تاملی در سفر و انگیزه های فلسفی آن
در سفرعشق چنان گم شدم
کزنظر هـردو جهان گم شدم
سایهیک ذره چه سان گم شود در بر خـورشید چنان گم شدم
ما انسانها در پی چه چیزی به سفر می رویم؟ انگیزه ما از سفرچیست و چرا دوست داریم مسافرت کنیم؟و پرسشهایی ازاین دست که در بادی امر کمی خام و کلی به نظر میرسند چون هرکسی ظاهرا می داند چرا و در پی چه چیزی راهی سفر می شود. با این همه، چه بسیارند اموری که در نگاه نخست بدیهی جلوه میکنند ولی پس از اندکی غور و تأمل، دیگر آن چنان روشن و بدیهی نیستند.
ادامه این پرسشها را با چند پرسش دیگر جهت روشنتر شدن موضوع پی میگیرم.آیا رفتن به سفر رفتاری است برآمده از غریزه؟ اگر چنین است، آیا دلیل و هدف این غریزه فقط تجربه کردن چیزی به نام " »نو و تازه« " است آن هم صرفاً به خاطر تازگی آن؟آیا هدفی بیش از این در بین نیست؟
ما انسانها بنا بر تجارب چندین و چند نسل مان که در نهان و ناخودآگاه ذهن و حافظه تاریخی مان جایگیر شده است، آموختهایم که طبیعت و روزگار نه تنها با ما سر سازش ندارد، بلکه در بیشتر مواقع بنای دشمنی با انسان را میگذارد و به این اعتبار بهتر است از هر آنچه ناشناخته، ناآزموده و به اصطلاح "»تازه و نو«" است بپرهیزیم و آنچه را که به تجربه با آن مأنوس شده و امن میشناسیم، قدر بدانیم. درکنجهای آشنا بنشینیم و بر راههای کوبیده شده گام بگذاریم. ولی چرا برخی انسانها چنین نمیکنند؟ چرا در کودکی هایمان سفرنامههای علمی ـ تخیلی،تمثیلی یا واقعی را با شوقی عظیم می خوانیم؟ و یا چرا با کشف قاره ها و مناطق ناشناخته جدید کره زمین، هیجان زده چشم به بالاترها دوخته، شتابان سودای سفر به فضای بیکران آسمان را در پیش گرفتیم و هنوز هم رویای دستیابی به سیارات تازه تر و فضاهای دورتر را در سر می پرورانیم؟
گفتنی است در این نوشته کوتاه، هدف از سفر و مسافرت، آن نوع جابجایی است که هدف و نیت آن به طور دلخواه و اختیاری صرفا خود "»سفر"« رفتن باشد نه تغییر در مکان مانند جابجایی برای رسیدگی به امور روزمره شخصی یا اداری که برای اجرای وظایف محوله یا جذب سود یا دفع ضرری انجام می دهیم؛ چرا که این قبیل کارها را در صورت امکان ترجیح می دادیم در محل خودمان و بدون تحمل رنج سفر به انجام برسانیم. در اینجا سخن از "»سفر«" است و از شوق ما مسافران در راه کسب تجربه ای براستی "»تازه و نو« یعنی آشنایی با واقعیاتی ناآشنا.
با این توضیحات فکر نمیکنم مقصود ما از سفر ، آموختن و یادگیری چیزخاصی باشد؛ چراکه تقریباً همه آنچه را که در جریان سفر میآموزیم، امکان دارد بدون مسافرت نیز ـ غالبا حتی بیشتر و راحت ترـ از طرق دیگر یاد بگیریم. پس امروزه در طلب علم و آموختن نیست که به سفر میرویم. همچنین به این امید نیزمسافرت نمیکنیم که دمی چند از مشکلات و شرو شور روزمره زندگی برآساییم چون؛ بنابر ضرب المثلی لاتینی»تشویش و اضطراب، پیش از سوار بر ترک اسب او می نشیند«" یعنی مخاطرات سفر و رنج دوری از دیار مالوف و زندگی و اطرافیان مأنوس، خود مشکلی برای مسافر به شمار میآید.
بنابراین دانستیم که انگیزه ما از سفر، نه شوق آموختن دانش و علم به معنای رسمی و مدرسی آن است و نه میل به گریز از مشکلات؛ تنها انگیزه محرک و نیروبخش ما " کنجکاوی" است و بس. فقط کنجکاوی است که ما را بیتاب میکند و جداگانه و بدون ارتباط با دیگر انگیزه هایی که در بالا مطرح شدف خارخار و دغدغه ای در جان مشتاق انسان پدید میآورد و او را به تحمل شداید و خطرات سفر وامی دارد. به باور اندیشه وران و دانشمندان مختلف، احساس کنجکاوی (نیاز فارغ از سودجویی به کاوش و آزمایش محیط) احساسی است که در سراسر عمر با آدمی باقی می ماند و استعدادی است خاص او. به بیانی دقیقتر ما کنجکاو هستیم نه به این دلیل که اشیا و مکانهای ناشناخته خواستههایمان را برآورده میکنند و سودی و نفعی به ما خواهند رساند و یا خطری و ضرری را دفع خواهند نمود بلکه ما به راستی و به سادگی کنجکاویم و مشتاق آزمایش و کاوش دنیای ناشناخته خود و دلیل روشن آن فعالیتها و ماجراجوییهایی است که همه روزه انسانها از سر کنجکاوی به آن دست میزنند، هرچند پیشاپیش از خطرات آن آگاهند. آنها به نقاط ناآشنا و مخاطره آمیز سفر میکنند و جان خود را بر سر صعود از فلان قله یا پیش رفتن در اعماق فلان غار یا آتشفشان فعال از دست میدهند. از یاد نبریم که به گناه و پادافره همین کنجکاوی والدین مان بود که از بهشت برین طرد شده، به دنیای کنونی در افتادیم و باز فراموش نکنیم که در گذشته، اغلب اهل دین کنجکاوی در امور دنیا را گناهی فی نفسه میدانستند و شرح نمونههای آن مانند داستان گالیله ودادگاههای انگیزیسیون قرون وسطی و یا عقل ستیزی و جبرگرایی و فلسفه گریزی در نزد برخی فرق صوفیه،شعرا، متکلمین و اشاعره مسلمان ... از حیز شمار بیرون است.
با این حال به خاطر داشته باشیم که بدون این انگیزه گناهآلود، تغییر زیادی در زندگی عینی و ملموس آدمیان رخ نمیداد و دروازه های پیشرفت و ترقی بشری همچنان بسته می ماند.
چند سال پیش در جایی و از قول برخی اشخاص علمی ـ سیاسی خوانده بودم که:" »سخن ازکشف امریکا کاری بی معناست، چون پیش از آنکه پای ملاحان و سیاحان اروپایی و امثال کریستوف کلمب ها به ساحل امریکا برسد، بومیان سرخ پوست این قاره در آنجا می زیستند و هرگز ناچار نبودند سرزمین خود را که میشناختند، کشف کنند!"«
از همان زمان نتوانستم این استدلال را هضم کنم و بدان رضایت دهم و با تحقیق بیشتر در مورد سفر مصمم شدم که این استدلال سست، انحرافی و بیجاست؛ زیرا در مقابل میتوان سوال کرد؛ هنگامی که قومی در انزوا بسر می برد و چیز زیادی هم از دنیای پیرامونش نمی داند و قادر به کشف تمدنها و اقوام و به تبع آن ، دانشهای دیگر نیز نیست، آیا رشد و پیشرفتی خواهد داشت؟ به فرض اگر ساکنان بومی امریکا در فن دریانوردی و کشتی سازی سریعتر و بهتر از دیگران پیشرفت کرده، زودتر خود را به سواحل اروپا یا آسیا رسانده بودند، مگرنمیتوانستیم بگوییم آنها اروپا و آسیا را کشف کردهاند! حتی اکنون، هنگامی که از سر کنجکاوی راهی شهر یا کشوری بیگانه میشویم، میتوانیم بگوییم آنجا را برای خودمان کشف میکنیم زیرا در این گونه از کشف، قصدمان پرده برداشتن از رازی پنهان یا دستیابی به دانشی مجهول برای نوع بشر نیست بلکه؛ هدفمان تجربه کردن شخص و فردی" »تازگی«" است و چون آن موضوع برای ما تازه و تجربه نشده است لذا ما آنرا شخصا »کشف« " کردهایم.
اینک مرحله ای جلوتر میرویم و از خود میپرسیم آیا مسافرتهای خاطره انگیز و عاطفی به جاهایی که از قبل آنجا رفتهایم و از آنها خاطرهها داریم و برای ما " »جدید و تازه«" نیستند نیز در قالب تعریف از ما از سفر میگنجند؟ پاسخ روشن است؛ بی شک آری. در این سفرها به ظاهر چیزی تازه و شگفت انگیز کشف نمی کنیم اما گویی در بازگشتی به درون خویش یا خویشتن خویش از بعد زمان خارج می شویم و از حال تا گذشته را روی ریل زمان جابجا می شویم و جابجایی در زمان نیز خود نوعی از سفر است و تجربه ای است از چیزی "تازه" که هرچند در گذشته بوده و آشناست، اما اکنون که از زمانی دیگر به آن برمی گردیم، به نظرمان تازه و نو می نماید.
پس در وجود انسانها گریز و دوری از امور تکراری و کهنه و نیاز به تازه و تازگی ـ به صرف تازه بودن ـ امری است زنده، پویا و طبیعی که همواره ما را وسوسه می کند اما چرا به سوی تازگی کشیده میشویم؟
شاید پاسخ به این سؤال برمی گردد به تجربه خاص بشری ما از مفهوم زمان. به بیانی رساتر، انسان هرآینه در نهان نهاد خود آرزو دارد که همواره در مبدا، نقطه شروع وسرآغاز باشد. احساس کند که برّ و بحر برایش فراخ است و زندگی هم اکنون برای او آغاز شده. او از محدودیت و بن بست های مکانی و زمانی گریزان است واز فنا و نیستی وحشت دارد. اینجاست که تجربه تازگی به داد او می رسد و احساس رضایتی به او میبخشد؛ هر چند توهم آمیز و برآمده از مکانیسم های دفاعی ذهن او باشد. به یقین در پی چنین احساسی است که مردم به هر نحوی در فکر خریدن لباسهای تازه برای خود، اسباب و اثاث نو برای خانه ، میل به داشتن اتومبیل نو_ به اصطلاح صفر کیلومتر_ و حتی درگاهی موارد برگزیدن همسری تازه می باشند تا به آن احساس درونی از تجربه ای هرچند کوتاه از زمانی نو و سرآغازی تازه دست یابند.
اما در مورد حس کنجکاوی انسانها باید نکاتی را نیز یادآور شد از آن جمله باید گفت اگر گمان برده ایم که احساس کنجکاوی یا نیاز به تازگی و تازه شدن در وجود همه انسانها به شدت و حدّتی یکسان و بی وقفه در جریان است، بی تردید راه خطا پیموده ایم چون اگر چنین میبود، زندگی برای بشر ممکن نبود. خصلت حیات بشر همانند حیات بسیاری از جانداران دیگر این است که در آن برخی نیروها درکار حفاظت از نظم موجودند و بعضی دیگر منشا پیشرفت و تکامل. در حیات ما انسانها این دو نیروی متضاد از سویی به صورت نیاز به ثبات، امنیت و ماندن در محیط آشنا و سازگار بروز می کنند و از سوی دیگر به شکل گرایش به تازگی و تغییر و تحول و کنجکاوی. این دو کونه گرایش همواره در حال مقابله با یکدیگرند اما هر دو برای تداوم و بهبود حیات بشری ضرورت دارند . بی شک میتوان میان شخصیت انسانها تفاوتهایی قائل شد به خصوص با توجه به شدت و ضعف و سهم هریک از این نیروهای متضاد و متقابل در درون آنها. بنابراین طیفی خواهیم داشت شامل افرادی که روند یکسان و آرام زندگی و امور آشنا و آزموده را دوست دارند. مانند حافظ شیرازی خودمان که پس از عمری،تنها برای یکبار سفر کوتاهی از شیراز به یزد میکند ولی بلافاصله دلگیر و مضطرب شده، میگوید:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت برگیرم و تا ملک سلیمان بروم
و تازه به برگشتن خود نیز رضایت نداده ، یکسره خط بطلانی بر رسم و سنت دیرین مسافرت می کشد:
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم
و طیفی دیگر که یکنواختی روزمره و آرامش ظاهری آنرا برنمی تابند و موج وار آسودگی و رکود را همچون عدم خود می پندارند و دائم در پی تغییر و مصداق این قطعه زیبای دکتر شفیعی کدکنی اند :
حسرت نبرم به خواب آن مردابی/ کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان/ دریا همه عمر خوابش آشفته است
هرچند در پاره ای موارد این کنجکاوی و بیش فعال بودن ممکن است دردسرها و خسارات گوناگونی برای خود و اطرافیان این طیف افراد ایجاد کند اما باید توجه داشت که کنجکاوی،آشنازدایی، غریزه " »نو جویی«" و در یک کلام دلبستگی به آنچه ناآشناست، خود از بن مایه و ریشه های عمیق فلسفه معینی نشات می گیرد و دارای پشتوانه فکری معتبری است که من آنرا »"فلسفه امید"« مینامم و به طور اجمال چنین می توان گفت که شوق به کشف امور " »تازه«" موید این نکته است که دنیایی که در آن بسر می بریم (دنیای تجارب مان) به چیزی می ارزد یا ارزش آنرا دارد که در آن به دقت و تامل کنجکاوی کنیم. و صدالبته که ارزش دنیای مادی نه فقط بخاطر خود آن که ماتریالیستها و ماده گرایان بدان اعتقاد دارند و به نوعی پرستش آن انجامیده اند ، بلکه به خاطر اثر صنع و آفرینش خدا بودن آن است که محل اعتبار و ارزش می گردد و یادگاری و اثری است از آن یار غایب از نظر؛ چنانکه آن مصلح روشن ضمیر و دانای باریک بین سعدی علیه الرحمه گفته:
گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند/ ما را نظر به قدرت پروردگار اوست...
و در جایی دیگر می گوید:
تنگ چشمان نظربه میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم
و از همین روست که در آموزه های اخلاقی و معارف دینی از دنیا به مزرعه آخرت تعبیر شده و این اهمیت دنیا را برای ما روشنتر می سازد.
اینجاست که تفاوت عظیم برخی اندیشه ها ، آیینها و ادیان پویا و نوگرا که انسان را همواره به سیر وسفرهای درونی و بیرونی (سفرهای فلسفی و معنوی) و کنجکاوی درپدیده های آفاقی و انفسی فرا می خوانند و ارزش این دنیا را نفی نمیکنند با برخی آیینها و اندیشه ها ی دیگر مانند بودیسم نمایان میشود.(کثرت سیاحان و سفرنامه نویسان بی شمار مسلمان و مسیحی در طول قرون گذشته شاهدی است مستند و معتبر بر تشویق این ادیان به سفر و سیاحت). اگر ما امروزه مانند بودیستهای راستین بر این باور استوار بودیم که دنیا به چیزی نمی ارزد واینکه دنیا چیزی نیست مگر انبوه رنج و درد که همه جا و همیشه و از هر لحاظ یکسان است و تفاوتهای آن خالی از معناست و اینکه به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است و تاریخ بشری چیزی جز تکرار ملال آور بدبختیها نیست، اگر بر این باورها بودیم ، در چنین دنیایی وحشت زا و بی معنا و زندان گونه ؛آری دیگر هیچ نیازی به تجربه " »تازگی« " نمیداشتیم و هیچ کنجکاوی و به تبع آن کمترین کشش و کوششی به سفر کردن در خود حس نمیکردیم. شایسته ذکر است که عطش سیری ناپذیر انسان در باب خداجویی و درک مفهوم وجود خداوند نیز از کنجکاوی بی پایان و متعالی او آغاز می شود چنانکه در اصطلاح عرفا و متصوفه نیز " »سفر«" واقعی به معنای" »توجه دل سالک به سوی حق و خداست«" و طبق نظریه حرکت جوهری چنانکه می دانیم خداوند، اصل و سرچشمه لایتناهی تازگی، مبدع کلّ خلق و تجدید حیات عالم است. البته سیر و سفر در الهیات و فلسفه و شیوه سلوک سالکان راستین، شرایط و لوازمی می طلبد و مراتب و منازلی را شامل است که بررسی و ورود به چنین ساحت رمزآلود و گسترده ای از متافیزیک، دانشی سزای اهل آن و مجالی بیش از وجیزه حاضر می طلبد.
و درود بر پروانگان شمع حقیقت باد