تقدیم به معلم باغبان آرزوهای من دکتر حسن زاده

تقدیم به معلم باغبان آرزوهای من

دکتر شهریار حسن زاده

 

هاتف آن روز که به من مژده این دولت داد تا از کوچه معشوق بگذرم و رخت به دروازه شاهراه منزلگه دلدار افکنم از فیض گل سخن آموختم و به قول و غزل »و علّم آدم الاسماء کلّها« را به گلبانگ ناز و نیاز در آستان جانان نجوا نمودم عشق و پاکی و رندی و حسن و خلق و وفا در پیمانه گل آدم به امانت سرشته دیدم تا در میخانه ملائک »انّی جاعل فی الارض« خلیفه شاهد بازار حکم ازل گردیده »واسجدوا لادم در شاهین فسجدوا« نشیند و ترازوی خلقت در اسکن سوداری خوش »یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکّیهم« باشد. این سرّ خدا که در تتق غیب دردی کش نور بود ماه مجلس دانایی باشد.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیدة ما را انیس و مونس شد

نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت

غمزه مساله آموز صدر مدرس شد

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میرمجلس شد

سلطان ازل که گنج غم عشق به این بلندنظر شاهباز سدره نشین در این کنج محنت آباد بخشید بر کنار لوح قلب مطمنه اش نون و قلم را نهاد تا با »انّک لعلی خلق عظیم« بر تخته دلها الف قامت دوست را نقش بندد و بندگی به شرط مزد نکند از یار آشنا سخن آشنا شنود و ارباب امانت باشد زیرا جز »صبغه ا... و من احسن ا... صبغه و نحن له عابدون« نیست. این نکات و شرح بی نهایت در وصف آن شمایل کاندر عبارت آمد حرفی از هزاران بود که از کلک صنع در شهر علم کسوت زیبای »من علمی حرفاً  صـیرنی عبـداً« را بر قامـت معـلم دوخـته‌ است.

ای معلم:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

معلم و استاد عزیز امروز که روز تست برایم زیباست زیرا:

من از تپش پنجرة چشم تو وضو گرفتن را آموخته ام و با یکی دو حرف تو شعر زندگی را سروده ام هنوز هم به کلند عشق تو بیستون فرهاد را می شکافم و از رودخانه جوشان لطف و قهر تو احرام محبت می بندم. توفیق ادب در حلقه درس تو لطف رب را بر دفترم نوشته است و شکر بر سایه وجودت بر نعتم افزوده است و در چهارده روایت به کمکم شتافته است. می دانم همواره در اندیشه آشنایی با خواسته هایم به سر می بری تا مسیر بالندگی نهال ایمان و علمم را ترسیم کنی، من هم آرزو دارم کنون با بار پیری در کوره راه زندگی به دنبال جوانی برگردم و بر دستان مهربانت بوسه زنم تا به جبران بغضی که از این بابت نشکسته است در چین زلف آن بت مشکین کلاله عزم وطن نماید.

ای آشنای آشنا:

سعه صدر، فراغ سینگی، والامنشی تو برایم دوست داشتنی بوده است، صفای قلب و آراستگی ظاهری تو از ایمانت سخن گفته است. رفتار محترمانه و رأفت دینی تو مرا از هرزه گردی رهانده است. گفتار، کردار تو در حرف و عمل و میزان آشنایی ات با علایق، استعداد، گرایش و روحیات من راه گریزم را بسته است و حدیث پیامبر اکرم(ص) را در »الاباء ثلاته، اب ولدک، اب زوجک، اب علمک« آویزه گوشم نموده است. تلاش آسمانی تو در رشد خلاقیت و توانایی علمی ام، تکالیف مفید و کاربردی و راهنمایی دلسوزانه گره کارم را گشوده است. مگر می توان پاسخهای متقن و مبرهن، بلیغ و فصیح تو را در پرسشها و شبهات علمی و معنوی فراموش کرد. هنوز هم بسم ا... گفتن عاشقانه و سلام و دعای عارفانه ات هفت شهر خوبی هاست. باور کن که کرامت شما، علاقه تان به درس، کلام قاطع، مستدل، دلنشین، حرکت های دست و قلم و قدم های آرامش بخش تان، توصیه به عفاف و دفاع از حجاب پندهای پدرانه، و پاسداری از ارزشهای انقلاب اسلامی و همینطور در مشکلات و گرفتاری های سخت که طرف مشاوره ام بوده اید، بندهای مادی و پوچی را که از زندگی گسسته اید و به پاکی و ایمان و نماز و شکر و صدها لغت دیگر به رمز و تفسیر که شکوه زندگی ام شده است در کلاس درس به من یاد دادید درخت دوستی را در قلبم نشانده است که همیشه سبز خواهد ماند و در کوچه های دوستی ترا جستجو خواهد کرد.

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

حذر از عشق ندانم

سفر از کوی تو هرگز نتوانم
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد