فوت رنجبر به قلم حسن زاده

خبر به حدی تکان دهنده بود که کسی باورش نمی شد »قربانعلی رنجبر حقیقی« صاحب امتیاز و مدیر مسئول هفته نامه خوی که دو دوره نمایندگی مردم خوی در شورای اسلامی شهر را بر عهده داشت، به یکباره   همه‌ی فامیل ، دوست ، آشنا و. . . را در غم از دست دادنش به سوگ بنشاند.

چه کسی باور می کرد »رنجبر« با آن همه شوخ طبعی و سرحالی و سر زندگی، نیمه شعبان سال 86 را نخواهد دید!

 اما انگار خودش خوب می دانست و دم بر نمی آورد! چرا که سال ها بود، در مقابل تمام انتقادهای تندی که بر علیه اش وجود داشت، مهر سکوت بر لب دوخته و صبر پیشه کرده بود و حتی بعضی وقت‌ها این انتقادها به توهین هم تبدیل می شد، با این حال باز »رنجبر« بود و سکوت بود و سکوت. . . اما امسال او سکوتش را شکست و در ستون »شطحیّات« هفته نامه خوی، به همه نقدها پاسخ گفت و حتی چندین وبلاگ اینترنتی را هم راه اندازی کرد و همه را به بحث و مجادله فرا خواند و به تک تک سوالات پاسخ گفت تا مبادا بعد از رفتنش سوالی در مورد او بدون پاسخ باقی بماند.

امسال هفته نامه خوی یازدهمین سال انتشارش را پشت سر می گذاشت و در طول این یازده سال، زحمت توزیع و فروش نه تنها این نشریه بلکه کل نشریات سراسری بر عهده مدیران کیوسک های مطبوعاتی شهر بود. انگار »رنجبر« به خوبی می دانست در کنار اهالی قلم و اصحاب مطبوعات شهر، روز های آخر زندگی اش را می‌گذراند و چقدر ناراحت بود که در جشن روز خبرنگار، از نمایندگان فروش نشریات خوی دعوت به عمل آمد اما هیچ تقدیری از آنها صورت نگرفت! به ناچار خود آستین هایش را بالا زد و دعوت از نماینده مردم خوی در مجلس را بهانه کرد و همه این عزیزان را به همراه اصحاب مطبوعات برای یک ضیافت شام در یکی از رستوران های شهر دعوت کرد . . .

چقدر خنده بود و شادی!

 حتی در ستونی از هفته نامه خودمان نوشتیم: » امیدواریم این نوع قدم های خیر سال های آتی نیز برداشته شود.« از کجا می دانستیم که دیگر برای »رنجبر« سال آتی وجود ندارد . . .

جمعه هفته گذشته، جلسه شورای اداری در دفتر امام جمعه شهر برگزار شد. خیلی کم اتفاق می افتاد که در این نوع جلسات شرکت کند اما این هفته اصرار داشت برای آخرین بار هم که شده در کنار مسئولان شهر بر سر سفره امام جمعه بنشیند و همه این چندین سال در کنار اینها بودن را، یکبار دیگر مرور کند.

 اواسط جلسه گفت: »کار واجبی دارم، می روم نزدیکی های در خروجی می نشینم، هر وقت اشاره کردم به تلفن همراهم زنگ بزنید تا تلفن را بهانه کنم بلکه به کارم برسم « چند دقیقه ای نگذشت که با سر اشاره ای کرد و . . .

چگونه می شد باور کرد که دیگر هیچ وقت او اشاره‌ای نخواهد کرد . . .

پنج سال پیش، در اولین هفته ای که انتشار اورین را در دست گرفتیم، با یک دسته گل وارد دفتر نشریه شد و نشست یکساعت تمام در مورد مشکلات انتشار نشریه و راه های غلبه بر آنها صحبت کرد و هر چه تجربه در آن6 سال  انتشار هفته‌نامه خوی اندوخته بود، بدون کوچکترین چشمداشتی در اختیارمان گذاشت.

»رنجبر« امید همه‌ی اصحاب مطبوعات شهر بود.

چه زود از دست رفت! . . .

ساعت 7صبح روز یکشنبه 4 شهریور86،  به همراه یکی از دوستان و تنها پسر وی، برای یک کار اداری عازم ارومیه شد. یکی از نزدیکانش می گفت اصلا دوست نداشت به این سفر برود و هر وقت صحبت رفتن می شد بهانه ای می آورد و می گفت بماند برای بعد . . . اما آن روز، بعدی وجود نداشت و هیچکدام شان نمی‌دانستند اجل حدود ساعت یازده و نیم صبح در حوالی خان تختی سلماس منتظر بازگشت هر سه نفر آنها از ارومیه بود. . .

از حدود ساعت 12 خبر کوتاه اما بسیار تکان دهنده ای در شهر پیچید: » رنجبر حقیقی به همراه خانبابائی و پسر وی(توحید) در اثر سانحه تصادف در حوالی سلماس جان باختند«.

 این خبر در عرض چند دقیقه با پیام های کوتاه تلفنی( اس ام اس) در بین مردم منتشر شد و با این پیام بلافاصله تلفن‌ها به صدا در می آمدند و صحت و سقم آن را دوباره ازطرف مقابل جویا می‌شدند. آخر، باورشان نمی‌شد، چگونه می شود که او . . .

اما خبر صحت داشت و یکشنبه شب، پیکر بی جان وی از بیمارستان سلماس تحویل گرفته شد و صبح روز دوشنبه . . . غلغله ای در مقابل دفتر هفته نامه خوی برپا شد . . .

هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده مـی‌شد. راهنمایی و رانندگی به ناچار خیابان مصلا را مسدود کرد. امام جمعه شهر هم به  مسئولان و جمعیت حاضر پیوست. آمبولانس وارد فضای باز اداره تربیت بدنی شد. شیون مادر پیر و گریه های زنان، همراه با »ای وای بابا«ی »حامد« و اشک های»وحید«، فضا را پر کرده بود.خدا خدا می کردم کاش »میلاد « اینجا نباشد و این صحنه ها را نبیند، آخر او سنی نداشت، چگونه می‌توانست تحمل کند. . .

هجوم جمعیت فرصت بیرون آوردن تابوت را نداد. آمبولانس دوباره بیرون آمد. همانجا در خیابان مصلا مقابل دفتر هفته نامه خوی، نماز میت به امامت امام جمعه شهر برپا شد و تشییع جنازه‌ی با شکوهی تا امامزاده سید بهلول برگزار گردید.

  . . . خدایا کشیدن تابوت پدر بر دوش و گذاشتن جسم بی جان او در گور چقدر سخت است. تحملش را نداشتم بیرون آمدم . . .

سفره »رنجبر« گسترده بود و خیلی ها از سفره او نان می‌خوردند و شاید از این جهت بود که مادرش او را »یتیم لر باباسی« صدا می‌کرد!

عصر همان روز، مجلس ترحیم در مسجد امام علی(ع) برگزار شد. بخشی از این مسجد در حال تعمیر بود طبقه فوقانی مسجد نیز جوابگوی مردم نبود. مجلس تذکر وی در روز سه شنبه در مسجد جامع شهر(سیدالشهداء) برپا گردید.در این مجلس از هر جناح و گروه سیاسی شرکت داشتند و معلوم بود که مخالفانش هم از این حادثه ناراحت بودند.

نکته قابل توجه این بود که، در خیلی از مجالس ترحیم و تذکر، مردم به خاطر وراث و فامیل و آشناهایشان در آن شرکت می کنند، اما در این مجلس اکثر کسانی که وارد مسجد می شدند فقط به خاطر خود »رنجبر« آمده بودند و از وراث و فامیل های وی کمتر کسی را می شناختند!

مجلس روز هفتم وی هم، پنج شنبه در مسجد سیدالشهداء برگزار شد و . . .

 باید باور کنیم که دیگر »قربانعلی رنجبر«ی در کار نیست و همه‌ی گذشته‌ها خواب و رویایی بیش نبود!

روحش شاد!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد