آنی از شریعت و آیین قرآنی نگسست او میگفت: »خدای تعالی از این همه خلق سه چیز درخواست: یکی فرمان برداری، دوم بسنده کاری، سوم یادداری، فرمان برداری عبادتست، بسنده کاری عبودیت است، یادداری معرفتست«. 10
گاه می شود که شمس برای نان روزانه ی خود به فعلگی می پرداخت و زمانی نیز این کار را برای رفع ملامت انجام می داد.
تظاهر به زهد و انتساب به فرقه و سلسله را نمی پسندید و از هیچ یک از مشایخ خود خرقه نگرفته بود و مدّعی بود که خرقه ی خود را در خواب از رسول خدا دریافت داشته است:
»هرکس سخن از شیخ خود گوید. ما را رسول علیه السلام در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرد و ژنده شود و در تونها افتد... بلکه خرقه صحبت. صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دی و امروز و فردا نیست«. 11
افلاکی به نقل از مولانا در والائی مقام شمس می گوید: »همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: که علمای ظاهر واقف اخبار رسولند و حضرت مولانا شمس الدین رح واقف اسرار رسولست علیه السلام و من مظهر انوار رسول علیه السلام«. 12
شمس تبریز! توئی واقف اسرار رسول
نام شیرین تو هر دلشده را درمان باد
(792/8292.د)
شمس گذشته را دیده و حال را میدید و آینده را می گفت. برای او کرامات متعدّد برشمرده اند:
کرامت ها که مردان از تفاخر یاد آن آرند
بذات حق کزانداردهماره عارشمسالدین
(1860/19595.د)
او با اراده ی قوی و خلاق خود قادر بوده است که هر وقت بخواهد چیزی را در زمان غیرخودش بیاورد در مناقب العارفین آمده است که:
»همچنان عارف نور سحری، مولانا سراج الدین تتری رحمه ا... از حضرت مولانا نقل کرده که روزی مولانا شمسالدین با جماعتی همدم صحبت کرده بود و در کنجی نشسته بودند و قلب زمستان شدید بود، مگر عزیزی از آن جماعت التماس گلدسته کرد، مولانا شمس الدین برخاست و بیرون آمد، چون درآمد گلدستة لطیف در پیش آن عزیز نهاد، همگان سر نهادند. فرمود که »کرامت نیست این از خواست یاران خاست، حق تعالی برای اجابت ارادت شما از عالم غیب تحفه پیدا کرد«. 13
مولانا در دیوان کبیر بطور متعدّد »شمس« را کیمیایی می داند که قلب ماهیّت می کند و وجود ناقص به کمال می رساند:
بخرام شمس تبریز! که تو کیمیایی حقّی
همهمسّ ما شود زر چو بکان ما درآیی
(2832/30071.د)
در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولانا حتی فردی زمینی و خاکی نیست بلکه چهره و تصویر و جلوهها و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی.
از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را
پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟
(1075/11318.د)
شمس در اشعار مولانا نمونه ای بارز از »انسان کامل« و مظهری از نور مطلق است.
شمس تبریز که نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است
گاه صفاتی که مولوی برای او به کار می بندد، صفات الهی است و این بیانگر مقام عرفانی شمس است که در طریق عشق به ا... به مرحله ی فنای صفات رسیده است.
ای صورت روحانی وی رحمت ربّانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام ا...
(2310/24519.د)
شمس اقیانوس موّاجی بود. کار هر کسی نبود که در اقیانوس شنا کند؛ شناگر ماهر و پردل و جرأتی لازم بود تا اعماق آن را بشکافد. او خود از این راز آگاه بود. در مقالات می گوید: »خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان را ندارد، و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری درکشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید، دیگران مست می شوند و برون میروند و او بر سر خم نشسته«. 14
شمس خضری بود که مولانا او را دریافت؛ هر آنچه را گفت، به گوش دل شنید و به کار بست تا اینکه به اوج کمال رسید.
دکتر صاحب زمانی در مورد »شمس« می گوید: »شمس به مناسبت رابطه ی خلاّقش با مولوی نه تنها یکی از شگفتانگیزترین شخصیت های تاریخ ادبی ایران است، بلکه بی تردید از ابر چهره های حیرت آفرین، در نهضت عرفان جهانی به شمار می رود«. 15
در مورد این عارف بی نظیر و مولای مولانا همین قدر می توان گفت که اگر او نبود مولانا، مولانا نمی شد؛ او تجسّم و مظهر زیبایی ابدی است؛ او اصلاً غیرقابل توصیف است.
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو
که نیست در خورد آن گفت، عقل گویایی
(3079/31822.د)
خلیفه عبدالحکیم محقق بزرگ پاکستانی در مقاله ی خود در مورد شمس چنین می گوید: »مشکل بتوان شخصیّت و اندیشه ی مردی را ارزیابی کرد که معلوم نشد از کجا آمد و پس از تأثیرگذاری چنان عمیقی در یکی از بزرگترین نوابغ دینی همة دورانها بی آنکه نشانی از خود برجای گذارد ناپدید شد...«. 16
* د= دیوان کبیر
پی نوشت ها:
1ـ سپهسالار، فریدون بن احمد، زندگی نامه ی مولانا جلال الدین مولوی، انتشارات اقبال، چاپ پنجم،1380، ص123
2ـ افلاکی، احمد، مناقب العارفین، به کوشش دکتر حسین یازیجی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ دوم، جلد دوم، ص615
3ـ مجله وارلیق، اسفند58، شماره ی11، پروفسور بیگدلی، مقاله »شمس تبریزی نین حیات و یارادجیلیقی، نقل از نصیری، بهروز، شمس تبریزی و دارالصفای خوی، انتشارات مؤلف، چاپ اول،1377 ش، ص35
4ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا، گزیده ی غزلیّات شمس، جیبی،1362، مقدمه، ص11
5ـ صفا، ذبیح ا...، تاریخ ادبیات ایران، تهران، چاپ چهاردهم،1378، جلد سوم، بخش دوم، ص1174
6ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات شمس تبریزی، به تصحیح محمد موحّد، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم،1377 هـ . ش، ص77
7ـ نقل از آخرت دوست، وحید، مجموعه مقالات همایش بزرگداشت شمس تبریزی، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ اول،1378، پیر و مراد شمس الدین تبریزی، مصطفی مجرد، ص813
8ـ شمیل، آن ماری، شکوه شمس، ترجمه ی حسن لاموتی، با مقدمه ی سیّد جلال الدین آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ سوم،1375، ص47
9ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات، همان، ص304
10ـ همان، ص790
11ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات، همان، صص134 ـ133
12ـ افلاکی، احمد، مناقب العارفین، همان، جلد اول، ص85
13ـ همان، ص625
14ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات همان، ص302
15ـ صاحب الزّمانی، ناصرالدین، خط سوم، مطبوعاتی عطایی،1351، ص54
16ـ نقل از تدیّن، عطاا... ،مولانا و طوفان شمس، انتشارات تهران، چاپ دوم،1375