پروژه «از حرم تا حرم»

کلیات طرح مطالعات مقدماتی

پروژه «از حرم تا حرم»

کارفرما: اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان آذربایجان غربی  تیرماه1382

مجری: مهندسین مشاور دیدگاه ارومیه

قرارداد طرح ساماندهی، نوسازی و بهسازی (طرح تفضیلی ویژه) و طراحی شهری بافت فرسوده و تاریخی ازحرم(مقبره شمس تبریزی) تا حرم(امامزاده سید بهلول) شهر خوی به مساحت تقریبی 10 هکتار با مهندسین مشاور نگین شهر آینده به شماره 13755 بتاریخ 1386/3/24 عقد گردیده و مطالعات برداشت وضع موجود آغاز گردیده است.محدوده طرح شامل کلیه املاک و اراضی واقع بین محل امامزاده سید بهلول تا مقبره شمس تبریزی منتهی به بلوار شمس می‌باشد که 670 ملک را شامل می‌گردد.

این طرح قبلاً در سال1382 توسط شرکت مهندسین مشاور دیدگاه ارومیه، به سفارش اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان آذربایجان غربی مورد مطالعه قرار گرفته بود.آنچه پیش رو دارید، کلیاتی از طرح شرکت دیدگاه ارومیه است که به حضورتان تقدیم می‌گردد.

×××

 عنوان پروژه: طراحی و ساماندهی محدوده منار شمس تبریزی و امامزاده خوی

موقعیت محدوده مورد مطالعه: محدوده طراحی بمساحت تقریبی7 هکتار واقع در غرب خوی از شمال به بلوار32 متری جدیدالاحداث، از جنوب به خیابان20 متری طرح تفصیلی، از شرق به کوچه10 متری شهید داوودی و از غرب به خیابان14 متری طرح تفصیلی محدود است.

اهداف پروژه

اهداف اصلی شامل: طراحی مجموعه تفریحی ، فرهنگی ، زیارتگاهی با اتصال دو عنصر شاخص کالبدی (برج شمس و امامزاده) ـ ارتقاء کیفی محیط از طریق نوسازی بخشی از بافت فرسوده شهرـ هدایت پروژه با سیاست بهره وری از مشارکت های بخش خصوصی در قالب توجیه اقتصادی کل پروژه

اهداف عملکردی: ارایه الگویی برای نوسازی شهری با خلق فضاهای تجاری، اداری، فرهنگی ـ امکان انتقال تجربه نوسازی به سایر بافت های شهری در صورت موفقیت برنامه ـ جبران بخشی از کمبود سرانه کاربریهای مورد نیاز شهری طبق یافته های مطالعه ـ اصلاح شبکه عبور و مرور با اولویت حرکت پیاده ـ کمک به حفظ میراث فرهنگی و تاریخی شهر بعنوان یکی از برنامه های اولویت دار ملی ـ استفاده از معیارهای طراحی شهری و معماری در افزایش مطلوبیت های محیطی فضای شهری

 شناخت وضع موجود

مشخصات کالبدی محدوده مورد مطالعه: اکثر بافت مورد نظر را واحدهای مسکونی یک طبقه و گاهاً دو طبقه و در موارد نادری سه طبقه با اسکلت آجری و پوشش فلزی ـ آجری و گاهاً تیر چوبی تشکیل می دهد.

عمر بناها از نوساز تا بیش از20 سال متغیر است، لیکن بخش اعظمی از محدوده را بناهای فرسوده قدیمی با عمر20 سال به بالا تشکیل می دهند. عناصر کالبدی قابل اعتنا را صرفاً برج شمس در شمال محدوده و بنای امامزاده در جنوب آن تشکیل می دهد.

معبر داخل محدوده از کوچه های کم عرض و متغیرالارض قدیمی تشکیل یافته، لیکن معابر پیرامونی محدوده با پیش بینی طرح تفصیلی از عرض مطلوبی برخوردار بوده یا در آتی برخوردار خواهند شد که عرض آنها از10 متر تا32 متر متغیر است.

در نهایت بافت موجود محدوده را می توان بافتی فشرده (با مساحت های کم واحدهای مسکونی) و گسترش یافته در سطح با کیفیت نازل بناهای احداثی توصیف کرد.

مشخصات کمی محدوده مورد مطالعه: بمنظور تسهیل در شناخت مشخصات مکانها، محدوده مورد نظر به5 بلوک مجزا تقسیم و هر بلوک بصورت مستقل مورد شناسایی و مطالعه قرار گرفته است.

عرصه و اعیانی بلوک های پنجگانه مورد مطالعه جمعاً با252 مکان بررسی شده بترتیب52649 مترمربع و42938 مترمربع می باشد.

پیشنهادات طراحی

گزینه های طراحی: براساس اصول مندرج و برابر نقشه های موجود، پیشنهاد گردیده است:

ـ تبعیت از موقعیت مکانی دو نشانه اصلی (برج تاریخی شمس و بنای زیارتگاهی امامزاده) بعنوان نمادهای اصلی‌طراحی وبا هدف پیوند کالبدی آنها.

ـ حفظ یا اصلاح معابر اصلی تا رده معابر جمع کننده بمنظور اجتناب از ایجاد هرگونه مغایرت در منطق شبکه معابر طرح تفصیلی.

ـ ابعاد فضای شهری مورد طراحی و ارتفاع بدنه های قابل طراحی جهت رسیدن به درجه محصوریت مناسب در قالب کشش اقتصادی طبقات و ایجاد تعادل بین مقوله های فوق.

ـ قابلیت ایجاد سلسله مراتبی از فضاهای شهری مطلوب ضمن خلق فضاهای پویا و ایستا با در نظر گرفتن مجموعه ارزشهای بصری فضایی و مدنظر داشتن بند1 فوق.

ـ اجتناب از پیچیدگی طرح و حتی المقدور استفاده از سطح در مقایسه هزینه هر متر مربع عرصه واعیان تملکی با هزینه هر متر مربع زیربنای احداثی.

ـ امکان بلوک بندی طرح بمنظور سهولت اجرا و استفاده از شیوه مشارکت بخش خصوصی.

ـ قابلیت انعطاف پذیری طرح در مراحل بعدی طراحی.

ـ امکان فازبندی اجرایی پروژه بدون آسیب رساندن به زمانبندی و اهداف آن.

 جنبه های اقتصادی

 بررسیهای اقتصادی پروژه: ملاحظات اصلی در این بخش از مطالعه عبارتند از:

ـ با توجه به هدف نوسازی و احیاء آثار تاریخی فرهنگی بخشی از شهر در این پروژه و ایجاد مرکزی تفریحی، فرهنگی و اقتصادی، مطلوبترین حالت، سودآور بودن طرح یا حداقل پوشش هزینه های طرح توسط خود آن می باشد.

لیکن در شرایط نامطلوبتر (یعنی قابلیت پوشش صرفاً بخشی از هزینه ها توسط طرح تأمین مابقی آن از سایر منابع اعم از اعتبارات عمرانی استانی یا ملی و یا اعتبارات شهرداری و غیره) نیز می تواند در چارچوب اهداف ذکر شده قابل توجیه باشد، لیکن در نهایت به سیاست های کارفرما بستگی دارد.

ـ بخشهای تجاری، اداری و مسکونی طرح می توانند دارای توجیه اقتصادی باشند، اما بخشهای فرهنگی، آموزشی و تفریحی هزینه بر بوده و بایستی توسط سایر بخش های پروژه پوشش هزینه داده شوند.

ـ اهداف و انتظارات اقتصادی از پروژه نبایستی ضوابط فنی در ارتباط با نسبت های اصولی سطوح کاربریهای مختلف، بخصوص کاربریهای فرهنگی، آموزشی و تفریحی را تحت الشعاع قرار دهد.

ـ نگرشی جدید بخصوص در بخش مدیریتی پروژه با حداکثر استفاده از مشارکت بخش خصوصی مورد نیاز خواهد بود.

سطوح کاربریهای مورد انتظار

درصد  تقریبی کاربری های مختلف قابل طراحی بشرح زیرخواهد بود:

کاربری تجاری خدماتی20 درصد ـ کاربری اداری15 درصد ـ کاربری مسکونی20 درصد ـ کاربری تفریحی10 درصد ـ کاربری ورزشی، بهداشتی و آموزشی10 درصد ـ کاربری فرهنگی10 درصد ـ کاربری سایر15 درصد.

 سودآوری طرح

در صورت استفاده از مشارکت بخش خصوصی سرمایه در گردش بمیزان قابل توجهی کاهش یافته و می تواند به سودآوری بیشتر منجر و یا بسته بنظر کارفرما موجب کاهش قیمت واگذاری هر متر مربع اعیانی با کاربریهای مختلف گردد.

مشارکت پذیری

عدم توجه به نقش مردم در تهیه و اجرای طرحهای شهری و ایفای نقش آمرانه توسط مجریان و مسئولان طرحهای شهری در گذشته شهرسازی را در کشور ما به فعالیتی دولتی بدون تأثیرگذاری بر مردم و تأثیرپذیری از آنان تبدیل نموده است. تجربیات ناموفق و نارضایتی عمومی سالهاست که زنگ هشدار را بصدا درآورده است.

تجارب موفق مشارکتی در سایر کشورها و حتی کشور خودمان در نمونه های مقیاس محدود و انگشت شمار قابل بررسی و تعمیم به پروژه های متعدد شهری است. این امر نیازمند تغییر بنیادی در نگرش به اینگونه پروژه ها در مقیاس شهر و در مقیاس بزرگتر به پدیده مدیریت شهری است.

زمینه های اصلی راهیابی به مشارکت

زمینه های اصلی دستیابی به مشارکت فعالانه و مسئولانه را در9 موضوع ذیل می توان دسته بندی کرد:

 ارزش ها: ارزش ها اغلب نیروها نظارت کنندة نامرئی جامعه اند. آنها بیش از هر عامل دیگری تعیین کننده ماهیت اداره کردن هستند. آنها اغلب بر زمینه ای از تصورات ناخودآگاه و عمیقاً باطنی در دنیایی که در آن کار می کنیم بنا شده اند و رگه اصلی اداره کردن بشمار می روند. بنابراین در شهرسازی یکی از زمینه های اصلی راهیابی به مشارکت فعال و مؤثر مردم در طرحها انتقال ارزشهای مهم و اساسی کیفیت محیط و همسویی و رعایت ارزشهای مورد انتظار مردم است.

ساختارها: ساختارها بیان کننده فلسفه ما از شیوه اداره کردن هستند. اداره مشارکتی بافت شهری مستلزم ساختارهای مشارکتی است که در آن جایگاه و نقش همه عناصر و پیوندهای اصلی آنها شفاف باشد و مردم خود را بعنوان بخش مهمی حس کنند.

رهبری: مضمون رهبری در مشارکت به معنای کمک به مردم در سامان گرفتن در شرایطی نوین است که به آنها امید به آینده و ارتقاء شرایط زندگی را می دهد. برای ایجاد شیوه مشارکتی به رهبری نیاز است، به نوعی جدید از رهبری که متکی به فرادستی و فرودستی نباشد. رهبران باید به خلق قابلیت و توانایی در مردم کمک کنند.

فرایندهای مدیریت: فرایندهای مدیریت در برگیرنده تمامی اعمال عمده ای است که با اجرای راهبرد مرتبط است. در مشارکتوظیفه این فرایندها و نقش آنها، ایجاد فرهنگ مشارکت است. اگر راهبرد، برنامه ها، بودجه ها، اهداف، تصمیم ها و پس خوراند آنها مطابق شیوه مشارکتی باشد، آنگاه ارزشهای اداره کردن احیاء می شود.

اطلاعات: اطلاعات در فراهم ساختن زمینه کاری برای افراد نقش دارد. دسترسی به اطلاعات و قابلیت بهره وری از آنها برای تأثیرگذاری در تصمیم ها، عوامل نهایی تعیین کننده قدرتند.

مناسبات: کنش متقابل افراد درگیر در طرح و کیفیت آن بهترین شاخص اداره مشارکتی طرح است.

شایستگی: شایستگی ها و قابلیت ها منابع درونی و بالقوه افراد هستند. در اداره مشارکتی طرح باید آنها را ارتقاء بخشید.

 نظارت: فرایند مشارکت نیازمند نظارت در چارچوبهای تعیین شده می باشد.

سودمندی: سودمندی مهمترین و اساسی ترین عامل برای مشارکت است و از ابعاد اجتماعی، اقتصادی، روانی و فرهنگی برخوردار است.

روش‌های اجرایی پروژه

در اجرای اینگونه پروژه ها چندین روش متفاوت متصور است که ضمن بیان خلاصه هر یک به مقایسه آنها پرداخته و در نهایت روش بهینه معرفی خواهد شد.

1ـ نوسازی توسط نهادهای وابسته به دولت یا توسط شهرداری با استفاده از اعتبارات ملی یا استانی و یا منابع مالی شهرداری: استفاده از این روش عمدتاً منجر به نتایج ذیل می گردد:

ـ از نظر اقتصادی برگشت سرمایه وجود ندارد و یا بخشی از آن برگشت پذیر است و اساساً اقتصاد مدنظر نیست.

ـ زمان اجرای پروژه عموماً طولانی و به اعتبارات مصوب سالانه بستگی دارد.

ـ نارضایتی عمومی از ماهیت طرح، نحوه اجرا و زمانبندی اجرایی عموماً وجود دارد.

ـ نتایج مورد انتظار از بسیاری از بخش های پروژه حاصل نمی گردد.

ـ صرفنظر از شیوه رهبری، تمرکز رهبری تا حدود زیادی وجود دارد.

2ـ نوسازی تماماً توسط بخش خصوصی و از محل منابع مالی همان بخش

این روش را می توان نکته مقابل روش قبلی دانست و محاسن و معایب آنرا می توان چنین خلاصه کرد:

ـ نیازمند سازماندهی، هماهنگی و مدیریت قوی است.

ـ ایجاد انگیزه در بخش خصوصی و جلب آنان به مشارکت تمام عیار از فعالیت های دشوار این روش است.

ـ نحوه اجرا وز مانبندی آن و چگونگی مشارکت در مراحل مختلف، باید از پیش دقیقاً تعریف شود.

ـ سودآوری واقع بینانه پروژه و برآورد دقیق اولیه هزینه ها و آورده ها از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

ـ جنبه های مالی و حقوقی پروژه تعریف شده است و هیچگونه اختلاف نظری در هیچیک از مراحل نباید سبب توقف و قفل کردن پروژه شود. روشهای برون رفت از اینگونه مشکلات باید پیش بینی شود.

ـ این روش با اتکاء کامل به نقدینگی بخش خصوصی، پروژه را فارغ از اعتبارات دولتی به سرانجام می رساند.

ـ در کشورهای فاقد تجربه و فرهنگ مشارکت، ریسک پذیری این روش بسیار بالاست.

3ـ تقسیم پروژه به زیر پروژه های کوچکتر و واگذاری مجزای هر قسمت به بخش خصوصی: این روش دارای مشخصه های ذیل است:

ـ می توان با بکارگیری تعداد بیشتری مشارکت جو، به رقابت سالمی دست یافت.

ـ با افزایش تعداد مشارکت جو و زیرپروژه ها، توان اجرایی افزایش یافته و مدت زمان اجرا در صورت استفاده از روشهای صحیح نظارتی می تواند کاهش یابد.

ـ بخشهایی از پروژه که برگشت سرمایه نداشته و یا برگشت آن به اندازه کافی نیست، امکان واگذاری نخواهد داشت.

ـ هر یک از تقسیمات پروژه (زیرپروژه) نیازمند توجیه اقتصادی مستقل و جداگانه ای است.

ـ بدلیل سرمایه مورد نیاز کمتر برای اجرای هر یک از زیر تقسیمات پروژه مشارکت با سطوح مختلف بخش خصوصی بیشتر میسر است.

ـ نوسازی با استفاده از تسهیلات بانکی یا اوراق مشارکت: در این روش بانک بعنوان سرمایه گذار بخش خصوصی طرف قرارداد سازمان دولتی و شهرداری است و مسئولیت اجرایی نپذیرفته، لیکن در چارچوب شرایطی خاص و با نقدینگی مشخص به پروژه وارد و در انتها با حصول اصل سرمایه و سود آن از پروژه خارج می شود.

از خصوصیات این روش می توان به موارد زیر اشاره نمود:

ـ بانکها مؤسسات مالی اعتباری مطمئن تری نسبت به اشخاص و شرکت های بخش خصوصی هستند.

ـ انعطاف پذیری بانکها کمتر از شرکت های بخش خصوصی است.

ـ اینگونه مشارکت کمک مستقیم در اجرای پروژه نبوده و اجرا کماکان بعهده سازمان مسئول خواهد بود که از معایب این روش به شمار می رود.

ـ در پروژه های بزرگ مقیاس، بدلیل مجری بودن سازمان متولی، اکثر معایب، در این روش نیز وجود دارد.

نتیجه گیری

با توجه به شرایط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی شهرهای کشورمان و در فقدان تجارب اساسی مشارکت، هرگونه اتخاذ روش مناسب مستلزم دستیابی به سودآوری معقول، سرعت،کافی اجرا، کاهش بار اجرایی کارفرما و افزایش کیفیت نظارت و ساخت می باشد، لذا بهره گیری از راهکارهای ذیل پیشنهاد می گردد:

ـ سازمان مسئول باید از درگیری مستقیم و تمام عیار اجرایی اجتناب و بر نقش خود بعنوان رهبری و نظارت پروژه تأکید ورزد.

ـ تقسیم پروژه و زونبندی آن و واگذاری مجزای هر بخش به بخش خصوصی در قالب قرارداد مشارکتی با رعایت کلیه جوانب امر قابل توصیه است.

ـ دخالت محدود سازمان مسئول در بخش هایی از پروژه بخصوص در بخش های فرهنگی و تاریخی (و فاقد توجیه اقتصادی) بمنظور تسریع در آشکارسازی پتانسیل های پروژه و تأثیرگذاری بر سایر بخش های آن ضمن تسریع در روند اجرایی اجتناب ناپذیر خواهد بود.

ـ کارفرما می تواند سود حاصل از مشارکت در بخشهای سودآور را (از بابت آورده پروژه) جهت نوسازی و احداث بخش های غیرسودآور مندرج در بند قبلی بمصرف رساند.

ـ بخش هایی از پروژه بعنوان زیرپروژه های شهری قابلیت تأمین هزینه از محل اعتبارات عمرانی استانی و ملی را نیز می توانند داشته باشند که بستگی بنظر کارفرما و سیاست اجرایی نوسازی دارد.

ـ کارفرما می تواند از طریق انتخاب یک یا تعداد محدودی از بخش های سودآور پروژه ضمن استفاده از تسهیلات بانکی در رقابت اجرایی وارد شود. با توجه به تشابه ماهیتی بخش های مختلف پروژه، حل و فصل موانع و مشکلات محتمل در سایر بخش ها امکان پذیر خواهد بود.

ـ کارفرما و سازمان مسئولین در نهایت باید هدف نوسازی شهری را بر سایر اهداف از جمله سودآوری پروژه ترجیح دهد (و در عین حال از زیان دهی نیز اجتناب نماید) و از اینطریق بر کیفیت اجرا و امکان تکرار پروژه های مشابه بیفزاید.

ـ تجارب مشارکتی و اجرایی و نظارتی هر زیرپروژه قابل استفاده در بخشهای دیگر همان پروژه و حتی پروژه های متفاوت مشارکتی دیگر خواهد بود.

ـ نظرخواهی از شهروندان و مجریان در مراحل طراحی بخصوص طراحی فاز2 پروژه بمنظور نزدیک کردن عملکردی پروژه به خواسته شهروندان ضروری خواهد بود.

ـ انتصاب مدیر پروژه و ناظران زیرپروژه ها و ناظر کل و تبیین راهکارهای قانونی حقوقی و استفاده از متخصصین مرتبط پیشنهاد می شود.

ـ هر سازمان اجرایی شهر می تواند بخشی از پروژه را هر چند ناچیز بعهده گرفته و موجب تسریع در روند انجام پروژه گردد. (بستگی به نظر کارفرما و مدیریت اجرایی پروژه خواهد داشت)

رمضان و آزمون بندگی

رمضان و آزمون بندگی سعید فرجی خویی رمضان ماه مردم، ماه بیدار شدن و بیدار کردن ایشان، ماه برانگیختن آنهایی که خاموش شده و نشسته اند، ماه نیرو دادن به فریادهایی که در حال شکستن و فرو خوردن هستند. رمضان است و روزه؛ روزه گرفتن یعنی جهاد و پیکاری درونی به جهت آماده شدن برای پیکارها و جهادهای سخت و دشوار بیرونی که رمضان کلاس آموختن است. کلاسی بزرگ در قلب پیکره اجتماع که معلمان و پیشوایان آن همه ی انبیاءالهی از آدم تا محمد(ص) و همه امامان از علی(ع) تا مهدی(عج) می باشند. رمضان ماه خداوند است و ماه بخشش گناهان؛ چون ماه آموزش است و آمادگی، ماه خودسازی و مهیا شدن که عادات و دلبستگی ها، نیازها و وابستگی های آدمی، وی را در مصاف با پلیدی ها و در میدان و کارزار مبارزه با سیئات، ناتوان می سازد پس باید کوشید تا از نیازها و هر آن چه دست و پای آدمی را از رسیدن به خداوند کار کوتاه می دارد، رهید. از آن چه آدمی را به ماندن، سکون و ایستایی می خواند، از خوردن، خوابیدن و از تن دادن و راضی شدن به همه ی پستی ها و رذالت هایی که آدمی برای نان و نام و فرزند مرتکب می شود که اگر نام و نان ندارد با بندگی و تعظیم به غیر پروردگار به ذلت به چنگ نیاورد. در رمضان آدمی باید نیمه شب برخیزد وقتی دنیا تیره و تاریک است، وقتی همه در خوابند، برعکس همیشه، حالا نیمه شب بخورد. در اوج تاریکی و نیت کند یعنی جهت خود را مشخص نماید به خاطر چه هدفی و چه منظوری و سپس آماده نماز و پرستش معبود گردد. اذان گو بر بالای مناره رود، شب و سکوت مرگبارش را بشکند و بر مرتفع ترین نقطه شهر یگانگی خدا، محکومیت خدایان بشر ساخت، آزادگی انسان و نابودی شیطان را بر همگان شهادت دهد. رمضان سه آموزش بزرگ برای بندگان دارد:1ـ آموزش فکری بر مبنای خواندن قرآن2ـ آگاهی از مکتب، از قوانینی که بنا نهاده شده است3ـ تکامل یافتن. هدف بزرگتر رمضان تکامل یافتن آدمی است، همانگونه که اسلام می خواهد: انسانی خداگونه با اخلاقی خدایی. رمضان چه پرشکوه است ماهی که با خون سرخ علی(ع) و نزول قرآن برای نجات و رستگاری انسان عجین شده است. یاد علی(ع) جزء دروس اصلی رمضان است. در سه شب و سه درسی که در طول23 سال (طول مدت نزول قرآن به پیامبر)،25 سال (مدت انتظار برای خلافت علی(ع)) و5 سال (مدت خلافت علی(ع)) به انسان می‌آموزد اینها همه در شب های قدر نهفته هستند که بهترین شب های سال می باشند. در انتهای رمضان، عیدفطر و طلوع دوباره است. امیدی به سربلندی و قبولی در آزمونی عظیم طی یک ماه جشنی برای چیدن محصول، جشن جامعه ای که با دستانش از رمضان نیرو گرفته و با قدم هایی که از رمضان نیرو گرفته و با قدم هایی که از رمضان بیرون آمده تصویری روشن از روزهایی که همه برادرند، همه برابرند، همه آزادند را در برابر دیدگان انسان به معرض نمایش می گذارد.

رقس برای خدا

رقص برای خدا               پرفسور آنه ماری شیمل
نوشته‌ی پرفسور آنه ماری شیمل - در این مقاله، پرفسور آنه ماری شیمل مى کوشد تا نشان دهد که رقص صوفیانه (سماع) هرچند از سوى بسیارى از اهل ظاهر عملى شیطانى و غیراخلاقى دانسته شده، اما نزد برخى طریقه هاى اصیل صوفیه همچون طریقه مولویه و برخى مشایخ این قوم همچون ابوسعید ابوالخیر ومولاناجلال الدین محمد بلخى وسیله اى براى وصال عرفانى، شهود خداوند و شور عرفانى تلقى شده است و یکسره از امیال وتمنیات جسمانى عارى است.

پرفسور آنه مارى شیمل از اسلام شناسان و شرق شناسان بنام روزگار معاصر است. وى از سر صدق و راستى در راه شناخت فرهنگ و تمدن و تاریخ اسلام گام نهاده و با آثارش، نه تنها چشم غربیان را تا اندازه اى بر روى حقیقت فرهنگ مشرق زمین گشود، بلکه به ما مسلمانان نیز در آشنایى بهتر و بیشتر با میراث علمى و فرهنگى نیاکانمان که همان سنت دینى و مذهبى مسلمانان مى باشد یارى رساند. در مقاله اى که در پى مى آید، شیمل مى کوشد تا نشان دهد که رقص صوفیانه (سماع) هرچند از سوى بسیارى از اهل ظاهر عملى شیطانى و غیراخلاقى دانسته شده، اما نزد برخى طریقه هاى اصیل صوفیه همچون طریقه مولویه و برخى مشایخ این قوم همچون ابوسعید ابوالخیر ومولاناجلال الدین محمد بلخى وسیله اى براى وصال عرفانى، شهود خداوند و شور عرفانى تلقى شده است و یکسره از امیال وتمنیات جسمانى عارى است.

پرفسور آنه ماری شیمل

در خلال دهه هاى اخیر، گاهى نوشته هایى در روزنامه هاى آمریکا درباره آموزش «رقص صوفیانه » مى خوانیم و «رقص صوفیانه» به شیوه اى مرسوم براى پرورش نفس بدل شده است. اما، رقص در اسلام قبیح شمرده شده است؛ چرا که به طور کلى رقص در تاریخ ادیان با وجد و حال در ارتباط است و انسان را از حالت عادى خود خارج مى کند و مى توان گفت: او را بر گرد یک محور خاص به چرخش وامى دارد. بى گمان در دوره هاى میانى اسلامى ضیافتهاى مسلمانان متمکن، اغلب باموسیقى و رقص به پایان مى رسید. لیکن در بستر دین رقص، که اساساً  یک پى ـ پدیدار موسیقى ونغمه خوش آهنگ است، با خصیصه شریعت محور اسلام در تعارض قرار مى گیرد. زیرا ممکن است فرد را از راهى که خداوند مقررداشته ـ شریعت ـ به بیراهه کشد. از این رو، اسلام هنجارین به مخالفت با رقص برخاسته است و مطابق قرآن (فاطر، آیه ۸) با کف زدن و امورى از این دست نیز مخالف است. طى چندین قرن، مقالات و رسالاتى علیه مسأله رقص به علت وجود تأثیرات شیطانى آن نگاشته شده است.

بدین جهت خنیاگران و رقاصان حق شهادت دادن در دادگاه را نداشتند. به عنوان نمونه، مى توان از رساله اى منسوب به ابن تیمیه در مورد رقص و سماع یادکرد. او این دو مقوله را به اندازه تبعیت از مغولها، براى مؤمنان خطرناک و زیانبار مى شمارد (بعدها یک پژوهشگر تأثیر یا ردپاى رقص شمنانه را در رقص صوفیانه مشاهده نمود).

حتى کسانى را که رقص را ویژگى اصلى تصوف مى شمارند و خود را به این جریان منسوب مى دارند، موردنکوهش قرار داده اند، چرا که هدف آنها بزرگنمایى چنین تجربیات خلسه آورى بوده است. ایشان در این مورد با هجویرى (قرن پنجم قمرى‎/ یازدهم میلادى) موافق اند. وى در کشف المحجوب بیان مى دارد: «طایفه اى دیدم از عوام که مى پنداشتند مذهب تصوف خود هیچ نیست جز رقص.»  (کشف المحجوب، ص۴۱۶ ، ترجمه نیکلسون).


اولین سماع خانه معروف یا جایى براى رقصیدن و نواختن موسیقى مذهبى در نیمه دوم قرن سوم هجرى برابر با نهم میلادى در بغداد تأسیس شد، جایى که صوفیان مجال شنیدن نغمه هاى آهنگین را مى یافتند و برخى در خلال آن به چرخ زدن مى پرداختند. گاهى اوقات نیز این حالت خلسه به جایى مى رسید که خرقه هایشان ـ تکه پارچه هایى که با دقت به یکدیگر دوخته شده بود ـ را مى دریدند.

 در این هنگام چنین تصور مى شد که سرشار از برکت «نیرویى جادویى، مقدس و معنوى»  شده اند. مسأله مورد اختلاف این بود که آیا مبتدیان طریقت ـ چنان که شیخ ابوسعید ابوالخیر معتقد بود ـ بایسته است که در مراسم رقص و سماع شرکت کنند تا مشتهیات نفسانى خود را از میان بردارند یا اینکه از شرکت در اینگونه مجالس باید برحذر باشند.

مسأله دیگر به اینگونه بودکه آیا نوآموختگان طریقت به واسطه پایکوبى سرمستانه و گوش دادن به موسیقى مى توانند «احوال »عرفانى شان را تعالى بخشند، یا باید از نمایش چنین عملى پرهیز کنند؟
پایکوبى و دست افشانى، بخشى از چنین رقصهایى بود که ممکن بود به جنون منتهى شود (چنان که جامى آن را در سلسله الذهب توصیف مى کند) مینیاتورهایى که عمدتاً از حوزه فرهنگ ایرانى برجاى مانده است، صوفیان چرخ زن را با آستین هاى بلندى که بال پرندگان را تداعى مى کند به تصویر مى کشند.


به حلاج (مقتول در ۳۰۹ق‎/ ۹۲۲م) نسبت داده اند که پاى در زنجیر مى رقصید و به سوى دار مى رفت: اصطلاح «رقص در زنجیر» ترجمان فارسى رقص بسمل (raks - i bismil) است که تبدیل به یک کلیشه ادبى شد؛ «رقص»  پرنده اى که به رسم شرعى ذبح شده، یعنى جان دادن عاشقى که به «پرنده سربریده » شباهت دارد.


اگرچه رقص به عنوان بخشى از سماع در طریقت گروههاى مختلف درویشان ـ خاصه چشتیه ـ وجود داشت، اما تنها در طریقه مولویه نهادینه شد. مولاناجلال الدین رومى (۷۲ ـ ۶۰۴ ق ‎/ ۷۳ ـ ۱۲۰۷) بیشتر اشعار غنایى و بسیارى از غزلیاتش را به هنگام گوش دادن به موسیقى وسهل است که با کف زدنهاى موزون سروده است.

 اصطلاحاتى از قبیل «پایکوبى»  و «دست افشانى» و نظایر آنها در اشعارش ـ بخصوص رباعیات ـ فراوان است. چرا که رباعى اغلب به عنوان قالبى منظوم در مجالس سماع به کار گرفته مى شد. نزد مولوى تمام جهان در رقص شگفت آور در حرکت است؛از زمانى که عدم، خطاب ازلى خداوند «آیا من پروردگار شما نیستم» را شنید، پایکوبان پا به عرصه وجود نهاد ( دیوان شمس ـ شماره۱۸۳۲).

این عقیده به گفته هاى جنید اشاره دارد. رقص و سماع دونردبان براى صعود به آسمان ـ یعنى معراج حقیقى ـ هستند و فرشتگان و جنیان نیز در این عروج شرکت دارند. رقص شاخه هاى درختان به واسطه وزش نسیم بهارى نیز مظهرى از آن سرنمون ازلى است.

 فرزند مولانا، سلطان ولد، موسیقى و رقص را که پدرش با الهامات خود آنها را پرورانده بود، سامان داد. به این معنا رقص در نزد مولویه یک عمل شورمندانه عنان گسیخته نیست، بلکه رقص منظم «باله» است که در آن یک درویش مى تواند شعفى سرمستانه را تجربه کند. اما این شعف سرمستانه راهى براى پرستش «او» و در حقیقت «رقص براى خدا» است. چرخ زدن اغلب به حرکت ستارگان به دورخورشید یا رقص پروانه به دور شمع براى «فنا»ى در آن تشبیه مى شود. این تجربه فنا است، «فنا»ى در خدا براى رسیدن به سطح بالاتر از بصیرت. شاعران بعد از مولانا نظیر غلیب (متوفى در استانبول به سال۱۲۱۳ق۱۷۹۹م) به مانند شاعران هند و ایرانى ـ البته با صراحت بیشترى ـ این سمبولیزم را در اشعارش با ردیف رقص به کار گرفت.


در میان دراویش، بویژه مولویه، مراسم تدفین اغلب با پایکوبى همراه بود و نیزدر مورد عرس ـ جشنهایى که براى نکوداشت یک عارف متوفى برگزار مى شد ـ وضع بر این منوال بود و بنابراین، جاى شگفتى نیست که برخى صوفیان از رقص بهشتى سخن به میان آورده اند. (از این رو یادآور برداشتى غربى از نقاشیهاى میکل آنژ است) و روزبهان بقلى (متوفى ۶۰۵ق۱۲۰۹‎/م) چنانکه ادعا مى کند خود را در رقص با ملائک و پیامبر دید. نماد پایانى سفر عرفانى او «رقص با خدا» است.


در کشورهاى اسلامى معمولاً رقص هاى محلى براى زنان و مردان جداگانه ترتیب مى یافت و چنانچه در مواردى زنان و مردان با هم درمى آمیختند و به پایکوبى مى پرداختند ـ به مانند قبایل بربر ـ که توسط اهل ظاهر و صوفیان متنسک مورد اعتراض واقع مى شد. این امر که امروزه حتى زنان در طریقه هاى «امروزى» شرکت مى جویند با تمام سنت کلاسیک در تقابل است. چرا که سماع صوفیه متوجه اهداف جسمانى نیست. نقادان سنتى تصوف به مانند ابن جوزى در تلبیس ابلیس، رقص را وحى شیطانى و فعلى «خلاف اخلاق» مى دانند.


نحوه انجام رقص و سماع در طریقه مولویه


در این مراسم شیخ در وسط دایره اى مى ایستد. قالیچه اى سرخ رنگ (نماد اتحاد با عالم شهود) به سوى مکه گسترانده مى شود. مراسم با تلاوت قرآن و نعت (شعرى که در ثناى نبى سروده مى شود) آغاز مى شود. نوازندگان روبروى شیخ مى نشینند و سکوتى که در پى تلاوت قرآن و نعت نبى بر مجلس سایه افکنده با صداى طبل شکسته مى شود.

 پس از آن تکنوازى نى شروع مى شود. سپس درویشان به دنبال شیخ در دایره تالار مى ایستند و به یکدیگر سر فرو مى آورند.
رقص با نخستین سلام یک درویش آغاز مى شود. درویش با بوسه اى بر دست شیخ از او براى سماع رخصت مى طلبد. مرشد سماع، او را به جاى خود راهنمایى مى کند.

نوازندگان و خوانندگان کر شروع به خواندن مى کنند. شیخ در جاى خود ایستاده و درویشان برگرد او باز مى شوند و مى چرخند و آهسته ذکرالله، الله، الله را زیر لب تکرار مى کنند.

این بخش ازمراسم تقریباً ۱۰دقیقه به طول مى کشد و براى چهاربار تکرار مى شود. در چهارمین سلام خود شیخ نیز به رقص ملحق مى شود. در نظمى خورشید وارمولانا، شیخ، نماد خورشید است و درویشان به مانند ستارگان به دور خود و به دور شیخ چرخ مى زنند.


ایشان چرخ زنان دست راستشان را براى کسب رحمت الهى به سوى آسمان دراز مى کنند تا آن را به قلب خود منتقل سازند و از قلب نیز با پایین آوردن دست چپ به سوى زمین آن را از رحمت الهى سیراب مى سازند.

 هنگامى که یک نفر پاى خود را محکم به زمین مى کوبد، دیگرى دنباله کار او را مى گیرد و رقص را ادامه مى دهد. فراز و فرود پاى راست دائماً با ذکر آهنگین الله، الله، الله همراه است.

بدین ترتیب سمبولیزم نهان در رقص و سماع طریقه مولویه به عشق آسمانى و شور عرفانى و نیز اتحاد با خدا اشارت دارد. در پایان، درویشان هوهوکنان به یکدیگر ملحق شده و با ذکر فاتحه و اداى نماز براى مولانا و شمس تبریزى مراسم را به پایان مى رسانند.

مولانا

از آن عرصه بی چون ، جنبش موسیقیایی و ارکستراسیون کلام جریان یافته ، علیرغم ساختار شکنی های معهود خود ریتم سجع و قافیه و بدیع می سازد اما نه به گزینش اختیاری واژه ها (صامت ها و مصوت ها) بلکه در نهایت بی خویشتنی واژگان به جریان می افتند .



مولانا با آن بی خویشتنی سخن می گوید و آن را از جهان فزونتر می بیند و نکته مرکزی و اصلی عالم می شناسد ، جهان را تصویری می بیند که آن را در عین ناپیدایی می نگارد .

تو که ای در این ضمیرم که فزونتر از جهانی 

 تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی ؟

 

تو کدام و من کدامم ، تو چه نام و من چه نامم 

 تو چه دانه من چه دامم ؟ که نه اینی و نه آنی

تو قلم به دست داری ، و جهان چو نقش پیشت

 صفتیش می نگاری و صفتیش می ستانی

 

وقتی که به دولت دیدار شمس ، از خویشتن اعتباری به بی خویشتنی بالنده ره جست و ذوق درک عرصه بی خویشی را در خود یافت زان س به تحریک بی خودی ، از منزلت بی خودی سخن ها گفت و از بی خویشتنی خود سپاس ها به جای آورد و در دیوان کبیر از با خودی و بی خودی چنین می گوید :

 

آن نفسی که با خودی ، یار چو خار آیدت

 وان نفسی که بی خودی یار به کار آیدت ؟!

 

آن نفسی که با خودی ، خود تو شکار پشه ای

وان نفسی که بی خودی ، پیل شکار آیدت

آن نفسی که با خودی ، بسته ابر غصه ای

وان نفسی که بی خودی ، مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی ، یار کناره می کند

وان نفسی که بی خودی ، باده یار آیدت

 

آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده ای 

وان نفسی که بی خودی ، دی چو بهار آیدت

او شان بی خودی را چنان می ستاید که گویی در تمام عمر ، گمگشته مرموز او همین بی خودی بوده است که در زیر طاق و رواق مدرسه و در مطاوی قیل و قال علم و در کسوت ملایی و موعظه و پند و منبر و افتاء و فقاهت در جستجو آن بوده است که با دیدار شمس کار از کار خاسته و به بی خودی ره جسته و مطلوب مرموز و پنهانی خود را یافته که :

 

گفت مقصودم تو بودستی نه آن 

لیک کار از کار خیزد در جهان

آخر الامر ، سر مولانا که حتی بر خود وی نیز پوشیده بود از این پرسش شمس ، (کیمسن) هویدا شد که شمه ای از آن نهان ، در این دو اثر بزرگ به نمایش درآمده است . در واقع راز در آن حصه از وجود آدمی مکنون و مکتوم است که در معرض پدیده های عادی قرار نمی گیرد ، آنگاه که حادثه ای عظیم و طوفانی آن قسمت از هستی را که راز نهایی وجود در آن نهفته است مورد اصابت قرار داد ، آدمی در هر مرحله از شان و وقار و تمکین هم که باشد ، از این انفجار به عالمی دیگر و فضایی مقتضی آن حادثه ، منتقل شده به طوری که همه پیشینه خود را زیر پای می گذارد . موجودیت و ثقل هستی او به جهت نیستی بالنده انتقال می یابد که این نیستی ، از وجود اعتباری پیشین بسی ارجمندتر و جاذبتر است ، چندان که تمام هستی را در یک نفس می بلعد و از این انقلاب ، شادمانی پاینده و جاوید ، به شخص می بخشد که مولوی در بیت زیر از این عدم سپاسگزار و فرهمند است :

 

سپاس آن عدمی را که هست ما بربود                           ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود

 

به هر کجا عدم آید ، وجود کم گردد                             زهی عدم که چو آمد ازو وجود فزود

به سال ها بر بودم من از عدم هستی                              عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود

جستجوی عدم در نهاد انسان رازی است که جز با چنین حوادثی ابراز نمی گردد . مولوی از کیستی خود دریافت که او راهی عدم و عاشق آن است . باید ثقل موجودیت اعتباری را فرو نهد و سبک بار ، راهی عدمستان گردد . این انقلاب تمام حیثیت مولانا را متحول ساخت و زبان و بیان و بلاغت او را از دیگران ممتاز نمود و او را به حوزه فردیت خود رهنمون شد که تظاهرات حوزه فردی او به قرآن و خطاب الهی شباهت یافت ، به طوری که بلاغت مثنوی را می توان برگرفته از بلاغت قرآن دانست .

تمامی مثنوی مولانا از جریان نو و نااندیشیده و بدیعی گزارش می کند که مولانا فی المجلس و به مقتضای مخاطب و به تقاضای حال و خیال به تقریر آورده است .

عصر مولانا حکم می کرد که اولاً اندیشه پایه گفتار باشد ، ثانیاً گوینده و معنی ای که گوینده اراده کرده است ، اصالت داشته و مخاطب و کلام ، فاقد اصالت به حسال آیند ، اما مولانا از این اصل تبعیت نکرده و مخاطب و کلام را ارج نهاد و متکلم و معنی را درگیر و پیرو کلام و مخاطب قرار داد . مثنوی او همه حکایت از اعتبار مخاطب و به تبع او ارجمندی کلام دارد . او در اعتبار مخاطب اندیشه خود را هم به تقاضای مخاطب می سپارد . در مثنوی ، مخاطب او حسام الدین است که مولوی در تابعیت اندیشه و محتوای درونی خویشتن از حسام الدین می گوید :

 

گشت از جذب چو تو علامه ای                         در جهان گردان حسامی نامه ای

 

گردن این مثنوی را بسته ای                               می کشی آن سوی که دانسته ای

 

چندی از حسام الدین فاصله داشت و جذب او معطل بود که بدین سبب مثنوی تاخیر افتاد . مولوی در توجیه این تاخیر می گوید :

 

مدتی این مثنوی تاخیر شد                         مهلتی باید که تا خون شیر شد

چون ضیاءالحق حسام الدین عنان                بازگردانید زوج آسمان

 

چون به معراج حقایق رفته بود                   بی بهارش غنچه ها نشکفته بود

 

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت              چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

 

دوری حسام الدین ، کار مثنوی و زبان مولوی را می بندد ، آنگاه که مخاطب عزیز القدری همچون حسام الدین ، در برابر مولانا ظاهر می شود ، شعر مثنوی با ساز می گردد .

این نقل اصالت در مقام خطاب در مثنوی ، یک رنسانس در دوره بلاغت بود . این رنسانس ، بلاغت سلطانی و ادبیات بلاغی سیاسی را که در آن ، گوینده و معنایی که گوینده اراده کرده است ، مرکزیت و اصالت داشت ، به بلاغت عام و اقتضای حال و اصالت کلام و مخاطب تحویل کرد . بلاغت سلطانی که این جانب این واژه را در بلاغت قدیم صحیح می دانم ، با اعتبار و اصالت و مرکزیت مقام و منزلت سلطانی و مزیت منظور او آغاز می شد که در این مقام ، مخاطب و نفس کلام از موقعیت توجه و ارتکاز می افتاد . این روش به تدریج ، ادبیات گفتاری را با سیاست و مرکز قدرت آمیخته و به رکاکت و رخوت و درشتی و دشنام می کشید . چرا که قدرتمندان به قدرتشان اعتبار دارند و نه به کلامشان . اما کلام آنان به اعتبار قدرت و سیطره آن فریق ، ملوک کلام به حساب می آمد و در صدر ادبیات جای می گرفت . شاید کلیشه معروف » کلام الملوک ملوک الکلام « نوعی تملق در برابر اعتبار قدرت ملوک از جانب فرودستان منفعل در برابر قدرت و شکوه ملوک باشد که توجه این سخن به خود ملک و پادشاه است و نه به نفس کلام .

مثنوی زاییده شرایط حاکم بر سخن (antex of situation) است که قدما از آن به حال خطاب تعبیر نموده اند . این تحول عظیم در حوزه بلاغت که هفتصد سال پیش در عرصه فرهنگ ایرانی اسلامی پدید آمده است ، در مغرب زمین ، در پایان قرن نوزدهم به معنی واقعی جریان پیدا کرد که موافق این رویکرد ، زبان ذاتاً و بالطبیعه مورد توجه قرار گرفت .

مولوی در دو اثر گرانبهای خود ، چونان نایی است که دیگری در وی می دمد و آن نوازنده که نای وجود مولانا را به نغمه و سرود در می آورد ، همان مخاطب اوست . چنان که خود گفت :

 

» مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی «

 

در مثنوی می گوید :

 

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست                         ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

 

آنگاه که به حیرانی فرو می رود باقی قصه را به شمس می سپارد که گویا پیش از اینکه تمام قصه را از شمس بگیرد خود از هوش رفته است .

بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش                         زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم

ضمیر مولانا مرغزاری است که از نی معشوق به جلوه و تحسین نشسته و از شیرینی او دل انگیز گشته است که در کلام مولانا ابراز می شود :

 

یا زب چه یاز دارم شیرین شکار دارم                           در سینه از نی او صد مرغزار دارم

 

تمام حول و هوای سخنان مولانا حکایت از اصالت و اعتبار مخاطب و کلام دارد که گوینده درگیر آن حال و مجذوب جاذبه و جولان کلام است . یک اشتراک لفظی قادر است مولوی را از صحنه ای به صحنه دیگر و از بوستانی به بوستان دیگر انتقال دهد بدون این که رابطه منطقی بین این دو فضا موجود بوده باشد .

در جولان تند و توسن کلام ، منطق عقب می ماند ، حداکثر از گرد و غبار آن اندک بهره ای نصیب می برد . کلام در عرصه هایی بی قید منطق ، راه به تاریکی ها جسته و از ابداع و نوآوری سردرمی آورد . منطق وابسته به تجارب و اندیشه پیشین است و اجازه سرکشی به عرصه تاریکی و نامعلوم را نمی دهد . جولان کلام ، خود نوعی عصیانگری در مقابل احتیاط و قیود عقل و مقررات منطقی است .

ساختار و سنجیدگی ، ابتدا جریان نامحدود اندیشه را مقید و عرصه آن را ضیق می کند و به مقتضای آن ، انتشار و توسعه عرصه کلام را محدود می سازد که این محدودیت یک ارتباط دیالکتیکی فیمابین اندیشه و کلام برقرار می سازد که در نتیجه ، از تنگی حوصله اندیشه ، کلام محدود و مضیق شده و از محدودیت کام اندیشه به قید کشیده می شود که این دور هرمنوتیکی در جهت مضیقه ، همچنان به سوی پستی و فرود ادامه پیدا می کند . دور معرفتی از تعامل اندیشه و کلام در جهت توسعه به صورت دوکی اتفاق می افتد که در این دور ، توسعه و بالندگی ، اتفاق دارد . در چنین دوری ، هر چرخه ای ضمن وسعت ، ارتفاع هم پیدا می کند . در چنین فضایی کلام بر اندیشه سبقت دارد . اندیشه همان گودی و غدیر دوم است که حاصل سیر جولانی و دوکی کلام را قالب گرفته و در اصولی جای سازی می کند و از پی گفتمان رهسپار می گردد ، بنابراین اندیشه سازی پس از تقریر آزاد کلام شکل می گیرد .

چنانکه مذکور افتاد در مثنوی ، کمترین تداعی ، مولانا را از یک جولانگاه به جولانگاه دیگر می کشاند و کلامی در پی آفرینش کلام و معانی و جستجوی معانی از مسیر معهود دور می شود . مثلاً در پایان حکایت » پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی نمود « مولوی در مقام تحذیر از فریب و اغترار به پدیده های شبیه حس ما یا شبیه مطلوب می گوید:

تا زر اندودیت از ره نفکند                             تا خیال کژ ترا چه نفکند

همین کلمه » چه « و معنای منظور در بیت فوق او را متوجه حکایتی می کند که در کلیله و دمنه تحت عنوان   » الاسد و الثور « به تقریر رفته ، مولوی این حکایت را از اختصار به تفصیل می کشد و در داستان پروری با دست باز بدون قید چندان گسترده عمل می کند که انواع گونه های معرفتی را طی این حکایت می آورد . از جمله جهد و توکل که در اشباع کردن هر کدام از مفاهیم این دو واژه حکایت را می گسترد و در طی حکایت ، حکایت های دیگری را می آورد . از اصل حکایت دور می شود و پس از جولان و معانی فرعی به حکایت باز می گردد و همچنان در ظرفیت های واژگان توجه نموده و در اشباع آن ظرفیت ها از راه اصلی حکایت به بیراهه های پر مغز و نغز می جهد و در حکایت از واژه » چه « که اتفاقاً و به اقتضای آزادی زبان در حکایت پیشین آمده بود داستانی مفصل و دارای ظرفیت های معنا پذیر و اندیشه ساز می پردازد که آخرالامر ، خرگوش به تدبیر و سیاست ، شیر را در کنار چاه می آورد و او را به تصویر خویشتن که در آب افتاده بود تحریک نمموده و به تهور وامی دارد که آن شیر به تصویر خویشتن حمله می برد و به چاه افتاده و تلف می شود . در تمام این حکایت ، جولانداری با کلام و تداعی هاست . اصول و قواعد تالیف و مقررات سنجش و ساختار از اعتبار ساقط شده است .

در حکایت پیر چنگی ، آنجا که عمر در خواب به امر نامعهودی ملهم می شود و در تعجب فرو می رود که این معهود چیست ؟ مولانا شان و ممیزه الهام را شرح می دهد که ندایی غیبی که اصل همه بانگ هاست که در مقابل آن ندا ، بقیه بانگ ها صدایی بیش نیست و برای فهم و تقریر آن ندا گوش و لب لازم نیست لذا ترک و کرد و پارسی و عرب همه آن را درمی یابند ، همین تداعی ، مولوی را از خواب دیدن عمر به مفهوم الهام منتقل نموده و از بیان مفهوم الهام به سخن گفتن چون انتقال پیدا کرده و به داستان نالیدن ستون حنانه از هجر پیامبر (ص) متوجه می شود و از اصل داستان دور شده ، به داستان های فرعی متوجه می شود و معنای بلندی را در آن می آفریند . برای نمونه به تحویل جاذبه های تداعی و پیروی مولوی از آن تداعی ها همین قطعه از حکایت خواب دیدن عمر را ذیلا می آوریم :

 

آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت                          تا که خویش از خواب نتوانست داشت

 

در عجب افتاد کاین معهود نیست                             این ز غیب افتاد بی مقصود نیست

 

سرنهاد و خواب بردش خواب دید                           کامدش از حق ندا جانش شنید

آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست                           خود ندا آن است و این باقی صداست

 

از همین بیت ، حکایت از مسیر خود منحرف شده و از پی تداعی معانی ابتدا ندای حق را که الهام است توضیح می دهد و از آن هم به نطق جهان راه می جوید :

 

ترک و کرد و پارسی گو و عرب                                     فهم کرده آن ندا بی گوش و لب

خود چه جای ترک و تاجیک است و زنگ                        فهم کردست آن ندا را چوب و سنگ

 

هر دمی از وی همی آیه الست                                        جوهر و اعراض می گردند هست

 

گر نمی آید بلی زایشان ولی                                           آمدنشان از عدم باشد بلی

 

زانچه گفتم من ز فهم سنگ و چوب                                در بیانش قصه ای هش دار خوب

خواب دیدن عمر را آغاز کرد و از پی تداعی افتاد و اصل داستان را معطل گذاشت تا کجا و کی دیگر بر سر داستان می آید و بار دیگر تداعی های تازه ای او را از ره به در کند . مولوی در توجیه این بیراهه های نغز می گوید :

 

بل گناه او راست که عقلش ببرد                                   عقل جمله عاقلان پیشش بمرد

 

جلوه پر فروغ معانی مولوی را از عرصه معهود و حوزه خود به بساط بالندگی و احساس ، به عرصه جنون می کشاند که از قاعده های دست و پا گیر آزادش می سازد . مولوی موافق یک کلیشه معروف عربی در عرصه کلام می درخشد » الکلام یجر الکلام « ترجمه کلیشه ای این جمله به فارسی این است که می گویند » حرف ، حرف می آورد « اما در عالم مولانا این » حرف ، حرف می آورد « چه بساط گسترده و چه ژرفایی به تقریر آورده و چه تعالی و ارتقایی را باعث شده است . مثنوی مولانا در سیر گفتاری خود منبر را تداعی می کند که گویی مولانا بر منبری نشسته و با مخاطب مستقیم خود به سخن پرداخته و به اقتضای حال از شاخه ای به شاخه می پرد و از مطلبی و به مطلب دیگر رو می کند و تمثیل ها و تنظیرها و تشبیه ها می آورد ، حال مخاطب را می نگرد و به قدر همت آنان نکته می آفریند که شان حضور و گفتار و مخاطب به قاعده ها سبقت می جوید و پیشانی مخاطب لوح کحفوظ گردیده و تلقین معنا می کند چنانکه خود می گوید :

 

لوح محفوظ است پیشانی یار                     راز کونینش نماند آشکار

 

او مخاطب را خلاق و آفریننده و احضار کننده مطالب و مفاهیم و بلاغت ساز و صنعت بدیع آفرین ، معرفی می کند در جایی از مثنوی ، در بیان این معنا حدیثی از نبوی شریف را به تشریح می کشد که  » ان الله یلقن الحکمه علی قلوب الواعظین بقدر همم المستمعین « خداوند حکمت را به مثابه همت شنوندگان ، بر قلوب واعظان تلقین می کند . در شرح این حدیث می گوید :

 

جذب سمع است ار کسی را خوش لبی است                           گرمی و وجد معلم از صبی است

جذب سمع را مایه خوش لبی می داند ، گوش خوب جنباننده زبان خوب و چالاک است . گوش ، باعث و جنباننده بلاغت است نه اندیشه صاحب کلام . اندیشه به اقتضا و خواست گوش های قابل ، جریان پیدا می کند . بلاغت سیاسی و سلطانی و عالمانه به بلاغت احساسی رشید راه پیدا می کند چون شنونده در عین توجه و دقت و علاقه مندی از زمره فرهیختگان نیست ، لذا » مولانا روزی » خم « را » خمب « گفت شاگردان ، او را متنبه ساختند که صحیح این کلمه خم است . او گفت : بی ادب ! اینقدر دانم لیکن صلاح الدین خمب فرموده است . صلاح الدین زرکوب که از زمره عوام بوده از اجله مریدان مولانا به حساب می آمد که در واقع با حسن حضور خویشتن و جذب سمعش ، مولانا را تعلیم می داد . عجبا ، مولوی از مریدان نکته می آموزد و به حسام الدین می گوید :

 

گردن این مثنوی را بسته ای                               می کشی آن سوی که دانسته ای

ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر                           یک دو کاغذ برفزا در وصف پیر

 

بر نویس احوال پیر راه دان                                  پیر را بگزین و عین راه ، دان

ملایی که پس از سی و چند سال ملایی از صولت حادثه ای عظیم چنان دخل و حاصل مدرسه و طاق و رواق آن را سپرده است که از عوامان نکته آموخته و به تلقین مریدان تکلم می کند و با رفتن حسام الدین شریان گفتاری او می خشکد و با رجعتش این رگ جریان می یابد در عرصه شاعری نیز خود را به ذوق جاذبه مخاطب سپرده و از تکلف های عالمانه دوری می کند . اشعار مولانا اندیشه یار است و تظاهرات خیال معشوق به صورت شعر درمی آید . او می گوید : شعر من شعر نیست بلکه تظاهر جوشش خون است .

» خون که می جوشد منش از شعر رنگی می زنم «

اندیشه وصال و دیدار دلدار ، او را به تقریر و ابزار وامی دارد . سلاست و روانی اشعار او مولود ذوق اوست و نه حاصل تکلف و صنعت او :

 

قافیه اندیشم و دلدار من                                  گویدم میندیش جز دیدار من

در حکایت و قصص مثنوی از قلاووزی ذوق ، جایگاه های شخصیت های داستان ها پیوسته تغییر پیدا می کند و چه بسا که در آغازین فرازهای داستان ، مولانا به عنوان داستان پرداز در جای شخصیت داستان به ابراز عقیده مستقیم می پردازد و سخن خود را می زند و داستان از روند عادی خود بریده می شود . مثلاً در قصه » اعرابی درویش و ماجرای زن او « مولانا از زبان زن اعرابی شکایت می آغازد که از سر فقر و املاق مویه می کرد و از شوی خود گله ها می نمود ، از همان آغازین فراز داستان پس از دوازده بیت ، مولانا خود داخل داستان شده و سخن خود را بر اصل داستان می افزاید و از یم تداعی ضعیف به سخنان قوی منتقل می شود . آنجا که زن از فقر می نالد و به شوی خود نهیب می زند که در میان عرب عطا و بذل ، غزوه و جنگ ، مایه فخر و مباهات است اما ما بر گدایی می تنیم و مایه ننگ عرب شده ایم .

چه عطا ما بر گدایی می تنیم                               مر مگس را در هوا رگ می زنیم

گر کسی مهمان رسد گر من منم                           شب بخسبد قصد دلق او کنم

از همین تداعی که اعراب اهل بخشش اند و باید مهمان ارباب عطا شد و نه بخل و امساک . مولوی به موضوعی ره می جوید با عنوان » مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مغرور « و می گوید :

 

بهر این گفتند دانایان به فن                           میهمان محسنان باید شدن

 

تو مرید و میهمان آن کسی                            کاو ستاند حاصلت را از خسی

 

نیست چیره چون ترا چیره کند ؟                    نور ندهد مر ترا تیره کند

چنان مرموز از داستان اعرابی به موضوع مدعیان دروغین قلاووزی و شیخوخیت عرفان منتقل می شود که گویی خود مولانا به عنوان یک شخصیت سوم وارد قصه شده و با موضوعی مستقل در داستان ابراز عقیده می کند . بعد از چند دقیقه حکمت ، بار دیگر شخصیت های داستان را به گفتمان و طی ماجرا وامی دارد . این شیوه ضرورترین شیوه یک انسان شالوده شکسته است حقیقتاً هم مولانا یک موجود شالوده شکسته است ، که از یک حادثه شگفت انگیز شالوده فقاهت و ملایی او فرو ریخته و ساختار شیخی و قلاووزی او شکسته و نظام زندگی عادی او به هم ریخته است بنابراین متن شالوده شکسته ، از چنین شخصیت شالوده شکسته متوقع است . او از ساختار پیشین خود به شاکله زهد اشاره می کند که پس از شکستن آن شاکله ترانه گوی شده است .

زاهد بودم ترانه گویم کردی                                سر حلقه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین باوقاری بودم                                   بازیچه کودکان کویم کردی

 

سجاده نشینی و وقار ، ساختار یک مرد ملای چهل ساله است که در اثر یک ملاقات غریب چنان از هم پاشیده است که جهان و جهانیان در طی قرون و اعصار از آن متاثر شده اند ، ملای شریعتمدار و زاهد مآب و امام شهر را بنگر که چگونه از اعتبار و متانت و وقار به هم ریخته است که ذوق باده در سر و زلف یار در دست آرزوی رقص و دست افشانی دارد .

یک دست جام باده و یک دست زلف یار                        رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

چنان مستانه و پرآشوب و از خود رسته سخن می گوید که گویی هرگز ره مدرسه و مسجد نمی شناخته و ساختار ملایی و فقاهت به خود نگرفته است ، الا اینکه شور و شیدایی و شطح و پریشانی او از رسوبات مدرسی و احوال مسجدی گزاره دارد که در شطح تالی این رسوبات را می بینید :

 

چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم                         در مسجدم بسوزد ، چو بدو رسد اذانی

 

رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شد                          ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی

 

عجبا نماز مستان ، تو بگو درست هست آن ؟                   که نداند او زمانی ، نشناسد او مکانی

 

عجبا دو رکعت است این ؟ عجبا که هشتمین است ؟          عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زبانی

 

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل ؟                 دل و دست  چون تو بردی ، بده ای خدا امانی

 

به خدا خبر ندارم ، چو نماز می گزارم                              که تمام شد رکوعی ، که امام شد فلانی

 

پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی                   که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی

به رکوع سایه منگر ، به قیام سایه منگر                              مطلب ز سایه قصدی ، مطلب ز سایه جانی 

مقامات و احوال در تصوف

مقامات و احوال در تصوف

 

دکتر نصرت جهان ختک

هفت شهر عشق را عطار گشت      ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
«مولوی»


یکی از علومی که در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد علم «عرفان و تصوف» است. قدیمترین شکل تصوف اسلامی تزهد و تقثف است که اساسا  عکس العملی بوده در مقابل دنیا دوستی و انهماک در لذات، یعنی از یک نوع طغیان داخلی و برآشفتگی ذهنی بر ضد بی عدالتیهای اجتماعی و       بی عدالتیهای افراد و مردم، و مهمتر از همه، خصوصا بر ضد خطایا و معاصی شخصی خود و اقبال به تصفیه و تطهیر باطن تا به هر وسیله ای هست مورد رضای خدا شوند . این است آنچه از سبک زندگی و گفتار صوفیان عهد اول یا بهتر آن است گفته شود زهاد اوایل اسلام از قبیل حسن بصری، مالک بن دینار، حبیب عجمی و ابراهیم ادهم بر می آید.

     مدتی نگذشت که علم و فلسفه در بین مسلمین شایع شده و تشتت ناشی از ظهور فرق مختلف موجب شک و تردید گردید و خود این امر سبب شد که نهضتی مخالف نهضت علمی به وجود آید و جماعتی راه وصول به معلوم را واردات قلبی و مکاشفه بدانند و از طرف دیگر خشکی و تعصب و تنگ حوصلگی و سخت گیری بعضی از فقهاء و اهل ظاهر معدلی ایجاب می کرده و همین امر سبب شده که جماعتی در مقابل آنها به عرفان و تصوف بگروند. حاصل آنکه، بتدریج افکار عارفانه در عقول مسلمین پیدا شد. یعنی صوفیان بدقت و کنجکاوی در قرآن نگریسته و از قرآن دلائلی استنباط کردند.

     با اینکه این فکر یا ایدئولوژی صوفیه عقاید نظامات جامعه را بهم نمی زد، با این حال صوفیه کمال احتیاط را به کار برده همه جام به عقاید و افکار خود رنگ قرآن و حدیث زدند و اصول عقاید خود را مطابق مذاق متشرعان در آوردند ولی فقهاء و متکلمان هر دو دسته به دشمنی و معارضه با صوفیه برخاستند.

     با همه اینها تصوف تا به اندازه ای پیش رفته و ریشه پیدا کرده که تقریبا از همه مذاهب اسلامی و افکار و آراء و عقاید جهانگیر شده است.

     مهمترین علت پیشرفت تصوف این است که تصوف با قلب و احساسات کار دارد نه با عقل و منطق، و بدیهی است که عقل و منطق سلاح خواص است و اکثر مردم از به کار بردن آن عاجزند و ملول می شوند. نقطه حساس انسان قلب او است و سخنی پیشرفت کلی می کند که ملایم با احساسات و موافق با خواهشهای قلب باشد.

باعاقلان بگوی که ارباب ذوق را      عشق است رهنمای، نه اندیشه رهبر است
     صوفی تمام دین و مذهب را برای تصفیه قلب و زدودن زنگار آن می خواهد، با عشق سروکار دارد و اگر به استدلال هم می پردازد با قلب و احساس استدلال می کند نه با فکر و اندیشه. آنچه فقیه خشک و عالم موشکاف با خشونت و کندی می خواهد به آن برسد صوفی با پر عشق و مدد ذوق و نیروی شور و شوق   می خواهد از آن بگذرد و بالاتر رود و به قول علامه اقبال

بی خطر کود پرا آتش نمرود مین عشق      عقل هی محو تماشای لب بام ابهی
ترجمه: عشق بدون هیچ نوع ترس و وحشتی خودش را در آتش نمرود انداخت و عقل هنوز لب بام محو تماشای این عمل عشق می باشد.

     لذا چون مذهب صوفی عشق، و مایه او ذوق و احساس است، کلامش دقیق و لطیف و موثر می شود، این است که زبان تصوف مانند نغمات دلکش موسیقی خوش آهنگ و دلپذیر شده است.1

     تصوف ماخوذ از صوف بالضم که به معنی پشم و نوعی از پشمینه است و در اصطلاح از خواهش نفسانی پاک شدن و اشیای عالم را مظهر حق دانستن است2.

     نام مذهب طایفه ای از اهل حقیقت که از خواهش نفسانی پاک شده و از اشیای عالم را مظهر حق       می دانند و گویند در زمان سابق این طایقه صوف می پوشیدند، لذا تصوف را بر افعال و اعمال آنان اطلاق نمود ه اند و یا آنکه آن کلمه می تواند مشتق از صوف باشد که به معنی یک سو شدن و روگردانیدن است.3

     یکی از مشایخ را پرسیدند که حقیقت تصوف چیست؟ گفت پیش از این طایفه ای بودند در جهان به صورت پراکنده و به معنی جمع و امروز طایفه اند به صورت جمع و به معنی پراگنده.4

گر دیگر آن نگاه قبا پوش بگذرد      ما نیز جامه های تصوف قبا کنیم
علم تصوف علمی که در آن بحث می شود از اعراض از ما سوی الله و وصول به حق5.

     خلاصه آنکه در جامعه مسلمین تصوف یا عرفان به طریقه ای می گویند که به عقیده پیروان آن وصول به حق از آن راه امکان پذیر می باشد و این وصل بر سیر و تفکر و مشاهدات استوار است و در سیر و سلوک انسان باید منزل به منزل راه خود را ادامه دهد، از این نظر عرفان پویایی است و تحرک در آن همواره ادامه دارد، لذا بدون پویایی این راه را نمی شود پیمود، ولی در این تحرک یا پویایی حتما باید شریعت رعایت شود، لذا آنهایی که شریعت را رعایت نمی کنند راهروان واقعی این مسلک نمی باشند:

صوفی نهاد دام  و سر حقه باز کرد      بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

                                                                                                                (حافظ)

ابن عربی می نویسد: الشریعه ابدا لاتکون بمنزل: شریعت هرگز کنار گذاشته نمی شود، لذا تا آخر حیات، باید شریعت را رعایت کنند. مولانا می گوید:

جمعه شرطست و جماعت در نماز      امر معروف و زمنکر احتراز
عرفا با سایر طبقات فرهنگی اسلامی از قبیل: مفسرین، محدثین، فقهاء، متکلمین، فلاسفه ادباء و شعرا یک تفاوت مهم دارند و آن اینکه علاوه بر این که یک طبقه فرهنگی هستند و علمی به نام عرفان به وجود     آورده اند و دانشمندان بزرگی در میان آنها ظهور کرده و کتب مهمی تالیف کرده اند، در عین حال یک فرقه اجتماعی نیز در جهان اسلام به وجود آورده اند با مختصاتی مخصوص به خود. بر خلاف سایر طبقات فرهنگی از قبیل فقهاء و حکماء و غیره که صرفا طبقه ای فرهنگی هستند و یک فرقه مجزای از دیگران به شمار نمی روند.

     اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگی یاد شوند غالبا با عنوان عرفا و هر گاه با عنوان اجتماعی شان یاد شوند غالبا با عنوان متصوفه یاد می شوند. عرفا و متصوفه هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی       نمی شوند و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند، یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتی آداب مخصوص در معاشرت ها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاهها و غیره به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی و اجتماعی رنگ مخصوص می دهد.

     سیر و سلوک عرفانی همچنانکه از مفهوم این دو کلمه پیداست، پویا و متحرک است. برخلاف اخلاق که ساکن است. یعنی در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدی و از منازل و مراحلی که به ترتیب سالک باید طی کند تا به سیر منزل نهایی برسد. از نظر عارف واقعا و بدون هیچ شائبه مجاز برای انسان «صراط» وجود دارد و آن صراط را باید بپیماید و مرحله به مرحله و منزل به منزل طی نماید و رسیدن به منزل بعدی بدون گذر کردن از منزل قبلی  ناممکن است.6 همچنین در سیر و سلوک عرفانی از یک سلسله احوال و واردات قلبی سخن می رود که منحصرا به یک «سالک راه» در خلال مجاهدات و طی طرق دست می دهد و مردم دیگر از این احوال و واردات بی بهره اند.7 این منازل، مقامات و احوال خوانده می شود.

     مقامات از امور اکتسابی و اجتهادی و از جمله اعمال و در تحت اختیار و اراده سالک است و در صورتی که احوال از مقوله احساسات و انفعالات روحانی و از حالات و کیفیات مخصوصه نفسی ست که در تحت اختیار انسان نیست، بلکه از جمله مواهب و افضال نازل از جانب خدا است به قلب سالک بدون آنکه سالک بتواند در نزول آنها به قلب خود یا بر عکس در برطرف شدن آنها از قلب خود ادنی تاثیری داشته باشد. به عقیده غالب بزرگان صوفیه از جمله جنید بغدادی حال بقا و دوام ندارد، بلکه گاهی مثل آنکه برقی بزند پیدا می شود از میان می رود. بعضی دیگر از قبیل حارث محاسبی گفته اند که بقا و دوام حال ممکن است8.

     مقامات سیر سالک در طریقت هفت است که ذیلا از هر یکی از آنها بحث می شود:

1_ توبه، 2_ورع، 3_ زهد، 4_ فقر، 5_ صبر، 6_ توکل، 7_رضا.

1- مقام اول توبه است، قال الله عز و جل، و من لم یتب فاولئک هم الظالمون، خداوند عز و جل فرماید: هر آنکه توبه نکند پس او، از ستمکاران است.                                                                             توبه اولین مقام سیر سالک طالب است و آن عبارت است از یک نوع انقلاب حال و تحولی است در طالب و ابتدای حیات تازه ای است. صوفیان توبه را باین شکل تعریف کرده ا ند: بیداری روح است از غفلت و بیخبری، بطوری که گناهکار از راههای ناصوابی که می پیماید خبردار می شود و از گذشته به خود منزجر   می گردد.

     جنید بغدادی گفت، توبه را سه معنی است: اول ندامت، دوم عزم بر ترک معاودت، سوم خود را پاک کردن از مظالم و خصومت.

     همچنین به عقیده بزرگان صوفیه، توبه نتیجه فضل و رحمت الهی است که شامل حال گنهکار می شود9. صاحب منازل السائرین در باب توبه چنین می نویسد: نام ستمکاری از توبه کننده فرو افتد و توبه درست نشود، جز پس از شناسایی گناه10.

     سید علی هجویری معروف به حضرت داتا گنج بخش در کشف المحجوب درباره توبه چنین می نویسد: از آنچه یک شرط توبه تاسف است بر مخالفت و دیگر اندر حال ترک لذت و سه دیگر عزم معاودت ناکردن به معصیت. این هر سه شرط اندر ندامت بسته است که چون ندامت حاصل شود اندر دل، این دو شرط دیگر تبع او باشد و ندامت را سه سبب باشد چنانکه توبه را سه شرط بود، یکی چون خوف عقوبت بر دل سلطان شود و اراده کردارها بر دل صورت گیرد، ندامت حاصل آید و دیگر ارادت نعمت بر دلش مستولی گردد و معلوم شود که به فعل بدو بی فرمانی آن نباید از آن پشیمان شود و سه دیگر شرم از خداوند شاهد وی گردد و از مخالفت پشیمان شود.11

2_ورع: قال الله عز و جل: و ثیابک فطهر: و جامه خود را پاکیزه کن.

ورع مقام دوم اصحاب طریقت است. بشر حافی گفته ورع آن بود که از شبهات پاک بیرون آیی و محاسبه نفس در هر طرفه العینی پیش گیری12.

ورع دلیل ترس از خدا و خوف دلیل معرفت و معرفت دلیل نزدیکی به خداست.13

بنا به نوشته مولف تاریخ تصوف در اسلام صاحب کتاب اللمع می گوید: اهل ورع به سه طبقه اند اول آن است که شخص از آنچه بر او مشتبه است بپرهیزد و آن در چیزهایی است که در میان حرام بین و حلال بین آن دو است و شخص متورع همین که شک و شبهه ای در چیزی پیدا کرد، آن را ترک می کند.

     دوم ورع اهل دل است، یعنی ورع شخصی که چون قلبش از بجا آوردن امری خودداری کند آن امر را ترک کند و از پیغمبر روایت شده است که: اللائم ما حاک فی صدرک.

سهل بن عبدالله تستری می گوید:

ایمان مرد کامل نشود تا وقتی که عمل او به ورع نبود و ورع او به اخلاص نبود و اخلاص او به مشاهده و اخلاص «تبرا کردن بود از هر چه دون خدای بود».

     چنانکه شبلی گفته سه ورع است یکی ورع عموم، دیگری ورع خصوص و سوم ورع خصوص الخصوص14.

زهد: قال الله عز و جل: بقیة الله خیر لکم. ترجمه: آنچه نزد خدای باقی است شما را نیکو باشد.

     سلوک در هر یکی از مقامات طریقت سالک را برای وصول به مقام دیگر مستعد می کند. از این است که ورع مقتضی زهد است. صوفی علاقه به دنیا را سر منشأ هر خطیه می شمرد و ترک دنیا را سرچشمه هر عطیه می داند. زهاد سه طبقه اند:

     اول طبقه مبتدیان و آنها زهادی هستند که دستشان از دنیا کوتاه و قلبشان نیز مانند دستشان از طمع دنیا خالی است. چنانکه از جنید پرسیدند زهد چیست؟ گفت خالی بودن دست از ملک دنیا و خالی بودن قلب از طمع

     دوم طبقه متحققین و زهادی که مصداق قول صوفی و زاهد معروف رویم بن احمد اند که گفته است زهد ترک حظوظ نفس است، از هر چه در دنیا هست. زیرا در خود زهد حظ نفسی هست به این معنی که زهد سبب استراحت خاطر و آسایش درونی و نیز جالب ستایش و اعجاب مردم نسبت به زاهد و موجب جاه و احترام در نزد آنها است. بنابراین به عقیده رویم زهد واقعی وقتی  است که قلب هر حظ و لذتی را ترک کند.

     سوم زهد طبقه خواص است، یعنی آنهایی که هفت شهر عشق گشته به هست و نیست پشت پا زده اند، این طبقه حتی در زهد هم زاهدند.15

ابو سلیمان دارانی می گوید: زهد آن است که هر چه ترا از حق تعالی باز دارد آن را ترک کنی.

سهل بن عبدالله تستری گفته: روی آوردن بندگان به خدا زهد است16. زهد فرو افتادن رغبت است، بکلی از چیزی17.

فقر: قال الله عز و جل: یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله. ترجمه: «ای مردمان شما فقیرانید (نیازمندید) به خدای.

     فقر واقعی فقط فقدان غنا نیست بلکه فقدان میل و رغبت به غنا است. یعنی هم قلب صوفی باید تهی باشد و هم دستش و در این معنی است که صوفی الفقر فخری می گوید و با مباهات خود را فقیر و درویش       می نامد. زیرا مفهوم آن است که فقیر باید از هر فکر و میلی که او را از خدا منحرف کند، بر کنار باشد18.

هجویری در باب الفقر کشف المحجوب در مورد فقیر چنین می نویسد:

پس فقیر آن بود که هیچ چیزش نباشد و اندر هیچ چیز خلل نه. به هستی اسباب غنی نگردد و به نیستی وی محتاج سبب نه. وجود و عدم اسباب به نزدیک فقرش یکسان بود.19

علامه اقبال در مورد فقر چنین اظهار نظر می کند:

چیست فقر ای بندگان آب و گل      یک نگاه راه بین یک زنده دل
 فقر کار خویش را سنجیدن است      بر دو حرف لا اله پیچیدن است
                         فقر خیبر گیر با نان شعیر      بسته فتراک او سلطان و میر
      فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاست      ما امینیم این متاع مصطفی است
                         فقر بر کروبیان شبخون زند      بر نوامیس جهان شبخون زند
                         بر مقام دیگر اندازد ترا      از زجاج، الماس می سازد ترا
                         برگ و ساز او ز قرآن عظیم      مرد درویشی نگنجد در گلیم20
     اما فقرا آن طایفه اند که مالک هیچ چیز از اسباب و اموال دنیوی نباشند و در طلب فضل و رضوان الهی ترک همه کرده باشند.21 علامه اقبال در مورد مقام فقیر چنین می گوید:
با سلاطین در فتد مرد فقیر      از شکوه بوریا لرزد سریر
                     دارا و سکندر سوه مرد فقیر اولی      هوجس کی فقیری مین بوی اسداللهی
ترجمه: از دارا و سکندر آن مرد فقیر بهتر است که فقر وی دارای بوی اسداللهی باشد، یعنی از فیض امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام برخوردار باشد.

خواجه عبدالله انصاری می نویسد: فقر مبری بودن است از چشم داشت بر ملکیت22.

صبر: قال الله عز و جل: واصبر و ما صبرک الا بالله. ترجمه: صبر کن و صبر تو نباشد جز به (توفیق) خدا.

     فقر مقتضی صبر است و اگر سالک جویای حق در فقر و محنت، صبر و تحمل را شعار خود نسازد نتیجه به دست نخواهد آورد. نه فقط فقر بدون صبر بی نتیجه است بلکه سیر در سایر مقامات سلوک هم مقتضی صبر است. این است که صوفیه صبر را یک نیمه ایمان، بلکه همه ایمان می دانند23. الله تبارک و تعالی می فرماید: ان الله مع الصابرین.

بجا آوردن هر فریضه و ترک هر معصیت بدون صبر انجام نیابد، زیرا دل سالک در هر حال و مقامی که باشد به چیزی مشغول است که یا موافق میل اوست یا مخالف میل او و در هر دو حال محتاج به صبر است.

به گفته صاحب اللمع صبر بر سه گونه است: متصبر، و صابر، و صبار.

1_ متصبر کسی است که در خدا و برای خدا صبر کند و جزع و شکایت نکند.

2_ صابر: کسی است که صبر می کند در خدا و برای خدا و جزع نمی کند آن چنانکه ذوالنون مصری گفته که وقتی از بیماری عیادت کردم و در بین آنکه با من حرف می زد ناله ای می کرد گفتم هر که در ضربتی که به او وارد می شود صبر نکند در محبت خود صادق نیست. جواب داد: هر که از ضربتی که باو وارد می شود لذت نبرد صادق نیست.

3_ صبار: صبار کسی است که صبرش در خدا و برای خدا و به وسیله خدا است و چنین شخصی هر گاه جمیع بلایای دنیا بر او وارد شود عاجز نگردد و ابدا تغییری بر او عارض نشود.24

توکل: قال الله عز و جل: و علی الله فتوکلوا ان کنتم مومنین. ترجمه: و بر خدا توکل کنید اگر بدو گرویده اید.

توکل لغتی است مشتق از «وکالت» که موکول الیه «وکیل» و مفوض با او «متوکل» نامیده می شود.

     از نظر عرفا توکل دلبستگی و اعتماد کامل به پروردگار است و این مقام از کمال معرفت است زیرا انسان هر اندازه خدا را بهتر بشناسد و از قدرت و رحمت و حکمت او زیاد آگاه شود، دلبستگی او به آن ذات     بی همتا زیادت شود.25

رضا: قال الله عز و جل: یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة. ترجمه: ای نفس آرام گرفته باز گرد به سوی پروردگارت، راضی و پذیرفته.

رضا از مقامات عالی سالک و آخرین آنها است، بلکه آخرین مرحله ورزش اخلاقی و تهذیب نفس است. رضای به قضای الهی ثمره محبت کامل به خدا است و عبارت است از اینکه قلب بنده در تحت حکم خداوند ساکن باشد و به تقدیر اذعان کند و معتقد شود که خداوند در قسمت غلط نکرده و هیچگاه خطایی بر قلم صنع نرفته است و هر که را هر چه داده بجا داده.

     صوفی کاملی که در مقام رضا واقع باشد حتی در پیش آمد بلا، لب به دعا نگشاید، یعنی طلب از خداوند که قضا را تغییر دهد خلاف رضا است.26 صاحب «کشف المحجوب» در مورد «رضا» چنین اظهار می فرماید:

     بدانکه کتاب و سنت به رضا ناطق است و امت بر آن مجتمع، و رضا به دو گونه باشد یکی رضای خداوند از بنده و یکی رضای بنده از خداوند، اما حقیقت رضای خداوند تعالی ارادت ثواب و نعمت کرامت بنده باشد و حقیقت رضای بنده، اقامت بر فرمان وی و گردن نهادن بر حکم وی را، پس رضای خداوند تعالی مقدم است بر رضای بنده.27

احوال

     گفته شد که حال معنی است که به قلب سالک بدون اختیار و تعمد و جلب و اکتساب وارد می شوند و از قبیل طرب یا حزن و بسط یا قبض و شوق و انزعاج و امثال آنها.

ابو نصر عبدالله بن علی السراج الطوسی در کتاب اللمع مجموع احوال صاحبدلان را به ده قسم تقسیم نموده که عبارتند از:

1_ مراقبه، 2_قرب، 3_ محبت (عشق)، 4- خوف، 5- رجا، 6- شوق، 7- انس، 8-اطمینان، 9- مشاهده، 10- یقین.

مراقبه: قال الله عز و جل: لایرقبون فی مومن الا و لاذمه. ترجمه: مراقب نباشد در مومن، نه پیمانی و نه ذمتی.

     مراقبه این است که بنده یقین کند که خداوند در همه احوال بر رازهای درونی وی آگاه است، یعنی مراقب اعمال وی است.

     اول حال مراقبه آن است که بواسطه یقین به اطلاع خداوند بر ضمیر بنده این حال پیدا شود که فکر بد یا تلقین شیطانی به قلب او راه نیابد و چون خدا را در همه حال و همه جا حاضر و ناظر بیند کمتر به دام هوای نفس اسیر شود.

     دوم حال مراقبه آن است که سالک در حال مراقبه کاینات را فراموش کند یعنی به حالی باشد که در آن حال وجود و عدم دنیا برای او یکسان باشد و چنان مراقب باشد که جز خدا هیچ چیز در ذهن و فکر او نباشد.

     حال سوم در مراقبت حال بزرگان اهل مراقبه است که در مراقبه خدا هستند و از خدا می طلبند که آنها را در حال مراقبت رعایت فرماید یعنی خداوند متولی امر آنها باشد و به فضل خویش آنها را مصداق «و هو یتولی الصالحین» فرماید.

     سالک در این مقام باید طوری باشد که خود از میان برخیزد و بین او و خدا هیچ حجابی باقی نماند.28

     از پیغمبر اکرم «ص» روایت شده که فرمود: خدای را چنان پرستش کن که گویی او را می بینی و اگر تو او را نبینی او تو را می بیند.29

قرب: قال الله عز و جل: و نحن اقرب الیه من حبل الورید. ترجمه: و ما از رگ گردن او [انسان] به او نزدیکتریم.

در این حال بنده به خدا نزدیکتر می شود و صوفیان می گویند حال قرب از احوال بنده این است که به قلب خود نزدیکی خدا رامشاهده می کند. مولانا می فرماید:

آنچه حق است اقرب از حبل الورید      توفکندی تیر فکرت را بعید
                   ای کمان و تیرها بر ساخته      صید نزدیک و تو دور انداخته

     قرب آن است که هر چه پیش آید از میان برداشته و آنچه حائل میان محب و محبوب است برطرف گردد:

از حجاب نفس ظلمانی برآی      تا شوی شایسته قرب خدای

                       آفتاب از آسمان پیدا نمود      چشم نابینا نمی بیند چه سود

     بعضی گویند قرب عبارت از سیر قطره است به جانب دریا و وصول به مقصود حقیقی و بعضی گویند قرب استغراق وجود سالک است و در عین جمع به قلب از جمیع صفات خود به غیب:

قرب بی بالا و پستی رفتن است      قرب حق از جنس هستی رستن است

و قرب از احوال بنده ای است که به قلب خود نزدیک شود و مانند سایر احوال است و بعضی گویند: قرب عبد به حق بواسطه معاشقه و مشاهده است30.

حال آنکه قرب عبارت است از زوال حسن و اضمحلال نفس31.

عشق و محبت: این حال یکی از عالی ترین و مهمترین احوال عارف و از مهمترین مبانی و اصول تصوف است.

     بزرگترین عامل قوی که تصوف را براساس عشق و محبت استوار ساخت عقیده به وحدت وجود بود، زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه اشیاء شمرد و ما سوی الله را عدم دانست یعنی جز خدا چیزی ندید و قائل شد به اینکه:

جمله معشوق است و عاشق پرده ای      زنده معشوق است و عاشق مرده ای

نسبت به هر چیزی عشق و محبت می ورزد و مسلک و مذهب او صلح کل و محبت به همه موجودات       می شود. شیخ سعدی رحمه الله علیه می گوید:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست      عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست32

خواجه عبدالله انصاری می فرماید:

محبت تعلق دل است بین همت و انس، در بذل (برای محبوب) محبت از نخستین وادی های فنا است.33

     خلاصه آنکه به عقیده عارف، عشق بزرگترین سر و رمز الهی است و کمال درجه عارف سوزش او است در محبت.

علامه اقبال می گوید:

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست      اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
خوف: خداوند می فرماید: یخافون ربهم من فوقهم. ترجمه:

می ترسند از پروردگار خویش که بر فراز ایشان است.

سالک هر چه بیشتر به خدا عارف شود ترسش از خدا بیشتر خواهد بود، زیرا خوف متولد از معرفت است.

رجا: «رجا» امیدوار بودن است.

سهل بن عبدالله تستری گفته «خوف نر است و رجا ماده و فرزند هر دو ایمان است و گفت در هر دل که کبر بود خوب و رجا در آن قرار نگیرد.»

عبدالله خبیق گفته: «نافع ترین خوفها آن بود که ترا از معصیت باز دارد و نافع ترین امیدها آن بود که کار بر تو آسان گرداند».

مولانا می گوید:

انبیاء گفتند، نومیدی بد است      فضل و رحمتهای باری بیحد است
شوق: خداوند می فرماید: من کان یرجوا لقاء الله فان اجل الله لات. ترجمه:

     آنکه لقای خداوند را آرزو کند بدرستی که مهلت خدا رسیدنی است. پیر هرات می گوید: شوق وزش و جهش دل است به سوی غایب. درین حال عارف نسبت به خدا شوق دارد، زیرا شوق یک نوع طلب شدید و هیجان قلبی است برای وصول محبوب.

انس: قال الله عز و جل: و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب. ترجمه: اگر بندگان من ترا پرسند درباره من، هر آینه من نزدیکم.

     انس از تبع محبت و آثار آن است و عبارت است از استبشار قلب و فرح آن به مطالعه جمال محبوب.34

اطمنیان: اطمینان و آرامش دل ثمره ایمان کامل است. ایمان به اینکه خداوند یکی است و بازگشت همه به اوست و دارای جمیع صفات کمالیه از علم و قدرت و رحمت و عنایت و شفقت و حکمت و امثال آن است و او آفریدگار یگانه است و هر چه آفریده چنان می باشد که هست و در عالم امکان بهتر از آنچه هست ممکن نیست و هر چیزی به جای خویش نیکو است، اگر چه حکمت آن بر بنده پوشیده باشد.

اطمینان حالت اعتماد دل است بر وکیل یعنی بر خداوند که نعم المولی و نعم الوکیل است.35

مشاهده: حالاتی که در طی مشاهده برای عارف پیش می آید بالغات اشراق و جذبه و بیخودی و فنا باید آن را وصف کرد و به اصطلاح صوفیه به مشاهده و رویت با چشم قلب و امثال آن تعبیر می شود. هجویری        می گوید:

     مراد این طایفه از عبارت مشاهده دید از دل است که به دل حق تعالی را می بیند، اندر خلأ و ملأ، بیچون و بی چگونه، حاصل کلام آنکه عارف بعد از ریاضت از حال مشاهده برخوردار می شود. که در زبان آنها   می توان گفت رو به قلب خود آر زیرا اسرار الهی را فقط در درون خود خواهی یافت. بقول هاتف:

چشم دل باز کن که جان بینی      آن چه نادیدنی است آن بینی

یقین: وقتی سالک در مشاهده متمکن شود و استقرار بیابد و ملکه او شود و در فنا محقق گردد و در خدا باقی شود به مقام یقین  واصل می شود. بنابراین یقین اصل و منتهی الیه جمیع احوال است. ابونصر سراج در کتاب اللمع می گوید:

یقین به سه وجه است: علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین.

1-     آنچه علم الیقین به آن می گویند آن است که درباره آن واقعیت خبری داده شود مثل اینکه اسید دست را می سوزاند.

2- عین الیقین آن است که با چشم سوختن با اسید دیده شود.

3-حق الیقین آن است که خودش دست را با اسید بسوزاند.

منابع و مراجع

1-     تذکره الاولیاء جلد اول (تاریخ تصوف) چاپ استعلامی، انتشارات زوار، تهران.

2-     غیاث اللغات – انندراج،  ج 1، کانپور، منشی نولکشور / چاپ خیام، تهران 1336 ه ق.

3-     فرهنگ نفیسی، ناظم الاطباء، 5 ج، چاپ تهران.

4-     گلستان سعدی به اهتمام محمد علی فروعی، چاپ امیر کبیر، تهران.

5-     فرهنگ نفیسی، ناظم الاطباء، 5 ج، چاپ تهران.

6-     آشنائی با علوم اسلام، استاد مطهری، ص 70 و 74.

7-     تاریخ تصوف در اسلام و تطورات و تحولات مختلفه  آن از صدر اسلام تا عصر حافظ، دکتر قاسم غنی، چاپ مروی، تهران، 1375 ه ق، ص 212.

8-     تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 223.

9-     تاریخ تصوف در اسلام خاصه، دکتر قاسم غنی، از صص  217 تا 229.

10-  منازل السایرین، خواجه عبدالله انصاری با ترجمه روان فرهادی، چاپ کابل افغانستان، ص 26.

11-  کشف المحجوب چاپ لاهور، 1931 میلادی، به تصحیح مولوی حکیم محمد حسین فاضل دیوبند، ص 231.

12-  تذکره الاولیاء جلد اول، (تاریخ تصوف) چاپ استعلامی، انتشارات زوار، تهران، ص 112.

13-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی.

14-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، 272 جلد دوم.

15-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 273.

16-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 274.

17-  منازل السایرین، خواجه عبدالله انصاری، چاپ کابل، ص 54.

18-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 277.

19-  کشف المحجوب چاپ لاهور، 1931 م، به تصحیح مولوی حکیم محمد حسین فاضل دیوبند «باب فقر».

20-  مثنوی پس چه باید کرد ای اقوام شرق، علامه اقبال، ص 23.

21-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 223.

22-  منازل السایرین چاپ کابل، ص 120.

23-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 283.

24-  کتاب اللمع فی التصوف، ابی نصر عبدالله بن علی السراج الطوسی، به نقل از فرهنگ علوم عقلی، دکتر سید جعفر سجادی، چاپخانه علی اکبر علمی، تهران، 1344 ه ش،  ص 181.

25-   فرهنگ علوم عقلی، دکتر سید جعفر سجادی ص 276.

26-   تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 212 و 313.

27-   کشف المحجوب، ص 139.

28-   تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 320.

29-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 319.

30-  فرهنگ علوم عقلی، دکتر سید جعفر سجادی، چاپخانه علی اکبر علمی، تهران، 1344 ه ش، ص 263.

31-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، خلاصه از صفحه 322 و 323.

32-  تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 325.

33-   منازل السایرین، خواجه عبدالله انصاری، ص 150.

34-   تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ص 351.

35-  منازل السایرین، خواجه عبدالله انصاری، ص 144.

اموزه های مولانا

دکتر هادی خانیکی

ما چو نائیم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

صحبت کردن من تنها به سه دلیل موضوعیت دارد. اوّل: قدردانی از دانشجویان عزیزی که عاشقانه در این راه قدم برداشتند و راهی تازه در مسیر فعالیتهای دانشجویی گشودند و لطافت روح و کلام مولانا را به فضای فعالیتهای فرهنگی دانشگاهها تسرّی دادند و به فرهنگ در میانه تلاشهای علمی، اجتماعی، سیاسی و صنفی دانشجویی، موضوعیت ویژه‌ای دادند. من چون از ابتدا در جریان کار دانشجویان عزیزی که بدون کمترین چشمداشتی و با بیشترین انگیزه‌ای که ممکن بود، قدم در این راه برداشتند، همصدا بودم، می‌توانم شهادت بدهم که یکی از بزرگترین کارهای ممکن در این مرحله از فعالیتهای دانشجویی و دانشگاهی را این دانشجویان عزیز دانشگاه تهران، سامان دادند که جای تقدیر و تشکر فراوان دارد.

دوّم: تشکر و تقدیر از استادان و محققان ارجمندی که بی‌پیرایه و ساده، دعوت دانشجویان ما را پاسخ دادند و کنگره‌ای به حق علمی را در اندازه دانشجویی سامان دادند. به عبارت دیگر ارتقاء بخشیدند محتوا و مضمون یک حرکت دانشجویی را و در این راه از هیچ خدمت و همکاری مضایقه نداشتند.

سوّم اینکه به عنوان یک مصداق و یک نمونه در جمع عاشقانه‌ای که استادان و دانشجویان عزیز به عنوان طبیبان علتّها جمع شدند گفتم سخن من تازگی ندارد، چون نه مولانا‌شناس هستم و نه کلامی در این عرصه دارم امّا وقتی که طبیبان گرد هم می‌آیند در آنجا بیماران می‌توانند شرح بیماری خودشان را و آنچه را که موجب درمانهای‌شان شده بگویند تا گزارش طبیبانه آنها، گزارش کامل‌تری باشد. اگر آنچه بر نسلهای مختلف دانشجویی ما یا جامعه ما گذشته بتواند در یک فرایند گفتگو منتقل بشود، بسیاری از آن تجربه‌ها پایه‌های دانش و حکمت جدید می‌شود از این‌رو بهتر دیدم که بگویم خود من هم چه آموزه‌هایی را از مولانا در طول زندگی و فعّالیتهای خودم آموختم.

اجازه بدهید، قبل از آن چند نکته را به عنوان برداشت کلّی از مولانا عرض بکنم و بعد بگویم که آن تأثیر یا در حقیقت درمان بر یک بیمار از نسل گذشته چگونه محقّق شده؟ اینکه مولانا کیست؟ و مثنوی چیست؟ را استادان و محققان ارجمند هم به آن پرداختند و هم خواهند پرداخت. شاید همه ما به این تعبیر یا تعریف حضرت مولانا، اعتراف داشته باشیم که اگر چه او درباره دیگران می‌گوید، خود او را بحری پنهان در نَم و عالمی پنهان بدانیم، امّا آیا این بحر پنهان در نَم را نمی‌توان شناخت؟ و آیا او را فقط باید در ابهام‌ها و در سایه‌ها و در کلیات باقی گذاشت؟ یا اینکه می‌توان شناخت؟

به نظر من، همانطور که جناب آقای دکتر اعوانی فرمودند هرکسی به قدر کوزه خودش از این بحر برداشته، آنچه که امروز همه ما بر آن وقوف داریم، این است که به تعبیری بزرگترین حماسه‌های عرفانی بشری، به زبان پارسی سروده شده و این امکان هست که ما فارسی زبانان از این حماسه بزرگ عرفانی بهره بگیریم و از آن معارف والای الهی، امکان این را داشته باشیم که در حدّ برداشتهای ابتدایی خودمان چیزی بفهمیم، مجموعه به هم پیچیده و تو در تو توانسته یک درد اشتیاق را در طول دهه‌ها و سده‌های مختلف، منتقل بکند، معرّف این دنیای تو در تو و به هم پیچیده را در نشستهایی از این دست می‌شود باز کرد، می‌شود گفت که این درد اشتیاق چگونه در جایی، شکل آفتاب به خودش می‌گیرد و در جایی شکل دریا، همه آن ویژگی‌هایی که در کلام مولانا هست، گاه در مثنوی به آرامی و گاه در دیوان شمس با جوش و خروش و مسرّت، چیزهایی را منتقل می‌کند که در دنیای ممکنات، ناممکن به نظر می‌رسد. با دلی دردمند و با زبانی مسرّت‌آمیز بیان می‌کند، من به آن بخشها اشاره نمی‌کنم، فقط می‌گویم که این سرّ نی را، جانهای رسته از خود می‌فهمند و می‌دانند که می‌شود خارج از هوا و هوس‌ها، حرفهایی زد که دیوار سالیان و قرون را هم در نوردَد. این نی در حقیقت، خود مولاناست.

مولانا را امروز می‌شود بهتر شناخت. مولانا را هر کس می‌تواند و حق دارد که از زاویه نگاه خودش به عنوان ادیب، فیلسوف، متکلّم و عارف نگاه کند، گاه او را شاعر عواطف و تخیل بداند و گاه او را مثل عارفان شارح درد اشتیاق و گاه او را فیلسوفی که زمینه بسیاری از ادراکات فلسفی ما را آسان کرده و گاه به عنوان ارتباط‌گری که توانسته بیشترین و بهترین زمینه‌های ارتباط را فراهم بکند. به هر صورت آنچه که هست این است که مولوی برای ما یک فرهنگ ساخته و این فرهنگ میراثی است که به ما منتقل شده، می‌توانیم خطاب به خود او بگوییم که:

ای عشق هزار نام خوش جام
فرهنگ دهِ هزار فرهنگ

حالا به دلیل اینکه در عاشقی او هم، معشوقش خیلی والاست و دارای شرف، می‌بینیم و می‌دانیم که مولانا، نه تنها در ذهن ما، بلکه در ذهن دیگران هم، دارای مقام والایی شده. بهتر این است که مقام علمی او و مقام فکری او را وابگذاریم به اصحاب نظر، ولی بگوییم به عنوان تجربه در این زمان ما چه از مولانا دریافتیم؟ من خودم، دانش‌آموزی بودم، روستایی، روستازده به خاطر دارم پدرم در کنار یک مثنوی خطّی، این رباعی شیخ بهایی را یادداشت کرده بود. و به من از همان ایام، توصیه می‌کرد که مثنوی را بخوانم:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی او چو قرآن مُدلّ
هادی بعضی و بعضی را مظّل

منظور من از این اشاره این بود که حتّی در روستاهای دور ما هم، مولوی به عنوان یک زمینه، به عنوان یک متن، تأثیر خودش را گذاشته بود، کما اینکه مرحوم بدیع‌الزمّان فروزانفر هم وقتیکه می‌خواهد از اوّلین آشنایی‌هایش با مولانا بگوید از تکرار واژه مُلّا در میان فامیل خودش یاد می‌کند که بعدها فهمید این ملّایی که همه از او یاد می‌کنند ملاّی روم است یا همان مولانا، این به عنوان یک زمینه احساسی در میان ما ایرانیان می‌توانست، زمینه‌ای را، یا متنی را به وجود بیاورد، هر کس از ما در فرود و فرازهای زندگی خودش وارد مراحلی می‌شود که بعدها بیشتر می‌بیند که به مولانا، نیازمند است، عرصه سیاست، ورود به حادترین شکل مبارزات سیاسی در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50، مهمترین مُعّرفه‌ای بود که من و امثال من در آن میانه قرار داشتند، در میانه‌ای که همه چیز تعبیر و تفسیر سیاسی و انقلابی و مبارزاتی می‌شد. در آنجا، کمتر کلامی شنیده می‌شد که با زبان آتشین و با زبان سربی و با زبان مبارزات حادّ آن زمان نباشد. امّا تجربه‌ای که خود من داشتم این بود که در آن دوران مبارزه، چیزی که به خود من کمک کرد، باز مولانا بود.

زمانیکه یک زندانی بودم بعد که از زندان آزاد شدم و بعد باز در پی دستگیریم بودند و مجبور به فرار و زندگی مخفی شده بودم، به خاطر دارم، وقتیکه از ایران، خارج می‌شدم، تنها یک قرآن کشف‌الآیات و یک دیوان گزیده غزلیات شمس با انتخاب و تصحیح استاد دکتر شفیعی کدکنی همراهم بود که در جاهای مختلف به من می‌توانست کمک بکند، این چیزی نیست که فقط بر من اثر گذاشته باشد. بر بزرگان ما هم می‌بینیم که همین اثر را دارد. شما در زندگی و آثار بزرگان اندیشه این سرزمین، که دستی هم در میدان مبارزه داشتند، نگاه کنید می‌بینید که چه نسبتی با مولانا دارند، آثار استاد شهید مطهری را بنگرید که وقتیکه از بحث اجتهاد و مقتضیات زمان سخن می‌گوید. اشاره می‌کند:

هر زمان نو می‌شود دنیا و ما
بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

یا مرحوم دکتر شریعتی که وقتیکه می‌خواهد از بحران‌هایی که در آن قرار گرفته. یادی بکند، می‌گوید که مولانا دوبار، مرا از مرگ نجات داد آن نجات اوّل وقتی بود که در میانه مرگ و زندگی قرار گرفتم و دیدم که چون مثنوی در کفه زندگی قرار دارد، پس باید زندگی را انتخاب بکنم و رشد بکنم بعد اشاره می‌کند که در مواجهه با تحوّلاتی که در دنیای غرب هست، تنها مولانا است که می‌تواند، یک تنه حریف باشد و به کمک او بیاید، ما در جاهای دیگر هم می‌بینیم این ارادت هست. مرحوم خانم پروفسور آنه ماری شیمل که سال گذشته به رحمت خدا پیوست و از مولوی شناسان بزرگ بود، او هم یاد می‌کند وقتی که در اردوگاه ماربورگ زندانی آمریکائی‌ها شده بود، مثنوی بود که به کمک او آمد و از همان جا بود که انگیزه آن را یافت که به شناخت مولانا مبادرت بورزد.

از آموزه‌هایی که نسل گذشته نسبت به مولانا می‌توانند داشته باشند این است که در بحران‌ها، در سختی‌ها و در کشاکش‌هایی که می‌توانست روح هر فردی یک جانبه بشود، می‌توانست به خشکی و زمختی تمایل پیدا بکند لطافت عاشقانه و عارفانه زندگی مولانا به کمک او می‌آمد و هر وقت دنیا متنازل می‌شد به یک عرصه محدودی از عرصه‌های تمدّنی یا عرصه‌های سیاسی و یا فکری وجود متضلّع و چند وجهی مولانا در پیکر او می‌توانست یک جان تازه‌ای را بدمد. می‌توانیم امروز هم نتیجه بگیریم که در پیشینه فرهنگی ما و در، هاضمه فرهنگی ما، امکان‌های بزرگی هست که آنها را باید کشف بکنیم. امروز، همان‌طور که جناب آقای مسجد جامعی هم اشاره کردند هر روزی که می‌گذرد، ما شاهد رویکرد جدیدی به مولانا هستیم، دوستانیکه سفر کردند، حتماً دیده‌اند که در کتاب فروشی‌های بزرگ غربی مثلاً آن مجموعه زنجیره‌ای Bars and nobel در کنار همه مجموعه‌هایی که تقسیم‌بندی شده، کتاب فروشی که کتابهای فلسفی یا اجتماعی یا علمی را تفکیک کرده یک بخش خاص رومی هم برگزیده شده، گویا رومی مجموعه‌ای است که در کنار بقیه رشته‌ها و دانشهای امروز باید از آن استفاده کرد و توجه کرد، هر چه هم پیش‌تر می‌رویم، مولانا را بیشتر می‌بینیم که مورد مطالعه و توجّه قرار گرفته در روان‌شناسی، در علوم سیاسی در جامعه‌شناسی و در ارتباطات و فلسفه جدید و نظایر این‌ها. آیا این میراث را می‌توانیم به همین شکل حفظ بکنیم یا خودمان از آن بهره بگیریم یا نه؟ من در اینجا چند نکته را عرض می‌کنم.
اوّل اینکه، ما به خوبی دریافته‌ایم که سنّت ما قابلیت گفتگو دارد. ولی این توانشی که در فرهنگ ماست این توانش را باید به آن فعلیت بدهیم. این توان گفتگو، اگر امکان گفتگو به وجود نیاید، معلوم نیست به خوبی بتواند، بروز و فعلیت پیدا کند، کمااینکه، امکان سخن گفتن در ما هست ولی اگر نتوانیم سخن بگوییم، این امکان هم در ما از بین می‌رود، الآن، فرصت بسیار مبارک گفتگو برای ما هست، امّا اگر تمرین نکنیم، از دست می‌رود. و یا اگر نتوانیم در موضع برابری قرار بگیریم، بر سر این موضوع‌هایی که در فرهنگ ما وجود دارد می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم که در حاشیه قرار می‌گیریم و نتیجه در حاشیه قرار گرفتن، فقط کناره‌گیری و طرد شدن است، این ظرفیتّها را نباید از دست بدهیم و گر نه دیگران ممکن است که بیشتر و بهتر از ما از آن استفاده بکنند، این امکان گفتگو، با گذشته ما هم وجود دارد یعنی می‌توانیم یک نسبت گفتگویی با گذشته‌مان با دنیای جدید برقرار کنیم دنیای مدرن مبنای این دیالوگ هست. و برای انجام گرفتن دیالوگ باید معرفت را افزود و ورزیدگی پیدا کرد ورزیدگی غیر از تخصّص و عمیق شدن است. عمیق شدن و متخصّص شدن هم لازم است. امّا در کنار آن باید ورزیده هم شد و ورزیدگی از جمله لوازمش تشکیل کنگره‌ها و نشست‌هایی از این دست است. امّا به اینها نباید بسنده کرد، این راهی که گشوده می‌شود را باید ادامه داد. چون می‌دانیم که اگر مولانا را خوب بشناسیم، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که مولانا زمینه‌ای می‌شود برای افزایش معرفت ما و برای بالا بردن سطح توانش ما که به آن اشاره کردم، خود او به خوبی می‌گوید:

هین! بگو که ناطقه‌جو می‌کند
تا به قرنی بعد ما، آبی رسد

آب او به ما رسیده اگر این جو را بکنیم، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که بعد از این هم مولانا برای آینده فرهنگ ما حرفی داشته باشد. دوّمین ضرورتی که در برابر ما هست به عنوان یک نقد فرهنگی که از جامعه خودمان می‌توانیم داشته باشیم این است که جامعه ما از اصل گفتگوی خود دور شده، ولی گفتگو نیاز امروز ماست. سوء تفاهم‌ها، سوء ظن‌ها و بی‌اعتمادی‌هایی که در اثر تحولات تاریخی، استبدادزدگی‌های فرهنگی بوجود آمده ما را از همدیگر دور کرده، آیا نمی‌شود یک تعبیری را از همان گفتگوی مولانا داشته باشیم که:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

این اصل ما، هم در فرهنگ دینی ما و هم در فرهنگ ملّی ما، گفتگو بوده نسبت وثیقی بین استماع و ایمان وجودداشته که:
ربّنا انَّنا سمعنا منادیاً ینادی للْایمان أن آمنوا بربّکم فآمنّا.
اوّل شنیدیم و بعد ایمان آوردیم و نیازمند شنیدن هستیم.

سوّم اینکه به لحاظ روش، نیازمند مهرورزی و محبّت هستیم که همان جور که او گفت: از محبّت خارها، گل می‌شود.
ما باید بر بی‌محبتّی‌ها و خشونت‌ها بتوانیم غلبه بکنیم و این روح مولانا، کلام مولانا و آموزه‌های مولانا می‌تواند به ما کمک بکند،
چهارم اینکه نیاز به تعمیق بنیادهای فرهنگی در جامعه‌ داریم ما نیاز داریم که همه چیز را از جمله سیاست را فرهنگی کنیم، نه اینکه فرهنگ را سیاسی بکنیم به همین دلیل مولانا مدل و الگوی خوبی است که می‌تواند به ما کمک کند، همان طور که این دانشجویان عزیز راه را گشودند.
پنجم اینکه نیاز امروز ما آگاهی است دانستن است در پی همان درخت دانایی که مولانا توصیه می‌کند تا هند بروند معانی را طلب کردن است و از غالب‌ها و از صورتها دور شدن است. چون:

اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنا رفت، آرام اوفتاد

به این دلیل ما می‌بایست در پی درک آگاهی باشیم، چون عصر ما، عصر آگاهی است و او هم توصیه‌اش همین است که:

اقتضای جان، چو ای دل آگهی است
هر که آگه‌تر بود جانش قوی است


*

 

تحول فرهنگی و اندیشه های مولانا

مظاهر ضیایی

عقب ماندگی کشور ما از جمله مشکلاتی است که ذهن هر ایرانی را به خود مشغول کرده است در خصوص علل و چگونگی رفع این مشکل مباحث بسیار زیادی طی حدود 5/1 قرن گذشته مطرح شده است و ادامه دارد. بخش قابل توجهی از این مباحث مربوط به فرهنگ و چگونگی ایجاد تحول فرهنگی می‌باشد.

فرهنگ اکنون نه تنها در مرکز توجه جامعه شناسان، سیاستمداران و سایر اندیشمندان علوم انسانی قرار گرفته است، بلکه در مباحث مدیریتی، مهندسی و حتی علوم رایانه و فناوری اطلاعات نیز از جایگاه مهمی برخوردار شده است. علت این امر نقشی است که فرهنگ در هرگونه تحولی ایفا می‌کند. دستیابی به علل فرهنگی عقب افتادگی ما و نحوه تحول فرهنگی برای دستیابی به فرهنگ متناسب با دنیای جدید که بتواند افراد و اجزاء جامعه را با انگیزه قوی و در عین حال با آرامش و اطمینان به فعالیت وادار کند از جمله مباحث پیچیده و در عین حال ضروری دوران ماست.

تحول فرهنگی اصولاً همراه با تقویت برخی عناصر فرهنگی و تضعیف برخی دیگر و نیز ایجاد عناصر جدید می باشد. هر چه بتوان این تحول را با بکارگیری مفاهیم قبلی و توسعه آنها انجام داد، سرعت جذب و پذیرش آن در بین مردم بیشتر بوده و در عین حال نوعی اعتماد به نفس عمومی را گسترش می دهد.
هدف این مقاله نشان دادن امکان استفاده از برخی مفاهیم موجود در اندیشه عرفانی بخصوص اندیشه‌های مولانا برای تسهیل تحول و فرهنگی مورد نیاز کشو ایران است.


نگاهی به مشخصات تاریخ ایران

شرایط جغرافیایی ایران به گونه‌ای است که تاریخ آن به طور دائمی طی قرون متمادی شاهد جنگهای کوچک و بزرگ بوده است. پتانسیلهای پراکندگی زیستی و موقعیت ژئوپولتیک باعث ایجاد ساختار سیاسی خاصی در ایران شده است که مهمترین آن را می‌توان به صورت حکومتهای قبیله‌ای و محلی ناپایدار بیان کرد. این ناپایداری هم ناشی از جنگهای دائمی بین حکومتهای محلی همسایه بوده و هم ناشی از تعامل دائمی بخش جمعیت غیرساکن (عشایر) و جمعیت ساکن (شهر و روستا) و هم ناشی از درگیری حکومتهای محلی حاشیه‌ای با دولتهای متمرکز بوده است. اگــر بــه شرایط فوق چند هجوم ویگرانگر بزرگ را اضافه کنیم ، تصوری که از تــاریخ ایـــران بدست می‌آید این است. وقوع چند هجوم بزرگ و جنگهای دائمی در فاصله این هجومها و چند حکومت مقتدر، کم و بیش با ثبات در مقاطع کوتاهی از زمان...


چیستی فرهنگ و تحول فرهنگی

منظور از فرهنگ در این مقاله عبارت است از :“ الگوهای رفتاری و باورهای مشترک افراد یک جامعه که در تعامل با محیط (طبیعی و اجتماعی) ایجاد می‌شود“. سه عنصر اساسی این تعریف عبارتند از : الگوهای رفتاری ، باورهای مشترک و محیط اعم از طبیعی و اجتماعی. این سه عنصر در طول زمان نوعی تعادل و سازگاری با یکدیگر دارند. به عبارت دیگر فرهنگ ناشی از فرایند ایجاد سازگاری و تعادل بین رفتارها و باورها متناسب با محیط طبیعی و اجتماعی است. در واقع افراد هر جامعه براساس تجاربی که خود بدست می‌آورند و آموزشهای که دریافت می‌کنند بر روی برخی الگوهای رفتاری (شامل انواع مهارتهای اجتماعی، فناوری، نهادها و محصولات ناشی از آنها) و باورهای مشترک (شامل مذهب، اساطیر، فرضیات ضمنی، ارزشها و سمبل‌های عاطفی) به نوعی توافق جمعی می‌رسند...


اندیشه عرفانی و تناسب آن با مشخصات تاریخی ایران

گفته شد بی ثباتی و ناامنی ناشی از جنگهای کوچک و بزرگ و هجوم های ویرانگر، مهمترین مشخصه‌های تاریخ ایران بوده‌اند. فرهنگ متناسب و یا به بیان بهتر، ناشی از این شرایط، نمی‌تواند شامل باورهایی باشد که انسانها را به تلاش برای کسب سعادت و رفاه تشویق کند. چرا که هرگونه مال و یا مقام و حتی علم در معرض آسیب بوده و با سرعت از بین رفته و یا بی ثمر می شود. حتی جان صاحبان آن نیز در معرض خطر قرار می‌گیرد. از طرف دیگر هرگونه تشویق به کسب دنیا (مال و مقام) در دل خود آتش جنگ و بی ثباتی و ناامنی را می‌پروراند. همچنین وارستگی و آزادگی از دنیا برای صاحبان قدرت و ثروت گرایش به آرامش و عدم تجاوز و تعدی بوجود می آورد.
در شرایط فوق، حتی کسب علم در مفهومی که اکنون ما استفاده می کنیم و حتــی فقاهت نمی‌تواند به طور جدّی مورد حمایت باشد، چون می تواند با یک تصمیم حاکم یا تغییر در حکومت از دستیابی به ثمرات خود محروم گردد.در عوض برای ارضاء کمال‌جویی انسانها بخصوص نخبگان و سرآمدان راهی که پیش بینی شده است؛ این است ،جهش‌های روحی که بدون پیش نیازهای متعدد و پیچیده و خارج از کنترل فردی انسانها، قابل انجام باشد...


دوران مولانا و تکامل اندیشه عرفانی

مولانا در دورانی می‌زیست که ضمن اینکه جامعه تجارب مختلف در زمینه بی ثباتی و ناامنی را طی چندین قرن در حافظه خود داشت، در معرض ویرانگرترین هجوم در تاریخ ایران قرار گرفت. هر چند مولانا در عصر فروپاشی یک تمدن بسیار شکوفا، زندگی نمی‌کرد ولی سطح تمدن فرهنگی که بعد از هجوم مغول حاصل می شد به هیچ وجه با آنچه در عصر او بود، قابل مقایسه نبود. به عبارت دیگر در زمان مولانا جامعه علاوه بر تجارب قبلی در زمینه ناامنی به نوعی عدم تعادل از نوع دوم نیز دچار بود.
در زندگی شخصی، مولانا طرقِ مختلف بی ثباتی و ناامنی را تجربه کرده و طی سفرها ، ملاقات ها و تحصیل دریافته بود که تکیه و تلاش برای کسب دنیا و حتـــی علم و حتی طی طریق براساس عقل مسیری است بن بست و با حاصلی عبث. آشنایی او با شمس تبریزی با تعبیری که زرین کوب و تا حدودی فروزان فر قبول دارند ، راهی برای ارضاء حس کمال جویی او ارائه کرد که تا آخر عمر برآن پای فشرد و حداکثر تلاش را جهــت تـــوسعه و گستـــرش آن بــرای نســل خـــود و نسل‌های بعدی انجام داد.

اما ایمان، نبوغ و اطلاعات و توانائی های وسیعش به او این امکان را داد که اندیشه های عرفانی را چنان بیان کند که از آن بویی از عجز و ناتوانی، ناامیدی ، تسلیم و یا آلودگی به لذات روزمره به مشام نرسد و در زندگی نیز بدان پای‌بند ماند. شیوه‌ای که مولانا برای ارائه اندیشه‌های خود برگزید نیز باعث شد که اندیشه‌های عرفانی که قبلاً به پختگی لازم در بین نخبگان رسیده بود با بیانی قابل درک برای عامه و روشی زیبا و جذاب ارائه گردد تا جذب در فرهنگ جامعه تسهیل گردد.


تحول فرهنگی امروز و اندیشه های مولانا

از دوران مولانا تا حدود دو قرن قبل شرایط ایران کمابیش همان شرایط قبلی بود. چنانکه گفته شد در حقیقت دوران مولانا دوران کمال اندیشه عرفانی بود و پس از آن با تداوم آن شرایط، اندیشه های عرفانی به صورت یک عنصر مهم فرهنگی تثبیت شد. “ما صوفیانی هستیم که تنها آرزوی آینده بهتر را می‌کنیم ولی خود کمتر به سویش می کوشیم و با دیگر سخن، کوشش به سوی آن را مثمر فایدتی نمی‌انگاریم “ ]تهرانی،45،ص558[.
هر چند ایرانیان با تمدن غرب و دستاوردهای آن از دوران صفویه آشنا شدند ، اما درک نسبتاً جامع از ناکارآمدی فرهنگ ، یعنی عدم تعادل نوع دوم ، در کمتر از دو قرن قبل بین نخبگان جامعه آشکار شد و لزوم دستیابی به تعادل جدید معلوم گردید. تلاشها برای دستیابی به این تعادل شروع شد و اکنون نیز در مرحله‌ای است که حتی می‌توان آن را نقطه عطف نامید...

عشق در اندیشه مولانا

شهناز اشرفی - عشق در اندیشه مولانا
 
عشق جان مرده را می‌جان کند/ جان که فانی بود جاویدان کند
گفته‌اند کل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه کرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ کل مثنوی را خلاصه کنیم و عصاره آن را در جان کلمه بریزیم بی‌شک چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهیم یافت.یکی از زیباترین مأمن‌هایی که عشق یافت،  دل مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود. او که تا 38 سالگی خود در جرگه درگیران بحث و مقال بود با جرقه‌ای که با دیدن مردی از سرزمین عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور این شعله، روح بی‌تاب او را تابناک و درخشان کرد و به شاهراهی هدایتش کرد که به حق واصل می‌شد؛ چون نوری که دل او را روشن ساخته بود تمام هستی‌اش را در سیطره محبتی خاص قرار داده بود که بی‌گمان بازگشتی به دنیای کوچک مادی در آن متصور نبود.


بنا به عقیده مولوی، ساکنین روی زمین از یک سرزمین واحد آمده‌اند و از راه تعلیمات می‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جدیدی از هماهنگی به عنوان هدف، به یکدیگر وابسته شوند و بدین ترتیب جدایی، چندخدایی، دوگانگی و افتراق از بین می‌رود:
منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
«مولوی پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد که در زیر شکل و قالب، دریای حقیقت وجود دارد که هر انسان مقدس، جامع و پیامبری آن را کشف کرده است.  این دریای حقیقت به‌طور مرموزی سرچشمه رشد و تکامل انسان را در داخل ضمیر ناآگاه پنهان کرده است. مولوی معتقد است که خویشتن واقعی او یعنی آنچه پدرش یا محیط در او پرورش داده است، نیست بلکه آن چیزی است که عالم در او آفریده است.انسان پیوسته درباره دنیای بزرگ و بی‌انتهایی که در قالب تن جا خوش کرده اندیشیده است.
عشق را «پدیده نخست» می‌توان خواند. همان‌طور که می‌دانیم قدیم در برابر حادث و به معنی آنچه که برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین کرد، گفته می‌شود و حادث تمام پدیده‌های هستی است، که برای پیدایی و زندگی آنان می‌توان آغازی تعیین کرد. عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدودی که همگان از آن فهم می‌کنند بلکه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مایه و پایه استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است و نیرویی است که هستی را به کمال‌جویی و حدوث تازه‌تر و کامل‌تر از ناقص برمی‌انگیزد.
«پس عشق نسبت به ذات پروردگار که آن را قدیم اول باید خواند حادث و نسبت به هر پدیده دیگر قدیم است زیرا که عشق مایه به‌وجود آمدن جهان هستی و اجرای اراده قدیم اول و مبدأ کل است.»
دیرینگی عشق نسبت به عرفان این نکته را به اثبات می‌رساند که عرفان برآمده از عشق است. گویاترین گواه این معنی را در حکمت فلوطین و تفسیر  وی از عشق معنوی و پیوند آن با خیر و نیکویی و جمال می‌توان یافت‌.از دید این فیلسوف عارف آدمی دارای مقام علوی بوده و جای در ملکوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگی به تعلق‌های دنیوی و سر نهادن بر خواهش‌های نفسانی که خاستگاه انواع آ‌لودگی‌ها و زشتی‌ها و پلیدی‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگی از مقام انسانی گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.
آنان که از این جدایی سینه‌ای شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدأ کل را در سر می‌پرورانند، ناگزیر از تزکیه و تهذیب نفس و پرهیز از هوسهای نفس هستند تا سبکبال و سبک بار راه وادی دوست را پیش گیرند.
مولوی نیز در مثنوی منشأ اصلی روح و هبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می‌کند. به اعتقاد او انسان با ایثار و تواضع امکان دست یافتن به واقعیت خود را می‌یابد و همواره از نیروی درونی انسان و شکوه شگرف آن سخن گفته است.
دفتر اول که با شکایت و حکایت نی‌ آغاز می‌شود، شکایت از دوری است.
دوری از معشوقی که جان نی را به فغان واداشته و از حسرت این فراق و سوز و داغ این جدایی چنان می‌نالد که هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه می‌کند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوی باعث نمی‌شود که خواننده صاحب دل پی به این موضوع نبرد که زمینه اصلی تمامی این مباحث عشق است که مانند رشته‌ای آنها را به هم پیوسته است. حرکت به جهت مشخصی که همانا مبدأ هستی و عشق است، در تمام مثنوی مشهود است.
مولوی پس از بیان شکایت نی، بلافاصله داستان عشق پادشاه و کنیزک را آورده است. در این حکایت نیز همانند بقیه حکایت‌های مثنوی مسائل با رمز و اشاره بیان شده است و سپس به تفسیر آن پرداخته شده است.
 در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است که این نوع عشق در کل پدیده‌های هستی مشهود است و  همانند کشش و میل دوجانبه‌ای است که خاک و گیاه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوی هم می‌کشاند و عشق را نیروی محرک تمامی کائنات می‌سازد. این عشق که قانون وجود است در همه عالم  قاهرست و عشق جسمانی انسان نیز از همین مقوله و در این مرحله از عشق که به قلمرو حیات حیوانی مربوط است با سایر انواع حیوان تفاوت ندارد.
« معهذا در انسان عشقی هم هست که ناشی از ماهیت انسانی اوست و نه فقط در قیاس با عالم حیوانی بلکه در قیاس با عالم ملائک هم مایه امتیاز است و ناشی از نوعی دانش و شناخت است که شاید آن را معرفت باید خواند.»       

زندگینامه مولانا

زندگینامه مولانا

 
 

زادگاه مولانا

جلال‌الدین محمد درششم ربیع‌الاول سال604 هجری درشهربلخ تولد یافت. سبب شهرت او به رومی ومولانای روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونیه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذکره‌نویسان وی درهنگامی که پدرش بهاءالدین از بلخ هجرت می‌کرد پنجساله بود. اگر تاریخ عزیمت بهاءالدین رااز بلخ در سال 617 هجری بدانیم، سن جلال‌الدین محمد درآن هنگام قریب سیزده سال بوده است. جلال‌الدین در بین راه در نیشابور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی درک محضر آن عارف بزرگ را کرد.

چون بهاءالدین به بغدادرسیدبیش ازسه روزدرآن شهراقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوی شام روان شد و مدت نامعلومی درآن نواحی بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملک ارزنجان آن زمان امیری ازخاندان منکوجک بودوفخرالدین بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهی است حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزن‌الاسرار را به نام وی به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قریب یکسال بود.

بازبه قول افلاکی، جلال‌الدین محمددرهفده سالگی ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه بایستی در سال 622 هجری اتفاق افتاده باشد و بهاءالدین محمد به سلطان ولد و علاءالدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافته‌اند.


مولانا و خانواده او

مولانا جلال الدین محمد مولوی در سال 604 روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شد.هر چند او در اثر خود فیه مافیه اشاره به زمان پیش تری می کند ؛ یعنی در مقام شاهدی عینی از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن می گوید .در شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل یک معبد کهنه آکنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .کودک خاندان خطیبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم و اعتقاد او را جلال الدین می خواندند –جلال الدین محمد .پدرش بهاء ولد که یک خطیب بزرگ بلخ ویک واعظ و مدرس پر آوازه بود از روی دوستی و بزرگی او را ((خداوندگار)) می خواند خداوندگار برای او همه امیدها و تمام آرزوهایش را تجسم می داد .با آنکه از یک زن دیگر ـدختر قاضی شرف – پسری بزرگتر به نام حسین داشت ،به این کودک نو رسیده که مادرش مومنه خاتون از خاندان فقیهان وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بی بی علوی نام داشت- به چشم دیگری می دید.خداوندگار خردسال برای بهاءولد که در این سالها از تمام دردهای کلانسالی رنج می برد عبارت از تجسم جمیع شادیها و آرزوها بود .سایر اهل خانه هم مثل خطیب سالخورده بلخ ،به این کودک هشیار ،اندیشه ور و نرم و نزار با دیده علاقه می نگریستند .حتی خاتون مهیمنه مادربهاء ولد که در خانه ((مامی)) خوانده می شد و زنی تند خوی،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد این نواده خردسال نازک اندام و خوش زبان نفرت وکینه ای که نسبت به مادر او داشت از یاد می برد. شوق پرواز در ماورای ابرها از نخستین سالهای کودکی در خاطر این کودک خاندان خطیبان شکفته بود .عروج روحانی او از همان سالهای کودکی آغاز شد –از پرواز در دنیای فرشته ها ،دنیای ارواح ،و دنیای ستاره ها که سالهای کودکی او را گرم وشاداب و پر جاذبه می کرد . در آن سالها رؤیاهایی که جان کودک را تا آستانه عرش خدا عروج می داد ،چشمهای کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده ای غرق می کرد می گشود .بر روی درختهای در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید . در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان چکیده می یافت .فرشته ها ،که از ستاره ها پائین می مدند با روحها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند طی روزها وشبها با نجوایی که در گوش او می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش ،پرواز به آسمانها ،آماده می کردند –پرواز به سوی خدا .


موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

-پدر مولانا بهاء ولد پسر حسین خطیبی در سال (546) یا (542)هجری قمری در بلخ خراسان آنزمان متولد شد.خانواده ای مورد توجه خاص و عام و نه بی بهره از مال و منال و همه شرایط مهیای ساختن انسانی متعالی .کودکی را پشت سر می گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حکم را فرا می گیرد .محمد بن حسین بهاء الدین ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148میا کمی دیر تر )از متکلمان الهی به نام بود . بنا به روایت نوه اش ؛شخص پیامبر (ص)این اقب را در خوابی که همه عالمان بلخ در یک شب دیده بودند ؛به وی اعطا کرده است .بهاء الدین عارف بود و بنا بر برخی روایات ؛او از نظر روحانی به مکتب احمد غزالی (ف.520ق/1126م)وابسته است .با این حال نمی توان قضاوت کرد که عشق لطیف عرفانی ؛ آن گونه که احمد غزالی در سوانح خود شرح می دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدین و از طریق او بر شکل گیری روحانی فرزندش جلال الدین تاثیر داشتهاست .اگر عقیده افلاکی در باره فتوایی بهاء الدین ولد که: زناءالعیون النظر صحت داشته باشد ؛ مشکل است که انتساب او به مکتب عشق عارفانه غزالی را باور کرد حال آنکه وابستگی نزدیک او به مکتب نجم الدین کبری ؛موسس طریقه کبرویه به حقیقت نزدیکتر است .بعضی مدعی شده اند که خانواده پدری بهاءالدین از احفاد ابو بکر ؛خلیفه اول اسلام هستند .این ادعا چه حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پیشینه قومی این خانواده هیچ اطلاع مسلمی در دست نیست .نیز گفته شده که زوجه بهاءالدین ؛از خاندان خوارزمشاهیان بوده است که در ولایات خاوری حدود سال 3-472ق/1080م حکومت خود را پایه گذاری کردند ولی این داستان را هم می توان جعلی دانست و رد کرد .او با فردوس خاتون ازدواج می کند ،که برخی به علت اشکال زمانی در این ازدواج شک نموده اند .

او برای دومین بار به گفته ای ازدواج می کند .همسر او بی بی علوی یا مومنه خاتون است که او را از خاندان فقیهان و سادات سرخس‌ می‌دانند.

از این بانو ،علاو الدین محمد در سال 602 و جلال الدین محمد در سال 604 روز ششم ریبع الاول هجری قمری متولد شدند.بهاء الدین از جهت معیشت در زحمت نبود خالنه اجدادی و ملک ومکنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن که به هر دو عشق می ورزید ودر صحبت مادرش((مامی))و فرزندان از آسایش نسبی بر خورداربود ذکر نام الله دایم بر زبانش بود ویاد الله به ندرت از خاطرش محو می شد با طلوع مولانا برادرش حسین و خواهرانش که به زاد از وی بزرگتر بودند در خانواده تدریجاً در سایه افتادندوبعدها در بیرون از خانواده هم نام ویاد آنها فراموش شد .جلال که بر وفق آنچه بعدها از افواه مریدان پدرش نقل میشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبکر صدیق خلیفه رسول خدا می رسید و از جانب مادر به اهل بیت پیامبر نسب می‌رسانید.


پدر مولانا

پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولدبلخی وملقب به سلطان‌العلماءاست که ازبزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقب‌العارفین، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالی می‌پیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودکه بهاءالدین ولدهمواره برمنبربه حکیمان وفیلسوفان دشنام می‌داد و آنان را بدعت‌گذار می‌خواند.

گفته‌های اوبر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد حکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت.

بهاء‌الدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دیدو برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردکه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گویندهنگامیکه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترک می‌کرد از عمر پسر کوچکش جلال‌الدین بیش از پنج سال نگذشته بود.

افلاکی در کتاب مناقب‌العارفین در حکایتی اشاره می‌کند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولداز سال 605 هجری آغاز شدومدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال 606 هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است، بنابراین‌نمی‌توان خبردخالت فخررازی رادردشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حدکه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.

تنها چیزی که موجب مهاجرت بهاءالدین ولدوبزرگانی مانند شیخ نجم‌الدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و ترکتازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، که مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترک شهر و دیار خود واداشته است.

این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدین در مثنوی ولدنامه تأیید می‌کند. چنانکه گفته است:

کرد از بلخ عزم سوی حجاز زانکه شد کارگر در او آن راز

بود در رفتن و رسید و خبر که از آن راز شد پدید اثر

کرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشکر اسلام

بلخ را بستد و به رازی راز کشت از آن قوم بیحد و بسیار

شهرهای بزرگ کرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب

این تنها دلیلی متقن است که رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از 617 هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.


جوانی مولانا

پس از مرگ بهاءالدین ولد، جلال‌الدین محمدکه درآن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید. یکسال بعدبرهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست. جلال‌الدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزیمت کردتا در علوم ظاهر ممارست نماید. گویند که برهان‌الدین به حلب رفت وبه تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمال‌الدین ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العدیم قرار داشت و چون کمال‌الدین از فقهای مذهبی حنفی بودناچاربایستی مولانا درنزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفردمشق کردواز چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامی زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمین شهربه‌خدمت شیخ محیی‌الدین محمدبن علی معروف به ابن‌العربی (560ـ638)که ازبزرگان صوفیه اسلام وصاحب کتاب معروف فصوص‌الحکم است رسید. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بیش از چار سال به طول نیانجامیده است، زیرا وی در هنگام مرگ برهان‌الدین محقق ترمذی که در سال 638 روی داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتی درحلب وشام که گویامجموع آن به هفت سال نمی‌رسد به اقامتگاه خود، قونیه رهسپار شد. چون به‌شهرقیصریه رسیدصاحب شمس‌الدین اصفهانی‌می‌خواست که مولانارابه خانه خودبرداماسید برهان‌الدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل می‌کرده است.

سیدبرهان‌الدین‌درقیصریه درگذشت وصاحب شمس‌الدین اصفهانی مولاناراازاین حادثه آگاه ساخت ووی به قیصریه رفت و کتب و مرده ریگ او را بر گرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.

پس ازمرگ سیدبرهان‌الدین مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدریس بنشست و از 638 تا 642 هجری که قریب پنج سال می‌شود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین می‌پرداخت.

اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنیا آمد. خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام که خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نیشابور عرصه کروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ایلک خان در ماوراءالنهر وشنسبیان در ولایت غور با اعتلای او محکوم به انقراض شدند.اتابکان در عراق و فارس در مقابل قدرت وی سر تسلیم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسی که از کاشغر تا شیراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقیان روم تقریباً هیچ جا از نفوذ فزاینده او بر کنار نمانده بود . حتی خلیفه بغداد الناصرین الله برای آنکه از تهدید وی در امان ماند ناچار شد دایم پنهان و آشکار بر ضد او به تجریک و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه ترکان و خوارزمیانش همه جا برد.

یک لشکر کشی او بر ضد خلیفه تا همدان و حتی تا نواحی مجاور قلمرو بغداد پیش رفت فقط حوادث نا بیوسیده و حساب نشده اورا به عقب نشینی واداشت .لشکر کشی های دیگرش در ماوراء النهر وترکستان در اندک مدت تمام ماوراءالنهر وترکستان در اندک مدت تمام اوراءالنهر و ترکستان را تا آنجا که به سرزمین تاتار می پیوست مقهور قدرت فزاینده او کرد .قدرت او در تمام این ولایات مخرب ومخوف بود و ترکان فنقلی که خویشان مادرش بودند ستیزه خویی وبی رحمی و جنگاوری خود را پشتیبان آن کرده بودند .مادرش ترکان خاتون ،ملکه مخوف خوارزمیان ،این فرزند مستبد اما عشرتجوی ووحشی خوی خویش را همچون بازیچه یی در دست خود می گردانید .خاندان خوارزمشاه در طی چندین نسل فرمانروایی ،خوارزم و توابع را که از جانب سلجوقیان بزرگ به آنها واگذار شده بود به یک قدرت بزرگ تبدیل کرده بود نیای قدیم خاندان قطب الدین طشت دار سنجر که خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ایی ترک بود و در دستگاه سلجوقیان خدمات خود را از مراتب بسیار نازل آغاز کرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوی سلطان اقطاع کوچک این نیای بی نام و نشان را توسعه تمام بخشیدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدین تکش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقیان ـرا در خراسان و عراق پایان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگیده بود.حتی با قراختائیان که یک چند حامی و متحد خود وپدرش در مقابل غوریان بودند نیز کارش به جنگ کشیده بود.

تختگاه او محل نشو ونمای فرقه های گوناگون ومهد پیدایش مذاهب متنازع بود. معتزله که اهل تنزیه بودند در یک گوشه این قلمرو وسیع با کرامیه که اهل تجسیم بودند در گوشه دیگر ،دایم درگیری داشتند .صوفیه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بین آنها پیروان شیخ کبری نفوذشان در بین عامه موجب توهم و نا خرسندی سلطان بود .اشعریان که به علت اشتغال به ریزه کاریهای مباحث مربوط به الهیات کلام به عنوان فلاسفه خوانده می شدند هم نزد معتزله و کرامیه و هم نزد اکثریت اهل سنت که در این نواحی غالباًحنفی مذهب بودند و همچنین نزد صوفیه نیز که طرح این گونه مسائل را در مباحث الهی مایه بروز شک و گمراهی تلقی می کردند مورد انتقاد شدید بودند .وعاظ صوفی و فقهای حنفی که متکلمان اشعری و ائمه معتزلی را موجب انحراف و تشویش اذهان عام می دیدند از علاقه ای که سلطان به چنین مباحثی نشان میداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصریح یا کنایه نا خرسندی خود را آشکار می کردند.

دربار سلطان عرصه بازیهای سیاسی قدرتجویان لشکری از یک سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب کلامی از سوی دیگر بود .در زمان نیاکان او وجود این منازعات بین روسای عوام در دسته بندی های سیاسی هم تاثیر گذاشته بود چنانکه خوارزمشاهان نخستین ظاهراً کوشیده بودند از طریق وصلت با خانواده های متنفذ مذهبی احساسات عوام را پشتیبان خود سازند ونسبت خویشی که بعدها بین خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهیان ادعا شد ظاهراً از همین طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .

معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.

در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟

فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ، جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

فخر رازی راز دار دین بدی

به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری

مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .

علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.


اخلاق وافکار مولانا

در اینجا سخن از پارسای عاشق پیشه و پاکباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است که سالها اسیر بی دلان بود و به برکت عشق ترک اختیار کرد و سوزش جان را نه از طریق کلام بلکه بوسیله نغمه های نی بگوش جهانیان رسانید؛ نوای بی نوایی سر داد و بلاجویان را به دنیای پرجاذبه و عطرانگیز عشق دعوت کرد و در گوش هوششان خواند که در این وادی مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سودای برابری نیست.جلال الدین محمد مولوی ،جان باخته دلبسته محتشمی است که بی پروا جام جهان نما ی عشق را از محبوبی بنام شمسملک داد تبریز در دست گرفت و تا آخرین قطره آن را مشتاقانه نوشید و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروی بالهای گسترده آواهای دل انگیز موسیقی نشست وصلا در داد :

جان من کوره است و با آتش خوش است

کوره راه این یبس که خانه آتش است

خوش بسوز این خانه را ای شیر مست

خانه عاشق چنین اولی تر است

اوست که در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شیوهای نظری و عملی برای صاحبدلان توجیه کرد وخواننده کنجکاو اشعارش را از محدود به نامحدود سیر داد او از خود واراسته و بروح ازلی پیوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعینات خاص را پریشان و آشفته کرد خرقه و تسبیح رابسویی گذاشت و گفت:

آن شد که می نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه

منبعد با حریفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا در لحظات و آنات شور و شیدایی که با عتراف خودش «رندان همه جمعند در این دیر مغانه» چه زیبا آتش سوزان را برابر دیدگان وارستگان بکمک کلمات موزون الهامی مجسم می کند بطوریکه خواننده صاحبدل لهیب این اسطر لاب اسرار حقایق را در جان عاشق پیش خود احساس می نماید شمس تبریزی که بود که چنین آتشی در تار و پود فقیه بلخ افروخته بود که وادارش کرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگوید:

همچو پروانه شرر را نور دید

احمقانه در فتاد از جان برید

لیک شمع عشق آن شمع نیست

روشن اندر روشن اندر روشنی است

او به عکس شمعهای آتشی است

می نماید آتش و جمله خوشی است

جلال الدین محمد مدیحه سرای صفا وفا وانسانیت توجیه تازه ظریف و دقیقی از عشق دارد که تا کنون در فرهنگنامه های دارالعلم جهانی عشق درباره آن چنین سخنی نیامده و توجیه نشده است مکالمه و مناظره عقل با عشق در دیوان کبیر و دیوان معرفت «مثنوی» بحث انگیز و خواندنی است مولانای عاشق بلاکشان صبور آتش خواری را در وادی عشق می طلبد و وارستگانی را دعوت می کند که در برابر ناملایمات ناشی از مهجوری و مشتاقی دامن تحمل و توکل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.

بیقراری نا آرامی جلال الدین محمد مولود حدت . شدت . غیرت و صداقت در عشق شمس اسیت که همه کاینات را دروجود معشوق می دید و خود را دیوانه عشق می دانست چه بسیار روزان و سرشبانی سرکشتگی و آشفتگیش را در سماع و پایکوبی می گذرانید واستمرار در چرخندگی بیانگر طبیعت نا آرامش بود ظاهر بیان قونیه می گفتند مدرس بلامنازع روم شرقی را از درد عشق دیوانه شده است .

مولانا با اینکه در سی و پنجمین بهار زندگیش بود عشق شمس کهنسال طوفانی در روح و جانش برانگیخت ولی جلاالدین محمد از این طوفان که چون نیزک یا شهاب تاقب در آسمان دلش جهید و سراسر پیکرش یکباره گرم کرد شادمان بود و رندانه می گفت :

من ذوق و نور شده ام این پیکر مجسم نیستم

برای درک عظمت منشور عرفان ویژه جلال الدین محمد که در آثارش پنهانست باید شناگر باد تجربه ای بود از دریاهای مواج و سهمگین دیوان کبیر شش دفتر مثنوی و رساله مافیه نهراسید و شناوری کرد تا صدفهای حامل درهای یتیم را فراچنگ آورد. بمراتب درین سیر و سلوک که هفت وادی یا هفت منزل و بقولی هفت خوان نصوف است توجهی نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در کاینات بوده و معرفت صوفیانه را از خویشتن شناسی آغاز کرده و معتقد است هر سالک مومنی وقتیکه صفحات کتابی وجود تکوینی خود را با خلوص نیت مطالعه و محتوای آنرا بخوبی درک نمود بی شک پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدین محمد خود شناسی است .

اخلاق ،افکار وعقاید مولوی دریایی بس عطیم و پهناور است که در این گفتار بیش از یک قطره آن ر ا نمی توان ارائه داد،باید سالها در عرفان غور کرد تا توفیق درک مطالب اثر عظیم مولانا را به دست آورد و توانست پیرامون افکار او شرح و تعلیق نوشت.مولانا جلال الدین رومی یا مولانا محمد بلخی خراسانی در بیان اطوار عشق ‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا دارای بیانی گرم و نغمانی خسته و در مقام بیان تحقیقات عرفانی مطالب را تنزل می دهد تا به فهم نزدیک شود و در عذوبت بیان و گرمی سخن آدمی را جذب می کند و شور و حالی خاص می بخشد.مولانا نیک آگاه بود که همه مظاهر جز اسطرلابهای ضعیفی که راه به سوی آفتاب الهی را نشان میدهند ،نیستند .اما اگر غباری بر نمی خاست و یا برگهای باغ به رقص در نمی آمد ند ،جنبش نسیم پنهان که جهان را زنده میدارد گچونه قابل رءیت می شد ؟هیچ چیز بیرون از این رقص نیست:

عالم همه مظهر تجلی حق است

مولوی مردی پخته و عارفی جامع و در عین شوریدگی دارای متانت و از لحاظ جامعیت و تبحر در علوم ادبی ‌،عربی و فارسی و احاطه به دواین شعرا و تسلط به حدیث و قران و علم کلام و تحصیل عرفان و تصوف به نحو عمیق ،و افزون بر همه فضائل دارای هوش و استعداد حیرت آور است مولانا عارف کاملی بود که با شمس الدین تبریزی بر سبیل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتی ومقام و حال او مستعد از برای جهش و جذبه آماده از برای جرقه ای بود که خرمن وجود او را بسوزاند و تبدیل به شعله تابناک کرد .و چه بسا نزد مولانا نیز حقایقی بود که شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومرید حود می توانست از آن تاثیر پذیرد .

زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان

تو نور ذات الهی ،تو الهی ،نمی دانم

آنچه را مولوی می ستاید ،تنها خورشید درخشان وفیض بخش نیست ،بلکه آن نور مشفقی است که ثمره به بار می آورد و عالم را سرشار می سازد.


نردبان روحانی

مولوی حیات را حرکت بی وقفه به سوی تعالی می داند .استکمال تمامی آفرینش از فروترین تظاهر تا برترین تجلی ‌،و سیر تکاملی فرد ،هردو را می توان در رتو این نور لحاظ کرد.نردبانی که انسان را رو به آسمان می برد پیر راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوی حقایق عالی تر ارشاد می کندتا آنکه درهای حق گشوده می شود و دیگر در عشق نیاز به نردبان نیست ،سماع نیز نردبانی به سوی آسمان است سلامت نفس و صفا وصمیمیت دمیدن حیات و روحیه نشاط وامید در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

روحیه مریدداری و جلب نفوس و تزریق عبودیت نسبت به او در مریدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افکار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزی و سبب درک مبانی و عقاید دینی و ارجاع نفوس به توحید و ایجاد شوق در پی گیری مباحث اصول وعقاید است.او در نتزل دادن مبانی صعب عرفانی و القاء آن به صاحبان ذوق بی اندازه ماهر و موفق بوده است و در کلمات او شطحیات دیده نمی شود.مولانا در جنب بیان حقایق با بیانی جذاب به ادبیات فارسی خدمت وصف ناپذیر کرده است .

تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .

معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟

با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..


از مقامات تبتل تا فنا

زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعیان و اکابر ادب را با غرور و دلسوزی را با گستاخی می آمیخت ،در معامله با فقرا و ضعیفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمی برد .با یاران خویش هماره با دوستی ودلنوازی سلوک می کرد و جز به ضرورت تنبیه و ارشاد ،از آنها رنجیدگی نشان نمی داد .هیچ کس به اندازه او قدر دوستی را نمی دانست و هیچ کس مثل او با دوستان خویش یکرنگ وعاری از ریب و ریا نمی زیست .دوستی برای او عین حیات و در واقع عین روح بود .بدون دوستی انسان در ظلمت خودی می ماند .این چیزی بود که انسان را از خودی می رهاند ،او را طاهر می کرد .از خودنگری می رهانید و غیر نگری را برای او وسیله رهایی از خودی ـکه در اوج حیات حیوانی بود تعلیم می نمود .خود او در سلوک با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمی کرد.ادب برای او سنگ بنای تربیت روحانی بود .در نظام تربیتی او،که بیشتر عملی بود تا نظری ،ادب در عین حال هم مصلحت محسوب می شد و هم ضرورت .اخلاقی که او آن را مبنای تربیت وسلوک یاران می کرد از تواضع ادب شروعمی شد .تواضع خالی از مذلت و ادب مبنی بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوک روحانی از مجاهده با نفس آغاز می شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غریزه تجاوز جویی حیوانی ممکن نیست ،لاجرم هر گونه سلوک در خط سیر رهایی از خود تواضع انسان را مطالبه میکند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلی او عبارت بود از عظمت کبریا-کبریا و عظمت سلطان العلمایی.

این طرز تلقی از انسان و عالم جهان بینی مولانا را بر غایت انسان ـدر واقع غایت اندیشه که جوهر انسانی است.و همچنین بر تقدم آنچه مجرد اندیشه اوست بر جمیع عالم مبتنی نشان میدهدودر عین حال اشارت به تحولی که دایم غیر مجرد را مجرد و واقعیت محدود را به واقعیت مطلق تبدیل می کند به جهان هستی مولانا صبغه معنی گرایی شدید و پویایی دیالکتیک قابل ملاحظه می بخشد.بعضی صاحبنظران حتی کوشیده اند این تحول دیالکتیک گونه مولانا را تقریری مشابه از اندیشه یی که در تعلیم هگل آلمانی هست فرا نمایند.

اینکه هگل با چیزی از اندیشه مولانا پاره های آشنایی داشته است نکته ایی ست که لااقل دایرة المعارف فلسفی خود او در این باب جای تردید باقی نمی گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتیجه بیش از آن با تعلیم هگل فاصله دارد که تصور ارتباطی بین آنها را قابل تأیید نشان دهد.

دنیایی که مولانا سیر روحانی خود را،وتمام عالم تکامل مستمر و تحول بی وقفه خود را در آن طی می کنند دنیای تحول است ،دنیای تنازع بین اضداد و تضد بین آکل ومأکول است .پس هر جند سلوک روحانی از تبتل حاصل می شود ،لازمه آن قطع پیوند با عالم نیست با تعلقات است .سالک طریق اگر ملک عالم را هم در تسخیر خویش دارد با چنان بی تعلقی بدان می نگرد که ملک عالم را لاشی می یابد و از دست دادنش ذره ای دغدغه ونگرانی در وی به وجود نمی آورد.

مولانا عشقی را که خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساری می دید از این رو به همه ذرات عالم عشق می ورزید نگاه او گرم وگیرا بود ودر چشمهایش خورشید پاره ها لمعان داشت.کمتر کسی می توانست این چشمهای درخشان وان نگاه سوزان را تحمل کند .به کسانی که با این حال،عاشقانه محو دیدار او میشدند و چشم در چشم وی می دوختند خاطر نشان می کرد که او همین جسم ظاهر نیست چیز دیگراست و لاجرم او آن جسمی که به چشم یاران در می آید نیست ذوقی است که در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهای عاشقانه اوست و این همه در باطن یارانش پرتو می اندازد.

خط سیر و سلوک مولانا وخط سیر حیات او تعبیری از تصوف بود اما این تصوف با آنکه از بسیاری جهات با آنچه در بین صوفیه عصر او هم رایج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هیچ سلسله ای نمی گنجید و با طریقه هیچیک از مشایخ عصر وآیین معمول در هیچ خانقاه زمانه انطباق پیدا نمی کرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طریقت اهل صحورا می وزید نه در طریق اهل سکر تا حد نفی ظاهر پیش می رفت ،نه اهل چله نشینی و الزام ریاضات شاق بر مریدان بود نه مثل مشایخ مکتب ابن عربی طامات را با نصوف دفتری به هم می آمیخت .وسعت نظر مولانا بیش از آن بود که تصوف را به هیچ آداب و ترتیب خاص محدود کند.او دنیا را یک خانقاه بزرگ می شمرد که شیخ آن حق است و لو خود جز خادم این خانقاه نیست . آستینهایش را چنانکه خودش یکبار به یک تن از یارانش گفته بود ،به همین جهت در مجالس سما بالا میزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شیخ .این طرز تلقی از خانقاه عالم از خادم وقت که مولانا بود می خواست به تمام واردان خانقاه وساکنان آن به چش مهمان عزیز نظر کند ،در عین حال از واردان وساکنان خانقاه که همه طالب خدمت شایق صحبت یک شیخ واحد بودند طلب می کرد که هر جا میرسند در هر مقام و مرتبه که هستند ،به هر قوم و هر امت که تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شیخ به خاطر شیخ یکدیگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در کیش را دستاویز تفوق جویی یابهانه زیادت طلبی نسازندچون به هر حال همه طالبان یک مقصد وعاشقان یک مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبیر در بین آنها مجوس را با مسلمان،یهود را با نصرانی و نصرانی را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت که لازمه برادری است در بین آنهابه نفرت که جانمایه دشمنی است تبدیل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهای صلیبی به نام ستیزه های قومی وکشمکشهای مربوط به بازرگانی پامال تجاوزهای جبران ناپذیر گردد.

تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهایی بود از این رو به کتاب ومدرسه و درس نیازی نداشت.از طالب فقط سلوک روحانی می خواست –سلوک روحانی برای عروج به ماورای دنیای نیازها وتعلقها.بدین گونه سلوک صوفیانه که نزد مولانا ازقطع تلق آزاد میشد تا وقتی به نقطه نهایی که فنای از خودی است منتهی نمی گشت به هدف سلوک که اتصال با کل کاینات ،اتصال با دنیای غیب ،و اتصال با مبدا هستی بود نمی رسید .اما تبتل که قطع پیوند با خودی بود نزد مولانا به معنی تر ک دنیا در مفهوم عامیانه آن نبود .مولانا رهبانیت و فقر دریوزه گران را که عوام صوفیه از کشیشان روم گرفته بودند تایید نمی کرد.قطع تعلق به این معنی بود که روح را از دغدغه وتشویش بیهوده میرهانید و بی تعلقی را شرط سلوک روحانی سالک نشان میداد .مولانا دیانات الهی را در نور اوحدی میدید که از چراغهای مختلف می تافت و لبته بین نور آنها فرق واقعی نمی دید .این به معنی هر چند قول به تساوی ادیان را بالظروره متضمن نبود باری لزوم تسامح با اصحاب دیانات را قابل توجیه می ساخت .

با آنکه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشایخ خانقاه و ارباب سلاسل تعلیم میشد تفاوت داشت جوهر فکر و تعبیر او از خط سیر تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بایزید و ذوالفنون و شبلی در خط آن بدوند مجرد سلوک بود ،او طالب عمل و سلوک مجاهده آمیز و بدون وقفه بود.

مولانا وقتی از اوج قله حکمت و همت که موضع روحانی او بود به دنیای عصر مینگریست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حیرت وتاسف میدید .در مشاهده احوال مردم دنیا می دید ایشان به هرچه تعلقی بیش از حد دارند با نظر عشق و تعظیم می نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .

خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.

رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .

نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.


رحلت مولانا

درسال672وجودمولانا به ناتوانی گرائید ودر بستر بیماری افتاد و به تبی سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبیبان به مداوای او کوشیدند و اکمل‌الدین و عضنفری که از پزشکان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعی کردند، سودی نبخشیدتادر روزسکشنبه پنچم ماه جمادی‌الاخر سال672 روان پاکش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرد.

اهل قونیه ازخردوبزرگ درتشییع جنازه ‌او حاضرشدند و حتی عیسویان و یهودیان در ماتم او شیون و افغان می‌کردند. شیخ صدرالدین قونوی برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجلیل بسیار در تربت مبارک بر سر گور پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند.

پس از وفات مولانا،علم‌الدین قیصر که از بزرگان قونیه بود با مبلعی بالغ بر سی‌هزار درهم بر آن شد که بنائی عظیم بر سر تربت مولانا بسازد. معین‌الدوله سلیمان پروانه که از امیران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت کردوپنجاه هزاردیگربه حوالت بدو بخشید و بدین‌ترتیب تربت مبارک که آنرا قبه خضراء گویند بنا شد و علی‌الرسم پیوسته چند مثنوی خوان و قاری بر سر قبر مولانا بودند.

مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدین ولدمدفون است واز خاندان و کسان وی بیش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاک سپرده شده‌اند.

بنا به بعضی از روایات،ساحت این مقبره پیش ازآمدن بهاءالدین ولد به قونیه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدین کیقباد آن موضع را به وی بخشید و سپس آنرا ارم‌باغچه می‌گفتند.

افلاکی در مناقب‌العارفین می‌نویسد که:«افضل‌المتأخرین نجم‌الدین طشتی روزی در مجمع اکابر لزیفه می‌فرمودند که در جمیع عالم سه چیز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌کتاب مثنوی‌است که هردومصراع رامثنوی می‌گفتند،دراین زمان چون‌نام مثنوی گویند عقل به بدیهه حکم می‌کند که مثنوی مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا می‌گفتند،درین خال چون نام مولانا می‌گویند حضرت او مفهوم می‌شود. هرکورخانه‌راتربت می‌گفتند،بعدالیوم‌چون یادتربت می‌کنندوتربت می‌گویند،مرقد‌مولاناکه‌تربت است معلوم می‌شود».

پس از رحلت مولاناحسام‌الدین چلبی جا نشین وی گشت. چلبی یا چالابی کلمه‌ای است ترکی به معنی آقا وخواجه ومولای من، واصل آن چلب یا چالاب به معنی معبود ومولاوخدااست درترکیه غالبأاین لغت عنوان بر پوست تخت نشینان وجانشینان مسندنشینی مولانا اطلاق می‌شود حسام ا لدین در683 هجری در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبی جانشین وی گشت .سلطان ولدکه مردی دانشمد وعارفی متتبع بود تشکیلات درویشان مرید پدرش را نظم‌وترتیبی تازه دادوبارگاه مولانارامرکزتعلییمات آن طایفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجری پسرش اولو عارف چلبی جانشین اوشد. پس ازوی درسال720هجری برادرش شمس‌الدین امیرعالم پیشوای‌دراویش مولویه گشت .وی درسال 734 هجری در گذشت. درزمان اوخانقاه‌های فراوانی دراطراف واکناف آناطولی برای دراویش مولویه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومرکزتعلیمات صوفیان‌درآمدوزیارتگاه اهل معرفت ازترک‌وعرب وعجم گردید .شمار چلبیانی که پس ازمولانا پیاپی برتخت پوست درویشی اونشسته‌اند تا1927 به سی و دو تن میرسد .دراین این سال این بارگاه تبدیل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.


تربت و مقبره مولانا

تربیت مولانادرشهر قوانیه است .قوانیه که اصلاکلمه یونانی است درآن زبان ایکونیومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهای صلیبی به صور ایکونیوم Yconium و کونیوم Conium و استانکونا Stancona ذکر شده است وآن اسلام به شکل قونیه تعریب گردیده است .قونیه که خودنام ایالتیدرمرکز آناطولی است از طرف مشرق به نیغده واز جنوب به ایجل وآنتالیا واز مغرب به اسپرته وافیون‌واز جنوب‌غربی به‌اسکی شهرواز شمال‌به‌‌آنکارا محدوداست مقبره مولانا متشکل ازچندعمارت است که بعضی ازآنها درعصرسلجوقی وبرخی‌درزمان سلاطین عثمانی بناگردیده است .درآنجا تزییناتی از چوب و فلز و خطاطیهای زیبا و قالیها و پارچه‌های قیمتی دیده می‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهی است که درآن قبور بسیاری ازکسان مولاناومریدان او قرار گرفته است.حجرات دراویش و مطبخ مولانا وکتابخانه نیز ملحق به این بناست ومجموع آن به چندرواق تقسیم می‌شود که سبک همه رواقها گنبدی وشبیه یبگدیگراست. صورت قبرها یی که آن مشاهده می‌شودهمه باکاشی فرش شده باپارچه‌های زربفت مفروش گردیده است. برروی صورت قبر پدر مولاناصندوقی‌ازآبنوس‌قرارداردکه‌خودازشاهکاری هنری‌است موزه مولانانسبتاغنی است وپرازاشیاوآثارعصر سلجوقی وعثمانی می‌باشد این موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد کوچکی و حجرات درویشان و رواقهایی پراز پارچه‌های زربفت وقالی است. بعضی ازاین رواقها به نسخه‌های خطی قدیم اختصاص داده شده است .


مدخل بزرگ تربت مولانا

بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» می‌گویند این بنادر1926 به صورت موزه اشیاء عتیقه قونیه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربی آن حجرات درویشان قرار دارد ودیگر اطراف آنرادیوارهااحاطه کرده است.مدخل موزه بزرگ یاباب درویشان‌ازطرف مغرب به‌سوی حیاط موزه باز می‌شود (شماره1 درنقشه ).درب دیگر به سوی حدیقة‌الارواح گشاده می‌شودکه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دری نزدیک حیاط چلبیان به طرف شمال باز می‌شود که به باب چلبی معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حیاطی می‌گذردکه بامرمرفرش شده ودارای حوض و فواره و متوضا (وضوگاهی) است که دورآنرا نرده کشیده ودر وسط آن فواره‌ای اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استکه ازاطراف آن آب می‌ریزددرآن طرف صحن حیاط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هایی وجودداشته که بابرداشتن دیوارهای بین آن، آنها راتبدیل به تالارهای طولانی کرده وموزه‌ای زیبا ترتیب داده اند که در آنها کتابهای خطی بسیاروآلات وافرار درویشان و جامه‌های ایشان موجود است. دراین موزه قالیچه‌ای به شکل یک صحفه روزنامه دیدم که از روی یک شماره روزنامه که در قونیه به بهای پنج لیره ترک منتشرمی‌شدزردوزی کرده بودند.بربالای این قالیچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونیه چنین‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسی آقشهر نسخه سی بش لیر، (ده محرم1319) بر بالای قسمت غربی درب درویشان این سه بیت به ترکی آمده که مربوط به سلطان مرادخان بن سلیم خان است:

شی سلطان مرادخان بن سلیم‌خان / یا پوب بوخانقلهی اوردی بنیاد

اولالر مولویلر بونده ساکـن / اوقونیه هر سحر ورد اوله ارشاد

گورب دل بو بنای دید تاریـخ / بیوت جنت اسا اولدی آباد


مقبره مولانا

کتابخانه‌هایی چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد که از جمله کتابخانه دانشمند شهیر و معاصر ترک عبدالباقی گل ـ پینارلی، و دیگر کتابخانه محقق معروف ترک جناب آقای محمداندر Onder معاون نخست‌وزیر و مدیر کل اداره و سازمان فرهنگ و هنر کشور ترکیه است.

در قرائت‌خانه مولانا (شماره 3 درنقشه) کتابهای دست‌نویس ومرقعاتی به خط خوش وجود دارد که آنها را در جعبه آیینه‌های بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هایی که‌درآنجا مشاهده کردم چندنسخه مذهب به قطع‌رحلی‌مربوط به سالهای 1278، 1288، 1323، 1367،1371میلادی‌بودکه‌نسخه‌اول‌مقارن با676هجری‌درقدیمترین‌نسخ مثنوی‌که‌به‌خط خطاطی به نام محمدبن عبدالله می‌باشد. دیگردیوان کبیرمثنوی به قطع رحلی مربوط به سال1366میلادی و دیوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 میلادی را در آنجا مشاهده کردم.

دربالای مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعلیق برروی تابلویی نوشته شده«یاحضرت مولانا».سپس بربالای مدخل رواقی که به حرم وارد می‌شود این بیت پارسی از ملاعبدالرحمن جامی نوشته شده است:

کعبة العشاق آمد این مقام / هر که ناقص آمد اینجا شد تمام

بردولنگه درورودی بارگاه مولانا که از چوب ساخته شده و به سبک رومی منبت‌کاری گردیده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گردیده است.


در نقره‌ای

ازقرائت‌خانه می‌توان ازدرنقره‌ای به بارگاه مولانا واردشد. جناحین این دربه قسمتهای چهارگوش تقسیم می‌شودواز چوب گردواست که برروی آن روکشی از طلا و نقره کوبیده‌اند. بنا به کتیبه‌ای که در آنجا موجود است این در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزیر اعظم دوره عثمانی در 1599 میلادی ساخته شده است.



شبستان بارگاه مولانا

از در نقره‌ای به تالار مرکزی بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد می‌شوند که آنرا «حضور پیر»‌خوانند. این تالار با گنبدهایی پوشیده شده و قبور بسیاری برصفه بلندی درآن قراردارد. قبة‌الخضراء یا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). این گنبددرست بالای قبرمولانا قرارگرفته است. روی‌صفه درطرف چپ تالارزیرطاقدیسهایی که محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجدتقسیم می‌کند، شش قبراست که دردوردیف قراردارند. این قبورمتعلق به خراسانیان ودرویشانی است که همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونیه آمده‌اند. گنبدی که بالای قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه کرسی یا پست قبسی (شماره 9 در نقشه) خوانده می‌شود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدین چلبی محرابی قراردارد به ارتفاع2 مترونیم که برروی آن بر زمینه سیاه به خط طلایی نوشته شده: «ومن دخله کان آمنا»،ودومترپائین‌ترکتیبه‌ای کوچکترازچوب به شکل محراب نهاده‌اندکه برروی‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغلیل لقاء‌الخلیل».

بردیوارتربت مولانا تابلویی به خط خوش وجوددارد که برروی آن نوشته شده: «یا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» که مقصود امام ابو حنیفه است.

قبة‌الحضراء

قبة‌الخضراء یا گنبد سبز بربالای رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانکه در پیش گفتیم بارگاه مولانا در جایی بنا شده که سابقاقسمتی ازباغ علاءالدین کیقباد بودکه آنرا به پدرمولانا بخشید و چون بهاء‌الدین ولد را در آنجا به خاک سپردند آنرا «ارم باغچه» نامیدند. ساختمان این بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 میلادی مطابق با 673 هجری به پایان رسید. این بنا به نقطه گورجو خاتون زن سلیمان پروانه، وامیرعلاءالدین قیصر، و سلطان ولد، و به دست معماری هنرمندبه نام بدرالدین‌تبریزی ساخته شده بودویک شبستان ویک بام‌هرمی داشت. سپس در حدود سال 1396 میلادی ابنیه دیگری بر آن افزوده شد. درزمان بایزید دوم (1481ـ1512) دیوارهای شرقی و غربی آنرا بر داشته و بناهایی بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز این بارگاه بنایی مربع و دارای 25 مترارتفاع است. گنبد اصلی این بارگاه پوشیده از کاشیهای لاجوردی است و از آنجهت آنرا گنبد سبز یا قبة‌الخضراء نامند. این گنبد در پائین به صورت استوانه و در بالا مخروطی کثیرالضلاع است که بر عرشه آن میله‌ای از طلاوجقه‌ای هلالی نصب کرده‌اند. این گنبد به تعداد ائمه اثنی‌عشر دارای دوازده ترک است و شباهت بسیاری به کلاه صوفیان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردی شیعی مذهب بوده است. سه مناره در طرفین این گنبد قرار گرفته که مناره‌های چپ متعلق به مسجد سلیمیه و مناره طرف راست به مسجد کوچک تربت مولانا است.

بردیوارشرقی‌زیرپنجره‌گنبدمولاناباخط‌کوفی این عبارات‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشیطان‌الرجیم بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نقشت‌القبة‌الخضراء فی ایام دولة‌السلطان‌المؤید بتابید الله‌المستعان بایزیدبن محمدخان علی یدالعبد الضعیف المولوی عبدالرحمن بن محمدالحلبی وانشد فی تاریخه هذین‌البیتین:

هر که خدمت کرد او مخدوم شد هر که خود را دید او محروم شد زیر گنبد، قبر مرمرین مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.

قبر مولانا پوشیده ازاطلس سیاهی است که توسط‌سلطان عبدالحمید دوم در1894هدیه شده است. براین اطلس آیاتی از قرآن با مهر پادشاهی نقش گردیده و خطاط آن حسن سری بوده است. ضریح اصلی مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدین ولد قرار دادند. ضریح بلندمولاناشاهکاری ازمنبت‌کاری دوران سلجوقیان روم است و آن توسط دو هنرمند یکی به نام سلیم پسر عبدالواحد ودیگری به نام حسام‌الدین محمد پسر کنک کنده‌کاری شده و در پیشانی و پهلو و عقب ای ضریح آیاتی قرآنی و اشعاری عرفانی از مولانا آمده است.

شمس نادرة نابغة تاریخ

شمس نادرة نابغة تاریخ

فریدون دهقانی

 

روشن دیدن و ژرف نگریستن، از پستی ها و زشتی ها به سوی کمال و زیبایی ره جستن و از تعبّد به تفکر پرداختن، موهبتی است که تنها در دل عرفان شرق نهفته است. عارفان پیام آوران نوید بخشی هستند که فضای حیات را از نغمة عشق و سرود امید، آکَنده می دارند و ریشة اندوه و یأس و افسردگی را از مرغ جانها و روانها بر می کَنَند. اینان همواره صلای صلح و سازش، در جهان سر داده و مردم را به یکتاپرستی و فرزانگی فراخوانده و لوح ضمیر را از هر چه جز دوست، پالوده و یاد غیر حق را به فراموشی سپرده اند. در واقع آنها از خویش گسستن و به حقیقت پیوستن، در خود مردن و به حق زنده شدن را یگانه راهی می‌دانند که پویندگان وادی عرفان، برای وصول به سر منزل مقصود برگزیده و رشته های کمند خودبینی را گسسته و از دام جانفرسای آن رسته و کامیابی را در همگامی و همراهی، با مشیّت و ارادة خداوندی جسته اند...

به راستی دنیای هنر و ادبیات دنیای دلپذیری است. اگر به آن عشق ورزی و باورش کنی، چه زود دلها را به هم گره می زند و اندیشه‌ها را رو در رو به تعامل فرهنگی می‌کشاند، تأثیر می گذاری و تأثیر می پذیری، یاد می‌دهی و یاد می‌گیری، ارتباط دو سویه است ... در این مقوله برآنیم که نگاهی گذرا به تأثیر و نفوذ شمس بر مولوی داشته باشیم، باشد که در نظر افتد.

بزرگی مولانا و مراد او شمس تبریزی در آن است که با وجود زمینی بودن و با وجود داشتن همه ضعفهای انسانی، چنان پوینده و بزرگند که تاریخ فرهنگ و ادب ایران و جهان نمی‌تواند زایندگی ها و تاثیر ژرف اندیشی های آنها را بر نسل‌های انسانی، ندیده بگیرد.

و اینک در لحظه های آبستن از سکوت که خلوت شب را سرکرده و فانوس زمزمه را روشن، حضور سبز دوباره شکفتن شمس را آرزو می کنیم، همچون تمامی کوچه های غریب و دیوارهای سوت و کور، شمسی که نه متعلق به خوی، بلکه متعلق به تمام ایران و جهانیان است.

ای شمس، کدامین واژه را یارای برشمردن ادب، عرفان و خوبی‌هایت است، ای تو مجموعة خوبی ز کدامت گویم باز، ای اسطورة عشق زلال و حقیقت جاودانه، ای کاش سجده گاه لبهای شاعرانمان، دستهای گرم و پُر مِهر تو بود، چه زیباست پروانه وار گرد شمس فروزانت پر زدن و دیوانه وار در آتش عشقت سوختن، ای شمس تبریزی، نامت حدیث نامکرر عشق است و برای مولوی ها، تو همچون فرشتة نجاتی، تو برایشان حیاتی...

بسیاری از محققان بر این عقیده‌اند که مهمترین اتفاق در زندگی ادبی و عرفان مولوی، آشنایی او با شمس تبریزی است. در تاریخ  شنبه 26 جمادی الثانی سال642 زمانیکه مولوی سی و چند ساله بوده، شمس تبریزی60 ساله را در قونیه زیارت می‌کند.

آنگونه که از تذکره ها و مناقب نامه ها بر می آید، داستان آشنایی شمس و مولانا از این قرار است که روزی مولوی سوار بر اسب خود، به همراه مریدان و شاگردانش در راهی می رفت، ناگاه پیری آشفته و شوریده حال، افسار اسب او را می گیرد و راه بر او می بندد و از مولوی می خواهد تا به سؤال او پاسخ دهد. پیر آشفته با مولانا شرط می گذارد که اگر مولوی پاسخ سؤال او را بدهد، او نیز به گروه مریدان مولانا می پیوندد، اما در غیر این صورت مولانا باید این حَشَم، شوکت و دستگاه و... را رها کند. مولوی شرط او را می پذیرد، ولی به دلیل پیچش سؤال و ظرافتی که در آن نهفته بود، مولوی از پاسخ دادن به سؤال شمس عاجز می‌ماند، اما متوجه شخصیت برجسته و عالِم آن پیر که شمس تبریزی نام داشت، می شود و یکسر دل در گرو مهر و قبول او می بندد.

در پی آشنایی مولوی با شمس تبریزی تحول عمیقی در شخصیت مولانا ایجاد شده و صدها اصول و حقایق بنیادی معرفت، بدون قید منطق و روشهای حرفه‌ای و بدون دفتر و کتاب از مغز و روح مولانا فوران می‌کند و قدرت خلاقیت از ضمیر باطن او چون سیل خروشان به راه می‌افتد و در مسیر خود با یافته‌های نیمه آگاه و داشته‌های آگاه در هم می‌آمیزد و آثار فلسفی و هنری ارزشمندی را به ارمغان می‌آورد. شمس پس از دوره ای یکی دو ساله مصاحبت پیوسته با مولوی، ناگهان قونیه را ترک گفت و مولوی در حزن و اندوه عظیم افتاد. مولوی توانست شمس را متقاعد کند که باز گردد، اما کمی پس از آن، حوالی 645 ه. ق شمس دوباره ناپید شد و دیگر به قونیه باز نگشت.

با وجود اینها یک سوم اشعار دیوان مولوی صریحاً نام شمس را بر خود دارند و در بیشتر ابیات از کمالات شمس، سخن به میان آمده است.

شمس درس عاشقی و بازیگری به مولوی آموخت و مولوی عاشقی پیشه کرد و نطقش گشوده شد.

عالم شمس عالم رموز و اسرار است که با معیارهای ما پر از تناقضات است ولی از نظر او عالم مشاهده و عیان است، عالمی در فراسوی کفر و ایمان سخن که او را در آن زمان هم نمی فهمیدند.

گفتار شمس سرتاسر وجد، حال، شور و نشاط بوده و با همة سادگی و بی پیرایگی نغز، شیرین، آبدار و لبریز از روح و حرکت است. اینجاست که به نظر می رسد مولانا بعد از دیدار با شمس تبریزی وارد مرحلة »عشق« می شود... به هر حال مولانا با دیدن شمس عاشق می شود و بهترین غزلیات او و به ویژه مثنوی اش حاصل این عشق و فراق بعد از دیداری5 ساله است. بی شک این عشق موجب شکل گیری، نگاهی ویژه در مولانا به مقوله سخن و کلام شده، نگاهی که یک تفاوت بنیادین با گذشتگان داشت. آنجا که مولوی می‌گوید:

زاهدکشوری بدم،صاحب‌منبری‌بدم

کردقضا دل مراعاشق وکف زنان تو

شمس سبوی هستی مولانا را در دریای‌عشق‌مستغرق‌ووجودبسته‌اش را بی کران ساخت و همه قیود و وابستگی های او را گرفت و نقش تازه ای در وجودش ترسیم نمود.

حال مفاهیم ولایت و عشق در این ماجرای پرشور و شر باید مورد توجه قرار گیرد، زیرا تلاش ما آن است که بفهیم انسان امروز از عشق شمس و موانا یا ولایت شمس در برابر مولانا چه مفاهیمی را در می یابد و چه تصوراتی دارد.

همچنین دیدار تاریخی شمس تبریزی و مولوی، دگرگونی کاملاً اساسی را در درون مولانا ایجاد کرد و جهان بینی وسیع و عمیق، هماهنگ با جهان بینی بسیط و توحیدی در او ایجاد کرد تا جائی که مولوی  هر چه از نفوذ و فتوح و ... به دست می‌آورد، همه را در قدم شمس نثار می کرد. این نفوذ و تأثیر آنقدر زیاد بوده که حتی مولوی در طرز لباس پوشیدن نیز از شمس پیروی می‌کرد.

تأثیر و نفوذ شمس تبریزی بر مولوی قطعی بود، زیرا در ظاهر از فقیهی متین و جدی، به مقتدای سرمست اسرار عشق الهی دگرگون شده؛ می توان گفت که اگر شمس نبود مولوی هم نبود، هر چند که نباید در این باره راه مبالغه در پیش گرفت. زیرا مولوی زمانی که شمس وارد صحنه شد؛ از پیش، استادی متبحر بود. هر چند که شمس او را در پیمودن مراحلی از راه کمال که قبلاً بدانها دست یافته بود، راهنمایی کرده باشد. زندگی روحانی مولانا همچون شعله ای بود که در زمان شمس تبریزی فروزان شد و بعد از آن تسکین یافت. به گفته مولوی از وقتی با شمس آشنا شده کتابها در نظرش بی ذوق شده اند.

در دست همیشه مصحفم بود

در عشق گرفته ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبیح

شعر است و دو بیتی و ترانه

تاثیرشمس بر مولوی آنقدر بود که توجه مولانا را از استغراق در بحث و درس به استمرار در ذوق و کشف کشانید. تا جائیکه مولانا خود را به کلی تسلیم وجد وسماع کرد و آئین رقص چرخان را از شمس آموخت. شمس برق واقعیتی است که زندگی مولوی را روشن کرده است تا او پرده های پندار را کنار زده و حرّیت و وارستگی به دست آورد. مقالات شمس، منبع بسیاری از اندیشه ها، داستانها و تمثیل های مولوی است، برخورد (ملاقات) شمس با مولوی را می توان سر آغاز تولد دوم مولانا نامید.

شمس تبریزی، گویی فرستاده ای الهی بود که تأثیر معنوی اش به یک معنی، گوهرهای باطنی و نهفته در جان مولوی را در قالب شعر »جنبة بیرونی بخشید« و دریای وجود او را به جنبش و تکاپو درآورد که حاصلش امواج عظیمی بود که تاریخ ادبیات فارسی را دگرگون ساخت.شمس پس‌ازترک مولانا هم، در دل و جان مولوی زنده ماند و به موضوع غزلهای بسیار دیوان که نام او را بر خود دارد، بدل شد. مولوی خود مصاحبت با چنین مردانی را همچون بادهای بهاری، جان بخش و روح افزا می داند که در حیات انسان ها بسیار نادر اتفاق می افتد.

پس از غیبت شمس، مولوی دیگر به موعظه برای عموم ادامه نداد، بلکه همة توجهش را به تعلیم و تربیت مبتدیان تصوف معطوف کرد.

غم دوری از شمس مولانا را به سکوت و عزلت فرا می خواند چنان که سماع و رقص و شعر و غزل راترک می‌کند و روی از همگان در هم می‌کشد.

با این وصف، شمس، به مناسبت رابطة خلاقش با مولوی. نه تنها از شگفت انگیزترین شخصیت‌های تاریخ ادب است، بلکه از اَبَر چهره‌های حیرت آفرین، در نهضت عرفان جهانی، به شمار می رود.

... بر ماست که در راه احیای مزار مبارکش، بی آنکه سایه استراحت چشیده باشیم ، چشم بر افق دوخته و بر دور دستهای شیرین آرزوها نظاره کنیم که خشاب آرزوهایمان در این فراق پر است از قطرات دوباره شکفتن؛ هر چند که  در این رهگذر بارها در قامت هابیل شکستیم ولی نه خم شدیم و نه خم به ابرو آوردیم. زیرایقین داشتیم که آثار بزرگمردی چون »شمس«، دشت در دشت، پر از آلاله های وحشی، چشم ارادتمندان را خیره ساخته است.

به امید روزی که شعرا و سخنوران از تارهای زرّین طبع، جامه ها بر اندام شمس بپوشانند و هنرپیشگان مدام بر قامت حلّه ای از انوارِ ماه تابان بکشند و همة بود و نبود خویش را برای زینت آرامگاه او فراهم سازند

مولانا شمس الدین محمد تبریزی کیست؟

مولانا شمس الدین محمد تبریزی کیست؟

رویا علیاری

 

می خواهیم سخن از انسانی بگوییم که مولانا، ابرمرد تاریخ عرفان، او را خدای خود می خواند.

گر بنده بگویمت روا نیست

ترسم که بگویمت خدایی

(2768/29430.د)

اگر کفرست اگر اسلام، بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

(2711/2878.د*)

سخن از مردی است که متأسفانه تاریخ و تاریخ نگاری با بی اعتنایی، حقیقت زندگی او را نادیده گرفته است.

شخصیت بس بزرگ و پیچیده ی او در هاله ای از ابهام، با اغراق و افسانه درهم آمیخته است. هر آنچه درباره ی مذهب و عقیده اش، تاریخ تولد و وفاتش و دیگر موارد گفته اند همه حالت استنباطی و تحلیلی داشته و یقین و قطعیّتی در کار نبوده است. انگار زندگی او کهنه کتابی بوده که اول و آخرش افتاده و تنها چند ورقی از آن باقی مانده است.

تا قبل از ورودش به قونیّه و دیدارش با مولانا چهره ی او بر جهانیان ناشناخته بوده است. سپهسلار در این مورد می‌گوید: »تا زمان حضرت خداوندگار هیچ آفریده را بر حال او اطلاعی نبود و الحاله هذه، هیچ کس را بر حقایق اسرار او واقف نخواهد بود پیوسته در کتم کرامات بودی و از خلق و شهرت خود را پنهان داشتی، بطریقه و لباس تجار بود. بهر شهر که رفتی در کاروانسراها نزول کردی و کلید محکم بر در نهادی و در اندرون بغیر حصیر نبودی«. 1

تذکره نویسان نام او را »محمد بن علی بن ملک داد تبریزی« و لقبش را »شمس الدین«، »شمس تبریز«، »کامل تبریزی« و »شمس پرنده« نوشته اند.

افلاکی می نویسد: »از پیروان قدیم منقول است که حضرت مولانا شمس‌الدین را در شهر تبریز پیران طریقت و عارفان حقیقت کامل تبریزی خواندندی و جماعت مسافران صاحب دل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی که داشته است«. 2

پرفسور بیگدلی می نویسد: »عرفا او را از اقطاب دوران شناخته و به وی »کامل تبریزی« لقب دادند، چون تمامی عمر را در سفر و حرکت و سیر و سیاحت بوده، به این خاطر او را »اوچان قوش« می‌گفتند، و سران طریقت وی را »سیف ا...« می نامیدند، چون در قاطعیت و برندگی همچو شمشیر بود«. 3

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمه ی گزیده ی غزلیّات شمس در معرفی »شمس« گوید: »شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی شوریده ای از شوریدگان عالم و رندی از رندان عالم سوز بود که خشت زیر سر و بر تارک نه اختر پای دارند. معمای وجودش را با مرور تذکره ها نمی توان گشود. مولانا درباره اش فرمود: شمس تبریز ترا عشق شناسد نه خرد، اما پرتو این خورشید در شعر مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد«. 4

»تاریخ ولادت شمس الدین به صراحت معلوم نیست، لیکن بنا به اشارة صریح جامی می دانیم که او در سال642 به قونیه رسید و بنابر آنچه از مقالات ولد چلبی که مستند است بر مأخذ قدیم، بر می آید در این هنگام شصت سال داشت، پس ولادتش به سال582 هـ . اتفاق افتاد.« 5

کودکی شمس تبریز نیز متفاوت با دیگران بود؛ گوشه گیری و زندگانی پرریاضت او در عهد کودکی اغلب موجب شگفتی پدر می شده است. او خود در ذکر احوالات این دوره می‌گوید: »از عهد خردگی این داعی را واقعه ای عجب افتاده بود، کس از حال دای واقف نی، پدر من از من واقف نی؛ می گفت: تو اولاً  دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست؛ و فلان نیست... گفتم: یک سخن از من شنو، تو با من چنانی که خایة بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط

بچگان کلان تَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی، لب لب جو می رود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا می بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توأم، درآ در این دریا؛ و اگر نه، برو بر مرغان خانگی. و این ترا آویختن است. گفت با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟«6

دوره ی تعلّم و ریاضت و مجاهدت و سیر و سلوک شمس الدین محمد در تبریز سپری شده و او در آنجا خدمت چند تن از مشایخ بزرگ زمان مانند ابوبکر سلّه باف، شیخ رکن الدین سجّاسی و بابا کمال جندی، شمس الدین خویی را درک کرده و از حضور آنها بهره برده است.

مؤلّف »روضات الجنان« می نویسد: »شیخ ابوبکر بن اسماعیل تبریزی (سلّه باف) پیر شیخ شمس الدین تبریزی است. حضرت شمس تبریزی، مدت مدید ملازمت شیخ ابوبکر سلّه باف نمود، بعد از کسب اجازه از او سیاحت کرد و محبوب و مطلوب خود را می‌جست تا اینکه به خدمت شیخ المشایخ رکن الدین سجاسی که پیر شیخ اوحدالدین کرمانی و شیخ شهاب الدین اهری است، رسید.

روزی شیخ رکن الدین سجاسی، شمس الدین را گفت: »ترا می باید رفت و در روم سوخته ای است آتش در وی می باید زد«. 7

به نظر می رسد که شمس، ابن عربی را هم ملاقات کرده باشد »ابن عربی« شیخ اکبر تفکّرات عرفانی است که آثارش تأثیری شگرف بر تصوّف پس از او داشت شمس از آثار و طرز تفکّر ابن عربی تا اندازه ای انتقاد کرده، او را خام و خودبین می دید«. 8

»وقتها شیخ محمد سجود و رکوع کردی و گفتی: بندة اهل شرعم. اما متابعت نداشت. مرا از او فائده بسیار بود، اما نه چنانکه از شما، از آن شما بدان نماند...«. 9

شمس در طریق کسب علم دل و طیّ مقامات و حالات عرفانی، آنی از شریعت و آیین قرآنی نگسست او می‌گفت: »خدای تعالی از این همه خلق سه چیز درخواست: یکی فرمان برداری، دوم بسنده کاری، سوم یادداری، فرمان برداری عبادتست، بسنده کاری عبودیت است، یادداری معرفتست«. 10

گاه می شود که شمس برای نان روزانه ی خود به فعلگی می پرداخت و زمانی نیز این کار را برای رفع ملامت انجام می داد.

تظاهر به زهد و انتساب به فرقه و سلسله را نمی پسندید و از هیچ یک از مشایخ خود خرقه نگرفته بود و مدّعی بود که خرقه ی خود را در خواب از رسول خدا دریافت داشته است:

»هرکس سخن از شیخ خود گوید. ما را رسول علیه السلام در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرد و ژنده شود و در تونها افتد... بلکه خرقه صحبت. صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دی و امروز و فردا نیست«. 11

افلاکی به نقل از مولانا در والائی مقام شمس می گوید: »همچنان منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: که علمای ظاهر واقف اخبار رسولند و حضرت مولانا شمس الدین رح واقف اسرار رسولست علیه السلام و من مظهر انوار رسول علیه السلام«. 12

شمس تبریز! توئی واقف اسرار رسول

نام شیرین تو هر دلشده را درمان باد

(792/8292.د)

شمس گذشته را دیده و حال را می‌دید و آینده را می گفت. برای او کرامات متعدّد برشمرده اند:

کرامت ها که مردان از تفاخر یاد آن آرند

بذات حق کزان‌داردهماره عارشمس‌الدین

(1860/19595.د)

او با اراده ی قوی و خلاق خود قادر بوده است که هر وقت بخواهد چیزی را در زمان غیرخودش بیاورد در مناقب العارفین آمده است که:

»همچنان عارف نور سحری، مولانا سراج الدین تتری رحمه ا... از حضرت مولانا نقل کرده که روزی مولانا شمس‌الدین با جماعتی همدم صحبت کرده بود و در کنجی نشسته بودند و قلب زمستان شدید بود، مگر عزیزی از آن جماعت التماس گلدسته کرد، مولانا شمس الدین برخاست و بیرون آمد، چون درآمد گلدستة لطیف در پیش آن عزیز نهاد، همگان سر نهادند. فرمود که »کرامت نیست این از خواست یاران خاست، حق تعالی برای اجابت ارادت شما از عالم غیب تحفه پیدا کرد«. 13

مولانا در دیوان کبیر بطور متعدّد »شمس« را کیمیایی می داند که قلب ماهیّت می کند و وجود ناقص به کمال می رساند:

بخرام شمس تبریز! که تو کیمیایی حقّی

همه‌مسّ ما شود زر چو بکان ما درآیی

(2832/30071.د)

در بسیاری از موارد شمس تبریزی در ذهن و زبان مولانا حتی فردی زمینی و خاکی نیست بلکه چهره و تصویر و جلوه‌ها و نمودهایی عرشی دارد تا فرشی.

از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را

پس ترا با شمس دین باقی اعلی چه کار؟

(1075/11318.د)

شمس در اشعار مولانا نمونه ای بارز از »انسان کامل« و مظهری از نور مطلق است.

شمس تبریز که نور مطلق است

آفتاب است و ز انوار حق است

گاه صفاتی که مولوی برای او به کار می بندد، صفات الهی است و این بیانگر مقام عرفانی شمس است که در طریق عشق به ا... به مرحله ی فنای صفات رسیده است.

ای صورت روحانی وی رحمت ربّانی

بر مؤمن و بر کافر از مات سلام ا...

(2310/24519.د)

شمس اقیانوس موّاجی بود. کار هر کسی نبود که در اقیانوس شنا کند؛ شناگر ماهر و پردل و جرأتی لازم بود تا اعماق آن را بشکافد. او خود از این راز آگاه بود. در مقالات می گوید: »خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان را ندارد، و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری درکشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید، دیگران مست می شوند و برون می‌روند و او بر سر خم نشسته«. 14

شمس خضری بود که مولانا او را دریافت؛ هر آنچه را گفت، به گوش دل شنید و به کار بست تا اینکه به اوج کمال رسید.

دکتر صاحب زمانی در مورد »شمس« می گوید: »شمس به مناسبت رابطه ی خلاّقش با مولوی نه تنها یکی از شگفت‌انگیزترین شخصیت های تاریخ ادبی ایران است، بلکه بی تردید از ابر چهره های حیرت آفرین، در نهضت عرفان جهانی به شمار می رود«. 15

در مورد این عارف بی نظیر و مولای مولانا همین قدر می توان گفت که اگر او نبود مولانا، مولانا نمی شد؛ او تجسّم و مظهر زیبایی ابدی است؛ او اصلاً غیرقابل توصیف است.

حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو

که نیست در خورد آن گفت، عقل گویایی

(3079/31822.د)

خلیفه عبدالحکیم محقق بزرگ پاکستانی در مقاله ی خود در مورد شمس چنین می گوید: »مشکل بتوان شخصیّت و اندیشه ی مردی را ارزیابی کرد که معلوم نشد از کجا آمد و پس از تأثیرگذاری چنان عمیقی در یکی از بزرگترین نوابغ دینی همة دورانها بی آنکه نشانی از خود برجای گذارد ناپدید شد...«. 16

* د= دیوان کبیر

پی نوشت ها:

1ـ سپهسالار، فریدون بن احمد، زندگی نامه ی مولانا جلال الدین مولوی، انتشارات اقبال، چاپ پنجم،1380، ص123

2ـ افلاکی، احمد، مناقب العارفین، به کوشش دکتر حسین یازیجی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ دوم، جلد دوم، ص615

3ـ مجله وارلیق، اسفند58، شماره ی11، پروفسور بیگدلی، مقاله »شمس تبریزی نین حیات و یارادجیلیقی، نقل از نصیری، بهروز، شمس تبریزی و دارالصفای خوی، انتشارات مؤلف، چاپ اول،1377 ش، ص35

4ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا، گزیده ی غزلیّات شمس، جیبی،1362، مقدمه، ص11

5ـ صفا، ذبیح ا...، تاریخ ادبیات ایران، تهران، چاپ چهاردهم،1378، جلد سوم، بخش دوم، ص1174

6ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات شمس تبریزی، به تصحیح محمد موحّد، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم،1377 هـ . ش، ص77

7ـ نقل از آخرت دوست، وحید، مجموعه مقالات همایش بزرگداشت شمس تبریزی، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ اول،1378، پیر و مراد شمس الدین تبریزی، مصطفی مجرد، ص813

8ـ شمیل، آن ماری، شکوه شمس، ترجمه ی حسن لاموتی، با مقدمه ی سیّد جلال الدین آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ سوم،1375، ص47

9ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات، همان، ص304

10ـ همان، ص790

11ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات، همان، صص134 ـ133

12ـ افلاکی، احمد، مناقب العارفین، همان، جلد اول، ص85

13ـ همان، ص625

14ـ تبریزی، شمس الدین محمد، مقالات همان، ص302

15ـ صاحب الزّمانی، ناصرالدین، خط سوم، مطبوعاتی عطایی،1351، ص54

16ـ نقل از تدیّن، عطاا... ،مولانا و طوفان شمس، انتشارات تهران، چاپ دوم،1375

 

 

موقعیت ایران و ترکیه در برابر PKK

تحلیل روزنامه ترک در مورد موقعیت ایران و ترکیه در برابر PKK چاپ ارسال به دوست
۱۸ شهریور ۱۳۸۶

Image پژاک به شکل گسترده به داخل ایران اسلحه حمل می‌کند. بخش مهمی از این سلاح‌ها ساخت آمریکاست. به ویژه ماده منفجره C4 که از مرز وارد می‌شود...آمریکا تاکنون به ایران به دلیل حمله به شمال عراق واکنش جدی نشان نداده، حتی کردهای عراقی نیز با لحن تهدیدآمیز با ایران حرف نزدند.

در پی عملیات‌های گسترده توپخانه علیه مواضع تروریست‌های «پ.ک.ک» در شمال عراق، پرسش‌های بسیاری در افکار عمومی ترکیه به وجود آمده است. آنان می‌پرسند: چرا ترکیه که لطمات شدیدتری از این تروریست‌ها خورده، نمی‌تواند پاسخ آنان را به زبان خودشان بدهد؟

به گزارش سرویس بین‌الملل «بازتاب»، سایت ترکی «گوندم» در تحلیلی با عنوان «چرا ترکیه وارد شمال عراق نمی‌شود؟» نوشت: در روزهای اخیر، حملات ایران به کوه قندیل و اطراف آن افزایش یافته است. ایران با خمپاره و گاه نیز با حملات هوایی،‌ کوه قندیل و اطراف آن را به شدت بمباران می‌کند. حملات گاهی مواقع قطع می‌شود و گاه شدت می‌گیرد. به علاوه، ادعا می‌شود که از زمین نیز حملات نقطه‌ای صورت می‌گیرد، اما در این باره جزییات بسیار کم است. معلوم نیست در داخل خاک شمال عراق، چند سرباز ایرانی هست! بر آورد کردن قدرت و تأثیر حملات نیز آسان نیست. خبر‌ها بیشتر از منابع بارزانی ـ طالبانی و «پ.ک.ک» پژاک (حزب حیات آزاد کردستان‌) می‌آیند. آنها هم ادعا می‌کنند که حملات به روستاییان و غیر نظامیان لطمه زده و صدها کرد، مجبور به ترک روستاهایشان شده‌اند. بنا بر آمار و داده‌های پارلمان کرد، 450 خانوار از بیست روستا، خانه‌هایشان را ترک کرده‌اند.

و بنا به اظهارات روستاییان که گفته می‌شود از منطقه فرار کرده‌اند، توپ‌هایی که ایران پرتاب کرده تا فاصله 30 کیلومتر از مرز گذشته است. حتی خبرگزاری‌های معتبری چون «رویترز» و «آسوشتید پرس» نیز که اطلاعات را بیشتر از جناح کردهای عراق به دست می‌آورند تا جناح ایران و تقریباً مثل ماشین تبلیغاتی طالبانی و بارزانی کار می‌کنند، این را گفتند. این نخستین حمله ایران به منطقه نیست. سال گذشته نیز یک عملیات نسبتاً کوچکتر انجام شده بود. همچنین می‌دانیم که برخی از سران بلند پایه «پ.ک.ک» در این حملات زخمی شده بودند؛ دلایلی که ایران را به انجام این قبیل حملات می‌کشاند، بسیار روشن است:

1- «پ.ک.ک» و «پژاک» که شاخه آن در ایران است، از طرف اسرائیل و آمریکا حمایت می‌شوند. این حمایت‌ها گاهی به شکل چشم‌پوشی از اعمالشان است و گاه به صورت دستیابی ‌آسان به اسلحه و مهمات به علاوه، این فقط ادعای ما نیست. علتش هم کاملاً ساده است: آمریکا می‌خواهد ایران را تضعیف کند و حتی هم‌اکنون نیز در پنتاگون تعداد زیادی نقشه حمله به ایران طرح‌ریزی شده است.

در این گیر و دار، «پ.ک.ک» و پژاک ابزارهایی برای کاهش هزینه کار قلمداد می‌شوند. همه سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی در منطقه می‌دانند که آمریکا و اسرائیل از «پ.ک.ک» و پژاک حمایت می‌کنند. افزون بر این، «هرش»، روزنامه‌نگار آمریکایی نیز در نشریه نیویورکر در سال 2006 به طور مفصل و علنی به تحلیل این موضوع پرداخته بود. این موضوع در سال 2006 در رسانه‌های اسرائیل نیز مطرح شد. کشف سلاح‌های آمریکایی در دست تروریست‌ها نیز یک نشانه دیگر است؛ بنابراین،‌حمله ایران به پژاک کاملاً طبیعی است. ایران نمی‌خواهد در یک جنگ احتمالی از پشت ضربه بخورد. همچنین نمی‌خواهد خود را به پژاک و تروریست‌های آن مشغول کند.

2- پژاک در دوره اخیر به شکلی گسترده به داخل ایران اسلحه حمل می‌کند. بخش مهمی از این سلاح‌ها ساخت آمریکا است. به غیر از 190000 قبضه تفنگ که پنتاگون نیز آن را قبول کرده است، سلاح‌ها و مهمات دیگری هم هست. به ویژه ماده منفجره C-4 که از مرز وارد می‌شود، حد و حساب ندارد. گمان می‌رود در جریان یک جنگ احتمالی این سلاح‌ها در قیامی که برای ضربه زدن به ایران از پشت سر آغاز خواهد شد، ‌به کار خواهند رفت.

3- پژاک از زمان جنگ عراق به این طرف تعداد زیادی از مأموران امنیتی را در داخل ایران کشته است. به عبارت کوتاه، ‌دلایل ایران برای حمله به پایگاه‌های «پ.ک.ک» و پژاک بسایر قوی است. هر کشوری که با چنین وضعی روبه‌رو شود،‌در چهارچوب حق دفاع مشروع پاسخ لازم را می‌دهد، زیرا اداره مشروع منطقه درباره حملات تروریست‌ها به ایران به وظیفه خود عمل نکرده است.

به وضوح مشاهده می‌شود که مداخله ایران،‌ترکیه را هم خرسند کرده است، با افزایش حملات ایران،‌ترکیه نیز کنترل مرزها را افزایش می‌دهد و برای جلوگیری از عبور تروریست‌ها از مرز، هر نوع تدبیری را به کار می‌بندند. حتی معلوم است که ترکیه نیز در برخی نقاط مرزی تروریست‌ها را تحت فشار گذاشته است و این دو کشور سعی می‌کنند منطقه قندیل را از دو جناح محاصره و ایزوله کنند.

برخی از اقشار ترکیه با مشاهده این منظره می‌گویند: «ایران درشمال عراق مداخله می‌کند، پس چرا ما عملیات برون مرزی انجام نمی‌دهیم؟». حتی بعضی‌ها پا را از این هم فراتر می‌گذارند و می‌پرسند: آمریکا هیچ واکنشی به ایران نشان نمی‌دهد، پس چرا جلوی ترکیه را می‌گیرد ؟ این سوالات هرچند در ابتدا منطقی به نظر می‌رسند، اما در واقع این طور نیستند. چون که:

1- ترکیه هم اکنون نیز در داخل خاک عراق است. حملات هوایی و توپ باران را که ایران تازه شروع کرده است، ترکیه از دهه 1990 به این طرف مدام انجام می‌دهد. ترکیه در گذشته تعداد زیادی عملیات نظامی برون مرزی بزرگ انجام داده و به حملات هوایی نسبتاً کوچک نیز تقریباً بی وقفه ادامه می‌دهد. توپ‌باران از نظر ترکیه یک تدبیر عادی و ساده است. افزون بر این، ما در داخل منطقه نظامیان مستقر و ماندگار داریم.

2- فرق مهم دیگر ما با ایران این است که کوه قندیل بر روی خط مرزی ترکیه واقع نشده است. کوه و پایگاه‌های تروریستی آن درست در روی مرز ایران ـ عراق قرار گرفته و ایران در فاصله‌ای است که با حملات از روز دور تا یک حدی می‌تواند نتیجه بگیرد.در این میان،‌ایرانی‌ها خیلی بهتر از ما پایگاه‌های را که «پ.ک.ک» در کوه ساخته است می‌شناسند: بالاخره کارگری که ساختمان را ساخته است به اندازه کسی که در آن می‌نشیند به ساختمان آشنایی دارد،‌این طور نیست ؟ در این ارتباط، ترکیه فقط با تیر اندازی از راه دور و با عملیات‌های هوایی محدود نتیجه مورد نظر خود را نمی‌گیرد به انجام عملیاتهای بزرگتر و گسترده تر احساس ضرورت می‌کند. به عبارت دیگر، ‌عملیات برون مرزی ترکیه به مشکلی که ایران هم اکنون انجام می‌دهد، ‌نخواهد بود. گسترده‌تر و پرهزینه تر خواهد بود.

3- این‌که آمریکا دست کم تا کنون به ایران به دلیل حمله به شمال عراق واکنش چندان جدی نشان نداده، درست است. حتی واکنش عراق نیز بسیار سطحی و توام با احتیاط و ملاحظه بوده است. حتی کردهای عراقی نیز نتوانسته‌اند علناً با لحنی تهدید آمیز با ایران حرف بزنند. مثلاً لحن خشنی را که در قبال ترکیه به کار می‌برند، در مورد ایران کار نبرده‌اند و به جای آن سعی کرده‌اند از راه کانال‌های تبلیغاتی توجه افکار عمومی بین الملی را جلب کنند. زیرا ایران در داخل عراق بازیگر بسیار با نفوذی است. مخالفت علنی و کاملاً جدی کردها با ایران، ‌هزینه بسیار سنگینی در عراق خواهد داشت. ایران چنان قدرتی دارد که مستقیماً می‌تواند به محیط نزدیک بارزانی و طالبانی حتی خسارات مادی نیز وارد کند. در رابطه نیز با آمریکا نیز خنده دار است اگر بگوییم به ایران واکنش نشان نداده و از حملات آن استقبال کرده است. چون که پنتاگون شب و روز برای حمله به ایران نقشه می‌کشد و چگونگی آن را حساب می‌کند. لحن اخیر بوش درباره ایران علناً لحن جنگ است. روابط ایران و آمریکا در یکی از بدترین سطح ممکن است. مقایسه کردن این رابطه با روابط ترکیه ـ آمریکا درست نیست. در این میان، درست نیست که علت انجام ندادن عملیات نظامی ترکیه در شمال عراق را فقط به آمریکا ربط دهیم. اگر نظر من را بخواهید، آمریکا به ویژه از فوریه 2007 به این طرف بارها نشان داد که یک عملیات نظامی محدود او را ناراحت نخواهد کرد. در واقع، کار دیگری هم نمی‌توانست بکند. ولی اگر عملیات بزرگ شود و کلیه معادلات شمال عراق را زیر و رو کند. طبعاً آمریکا نیز وارد قضیه خواهد شد این در مورد ایران هم صدق می‌کند. مثلاً اگر حملات ایران به اربیل یا کرکوک تسری کند، ‌درست نیست که تصور کنیم آمریکا سکوت خود را حفظ خواهد کرد. به عبارت دیگر، آمریکا در عراق مشکلات زیادی دارد و نمی‌خواهد که شمال آن نیز دستخوش نا آرامی شود. در این میان، باید حد و مرز حمایت آمریکا از «پ.ک.ک» را نیز خوب دانست. هم آمریکا و هم اسرائیل از «پ.ک.ک» علیه ایران حمایت می‌کنند. نه علیه ترکیه. به علاوه حتی بر علیه ایران نیز یک نیروی غیر قابل صرف نظر نیست. حتی در بین نخستین قربانیان خواهد بود. درست نیست که فکر کنیم برای بازی با کارت کرد به سازمانی مثل «پ.ک.ک» که عمرش به سر رسیده و آخرین نفس‌هایش را می‌کشد محکوم است. بر عکس «پ.ک.ک» برای روی پا ماندن به آمریکا محتاج است و با دستپاچگی تلاش می‌کند ثابت کند که به درد آمریکا می‌خورد. به عبارت کوتاه، ‌اگر ترکیه علیه پایگاه‌های تروریستی «پ.ک.ک» در عراق یک عملیات متمرکز بر هدف انجام دهد، ‌آمریکا واکنشی که از حد معقول فراتر برود نشان نخواهد داد. علت این‌که عملیات تا کنون انجام نشده است. به هیچ وجه فقط آمریکا نیست.

4- ترکیه یک مسئله بزرگ کرد، یک مسئله بزرگ منطقه جنوب شرق آناتولی و یک مسئله بزرگ ترور دارد. این سه مسئله در آن واحد و به شکلی بسیار قدرتمند در مقابل ترکیه ایستاده‌اند. با این که با یکدیگر ارتباط دارند، یک مسئله واحد به شمار نمی‌روند و هر یک به طور باور نکردنی ترکیه را خسته می‌کند و نیرویش را می‌مکد. همان آن که مسئله ایران با پژاک تا این اندازه گسترده و دامنه دار نیست. مسئله بی‌نهایت حاشیه‌ای است. در داخل ساختار خاص ایران نام منطقه‌ای که کردها در آن زندگی می‌کنند کردستان است و حملات جدایی طلبانه پژاک نتوانسته است یک حرکت و جنبش توده‌ای به وجود آورد که کنترل آن برای تهران سخت باشد. در این ارتباط شاید ایران تلاش کند مشکلات خود را با کردها را با تدابیر موقتی تر حل کند. اما منطقه ترکیه پیچیده تر است. مسائلی که در سطرهای گذشته بر شمردیم. مزمن شده اند. به همین دلیل نیز ترکیه به مسائل یک بعد نگاه نمی‌کند می‌توان با انجام یک عملیات نظامی در شمال عراق صدها تروریست را کشت. اما عواقب سیاسی آن چه خواهد بود؟ آیا حمله ایران به پایگاه‌های «پ.ک.ک» در عراق با حمله ترکیه به این پایگاه‌ها نتایج یکسانی خواهد داشت؟ اگر پیروزی‌هایی که در عرصه نظامی کسب خواهیم کرد در عرصه سیاسی به شکل تقویت «پ.ک.ک» به سویمان بازگردد، چه خواهد شد؟ منظورمان این نیست که در شمال عراق عملیات نظامی انجام ندهیم. اما ترکیه باید بسیار گسترده تر از ایران به ابعاد این قبیل عملیات‌ها بیندیشد و به طور هماهنگ همزمان انجام دهد. اقتصاد ترکیه مثل ایران فقط متکی به نفت نیست. بر خلاف ایران، ‌ترکیه در حال مذاکرات عضویت کامل در اتحادیه اروپا است... تعداد ابعاد متفاوت خیلی بیشتر از این است. یعنی ترکیه نمی‌تواند با فیل به درون مغازه بلور فروشی برود. اگر هم قرار است برود. باید فایده اش به قدری باشد که ارزش این هزینه را داشته باشد. صرف نظر از هزینه‌های سیاسی واقتصادی، جنگ ترکیه با تروریست‌ها در داخل کشور نیز عمق دارد. سازمان تروریستی در عمق صدها کیلومتر در داخل ترکیه دست به حمله می‌زند و باید شمال عراق را نیز به این اضافه کرد. این وضع را نمی‌توان با بمباران هوایی و شلیک چند عدد توپ توسط ایران، ‌یکی دانست به عبارت دیگر، ترکیه مجبور است زنجیره‌ای از عملیاتهای گسترده تر و همه جانبه تر را تقریباً بدون اشتباه انجام دهد. به همین دلیل نیز تا کنون سعی شده است با دیپلماسی و سایر ابزاری که هزینه نسبتاً پایینتری دارند، نتیجه گرفته شود.

5- فرق دیگری که بین ایران و ترکیه وجود دارد، ‌در نحوه مدیریت و دولتشان است. در ایران دولت انقلابی وجود دارد و علیرغم کلیه رقابت‌ها، دولت تهران مثل یک نوع جبهه سیاه تصمیم‌گیری می‌کند، اما در ترکیه حتی اساسی ترین و حیاتی‌ترین نهادها نیز به جان یکدیگر افتاده و عملیات برون مرزی در عراق به نوعی ابزار در کشمکش‌های سازمانی و فردی تبدیل شده است. به عبارت دیگر، ‌علت وارد نشدن ترکیه به شمال عراق ناشی از کمبود قدرت نیست، بلکه ناشی از فقدان توافق داخلی حتی در حساس ترین موضوعات است. البته باید اضافه کنیم. عده‌ای معدود اما با نفوذ هم هستند که مسائل امنیتی خارجی را ابزار اهداف سیاسی داخلی خود کرده و انجام عملیات را دشوار می‌سازند. در گذشته این طور وانمود شده که بین چانکایا نخست وزیر و ارتش رقابت وجود دارد که هزینه این امر بسیار سنگین بوده است. به یاد بیاورید کسانی را که می‌گفتند اگر وارد شمال عراق شویم، در ترکیه انتخابات برگزار نخواهد شد.

6- به دنبال این داده‌ها و اطلاعات می‌توان گفت که با نگاه به توپ‌باران ایران درک این‌که چرا ترکیه عملیات نظامی برون مرزی انجام نمی‌دهد، ‌ممکن نیست.

منبع : بازتاب

 

ساختار اجتماعی منطقه مثکر اما همگون

                                                  چاپ شده در هفته نامه اراز ارومیه

بهترین توصیف ساختار اجتماعی ایران طی قرون گذشته، تنوع گروهی می?باشد.
این تنوع گروهی شامل تفاوت های قومی، مذهبی و گاهی ترکیبی از آن?ها بوده است.  در گذشته تنوعات قومی و زبانی، ساختار قومی ایران را به موزاییک پیچیده?ای شبیه کرده بود که در آن هر تکه ای شکل اندازه و رنگ متفاوت داشت. در مجموع یازده قوم ایرانی (شامل فارس، آذری،کرد بلوچ، مازندرانی گیلک، بختیاری، لر، طالشی، هزاره افغان، هشت قوم ترک زبان ( شامل آذری، قشفایی شاهسون، ترکمن تیموری، افشاری، جمشیدی، و سایر مثل قاجارو بیات)  یک قوم عرب و پنج گروه غیر مسلمان( شامل آسوری، ارمنی، یهودی، زرتشتی و بهایی) در طی چند قرن اخیر در ایران زندگی می?کرده اند. علاوه بر این?ها فرقه های مسلمان و شیعه و حیدری?ها ، نعمتی ها بر پیچیدگی این ساختار می?افزودند.  اگر چه امروزه برخی از این گروه ها و فرقه ها از بین رفته اند، با این حال ساختار هنوز تنوع و پیچیدگی خود را حفظ نموده است. از میان تمام این تنوعات اجتماعی در ایران ایلات و عشایر در ایران همواره بخش عمده ای از جمعیت را تشکیل می داده و به طور مستقیم یا غیر?مستقیم در سیاست و حکومت نقش داشته اند.
می توان از چند ایل عمده در ایران نام برد:
 ایل بختیاری، ایل قشقایی، ایل شاهسون، ایل ترکمن و ایلات بوچاقچی و افشار، به نظر لمپتن ستیزه?جویی گروهی، به نحوی از انحاء تا روزگار معاصر هم?چنان یکی از مشخصه های حیات ایرانیان است کشاکش مذهبی بین مسلمان و غیر مسلمان، سنی و شیعه، دشمنی چادرنشینان و روستائیان و اختلاف زبانی بین مردمان ایرانی غیره ایرانی سه نوع، اصلی اختلافات در ایران را تشکیل می داده است.
تاریخ ایران شاهد کشمکش?های چندگانه بین مجامع کوچک بی شمار، طایفه بر ضد طایفه ایل بر ضد ایل شهر بر ضد روستا و ... بوده است. تاریخ سیاسی ایران تا قرن بیستم تاریخ منازعه و کشمکش های عشایر و قبایل خود مختار و مسلط بود.  در ایران هر ایلی واحد سیاسی، اداری، فرهنگی و قومی جداگانه ای داشته است. کشمکش های قومی در ایران دو حالت داشته یا ایلات با یکدیگر بر سر منافع در حال نزاع بودند و یا این که آن?ها بر سر قدرت مرکزی با یکدیگر می?جنگیدند و دولت مرکزی به معنای سلطه یک قبیله بر قبیله دیگر بود. فعالیت?های سیاسی قبایل در ایران را می توان طی?دوره های تاریخی از یکدیگر متمایز نمود.
دوران صفویه، رؤسای عشایر در اداره امور ولایات نقش مستقیمی داشتند.
دوران بین صفویه تا قاجار نزاع چندین ایل و طایفه بر سر قبضه قدرت سیاسی دوران قاجار: نصب ایلخان توسط دولت مرکزی برای گرد آوری مالیات بهره برداری از نیروی شبه نظامی ایلات به ویژه در مزرها، کوچ دادن عشایر به منظور محدود کردن قدرت سیاسی آن?ها و... 
 انقلاب مشروطه؛ نقش قابل توجه قبایل و عشایر در انقلاب
دوران رضا شاه:کاهش نفوذ سیاسی قبایل انحلال تشکیلات ایلی و عشایری، محدود کردن قدرت خوانین، اجبار عشایر به خدمت نظام، خلع سلاح عمومی، اسکان قبایل، بازداشت و اعدام برخی از خوانین تاریخی، تصرف املاک و منافع مالی  قبایل توسط سرکردگان ارتش، گسترش بر وکراسی دولت در مناطق ایل عشایری.
دوره1332-1320تقویت قبایل و عشایر، نفوذ روسای عشایر در مجالس این دوره، بازگشت خوانین تاریخی به مناطق و در دست گرفتن اداره منطقه شروع مجدد کوچ و شیوه زندگی ایلی.

انقلاب مشروطه نقش قابل توجه قبایل و عشایر در انقلاب


دوران رضا شاه:
کاهش نفوذ سیاسی قبایل انحلال تشکیلات ایلی و عشایری، محدود کردن قدرت خوانین، اجبار عشایر به خدمت نظام، خلع سلاح عمومی، اسکان قبایل، بازداشت و اعدام برخی از خوانین تاریخی، تصرف املاک و منافع مالی قبایل توسط سرگردان ارتش، گسترش برو>کراسی دولت در مناطق ایل عشایر
دوره 1332-1320تقویت قبایل و عشایر، نفوذ روسای عشایر در مجالس این دوره، بازگشت خوانین تاریخی به مناطق و در دست گرفتن اداره منطقه شروع مجدد کوچ و شیوه زندگی ایلی.
 ضربه اساسی مجدد بر پایه های اقتصادی و سیاسی ایلات، در نتیجه ساخت متمرکز قدرت مطلقه و نوسازی شتابان.
انقلاب اسلامی:
 تقاضای اقوام برای خود مختاری، خود گردانی و بهبود اوضاع اقتصادی، سازماندهی حزبی در کردستان، تصرف اراضی بزرگ توسط ترکمن ها، تشکیل شورا های دهقانی.
ملاحظه می شود که در دوره های سیاسی، تاریخی ضعف دولت مرکزی وافزایش نقش جامعه شاهد حضور اقوام ایرانی در عرصه سیاسی می باشیم این حضور البته صورتی غیر دموکراتیک می یابد و خشونت، هرج و مرج، جنگ، تقاضای خود مختاری و جدایی ویژگی اصلی آن می باشد.
واقعیت این است که در گذشته تنوعات گروهی و قومی تنها به دلیل به خشونت و تعصبات تنش آفرین بدل می شود که میزان تبعیض ها بسیار بالا بود و شیوه و برخورد حاکمان با اقوام و زیردستان به شکل ارباب و رعیتی و حاکم و محکوم رقم می خورد لذاست که ترک علیه کرد، فارس علیه ترک و عرب علیه فارس عناد دشمنی داشت که فی الواقع خود هم ریشه این عناد و تعصب را نمی دانستند منتهی چون میزان محرومیت و فشارهای حاکمان و سران ایالات آن قدر بالا بود که مجالی برای بروز رفتارها و هنجارهای منطبق بر تهلانیت وجود نداشته است با گسترش سطح آگاهی های اجتماعی و گسترش ارتباطات و مراودت اکنون می توان ادعا کرد که ساختار اجتماعی در ایران متکثرو متنوع است.
آزادی تدریس زبان های محلی، ترویج موسیقی های سنتی، انتشار نشریات و مطبوعات محلی و استانی سرمایه گزاری بر روی عناصر و فرهنگ و سنن و آداب و قومیت ها و... باعث دلگرمی همه قومیت ها به ایران اسلامی خواهد شد.
چرا که در بطن این تکثیر و تنوع همگرایی همگونی به هم تنیده افرادی نهفته که تنها مید شان به توسعه و پیشرفت و سعادت ایران، اسلامی عزیز می تپد

فوت رنجبر به قلم حسن زاده

خبر به حدی تکان دهنده بود که کسی باورش نمی شد »قربانعلی رنجبر حقیقی« صاحب امتیاز و مدیر مسئول هفته نامه خوی که دو دوره نمایندگی مردم خوی در شورای اسلامی شهر را بر عهده داشت، به یکباره   همه‌ی فامیل ، دوست ، آشنا و. . . را در غم از دست دادنش به سوگ بنشاند.

چه کسی باور می کرد »رنجبر« با آن همه شوخ طبعی و سرحالی و سر زندگی، نیمه شعبان سال 86 را نخواهد دید!

 اما انگار خودش خوب می دانست و دم بر نمی آورد! چرا که سال ها بود، در مقابل تمام انتقادهای تندی که بر علیه اش وجود داشت، مهر سکوت بر لب دوخته و صبر پیشه کرده بود و حتی بعضی وقت‌ها این انتقادها به توهین هم تبدیل می شد، با این حال باز »رنجبر« بود و سکوت بود و سکوت. . . اما امسال او سکوتش را شکست و در ستون »شطحیّات« هفته نامه خوی، به همه نقدها پاسخ گفت و حتی چندین وبلاگ اینترنتی را هم راه اندازی کرد و همه را به بحث و مجادله فرا خواند و به تک تک سوالات پاسخ گفت تا مبادا بعد از رفتنش سوالی در مورد او بدون پاسخ باقی بماند.

امسال هفته نامه خوی یازدهمین سال انتشارش را پشت سر می گذاشت و در طول این یازده سال، زحمت توزیع و فروش نه تنها این نشریه بلکه کل نشریات سراسری بر عهده مدیران کیوسک های مطبوعاتی شهر بود. انگار »رنجبر« به خوبی می دانست در کنار اهالی قلم و اصحاب مطبوعات شهر، روز های آخر زندگی اش را می‌گذراند و چقدر ناراحت بود که در جشن روز خبرنگار، از نمایندگان فروش نشریات خوی دعوت به عمل آمد اما هیچ تقدیری از آنها صورت نگرفت! به ناچار خود آستین هایش را بالا زد و دعوت از نماینده مردم خوی در مجلس را بهانه کرد و همه این عزیزان را به همراه اصحاب مطبوعات برای یک ضیافت شام در یکی از رستوران های شهر دعوت کرد . . .

چقدر خنده بود و شادی!

 حتی در ستونی از هفته نامه خودمان نوشتیم: » امیدواریم این نوع قدم های خیر سال های آتی نیز برداشته شود.« از کجا می دانستیم که دیگر برای »رنجبر« سال آتی وجود ندارد . . .

جمعه هفته گذشته، جلسه شورای اداری در دفتر امام جمعه شهر برگزار شد. خیلی کم اتفاق می افتاد که در این نوع جلسات شرکت کند اما این هفته اصرار داشت برای آخرین بار هم که شده در کنار مسئولان شهر بر سر سفره امام جمعه بنشیند و همه این چندین سال در کنار اینها بودن را، یکبار دیگر مرور کند.

 اواسط جلسه گفت: »کار واجبی دارم، می روم نزدیکی های در خروجی می نشینم، هر وقت اشاره کردم به تلفن همراهم زنگ بزنید تا تلفن را بهانه کنم بلکه به کارم برسم « چند دقیقه ای نگذشت که با سر اشاره ای کرد و . . .

چگونه می شد باور کرد که دیگر هیچ وقت او اشاره‌ای نخواهد کرد . . .

پنج سال پیش، در اولین هفته ای که انتشار اورین را در دست گرفتیم، با یک دسته گل وارد دفتر نشریه شد و نشست یکساعت تمام در مورد مشکلات انتشار نشریه و راه های غلبه بر آنها صحبت کرد و هر چه تجربه در آن6 سال  انتشار هفته‌نامه خوی اندوخته بود، بدون کوچکترین چشمداشتی در اختیارمان گذاشت.

»رنجبر« امید همه‌ی اصحاب مطبوعات شهر بود.

چه زود از دست رفت! . . .

ساعت 7صبح روز یکشنبه 4 شهریور86،  به همراه یکی از دوستان و تنها پسر وی، برای یک کار اداری عازم ارومیه شد. یکی از نزدیکانش می گفت اصلا دوست نداشت به این سفر برود و هر وقت صحبت رفتن می شد بهانه ای می آورد و می گفت بماند برای بعد . . . اما آن روز، بعدی وجود نداشت و هیچکدام شان نمی‌دانستند اجل حدود ساعت یازده و نیم صبح در حوالی خان تختی سلماس منتظر بازگشت هر سه نفر آنها از ارومیه بود. . .

از حدود ساعت 12 خبر کوتاه اما بسیار تکان دهنده ای در شهر پیچید: » رنجبر حقیقی به همراه خانبابائی و پسر وی(توحید) در اثر سانحه تصادف در حوالی سلماس جان باختند«.

 این خبر در عرض چند دقیقه با پیام های کوتاه تلفنی( اس ام اس) در بین مردم منتشر شد و با این پیام بلافاصله تلفن‌ها به صدا در می آمدند و صحت و سقم آن را دوباره ازطرف مقابل جویا می‌شدند. آخر، باورشان نمی‌شد، چگونه می شود که او . . .

اما خبر صحت داشت و یکشنبه شب، پیکر بی جان وی از بیمارستان سلماس تحویل گرفته شد و صبح روز دوشنبه . . . غلغله ای در مقابل دفتر هفته نامه خوی برپا شد . . .

هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده مـی‌شد. راهنمایی و رانندگی به ناچار خیابان مصلا را مسدود کرد. امام جمعه شهر هم به  مسئولان و جمعیت حاضر پیوست. آمبولانس وارد فضای باز اداره تربیت بدنی شد. شیون مادر پیر و گریه های زنان، همراه با »ای وای بابا«ی »حامد« و اشک های»وحید«، فضا را پر کرده بود.خدا خدا می کردم کاش »میلاد « اینجا نباشد و این صحنه ها را نبیند، آخر او سنی نداشت، چگونه می‌توانست تحمل کند. . .

هجوم جمعیت فرصت بیرون آوردن تابوت را نداد. آمبولانس دوباره بیرون آمد. همانجا در خیابان مصلا مقابل دفتر هفته نامه خوی، نماز میت به امامت امام جمعه شهر برپا شد و تشییع جنازه‌ی با شکوهی تا امامزاده سید بهلول برگزار گردید.

  . . . خدایا کشیدن تابوت پدر بر دوش و گذاشتن جسم بی جان او در گور چقدر سخت است. تحملش را نداشتم بیرون آمدم . . .

سفره »رنجبر« گسترده بود و خیلی ها از سفره او نان می‌خوردند و شاید از این جهت بود که مادرش او را »یتیم لر باباسی« صدا می‌کرد!

عصر همان روز، مجلس ترحیم در مسجد امام علی(ع) برگزار شد. بخشی از این مسجد در حال تعمیر بود طبقه فوقانی مسجد نیز جوابگوی مردم نبود. مجلس تذکر وی در روز سه شنبه در مسجد جامع شهر(سیدالشهداء) برپا گردید.در این مجلس از هر جناح و گروه سیاسی شرکت داشتند و معلوم بود که مخالفانش هم از این حادثه ناراحت بودند.

نکته قابل توجه این بود که، در خیلی از مجالس ترحیم و تذکر، مردم به خاطر وراث و فامیل و آشناهایشان در آن شرکت می کنند، اما در این مجلس اکثر کسانی که وارد مسجد می شدند فقط به خاطر خود »رنجبر« آمده بودند و از وراث و فامیل های وی کمتر کسی را می شناختند!

مجلس روز هفتم وی هم، پنج شنبه در مسجد سیدالشهداء برگزار شد و . . .

 باید باور کنیم که دیگر »قربانعلی رنجبر«ی در کار نیست و همه‌ی گذشته‌ها خواب و رویایی بیش نبود!

روحش شاد!

فرمانداری ویژه حرکت به سوی استان شدن نیست

فرمانداری ویژه حرکت به سوی استان شدن نیست

رضا حسن‌زاده

Rhasanzadeh@gmail.com

 

حجت الاسلام والمسلمین پور محمدی وزیر کشور، در مصاحبه با خبرنگاران طرح های جدید تقسیمات کشوری را برشمرد و اظهار داشت: »در تقسیمات کشوری، رویکرد جدیدی را در پیش گرفته ایم. ما باید مدیریت کشور را از حالت تمرکزی خارج کنیم و به مدیریت مناطق توجه داشته باشیم. در این صورت است که پایه رشد متوازن در کشور گذاشته می شود.

پورمحمدی، با اشاره به اینکه ما با توسعه مدیریت و انتقال مدیریت مواجهیم و از سوی دیگر با بزرگ شدن سیستم مدیریت کشور مواجهیم، تصریح کرد: باید مسوولیت ها را واگذار کنیم و مدیریت مناطق مختلف را ارتقا دهیم و در عین حال سازمان بزرگتر نشود. باید اقدامات زائد را کاهش دهیم و فعالیت های دولت را الکترونیکی کنیم تا بدین ترتیب مراحل دیوانسالاری کاهش پیدا کند، ارتقای مدیریت در مناطق را داشته باشیم و بدنه دولت و حجم آن کاهش یابد.

وی افزود:40 روستا که بیش از 50 هزار جمعیت داشته اند را شهر اعلام کرده ایم و در مناطقی که جمعیت زیر 12 هزار نفر است و جمعیت آن از حدود روستا بیشتر است به صورت روستا ـ شهر اداره خواهیم کرد و در این مناطق مردم هم از مزایای روستا بهره خواهند برد، هم از مزایای شهر.

وزیر کشور افزود: در بسیاری از شهرهای ما جمعیت به نصاب شهرستان نمی رسد و از سویی این شهرها دورافتاده اند و متقاضی شهرستان شدن هستند. برای این مناطق تسهیلاتی در نظر گرفته ایم.

 پورمحمدی گفت: اگر در این مناطق سابقه 50 سال بخشداری باشد، آن را به عنوان شهرستان اعلام می کنیم. نه به این مفهوم که 40 اداره به آنجا بدهیم. یعنی با اضافه شدن این شهرستان ها حجم دولت افزایش نخواهد یافت، بلکه با این کار به مردم هویت می دهیم ومطالبات آنها را برآورده می کنیم و در عین حال سازمان اداری را گسترش نمی دهیم.

 وی افزود: بدین ترتیب حدود 25 یا 26فرمانداری تصویب شده است که مراحل اداری آن در حال انجام است. این حرکت در راستای تمرکززدایی و پاسخ دادن به مطالبات است و منجر به گسترش حجم دولت نخواهد شد.

وزیر کشور در ادامه اظهار داشت: مدل دیگری که ارایه داده ایم این است که ما پیش از این، فرمانداری ویژه و درجه یک داشتیم. فرمانداری ویژه علاوه بر سمت فرمانداری، معاون استاندار هم بود. تصمیم بر این شده است که هر منطقه ای که فرمانداری و یا شهرستانی است و از پنج شرط یک شهرستان، چهار شرط آن را دارا می باشد؛ بیش از 250 هزار نفر جمعیت داشته باشد، مرکز آن شهرستان 125 هزار نفر جمعیت داشته باشد، فاصله آن تا مرکز استان 125 کیلومتر باشد، 50 سال به بالا سابقه تاسیس فرمانداری داشته باشد، مساحت آن بیش از 10 هزار کیلومتر مربع باشد؛ فرمانداری ویژه خواهد بود که علاوه بر سمت فرمانداری، معاون استاندار خواهد بود و یک سری از اختیارات را هم می‌گیرد. همچنین می تواند یک معاون و چند کادر دیگر هم داشته باشد و در این شهرستان ها شش اداره را به اداره کل تبدیل می کنیم.

پورمحمدی افزود: با محاسبات ما 10 فرمانداری ویژه خواهیم داشت. بدین ترتیب علاوه بر شهرستان های بیرجند، کرج، سبزوار و نیشابور، شهرستان های کاشان، ساوه، رفسنجان، میاندوآب و ملایر نیز فرمانداری ویژه خواهند داشت و سعی می کنیم ابلاغیه های جدید اینها را به زودی اعلام کنیم

البته بعدها ارتقاء پنج شهرستان دیگر به فرمانداری ویژه از سوی رئیس جمهور اعلام شد و رئیس شورای اطلاع رسانی وزارت کشور گفت: »به پیشهاد وزارت کشور و دستور رئیس جمهور پنج شهرستان دیگر به عنوان فرمانداری ویژه شناخته شد. موسی پور معاون پارلمانی و رئیس شورای اطلاع رسانی وزارت کشور در گفتگو با باشگاه خبرنگاران تصریح کرد: به پیشنهاد وزارت کشور پنج شهرستان دیگر به عنوان فرمانداری ویژه شناخته شدند، شهرستانهای ساوه، رفسنجان، ملایر، کاشان و میاندوآب پنج شهرستان جدید هستند که به فرمانداری ویژه ارتقاء یافتند

 هر چند در این مصاحبه ها، به صورت اجمالی هدف از ایجاد فرمانداری های ویژه و حدود و اختیارات آنها و نحوه ارتقای برخی ادارات دولتی در این فرمانداری ها را اشاره شده اما مدیرکل تقسیمات کشوری درباره قابلیت‌های فرمانداری های ویژه، به خبرنگار روزنامه قدس توضیحات بیشتری ارائه داده است.

فرمانداری های ویژه مقدمه ای برای تصویب لایحه تقسیمات کشوری است

حمیدرضا محمدی می گوید: اساساً عنوان فرمانداری ویژه یا فرمانداری درجه یک مشمول فرمانداری هایی می‌شود که به لحاظ جمعیت و ساختار کالبدی تحت عنوان شهرستان های غول پیکر معروف هستند.

مدیرکل تقسیمات کشوری می افزاید: در لایحه تقدیمی به دولت تحت عنوان "لایحه تقسیمات کشوری" شهرستان ها را به 3 درجه یک، دو و سه تقسیم بندی کرده‌اند که ایجاد فرمانداری های ویژه مقدمه و بستری برای حرکت به سمت تصویب آن لایحه است.

محمدی با اشاره به اینکه این ارتقای سطح از لحاظ ساختاری و نیروی انسانی است، اظهار می دارد: به تناسب این ویژه بودن سطح مدیران واحدهای اداری وزارتخانه‌هایی که در شهرستان اداره دارند، به سطح معاون مدیرکل ارتقا می یابد.

مدیرکل تقسیمات کشوری تصریح می کند: این ارتقا با نظر وزیر کشور و معاون توسعه مدیریت و سرمایه انسانی نهاد رئیس جمهوری انجام می پذیرد و در راستای تسهیل امور خدماتی مردم است که کمتر به مراکز استان تردد کنند.

رؤسای برخی ادارات، مدیر کل می شوند یا معاون مدیر کل ؟

وزیر کشور اعلام نمود: در شهرستان های دارای فرمانداری ویژه شش اداره را به اداره کل تبدیل می کنیم.

مدیرکل تقسیمات کشوری هم می گوید: سطح مدیران واحدهای اداری وزارتخانه هایی که در شهرستان اداره دارند، به سطح معاون مدیرکل ارتقا می یابد.

در مورد نحوه ارتقای ادارات شهرستان خوی، نماینده مردم این شهرستان در مجلس شورای اسلامی به خبرنگار روزنامه قدس توضیحات بیشتری ارائه داده و می گوید: »با ارتقای فرمانداری خوی به فرمانداری ویژه هفت اداره شهرستان به اداره کل ارتقا پیدا کرده است.

حجت الاسلام حجازی فر درباره مزایای این ارتقا خاطرنشان می کند: با این ارتقا بسیاری از کارها تسهیل پیدا می کند و برای یک موضوع جزیی دیگر نیازی نیست شهروندان  150 تا 200 کیلومتر طی کنند و به مرکز استان بروند.

این نماینده مجلس با تأکید بر تمرکززدایی می گوید: با تحقق این امر در هزینه ها صرفه جویی می شود

با این اوصاف بایدمنتظر ماند تا در ابلاغیه های صادره وزارت کشور، نحوه ارتقای مجموعه های اداری در شهرستان خوی بیشتر معلوم شود.

فرمانداری ویژه یک سطح تشکیلاتی است نه تقسیماتی

از طرف دیگر، ارتقای برخی فرمانداری ها به فرمانداری ویژه واکنش هایی را نیز به دنبال داشته است. برخی ها معتقدند فرمانداری ویژه، جایگاهی در تقسیمات کشوری ندارد.

به عنوان مثال مدیرکل امور اجتماعی و انتخابات استانداری مرکزی از جمله این افراد محسوب می شود. محمدی در این زمینه اظهار می دارد: فرمانداری ویژه، جایگاهی در تقسیمات کشوری ندارد. بهتر است به جای فرمانداری ویژه از عنوان فرمانداری درجه یک استفاده شود و این سطح، یک سطح تشکیلاتی و نه تقسیماتی است و این سطح نیز از اختیارات وزیر کشور می باشد.

وی می افزاید: از آنجا که به سمت تصویب طرح جامع تقسیمات کشوری پیش می رویم، این مقدمه ای برای ورود به بحث درجه بندی شهرستان ها و بخش های مختلف است.

ایجاد فرمانداری ویژه گامی به سوی استان شدن نیست

آنچه در این میان حائز اهمیت است این است که ایجاد فرمانداری ویژه گامی به سوی استان شدن نیست و استان شدن یک بحث انحرافی است. این موضوع از آن جهت گفته شد که این روزها در برخی از محافل مردمی، بحث انتخاب فرماندار ویژه و استان شدن خوی به سر فصل گفتگوها تبدیل شده است.

حتی، همچنان که شاهد بودید در زمان انعکاس خبر ارتقای شهرستان خوی به فرمانداری ویژه برای شهروندان آن موجی از شادی و خوشحالی را به دنبال آورد به طوری که مردم در میادین مختلف شهر گرد هم آمدند، کارناوال‌های شادی به راه افتاد، شیرینی و شکلات توزیع شد و رانندگان وسایل نقلیه با روشن کردن چراغ های خودرو خود و بوق زدن به شادمانی پرداختند.

  نماینده مردم خوی در مجلس شورای اسلامی در این باره به خبرنگار روزنامه قدس تصریح کرد: »ما مدت زیادی است دنبال استان شدن خوی هستیم؛ چون خوی در میان شهرستان هایی که به فرمانداری ویژه ارتقا پیدا کرده‌اند بزرگترین شهرستان است.

وی با اشاره به جمعیت بالای شهرستان وامکانات موجود در آن می گوید: تا حالا به این شهرستان کم لطفی کرده اند و امکاناتی نمی دادند، امیدواریم حالا که در شهرستان فرمانداری ویژه ایجاد شده، نشان داده شود چقدر ظرفیت دارد و می تواند خودش را بالا بکشد

همه این مصاحبه ها و شادی ها از توقع مسئولین و شهروندان و ایجاد انتظار برای حرکت به سوی استان شدن حکایت دارد.

در این مورد مدیرکل تقسیمات کشوری خیال همه را راحت کرد و در مصاحبه ای اظهار داشت: »این موضوع که فرمانداری ویژه شدن گامی به سمت استان شدن است را به شدت تکذیب می کنم.

وی گفت: وزارت کشور ایجاد استان جدیدی را در دستور کار ندارد، علاوه بر اینکه یک استان باید حداقل دارای چند شهرستان و بخش باشد که این اصولاً یک بحث انحرافی است

ارتقا فرمانداری ویژه به معنی دخالت در فرمانداری های همجوار نیست

با ایجاد فرمانداری های ویژه سوالاتی نیز به میان آمده است و آن اینکه آیا فرمانداری های ویژه در مدیریت فرمانداری های همجوار دخالت خواهند داشت یا نه؟ آیا شهرهای همجوار زیر پوشش فرمانداری های ویژه خواهند رفت؟  و . . .

این نوع سوالات نه تنها در اذهان مردم شهرهای آذربایجان غربی بلکه در دیگر استان های کشور نیز وجود دارد به طوری که با ایجاد فرمانداری ویژه در مراغه، معاون سیاسی استانداری آذربایجان شرقی مجبور به پاسخگوئی به این ابهامات شد و به صراحت اعلام کرد: ارتقای سطح فرمانداری مراغه به " فرمانداری ویژه " به معنی دخالت و یا ورود مدیریت آن به فرمانداری های همجوار نیست.

اکبر غفاری،  هرگونه شائبه و شایعه دخالت و زیرپوشش قرار گرفتن شهرهای دیگر از جمله بناب و عجب شیر تحت مدیریت فرمانداری ویژه مراغه را تکذیب کرد.

وی گفت: هدف از ارتقای فرمانداری مراغه صرفاً در راستای سیاست های دولت و در جهت بهبود امور و مدیریت منطقه ای در حوزه شهرستان مراغه است.

وی تأکید کرد: سطح اختیارات و مسوولیت های فرمانداری مراغه براساس قانون محدود در حوزه این شهرستان است و وی حق هیچ گونه دخالت در امور شهرهای همجوار را ندارد.

غفاری یادآور شد: فرمانداران شهرستان های عحب شیر و بناب کمافی سابق وبه روال گذشته به طور مستقل و در چارچوب سیاست های دولت در حوزه خود عمل خواهند کرد.

آیابه خاطر فرمانداری ویژه اعتبارخاصی به شهرستان تعلق خواهد گرفت؟

این سوال دیگری است که در اذهان عمومی وجود دارد و هنوز پاسخ صریحی در مورد آن از طرف مسئولین ارائه نشده است.

 البته نماینده مردم شهرستان های کاشان وآران وبیدگل درمجلس شورای اسلامی و استاندار اصفهان، پس از ارتقای کاشان به فرمانداری ویژه به صورت جداگانه به این پرسش پاسخ داده و تصریح کرده اند:» به خاطر فرمانداری ویژه اعتبارخاصی به شهرستان کاشان تعلق نخواهد گرفت، و لیکن شهرستان هایی که به فرمانداری ویژه ارتقا یافته اند، در توزیع امکانات و اعتبارات در سطح استان پس از مرکز استان در اولویت قرار دارند

. . . در این مجال کوتاه سعی کردیم به برخی از سوالات شهروندان، از زبان دیگر مسئولان پاسخ دهیم. امیدواریم فرصتی مناسب پیش بیاید تا پاسخ همه این سوالات از زبان استاندار محترم ارائه شود.

جستاری در فلسفه‌ی انتظار

جستاری در فلسفه‌ی انتظار

سعید فرجی خویی  چاپ شده در هفته نامه اورین

 

 

 

1ـ بنیادی ترین آموزه ی دین در معنای باطنی، اعتقاد و ایمان به وجود جهانی دیگر است. این اندیشه، که رکن همه ی معتقدات ایمانی و وحیانی است، فراتر و برتر از جهان محسوس است. جهان و بلکه جهان هایی هست که به گونه ای پوشیده و در بطن غیب، در درون این جهان عیان اند. در پس این جهان ظاهری، جهان هایی دیگر هست که هم موازی با این جهان در دامنه های هستی سیر می کنند و هم در فواصل زمانی حیات آدمیان رخ می‌نمایند. تنها پس از مرگ است که می توانیم چهره ی دیگر هستی خود را ببینیم و فقط آن هنگام است که به جهانی دیگر در می آییم.

در چنین ساحتی، فلسفه تاریخ، فرایند تمدن سازی انسان و ایستگاه آخر جهان، تصویری دیگر دارد. اسلام این تصویر را در همه ی متون خود تذکر داده و بر آن تأکید کرده است. در اندیشه ی دینی مسلمانان، اعتقاد به مهدویت، ریشه در همان آموزه ی بنیادین دارد.

واژه ی رمزگون »انتظار« در متون دینی همین آرمان را بسط می دهد و آشکار می کند. مؤمن در این دیدگاهِ ایمان ساخته، »منتظر« است. این انتظار البته به پایان رسنده و سیراب شونده، بی تردید گونه ای تکاپو، اضطراب فعال، رشدخواهی، تحرک و امید را با خود می آورد، و روشن است که چون همه انتظارهای بشری و همسو با رنگ و روی آن، دغدغه نگرانی مثبت و کارساز، آرزو، مراقبت و طرح ریزی و برنامه اندیشی دارد و می طلبد.

تصور پایان و فرجامی خاصی برای مسیر زندگی جمعی بشر، آن را از بن بست تهی بودن و به در آوردن است. تصویر آغاز و انجام زندگی بشر، آن را از وضع بی ثبات و پوچ انگاری فلسفه بافانه نجات می دهد و بدان سامانی هدفدار می بخشد.

2ـ انتظار، گونه ای فلسفه جهان نگری نواست؛ این که کار و کنش انسان، روزی در نیکوترین و بسامان ترین قالب و صورت خود جلوه خواهد کرد و جهان، طبیعت، سیاست، حکومت، اقتصاد، رفاه، عدالت، ادراک، آموزش و طعم زندگی، در غایت رشد خود رخ خواهد نمود. آشکارتر از روز است که این آرمان، درونی ترین هسته همه رنج ها و شادی های بشری و تمامی فلسفه های شفاهی و مکتوب و هنر و ادبیات است. این آرمان انسانی در مفهوم »انتظار« تجلی یافته است. هم بدین سبب، منتظران در فراسوی امروز به فردا می نگرند؛ فردایی که همه ی سویه های زندگی انسان در آن زیباتر و پرمعناتر است. این اصل آینده اندیشی معناساز، تنها به مفاهیم سیاسی و اجتماعی باز نمی گردد، فردیتِ مبتنی بر چنین انگاره فرااندیشانه دینی نیز سامانی متمایز از دیگرگونه های زندگی فردی دارد.

در فراسوی افق های جهان کنونی و در فردایی بس نزدیک، شهری هست که حیات انسانی در آن در اوجِ شکوه و تعالی ممکن خویش، همه گره های بسته خویش را می گشاید و از همه ی سختی های ادوار تاریخ بشری سربلند بر می آید و به مفهوم »زیستن انسان گونه« تجسمی راستین می بخشد. تماشای این شهر در معنایی ژرف و ناب در کلمه ی »ظهور« صورت می بندد. ظهور، عیان شدن هویت الهی انسان است. این البته معنایی لاهوتی تر دارد.

3ـ در پس معنای فلسفه ی انتظار، حضور پایدار انسان حس می شود. آن چه در فرهنگ دانشی و بینشی دین، »انسان کامل« نام می گیرد، تجلی اراده خداوند در تجسد بخشیدن به کمال انسانی و در هیات انسان کامل است غایت و مراد خلقت انسان، در ساحت وجودی انسان کامل شکل می بندد و حضور او در همه ادوار تاریخ بشر، این سرّ آفرینش را امتداد می دهد. آن نشانه ی راستین لاهوت بر روی خاک همواره هست و از صدر تاریخ ازلی تا ذیل ابدی آن، حضور ممتد داد. پیامبران و اولیاء همواره امکان تحقق کمال انسانی را در وجود خود تداعی کرده اند.

مفهوم »انتشار« با چشم گشودن به افق هستی برای ظهور انسان کامل نیز پیوندی تمام دارد. انسان کامل در عصر خاتمیت نیز هست، اما زمان »ظهور« او فرا نرسیده است. این اعتقاد به وجود انسان کامل، که نمونه آرمانی انسان است، آفرینش انسان را معنادار می کند و در امکان تحقق هدف آن، تردیدها را می زداید.

نتیجه

در معناشناسی دین، می توان به همه ی وجود پیش گفته ی »انتظار« و نیز معانی دیگر آن نگاهی تازه داشت. بر این بنیاد، اگر سیالیّت جاری مفاهیم دینی را باز ستانیم و آن را از ریشه های تاریخی و معناساز خود بگسلیم، پرسش های زمانه را در برابر دین طرح نمی توانیم کرد. انتظار از آن جمله مفاهیم است که باید در همه ی هویت و دامنه های خود باز سنجیده شود. ناگزیر باید گفت که حتی اگر رویکردی کار ویژه گرایانه به دین داشته باشیم، انتظار، آفاق معرفتی تازه ای را در جهان نو خواهد گشود. این گشایش رهایی بخش، از فلسفه زندگی روزمره آغاز می شود و تا پیچیده ترین مناسبات انسانی امتداد می یابد.

در انتظار ظهور حضرتش

بهشتی تندیس مظلومیت

 

 سعید فرجی خویی چاپ شده در اراز اذربایجان

سرویس بینش<ها و برداشت>ها: انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، که" »فاجعه هفتم تیر"«نام گرفت از یک طرف عمق و شدت سفاکی دشمنان دین و ملت را که به هیچ صراطی پایبند نیستند و برای رسیدن به اهداف کثیف مادی و قدرت سیاسی از هیچ جنایت و خیانتی دریغ نمی کنند را به مردم ایران و همه جهانیان نمایاند و از طرف دیگر اوج مظلومیت، صداقت و راستی دوستداران به حق کشور ، انقلاب ، شجاعت و از جان گذشتگی حامیان اصلی مردم و مستضعفان را بر همگان آشکار ساخت.
شهادت یکجای جمعی از مقامات و مسئولان نظام نوپای اسلامی و در میان آنان تعدادی از بزرگان و قافله سالاران این سپاه عظیم به راستی ضربه سهمگین بر پیکر این نهاد نو کاشته وارد آورد که اگر نبود دست لطف الهی و یاری حق که همیشه بزرگترین یاریگر این ملت مظلوم بوده است، چه بسا که دشمنان سفاک در رسیدن به اهداف کثیف و کریه خود موفق هم می شوند.
آیت ا... دکتر سید محمد حسین بهشتی نیز که از چهر<های برجسته انقلاب اسلامی و یار و یاور امام(ره) در مبارزات انقلابی و از روحانیون بزرگ ، دلسوز ، عالم و اسلام شناس بود در میان یاران خود، هم چون گلی در میان گلزاربه شهادت رسید. اگر چه این واقعه طبق یک تحلیل  ساده ضربه سختی بر نظام بود و با یک محاسبه علمی – سیاسی ادامه راه برای انقلاب با دشواری و حتی تردید می نمود، لیکن دست تقدیر الهی باعث شد که بر خلاف محاسبات معمول این واقعه در تثبیت و پایداری از اسلام و نظام و هم چنین تشدید کینه نفرت ملت مسلمان ایران نسبت به دشمنان و عاملان امپریالیسم نقش بسزایی را ایفا می<کند و انقلاب هم چنان تثبیت شده و پایدار در مسیر حقیقی خود به حرکت خود ادامه دهد.
شخصیت عظیم شهیددکتر بهشتی: در میان پیشتازان انقلاب، شهید بهشتی جلوتر از دیگران بوده است. امتیاز بزرگ بهشتی این بود که علاوه بر مطالعه و تحقیقات وسیعی که در رشته های فقه ، اصول و عرفان اسلامی به عمل آورد، با علاقه فراوان به مطالعه و تحقیق در مکتب های فلسفی شرق و غرب پرداخت و آنها را به محک فلسفه و عرفان ناب اسلامی زد و این رهگذر عمق و اصالت بینش های فلسفه، عرفان،  معارف ، قرآن، حدیث شناسی علم<رجال، ادیان، روان شناسی ، جامعه شناسی، تاریخ و مکتب های اقتصادی جهان و حقوق، یک صاحب نظر اندیشمند با عمقی کم نظیر بود. شهید بهشتی به سه زبان عربی، انگلیسی و آلمانی تسلط داشت.  کتابها و نوشته های او گویای عمق اندیشه های عرفانی و قرآنی اوست و ظرافت ودقتی که در قانون اساسی به کار رفته است، نشانه بینش ژرف او در زمینه های اقتصاد و نظام اجتماعی می باشد.شهید بهشتی اجتهادش را به تفکر اصیل اسلامی آمیخت و فضل و تفکر را به زیور تعبد وتعهد به اسلام آراست. علم او در عین حال که به اندوخته های حوزه ای محدود نمی<شد و مکتب های گوناگون علمی و فلسفی همچون مارکسیزم و لیبرالیسم و... شرق و غرب را در بر می<گرفت. هرگز با رسوبات شرق و غرب آمیخته نبود . اوبا تسلیم محض دربرابر فرامین  الهی ،کلیه اندوخته های خود را به محک تعبد می زد و هر آن چه را که از حوزه تعبد الهی خارج بود، از حوزه اندیشه خود تبعید می کرد.
دکتر بهشتی از هر چه رنگ خدایی نداشت گریزان بود و به هیچ رنگی جز رنگ خدایی تعلق نداشت و به معنای کامل کلمه یک متعبد بود . بهشتی به دلیل اصابت اندیشه و عمق تفکر و وسعت علمش از سوی مراجع تقلید نامزد بردوش کشیدن رسالت اسلام اصیل و پر تحرک در اروپا شد. او به اروپا و آلمان رفت تا اندیشه های ناب اسلامی را در آن دیار بارور کند. بهشتی تلاش کرد تا از غرب باوران تاثرات فرهنگ و منش و اندیشه غربی بزداید و کوشید تا به غربیان بباوراند که در جهل مرکب به سر می برند و مدتهاست که انسانیت خود را فراموش کرده اند و ماشین شده اند یا حیوانی در خدمت ماشین ولی شبیه انسان و چه بسیار غربیان واقع گرا و حق جو که این نکته را دریافتند و به همت والای بهشتی به سرچشمه زلال اسلام روی آورند.این ثمره تعبد بهشتی به اسلام اصیل و ناب بود. اصالت اندیشه، تعبد و تعهد شهید دکتر بهشتی آن چنان بود که امام خمینی(ره) او را به همین خصلت<ها می<شناختند و بارها به وجود این ارزش<ها در او شهادت داده<اند. این مجموعه بود که می<توانست از بهشتی عنصری بسازد که بتواند انقلاب را به مرحله<ای برساند که رهبر انقلاب اسلامی با یک اشاره، پیروزی آن را اعلام نماید. فقط در پیکر انقلاب، همه رسوبات غربگرایانه را زایل می کند و حاکمیت حزب الله را تثبیت نماید.
اکنون در شرایطی که انقلاب اسلامی، بسیاری از مشکلات را پشت سرگذاشته و گام<های بزرگی به سوی اهداف خود برداشته، بسیار مناسب است همه نیروهای مخلص و انقلابی به ارزیابی تلاش<های خود برای ادامه آرمان شهیدان انقلاب اسلامی شهدای هفتم تیر و به خصوص شهید مظلوم بهشتی می<پردازد و به یاری نتایجی که از این ارزیابی به دست می<آورند استمرار هر چه سالم<تر انقلاب اسلامی را تضمین نمایند.همچنین انتظار این است که قلم به دستان و هنرمندان واندیشمندان و شاعران و همه کسانی که به اسلام و انقلاب اسلامی می اندیشند و برای ارزش آفرینان بر این انقلاب بهایی قایل هستند،  بیشتر تلاش کنند تا با یک همت همگانی غبار مظلومیت از چهره شهید دکتر بهشتی بر طرف شود و نسل های آینده بتوانند چهره خود را که چهره ارزش ها بود بهتر و روشن تر مشاهده کنند.

سیاست قومی ایران بعد از انقلاب

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با در نظر گرفتن واقعیات تنوعات قومی، زبانی و مذهبی در ایران حاوی اصول وفصولی است که مهم ترین مرجع و مبنای تدوین سیاست قومی در کشور به حساب می آید. در سال<های اولیه پیروزی انقلاب با توجه به فروپاشی ساختارها و نهادهای رژیم طاغوت و عدم استقرار تام و تمام نظام جدید، خلاء جدی در تدوین و اجرای سیاست قومی به چشم می<خورد. وقوع جنگ تحمیلی، تنش<ها و بحران<های سیاسی علیه انقلاب نو پای ملت ایران ، این امر را تا یک دهه به تاخیر انداخت و مناطق مرزی غربی و جنوبی کشور که محل سکونت برخی اقوام ایرانی است ، تبدیل به مناطق جنگی و نبرد با دشمن متجاوز شد. ادوار سیاست قومی اگر بخواهیم مراحل و ادوار مرتبط به وضعیت سیاست قومی در نظام جمهوری اسلامی را نشان دهیم باید به دوران های سیاست قومی در سال های 1357 تا 1360 ، سیاست قومی در طول جنگ تحمیلی تا سال 1368 ، سیاست قومی در سال<های 1368 تا 1376 و سیاست قومی از سال 1376 تا کنون توجه داشت. پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 57 محصول ائتلاف چند طبقه<ای-– چند قومی مردم ایران بود. همچنان که این ائتلاف و آحاد مردم از هر طبقه ، قشر ، قوم و قبیله<ای را در اقصی نقاط کشور اعم از تهران،– تبریز،– قم، –مهاباد،– ترکمن صحرا، اهواز خرم<آباد، زاهدان –و.... در سال 56 تا 57 به صورت یکپارچه و فشرده در مقابل رژیم محمد رضا شاه قرار داد و به سرعت سقوط آن را موجب شد ،در بعد از انقلاب نیز با طیف بسیار متنوع و وسیع درخواست<ها از سوی هر یک از گروه ها، طبقات، شهر ها و اقوام روبرو شد. سیل تقاضا ها به سوی مرکزگسیل شد و همه کسانی که به هر اندازه در پیروزی انقلاب سهم داشتند، خود را محق به دریافت پاسخ مثبت در قبال در خواست<های خود می<دانستند و در شرایط انقلابی که به تازگی رژیم تا بن دندان مسلح رژیم شاه را به زانو درآورده بودند هیچ<<گونه تعلل و تاخیری را برنمی<تافتند لذا در صورت امکان خود راساً به کسب حقوق ادعایی مبادرت می ورزیدند. در چنین اوضاع و احوالی ضعف قدرت دولت مرکزی، عدم استقرار کامل نهادهای جدید، مراکز تصمیم گیری، اقدامات تحریک کننده از سوی عوامل داخلی و خارجی فضای روانی موجود، حاکمیت نگرش های احساسی– هیجانی بر طرف های ذینفع، دادن شعارها و وعده<های غیر معقول دست نیافتنی و مطلق<انگاری<ها تنش<هایی را موجب گردید که تا سال<های سال تمام امکانات و توان نظام نوپا را بلعید و در خود مستحیل ساخت.

سیاست قومی ایران بعد از انقلاب

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران با در نظر گرفتن واقعیات تنوعات قومی، زبانی و مذهبی در ایران حاوی اصول وفصولی است که مهم ترین مرجع و مبنای تدوین سیاست قومی در کشور به حساب می آید. در سال<های اولیه پیروزی انقلاب با توجه به فروپاشی ساختارها و نهادهای رژیم طاغوت و عدم استقرار تام و تمام نظام جدید، خلاء جدی در تدوین و اجرای سیاست قومی به چشم می<خورد. وقوع جنگ تحمیلی، تنش<ها و بحران<های سیاسی علیه انقلاب نو پای ملت ایران ، این امر را تا یک دهه به تاخیر انداخت و مناطق مرزی غربی و جنوبی کشور که محل سکونت برخی اقوام ایرانی است ، تبدیل به مناطق جنگی و نبرد با دشمن متجاوز شد. ادوار سیاست قومی اگر بخواهیم مراحل و ادوار مرتبط به وضعیت سیاست قومی در نظام جمهوری اسلامی را نشان دهیم باید به دوران های سیاست قومی در سال های 1357 تا 1360 ، سیاست قومی در طول جنگ تحمیلی تا سال 1368 ، سیاست قومی در سال<های 1368 تا 1376 و سیاست قومی از سال 1376 تا کنون توجه داشت. پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 57 محصول ائتلاف چند طبقه<ای-– چند قومی مردم ایران بود. همچنان که این ائتلاف و آحاد مردم از هر طبقه ، قشر ، قوم و قبیله<ای را در اقصی نقاط کشور اعم از تهران،– تبریز،– قم، –مهاباد،– ترکمن صحرا، اهواز خرم<آباد، زاهدان –و.... در سال 56 تا 57 به صورت یکپارچه و فشرده در مقابل رژیم محمد رضا شاه قرار داد و به سرعت سقوط آن را موجب شد ،در بعد از انقلاب نیز با طیف بسیار متنوع و وسیع درخواست<ها از سوی هر یک از گروه ها، طبقات، شهر ها و اقوام روبرو شد. سیل تقاضا ها به سوی مرکزگسیل شد و همه کسانی که به هر اندازه در پیروزی انقلاب سهم داشتند، خود را محق به دریافت پاسخ مثبت در قبال در خواست<های خود می<دانستند و در شرایط انقلابی که به تازگی رژیم تا بن دندان مسلح رژیم شاه را به زانو درآورده بودند هیچ<<گونه تعلل و تاخیری را برنمی<تافتند لذا در صورت امکان خود راساً به کسب حقوق ادعایی مبادرت می ورزیدند. در چنین اوضاع و احوالی ضعف قدرت دولت مرکزی، عدم استقرار کامل نهادهای جدید، مراکز تصمیم گیری، اقدامات تحریک کننده از سوی عوامل داخلی و خارجی فضای روانی موجود، حاکمیت نگرش های احساسی– هیجانی بر طرف های ذینفع، دادن شعارها و وعده<های غیر معقول دست نیافتنی و مطلق<انگاری<ها تنش<هایی را موجب گردید که تا سال<های سال تمام امکانات و توان نظام نوپا را بلعید و در خود مستحیل ساخت.

متن طومار مردم خوی با رئیس جمهور

 

متن طومار جمعی از مردم خوی به رئیس جمهور در خصوص ارتقای سطح شهرستان خوی:

بی صبرانه در انتظار تحقق وعده ریاست‌محترم‌جمهور هستیم

بسمه تعالی

جناب آقای دکتر احمدی نژاد ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

السلام علیکم. احتراماً به استحضار عالی می رساند همانطوریکه در جریان دیدار مردمی خود در تاریخ1385/6/10 در شهرستان بالای400 هزارنفری خوی به وضوح مشاهده فرمودید تنها خواسته یکپارچه مردم و مسئولین، فرهیختگان و منتخبین این شهرستان از حضرتعالی و دولت مهرورز شما ارتقاء سطح این شهرستان به عالی ترین تقسیمات کشوری یعنی استان بوده که فرمایش جنابعالی در حضور هزاران نفر از مردم مبنی بر طرح خواسته به حق و قانونی شهروندان مؤمن و مسئولین دلسوز منطقه در اولین جلسة هیئت دولت با نظر مساعد جهت کارشناسی و فراهم نمودن مقدمات ارتقاء سطح این شهرستان نور امیدی بودکه به دلهای مؤمنین خدای جوی این شهرستان تا شاید عقب ماندگی های تاریخی این شهرستان در زمان صدارت دولت جنابعالی از چهره این منطقه رخت بربسته تا شهرستان کهن و تاریخی خوی بتواند نقش تاریخی از دست رفته خود را در منطقه آذربایجان بدست آورد.

جناب آقای دکتر احمدی نژاد

با توجه به اینکه قبل از رژیم گذشته، خوی مرکز تجارت و تمدّن در خاورمیانه بود شاخه ای از جادة ابریشم از این شهر عبور می کرد تمام ورود و صدور کالا به داخل و خارج کشور از طریق خوی انجام می گرفت بطوریکه بازار سرپوشیده خوی و کاروانسراهای جنب بازار نشان از عظمت دیرینه اقتصادی این شهر می باشد کشورهای امپراطوری آل عثمانی و روسیه تزاری هر یک در این شهر کنسولگری دائر کرده بودند ساختمان کنسولگری روسیه هنوز هم موجود می باشد متأسفانه رژیم گذشته با ترفندهای مختلف خوی را تضعیف و در بن بست و انزوای کامل قرارداد در مقابل ارومیه را تقویت به استان4 تبدیل و پهلوی اول نام خودش را روی ارومیه گذاشته و اسم آن تبدیل به رضائیه گردید، شهرستان خوی هم تا70 سال پیش مرکز منطقه شمال استان آذربایجان غربی و بخشی از آذربایجان شرقی بود. شهرستانهای ماکو ـ سلماس ـ چالدران ـ مرند ـ جلفا ـ یکانات ـ تسوج همگی بخش ها و روستاهای تابعة آن بودند بواسطة مرکزیت یافتن رضائیه »ارومیه« به تدریج شهرستان تاریخی خوی از قافلة توسعه عقب ماند در ردیف همان شهرستانهائی قرار گرفت که بیشتر آنها از توابع خوی بودند.

در عرض70 سال گذشته صد ها روستا در ایران بتدریج تبدیل به بخش و شهر و شهرستان گرده اند حتی در میان آنها یاسوج و زاهدان »دزدآب« تبدیل به استان شده اند الان بالفعل هم شهرهای کوچکتر از خوی مانند سمنان ـ بیرجند ـ بجنورد ـ ایلام ـ یاسوج ـ شهرکُرد ـ خرم آباد ـ بوشهر و غیره استان هستند ولی شهر تاریخی سه هزار ساله خوی با آن سوابق درخشان در جا می زند.

جناب آقای دکتر احمدی نژاد

شهریکه در یک قرن اخیر خاستگاه انسانهای برجسته و پرورشگاه نامداران علم و ادب و رجال مذهبی ـ نظامی ـ سیاسی ـ اقتصادی و اجتماعی در ایران و جهان بوده است. شهریکه در طول دوران دفاع مقدس بیش از1000 شهید جبهه داشته درصد قابل توجهی از سرداران شهید و در قید حیات آذربایجان متعلق به این شهرستان می باشد. آیا سزاوار تداوم حق کشی ها و بی عدالتی های رژیم گذشته است. مسلّماً برای دولت عدالت گستر ومهرورز ادامه عقب نگهداشتگی های گذشته قابل قبول نیست.

در پایان جناب آقای دکتر احمدی نژاد ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران اهالی خدای جوی و سخت کوش خوی با عنایت به شناختی که حضرتعالی از منطقه خوی و پتانسیلهای بالقوه و بالفعل آن دارید بی صبرانه چشم انتظار دارند قول مساعدی که به مردم مبنی بر ارتقاء درجه سطح شهرستان خوی به عالی ترین درجه تقسیمات کشوری یعنی تبدیل خوی به مرکزیت استان مرزی خوی داده اید تحقق یافته با تبدیل خوی بمرکز استان موجبات جبران عقب ماندگیهای گذشته و پیشرفت سریع این منطقه فراهم و مردم را بیش از پیش دعاگوی سلامتی مسئولین نظام دولت جمهوری اسلامی ایران بخصوص مقام معظم رهبری بنمایند

خوی، شهر گل محمدی

 

خوی، شهر گل محمدی

این روزها بوی گل محمدی فضای شهر خوی را پر کرده است و از همه جای صحرا و کوچه باغهای شهر این بوی دل انگیز به مشام می رسد. دختران و پسران جوان پس از نماز صبح هنگام دمیدن خورشید با کیسه ای رنگین به دست و نشاطی وصف ناپذیر به چیدن گل محمدی در مزارع و باغات مشغول می شوند.

این نعمت خدادادی از عهد باستان بین مردم خوی و شهرهای اطراف مصرف داشته است. از سده پنجم هجری پس از شکست امپراتوری روم (دیوجانوس) از آلپ ارسلان امپراتور بزرگ سلجوقی، آسیای صغیر جزء متصرفات سلجوقیان شد و خوی از مرزی بودن خارج شد.

شهر خوی که در مسیر جاده ی ابریشم قرار داشت نام و آوازه گلهای محمدی اش همراه با دیبای خوی و زر تمام عیار آن در اطراف و اکناف پیچیده و در آثار شاعران و نویسندگان مختلف راه یافت.

در کتاب نزهه المجالس صفحات 82 و 619 یک رباعی از ظهیرخونجی شاعر سده ششم و هفتم وجود دارد که در آن اصل گل سرخ محمدی را از شهر خوی دانسته است و این رباعی بدین مضمون است:

گل را مبارک رخ و فرخنده پی است/ هر جا که بود زینت، آنجا ز وی است

گفتم ز کدام شهری ای من خاکت/ گفتا نشنیده ای که اصلم ز خوی است

به گزارش ایسنا، امسال بیش از ۵/۱۴ هکتار از اراضی شهرستان خوی زیر کشت گل محمدی بوده است و حتی گونه هایی از آن به صورت خودرو در باغ ها و مزارع خوی بن و ریشه دارد و ماه خرداد را هم که موسم شکفتن گل هاست» "گول آیی«"(یعنی ماه گل) می نامند و این تعبیر قدمت رواج بازار گل محمدی و آبادانی و تمدن را در این شهر در طی قرون متمادی نشان می دهد.

گل زیبا و خوش عطر محمدی برای گلاب، خشک کردن و تهیه مربا بکار می رود و از لحاظ پزشکی برای پوست سر و مو، جوش بدن و پاک کردن پوست مفید است

برای شهرم »خوی« ، بهشت ایران زمین

 

برای شهرم »خوی« ، بهشت ایران زمین

سعید فرجی خویی         چاپ شده در اورین خوی

بدقوارگی، آشفتگی، بافت قدیمی و عدم ساخت و سازهای جدید ومدرن چنان بر شهرما سایه افکنده که رها شدن از آن تلاش بسیار می‌خواهد و زمان طولانی و از همه مهمتر، شهرداری فعال و کارا.

کافیست پا به خیابان بگذاری‌تا باانبوهی ازمغازه‌ها، دکان‌ها وخانه های قدیمی و فرسوده مواجه شوی که شهری بی هویت، ناهماهنگ، با مبلمان ناهمگون و تهی از ارزش های فرهنگی و ... مواجه شوی.

خیابان، یکی از فضاهای شهری و یکی از محل های اصلی گشت و گذار ماشین ها و تفریح و گشت عابران است که در کناره های آن زنجیره‌ای از نمایشگاه‌های کوچک با ویترین های روزمره قرار گرفته است. مغازه هایی که به خاطر وجود آنها در هر یک از خیابان ها، صحنه های خاصی در ساعات مختلف روز جریان می یابد.

فضای ورودی‌ادارات، فروشگاه‌ها ، مراکز خدماتی ، مساجد و غیره با فضاهای ویژه رفت و آمد در تقاطع ها و گره های شهری مانند میدان ها و چهارراه ها، همچنین نقاط ویژه ای چون کیوسک ها و... قدم زدن در شهر را به شرکت در نمایشگاهی دائم بدل می‌کند که می تواند برای هر رهگذری تماشایی باشد. اما آیا خیابان های کم عرض و کوچک با بافت قدیمی شهر ما، توانسته سهمی کوچک از ویژگی های فوق را داشته باشد؟ آیا غیر از این است که کوچک بودن خیابان ها ترافیک سنگینی بر شهر ما وارد می‌سازد؟

وجود ایستگاه‌های اتوبوس در مراکز شهر، ازدحام جمعیت را در مرکز شهر چند برابر کرده و باعث بدقوارگی شهر شده است.

ازدحام بیکاران در چهارراه مرکزی و خیابان ها، مخصوصاً در فصل های سرد سال، سیمای شهر و خیابان ها و مرکز شهر را دگرگون ساخته است.

وجود چرخ دستی های سیار و دست فروشان و میوه فروشان خیابانی به نحو دیگری باعث اغتشاش سیمای شهر گردیده است.

عدم هماهنگی سنگ فرش خیابان های شهر و مبلمان شهری از عوامل دیگر این بدقوارگی است.

ایستگاههای اتوبوس خالی از صندلی های انتظار، میله ها و جداول کج شده در خیابان ها به آشفتگی سیمای نابسامان شهر کمک می کنند.

ساختمان ها پیوستگی خود را نسبت به زمین و آسمان بناهای همجوار خود از دست داده اند و فضاها از میان آنها سر برآورده اند.

بافت شهری، متشکل از احجام پراکنده ای است که تهی از ارزش های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بوده بطوری که بحران هویت شهری و معماری را نمایان تر می سازد.

نبود فضاهای سبز شهری در جداول بین دو طرف یک خیابان، همچنین پارک های تفریحی و گردشگری در شهر از دیگر مسایل مربوط به حوزه مدیریت شهر خوی است که لزوم افزایش هر چه بیشتر آنها را می طلبد.

معماری بسیار ساده و قدیمی مغازه ها و دکان های خیابان ها و همچنین خانه هایی با بافت قدیمی باعث اغتشاش هر چه بیشتر سیمای شهر ما گردیده است.

تمام عناصری که در ساختار یک معبر مؤثرند پیادگان و دوچرخه سواران و ساکنان و کسبه حاشیه معابر، ترافیک، فضای سبز حاشیه معابر همگی دارای خصوصیات و خواسته هایی هستند که بی توجهی به آنها نابسامانی و ناهماهنگی را در کل سیستم و ساختار شهری پدید می آورد.

ویژگی های شهر سالم و زیبا و چند پیشنهاد

شهر زیبا، شهری است که در آن بین سه عنصر انسان و طبیعت و کالبد شهر تعادلی ایجاد شود و فاقد ناهمگونی‌های شدید فضای اجتماعی در میان محله های مختلف باشد و دارای چشم انداز آزار دهنده نباشد.

زندگی شهر امروز، نوعی اضافه بار اطلاعاتی برای افراد ایجاد می کند که استرس آور است و خستگی ذهن و نبود تمرکز حواس را موجب می‌شود، در حالی که با استفاده از مناظر طبیعی و زیبایی های نهفته در شهرتا حدودی می توان از این فشارها کاست. اینگونه به ذهن می رسد که در فضاهای شهری ما اول ساختمان ها ساخته می شود و بعد آن چه که باقی می ماند، فضاهای شهری است!

زیباسازی محیط شهری با استفاده گسترده و اصولی از رنگ و نور و دیگر مصالح و ابزارهای نوین از جمله رنگ آمیزی فضاها و جداره ها و مبلمان شهری به صورت گسترده در هماهنگی جهت ایجاد حس امید و آرامش در شهروندان و ایجاد تعادل در منظر خیابان ها با استفاده از رنگ‌های مناسب برای ساختمان ها و واحدهای تجاری و اداری و لبه های اصلی شهر و استفاده از نقاشی دیواری و کارهای گرافیکی زیبا در بدنه خیابان ها وپیاده‌روها و میدان های شهر، مخصوصاً در مرکز شهر و به خصوص پارک ها جهت جذابیت بخشی به چهره شهر، به کارگیری سنگ در بهسازی و نوسازی پارک ها و میادین و پیاده راهها با هدف افزایش زیبایی و بالا بردن کیفیت عناصر و پایداری و ماندگاری آنها می باشد. در این مورد می توان به تکمیل و زیباسازی شهر شادی خوی، تکمیل،نوسازی‌ورنگ‌پردازی پارک گلستان و پارک شیخ نوایی و... اشاره کرد.

اختصاص فضایی خاص جهت فروشندگان سیار بازارهای محلی رایج و تفکیک آنها از محدوده های فضاهای پرترافیک شهری به خصوص چهارراه مرکزی و خیابان شیخ مهدی و خیابان رودکی، به ساماندهی شهر و زیباسازی آن کمک می کند.

اجرای طرح بافت فرسوده شهر که به تصویب رسیده و در حال اجرا است، باید به صورت سریع و توسعه یافته به جلو برود و بافت های قدیمی و فرسوده شهر مخصوصاً در مرکز شهر دگرگون یافته و با معماری جدید وزیبا و با استفاده از الگوهای طراحی تعریف شده به اجرا درآید.

انتقال ناوگان مسافری داخل شهری از مرکز شهر به نکته ای ساکت تر باعث عدم ترافیک در مرکز شهر و زیباسازی شهر خواهد شد و هم چنین قرار دادن صندلی‌های انتظار در ایستگاه‌های اتوبوس.

باید طرحی ریخته شود که به موجب آن خیابان های شهر عریض گردد، اگر چه این طرح بسیار پرخرج و زمان‌برخواهد بود اما اجرای آن واجب و مهم به نظر می‌رسد.

عدم حاکمیت رنگ در شهر و تخصصی نبودن تصمیم گیری ها در رنگ شهر به نوعی هرج و مرج و بی فرهنگی رنگی انجامیده است. مدیریت شهر ما، به خصوص شهرداری و شورای شهر، به لحاظ رنگ، بسیار ضعیف است، سیمای رنگی یک شهر را تنها بناها، کف و دیگر عناصر ثابت تشکیل نمی دهند، بلکه رنگ انواع تبلیغات و تابلوهای شهری و نورپردازی ها و چراغ های برق، رنگ نرده ها و علایم راهنمایی و رانندگی و جداول خیابان ها و رنگ خودروهای حمل و نقل عمومی و کرکره های مغازه‌ها و مجسمه ها و... نیز در رنگ شهر مؤثرند و در این مورد انتخاب هدفمند در سر زندگی فضا و ایجاد حس وحدت، هویت، زیبایی، دلنشینی و تداوم نظم بسیار کمک می کند.

در یک جمع بندی کوتاه می توان به ترمیم بافت فرسوده و قدیمی خیابان ها و مغازه های شهر، عریض کردن خیابان ها، اجازه ساخت و ساز ساختمان های چند طبقه، انتقال ایستگاه های اتوبوس داخل شهری، ایجاد فضاهای سبز و تفریحی و پارک ها، لزوم تعریف هدفمند رنگ آمیزی شهر، لزوم ساخت و تجهیز مراکز مطالعاتی و کتابخانه ها و مکان های تفریحی برای جوانان شهر، به عنوان مثال ساخت مرکز مطالعاتی، تفریحی و تحقیقاتی شمس تبریزی، مرمت آثار باستانی و مساجد شهر و بسیاری از مسایل و مشکلات مدیریت شهری که لزوم فعالیت های هر چه بیشتر اعضای محترم شورای شهر و شهردار جدید شهرمان، کمافی سابق، را خواستار است تا در آینده شهری آباد، سبز و خرم و سربلند داشته باشیم.

جهت اجرایی شدن این فرآیندها و ساماندهی سیمای شهر توسط مدیریت شهر، می‌بایست ضمن شناخت تمامی موانع اجرایی قانونی و مالی و فنی شرایط تحقق و امکان پذیری این گونه طرح‌ها را افزایش داد، تشکیل کارگروه های معماری و طراحی شهری، رسمیت یافتن طراحی در نظام برنامه ریزی و کنترل ساخت و ساز شهر و تعریف جایگاه و اهمیت سیمای شهر در ذهن مجریان و مدیران شهر می تواند راهکارهایی مؤثر در دستیابی به الگویی کار آمدتر در پرداختن به مسأله سیمای شهر باشد.

به هرحال، زندگی فضا و مکان می خواهد و زندگی انسان در آشفتگی و ناموزونی نمی تواند زندگی باشد. باید در جستجوی فلسفه‌ای برای زندگی خوب باشیم و یافتن جا و فضایی برای پیاده کردن فلسفه جدید برای رسیدن به یک زندگی سالم. اندیشیدن به زندگی به انسان توانایی می دهد، توانایی لذت بردن از زندگی و عشق ورزیدن به آن

شمس تبریزی کنگره سینه گؤره

شمس تبریزی کنگره سینه گؤره

بهرام صاحبدل (هایم)

خوی قیزیل گول لی گولستاندی تیکانلیق گؤرمیون

کـینـه تـخـمون اکـمـیـون بیـزدن یامانلـیق گؤرمیون

بـو گـؤزل دارالـصّـفـانی ائـتـمــیـون بـیـت الـحـزن

خـالـقـیـنـی سینسـیتمه گه پیس زندگانلیق گؤرمیون

شـرم ائدین قـانــلی کـفــن قـانه بـاتـانـلار حـقـیـنـه

قـانـلارا خـؤر بـاخـمـاقـی سیـز قـهرمانلیق گؤرمیون

گئـتـمـیـون طاغوت گئدن یؤل لاری قـرآن نـامـیـنه

سیــز رعیّـت سانمــیون بو خلقــی خانلیق گؤرمیون

بیتگی بیـتمز یئرده، گؤی یاغماز، عــدالت اؤلــماسا

ظـلم ائــدیب گول لی گولستاندا وئرانلیق گؤرمیون

دین آدیله مردمه قـمچی ویــریــب خوار ائتــمیـون

اکمــیـون بـذر عـداوت بـدگـمـانـلـیـق گـؤرمیـون

عــدل اگر جــاری اؤلا مــلّــت یاشــار آســوده دل

چیــخــمـایین عـدلـین یؤلوندان ناگرانلیق گؤرمیون

مــلّــته قـول لوق ائدون دای اؤلـمایین قیّــوم بــیــزه

مــردمــی ایــنــجــیتــمیــون نــامهربانلیق گؤرمیون

شمس تبریزی گونش تک نور ساچیر خؤی شـهرینه

اؤلمــیــون خــفّــاش دونــیــانی قـارانلیق گؤرمیون

شمس اگر خؤی دا یاتیب خؤی دا قورولسون مجلسی

آز کیــچـیــلدین بیــزلری ســیز میزبانلیق گؤرمیون

ساخلاریق گؤز اوسته کیم شـمــسین قؤنــاقی آدلانا

بیــزده خــدمــت ائتــمگه هئــچ ناتوانلیق گؤرمیون

حقّی وار بو مـردمــون آبــاد ائده اؤز شــهــریــنــی

یــاردیم ائتمیرسیز اگر قورد تک دومانلیق گؤرمیون

دیــن و قــرآنه اگــر واردیر یــقیــنیــز دؤغــرودان

سیــز اولون یاز فصلی تا هئچ واخ خزانلیق گورمیون

ایرانین هر گوشه سی جان تک عزیزدی خــؤی لویا

دوشــمــانیـن بســتـانــینه بیزدن جووانلیق گؤرمیون

»هایما« تــکرار ائــله دوغــما دیــارین عشــقیــنـه

خوی قیزیل گول لی گولستاندی تیکانلیق گؤرمیون

 

 

 

جستاری تئوریک به نظریه قویمت (۲)

چا پ شده در اراز اذربایجان

ریچارد سنت دیگر نظریه<پرداز قومی، نیز بر شاخص<های مدرنیته تاکید داشته و آن را عامل اصلی تحولات سیاسی قرن 20 می<داند. از سوی دیگر، وی به این جمع<بندی می<رسد که هویت<گرایی تداوم چندانی نخواهد داشت. بسیار ی از گروه<های هویتی، جذب موضوعات مدرنیته شده و به این ترتیب، هویت و کارکرد خود را از دست می<دهند. بنابراین کشورهای اروپایی مانند فرانسه و آلمان قادر خواهند شد تا موقعیت و مطلوبیت خود را در چارچوب ملی<گرایی مدرنیته تثبیت کنند.
پس از پیروزی انقلاب بهمن 57، قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، نیز در چند اصل، تنوع و تکثر قویم و حداقلی از حقوق قومی را برای اقوام ایرانی به رسمیت شناخت. حضور نمایندگان فرهنگی و سیاسی قومیت<ها در تدوین قانون اساسی و حمایت گروه<های مترقی، نقش مهمی در این رابطه ایفا کرد. اصول 15 19و 48 قانون اساسی ایران به حقوق اقلیت<ها در ایران مربوط است.
دولتمردان و مقامات سیاسی جمهوری اسلامی همواره در سیاست<های اعلانی خود، بر لزوم تامین حقوق اقلیت>های قومی در ایران تاکید داشته>اند. کشور ایران با وجود داشتن سابقه امپراطوری از فرهنگ سیاسی مبتنی بر متاهل، همکاری و مشارکت برخوردار بوده و اقلیت های قومی، زبانی و مذهبی، همواره بخشی از واقعیت جامعه ایران محسوب شده و عامل اصلی همکاری اجتماعی بوده<اند.
اقلیت<های قومی ایران شامل ترک<ها، عرب<ها  کردها، ترکمن<ها و بلوچ<ها هستند و اقلیت<های مذهبی را آشوریان، یهودیان، مسیحیان، ارمنیان زرتشتیان، اهل حق، اهل سنت و ماندایی<ها تشکیل می<دهند. در این مقال بزرگترین قومیت ایرانی یعنی آذری<ها مورد بررسی قرار گیرد.
آذری ها نه تنها بزرگترین اقلیت قومی ـ نژادی در ایران، بلکه محور اصلی انسجام، استقلال و آزادی در کشور بوده اند. تبریز، یکی از مراکز اصلی فعالیت<های انقلابی بود که منجر به سقوط رژیم پهلوی شد.
در دوران جنگ تحمیلی نیز واحدهای مختلف عملیاتی در مناطق آذری زبان شکل گرفتند که نماد اصلی مقاومت در برابر نیروهای مهاجم عراقی محسوب می<شدند. لشکر عاشورا را می<توان نماد همبستگی اجتماعی و استراتژیک گروه<های آذری با ساختار سیاسی و اجتماعی دانست. تعداد زیادی از پیشگامان جمهوری اسلامی نیز آذربایجانی بودند. وجود این گروه و نقش ممتازی که آنان در انقلاب اسلامی ایفا کردند، بیانگر این حقیقت بود که بخش مهمی از جمعیت آذربایجان به هویت اسلامی ایرانی اعتقاد داشته اند.
از اوایل دهه1370 برخورد آذربایجانی<ها با طنزهای گفته شده در مورد قومیت<شان تغییر قابل توجهی پیدا کرد.
برخی آذربایجانی<ها ـ برخلاف گذشته ـ در برابر اهانت به قومیت خود، واکنشی تند نشان دادند. بسیاری از بیانیه<هایی که در این دوره توسط آذربایجانی<ها منتشر شد، نه تنها خواهان گسترش حقوق فرهنگی و زبانی بود، بلکه مسئله<ای که آن را تحقیر فرهنگی می<نامیدند نیز در آنها مطرح می<شد.
احساس تحقیر شدن خصوصا" در رسانه<های عمومی در نامه سرگشاده دانشجویان آذربایجانی دانشگاه<های تهران به نمایندگان آذربایجانی مجلس شورای اسلامی نیز عنوان شده بود. اوج اعتراضات آذری زبان<های ایرانی در ارتباط با تبعیض و تحقیر قومی، مربوط به کاریکاتور مندرج در روزنامه ایران مورخ 22 اردیبهشت 85 بود. آذربایجانی<ها، دامنه اعتراضات خود را به حدی گسترش دادند که مقامات اجرایی و قضایی کشور، انتشار روزنامه ایران را ماه<ها متوقف و ممنوع کردند.
این امر نشان می<دهد که حمایتی از مطالبات اجتماعی و فرهنگی آذری<ها، بخشی از استراتژی فرهنگی و امنیتی ایران محسوب می<شود. اگر چه درباره کاریکاتور چاپ شده، تفاسیر مختلفی وجود دارد، اما واکنش مقامات قضایی ایران را باید انعکاس حمایت از مطالبات حداقلی آذری<ها دانست.
بدین منظور و به واسطه تدابیر حکیمانه رهبری معظم انقلاب، امسال را سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی نامیده<اند تا در داخل کشور و بین قومیت<های تشکیل دهنده ایران اتحاد ملی و در خارج از کشور و بین تمامی مذاهب اسلامی و کشورهای مسلمان نشین انسجام اسلامی برقرار گردد تا فتنه<ها  و نقشه<های شوم استکبار جهانی در نطفه خفه گردد.

استاندار :برای نخستین بار بودجه عمرانی استان متناسب با جمعیت آن

استاندار آذربایجان غربی:

برای نخستین بار بودجه عمرانی استان متناسب با جمعیت آن تخصیص یافت

استاندار آذربایجان غربی گفت: امسال برای نخستین بار بودجه عمرانی استان متناسب با جمعیت آن تخصیص یافته است.

 به گزارش  فارس، رحیم قربانی در گردهمایی صرفه جویی و ارتقای سلامت اداری در ارومیه افزود: میانگین رشد بودجه عمرانی استان امسال 34 درصد است که در مقایسه میانگین کشوری 14 درصد رشد دارد.

وی تصریح کرد: طولانی و زودرس بودن فصل سرما، فصل کوتاه کاری، دور بودن برخی از پروژه های عمرانی از مرکز استان و نبود افراد متخصص در بخش خصوصی از مشکلات عمده در اجرای پروژه های عمرانی در مناطق مختلف استان است که محدودیت زمانی و مشکلات دستگاه های اجرایی نباید منجر به هزینه های غیرمتعارف و غیرمنطقی در دستگاه های اجرایی شود.

قربانی تاکید کرد: دستگاه های اجرایی باید برای هزینه موثر و مطلوب بودجه های تخصیص یافته راه های قانونی را اتخاذ کنند و به کار گیرند.

وی سلامت اداری را خدمت مطلوب و مناسب به مردم عنوان و اظهار کرد: قوی ترین ارتباط در دستگاه های اجرایی ارتباط انسانی است که هم باید کرامت آن حفظ و به نیازهای آنها پاسخ منطقی ارائه داد.

قربانی پیش شرط ساختار اداری سالم را تدین، تخصص، دلسوزی و پشتکار کارکنان و مدیران دستگاه های اجرایی اعلام و تصریح کرد: در شرایط پیچیده امروزی که دستورالعمل ها، ابزارها، تکنولوژی ها و قوانین متناسب با ظرفیت‌ها نیستند برنامه ریزی ها و هزینه ها باید با خردگرایی صورت گیرد.

رئیس سازمان امور اقتصادی و دارایی آذربایجان غربی نیز در این گردهمایی جایگاه ذی حسابان در فرآیند جلوگیری از فساد اداری را تشریح کرد.

رضا خلیلیان فساد اداری را عامل ضد توسعه عنوان و اظهار کرد: فساد اداری همچون غدهای سرطانی بر پیکره جامعه است که تا درمان ریشه ای نشود با رشد سریع خود در مدت زمان کم تمامی ابعاد جامعه را در برخواهد گرفت.

وی عوامل اداری، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را از عوامل گسترش فساد دانست و گفت: گردش شغلی و تغییر مکان شغلی، ماشینی کردن کلیه خدمات، شفافیت و به حداقل رساندن قوانین و مقررات اداری، آموزش، اطلاع رسانی و افزایش آگاهی، تحلیل گری به منظور پیشگیری از راهکارهای موثر در مقابله با فساد اداری و ارتقای سلامت سازمان هستند.

خلیلیان با اشاره به نظارت سازمان امور اقتصادی و دارایی بر استفاده صحیح از اتومبیل های دولتی اظهار داشت: در این راستا اقدامات قابل توجهی انجام گرفته است ودرصورت مشاهده هر گونه تخلف ‌برخورد قانونی ‌انجام ‌خواهد گرفت.

گردهمایی صرفه جویی و ارتقای سلامت اداری با هدف صرفه جویی خردمندانه و استفاده بهینه از منابع و افزایش سطح سلامت نظام اداری برگزار شد.

جستاری تئوریک بر نظریه قومیت

  چاپ شده در اراز اذربایجان

کشورهایی که دارای تنوع قومی هستند در روند شکل گیری دولت متمرکز قدرتمند با نشانه هایی از بحران روبه رو می<شوند. »لوسین پای« گذار از تنوع اجتماعی به وحدت ملی را صرفاً در شرایطی امکان<پذیر می<داند که کشورها بتوانند از بحران هویتی قوی عبور کنند.
برخی دیگر از نظریه<پردازان از جمله »کاپوتوریرتی« بر ضرورت تامین حقوق اقلیت<های سیاسی، قومی مذهبی تاکید دارد. وی این اقلیت<ها را مجموعه<ای از نیروهای اجتماعی می<داند که از ساختار عمومی قدرت فاصله گرفته وارد محیط پیرامونی واقع شده<اند.
وی اقلیت<های قومی را گروه<هایی می<داند که »در حاکمیت شرکت نداشته و از نظر تعداد، کمتر از بقیه کشور باشند و اعضای آن<ها در عین حال که تبعه کشور هستند، ویژگی<های متفاوت قومی، مذهبی یا زبانی با سایر افراد کشور داشته و نوعی احساس وحدت منافع و همبستگی در جهت حفظ فرهنگ آداب و رسوم مذهب یا زبان خود دارا هستند.«
»واکر کانور« در تئوری خود برای تحقق اتحاد ملی  بر مولفه<های معطوف به همکاری، مشارکت و همگامی گروه<های قومی، مذهبی و زبانی اقلیت<ها تاکید می<کند. وی در این ارتباط می<گوید: تحلیل<گران جهان سومی، ناهمگونی قومی را کم و بیش نادیده گرفته یا صرفاً پدیده<ای زودگذر تلقی کرده<اند. در گذشته، تئوری توسعه سیاسی، ملت<سازی به شمار می<رفت اما حامیان این تئوری به ندرت بیان داشتند که چگونه یک آگاهی ملی واحد در بین عناصر متفرق قوی به وجود خواهد آمد.«
به عقیده کانور برای علت یابی حوادثی که اقلیت<ها و قومیت<ها را به وجود می<آورند، نباید به پدیده<هایی چون زبان، فرهنگ، مذهب، رسوم یا پدیده محسوس دیگری تکیه کرد بلکه باید جایگاه ملی<گرایی قومی را در میان ملل گوناگون، جایگاهی بسیار مهم دانست. به طور کلی به نظر وی، ملت<سازی با ایجاد انسجام و وفاق اجتماعی با ترکیب جمعیتی کشور نسبت مستقیم دارد زیرا جوامع متجانس و همگون جمعیتی با محدودیت<ها و مشکلات کمتری در این مسیر مواجه می<شوند اما جوامع نامتجانس جمعیتی به دلیل وجود تعلقات خرده ملی، وجود پاره فرهنگ ها و وفاداری<های قومی، نژادی، زبانی و... دچار چالش<هایی می<شوند.
نظریه<پرداز دیگری که در ارتباط با مسایل قومی کشورها مطالب جدیدی را به نگارش درآورده »آلن نورن« است. وی برخلاف کانور، بر این اعتقاد است که مقاومت قومی و مذهبی نه تنها در جهان سوم وجود دارد بلکه می<توان نشانه<هایی از آن را در کشورهای اروپایی نیز مورد ملاحظه قرار داد. این امر را باید در انعکاس احساس بیگانگی، خشم و تبعیض ناعادلانه دانست.
در کشورهایی که شکاف قومیتی وجود دارد، تدوین و اجرای سیاست<های معطوف به هویت<سازی ملی در عین حفظ هویت های خرده ملی، تلفیق معقول و منطقی وفاداری ملی یا دیگر خرده فرهنگ<ها با دولت و سازماندهی فضایی جمعیت به طوری که عامل مساعدی در جهت همگرایی و وفاق ملی باشد و به طور خلاصه، طراحی سازوکارهای حفظ وحدت در عین کثرت و تنوع ضروری به نظر می<رسد.
سومین نظریه<پردازی که در ارتباط با مسایل قومی و مذهبی در کشورهای مختلف، مطالعات دقیقی به انجام رسانده » آنتونی گیدنز« است. وی مطالعات قومی کشورهای مختلف را براساس شاخص<های اجتماعی و در قالب تئوری<های جامعه شناختی ارایه داده است. گیدنز بر این اعتقاد است که »مقاومت قومی، بخشی از واقعیت<های اجتماعی دوران بعد از جنگ سرد است. در سیاست تکثرگرایی، حفظ وحدت در عین کثرت، مهم ترین ویژگی است.
 در این الگو سازماندهی پیکر سیاسی کشور به شکلی اعمال می<شود که در آن هر گروه اجتماعی و قومی هم امکان حراست از ارزش<های خاص خود را داراست و هم به احقاق حقوق خود نایل شود. در جامعه کثرت<گرا بسیاری از گروه<های اجتماعی و فرهنگی پذیرفته شده و با حفظ ویژگی<های خود از طریق مشارکت و همزیستی به نظام سیاسی اجتماعی ملحق شده<اند«.

گزارش ستاد کنگره شمس تبریزی

گزارشی کامل از جزئیات ششمین جلسه‌ی ستاد هماهنگی برای برگزاری کنگره شمس تبریزی در خوی

 

ششمین جلسه‌ی ستاد هماهنگی برای برگزاری کنگره شمس تبریزی و مولانا ، روز چهارشنبه 16 خردادماه جاری در فرمانداری شهرستان خوی تشکیل یافت.

در آغاز این جلسه سرپرست فرمانداری خوی به عنوان رئیس این ستاد، طی گزارشی، مصوبات آخرین جلسه‌ی هماهنگی برای برگزاری کنگره شمس تبریزی و مولانا که روز 23 اردیبهشت ماه در محل استانداری آذربایجان غربی تشکیل یافته بود، قرائت کرد.

مجید هاشمی، در مقدمه سخنان خود اظهار داشت: علیرغم آنکه، طبق هماهنگی های صورت گرفته با تهران، زمان و مکان همایش شمس تبریزی و مولانا در خوی قطعی شده بود ، امادر آخرین جلسه ای که روز 23 اردیبهشت ماه در محل استانداری برگزار شد، مقرر گردید مراسم افتتاحیه این کنگره در خوی و اختتامیه آن در ارومیه برگزار شود.

وی، هرچند دلیل اصلی این تصمیم را نبود امکانات لازم خوابگاهی برای اسکان حدود 100 نفراز میهمانان این همایش ذکر کرد اما بطور ضمنی اشاره نمود که: 1ـ دراین جلسه اعضا گلایه داشتند که کنگره شمس تبریزی در سال77 در خوی به نحو شایسته برگزار نشده وخانم دکتر مدرسی( از اساتید دانشگاه ارومیه) گلایه نموده اند که در زمان برگزاری کنگره مزبور ، میهمانان تا ساعت 2 نصف شب، دنبال خوابگاه برای استراحت بودند! 2ـ  سوال شد که چرا از زمان برگزاری کنگره مزبور تاکنون، هیچ گونه اقدامی در خصوص بازگشایی اطراف مزار شمس در خوی صورت نگرفته است؟ و ما برای این پرسش پاسخ مناسبی نداشتیم. 3ـ نماینده صدا و سیمای استان دراین جلسه اظهار داشت که امکان تصویر برداری از برگزاری این کنگره در خوی به نحو شایسته فراهم نیست و ما نمی توانیم به دلیل محدودیت فضای اطراف منار شمس تبریزی، تصویری مناسب از مراسم غبار روبی این مزار تهیه کنیم حتی تاکنون هم نتوانستیم از محل مزار تصویر مناسبی بگیریم! و. . .

هاشمی، سپس افزود: با این دلایل  نهایتاً خود ما هم متقاعد شدیم که این همایش روز اول در سالن ارشاد خوی شروع شده و بعد از ظهر در مزار شمس ادامه یافته و شرکت کنندگان ، شب به ارومیه برگشته و روز بعد، همایش در مرکز استان ادامه یابد.

سرپرست فرمانداری خوی از اعلام مصوبات جلسه مزبور به فرهنگستان هنر خبر داد و گفت: وقتی تصمیمات گرفته شده در استان در خصوص نحوه برگزاری کنگره به  اطلاع فرهنگستان هنر رسید ، محتوای پاسخ جناب دکتر اعوانی که به صورت تلفنی اعلام کردند، چنین بود که کنگره نباید در ارومیه برگزار شود و اگر قرار است به غیر از خوی در شهر دیگری برگزار شود، می بایست بصورت سه روزه در تهران ـ تبریز( به عنوان محل تولد شمس) و خوی (به عنوان مدفن وی) برگزار شود وسنخیتی برای برگزاری آن در ارومیه وجود ندارد.

این تبادل نظربا تهران، ظاهراً به مذاق مسئولان استانی خوش نیامده، چرا که »هاشمی« افزود: به دنبال ارتباطات صورت گرفته با تهران ، استانداری محترم طی نامه ای اعلام کرده است ، فرمانداری خوی از مکاتبات مستقیم با تهران خودداری نماید. چرا که مصوبات جلسه استانی، لازم الاجراست و همایش مشترکاً فقط در ارومیه و خوی برگزار خواهد شد.

در ادامه، سرپرست فرمانداری خوی به واگذاری مسئولیت ستاد هماهنگی این کنگره از فرمانداری خوی به »محبوبی« مشاور استاندار و مدیر کل انتخابات استاندارآذربایجان غربی اشاره کرد و افزود: تعیین دانشگاه ارومیه به عنوان محل دبیرخانه و متولی برگزاری این کنگره ( قابل ذکر است، در جلسات قبلی که در فرمانداری تشکیل یافته بود، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خوی برای  این امر انتخاب شده بود) ، تعیین دکتر طالعی (از اساتید دانشگاه ارومیه) به عنوان دبیر برگزاری کنگره ، همچنین واگذاری مسئولیت دبیر علمی همایش از دکتر حسن زاده(رئیس دانشگاه آزاد خوی) به دکتر فاطمه مدرسی( از دیگراساتید دانشگاه ارومیه) از دیگر مصوبات جلسه مزبور بود که البته مقرر گردید دکتر حسن زاده با خانم دکتر مدرسی همکاری نمایند.

هاشمی در پایان ، تاریخ دقیق برگزاری کنگره شمس تبریزی و مولانا راروزهای چهارشنبه25 و پنجشنبه26 مهرماه  سال جاری اعلام کرد.

اعضای جلسه با شنیدن متن کامل مصوبات جلسه‌ی استانی حسابی غافلگیر شده و لب به اعتراض گشودند.

معاون شهردار خوی طی گزارشی اعلام کرد: منازل اطراف مزار تا بلوار شمس تبریزی به تملک کامل شهرداری درآمده ، فردا نیز اسناد این ملک ها در دفترخانه به نام شهرداری زده خواهد شد و شهرداری طبق قولی که داده است ، تا زمان برگزاری همایش این مسیر را باز خواهد کرد.سجادی افزود: نقشه های اطراف منار در دست تهیه است و قرار است پس از آماده شدن، به پیمانکار واگذار کنیم تا نسبت به مطالعه پروژه‌ی »از حرم تا حرم« اقدام نماید.

پس از گزارش معاون شهردار خوی، مقرر شد شهرداری طبق درخواست فرهنگستان هنر،هرگونه تصمیم گیری در خصوص طراحی و معماری مزار شمس تبریزی رابه اطلاع فرهنگستان هنر برساند.

بعد از سجادی، نوبت به »بهروز نصیری« از نویسندگان و شمس شناسان شهرستان خوی رسید.

وی با تقدیراز میهمان نوازی ارومی ها اظهارداشت:درمیهمان نوازی ارومیه‌ای‌ها شکی نیست. اما ظاهراً آنها آنقدر به مهمان‌نوازی‌علاقمندشده‌اندکه‌می‌خواهند میهمانان اطراف را هم به ارومیه ببرند غافل ازاینکه این اقدام، میهمان نوازی خوئی ها را زیر سوال خواهد برد.

نصیری ،افزود: اگر قرار است کنگره در ارومیه برگزار شود، ما چرا اینجا جمع شده ایم؟بهتراست‌خودمان را کنار بکشیم.

وی، با اشاره به رضایت کامل شرکت کنندگان تهرانی کنگره‌ی سال77 ، نسبت به نحوه برگزاری کنگره مزبور در خوی، اظهار داشت:الان در تمام دنیا وجود مزار شمس در خوی ثبت شده است. حالا مرکز نشینان استانی اجازه بدهند مزار شمس تبریزی برای خوی باقی بماند، منّتی هم بر گردن ما گذاشته و اجازه بدهند کنگرة خودمان را خودمان برگزار کنیم. بنده در کنگره قبلی حضور داشتم. علیرغم نارضایتی هایی که در مرکزنشینان استانی وجود داشت،کنگره با رضایت کامل میهمانان برگزار شد. می توانید تلفنی با آنهاصحبت کنید و نظرشان را جویا شوید.

وی، برگزاری کنگره شمس تبریزی در ارومیه به بهانه کمبود امکانات در خوی را با زیر سوال رفتن جایگاه خوی مساوی دانست و اظهار داشت: اولاً بنده در چندین کنگره‌ی سراسری شرکت کرده ام و اکثراً هم، شب ها را در خوابگاههای دانشجوئی سپری کرده ایم. ثانیاً برای ساخت هتل یا مهمانسرا، اول باید میهمان داشته باشیم تا بتوانیم محل مناسب برای پذیرایی آنها درست کنیم.

سرپرست فرمانداری خوی پس از این سخنان تاکید نمود تشکیل جلسات هماهنگی برای برگزاری کنگره در خوی تا روز اختتامیه آن ادامه یافته و امور مربوطه را پیگیری خواهد کرد.

رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خوی، از دیگر اعضای این جلسه بود که واگذاری مسئولیت کنگره به ارومیه را با مخدوش شدن اهداف آن برابر دانست و اظهار داشت: در حالت فعلی محور مقالات را ارومیه تعیین خواهد کرد و چه بسا مقالات منتخب، با اهداف برگزاری این همایش در خوی، منافات داشته باشد.

 بابایی اصل افزود:کشمکش های جاری بر سر محل برگزاری کنگره ، زمان لازم را برای برنامه ریزی هر چه بهتر برگزار شدن این همایش به  هدر می دهد.

رئیس اداره میراث فرهنگی و گردشگری خوی هم، لیستی از امکانات رفاهی شهرستان خوی را برشمرد و تصریح نمود: امکانات امروز خوی به هیچ وجه قابل مقایسه با امکانات سال77 نیست و نباید مشکلات ده سال قبل خوی امروز بهانه شده تا کنگره در ارومیه برگزار شود.

جاوید نیا افزود:تنها، امکانات دو خوابگاه تربیت معلم و دانشگاه آزاد خوی برای اسکان میهمانان کفاف می کند و ما برای تامین امکانات لازم برای اسکان و پذیرائی از میهمانان هیچ مشکلی نداریم.

 نوبت به معاون آموزش و پرورش خوی رسید. شرفخانی، نیّت مرکز استان برای کمک به خوی جهت هر چه بهتر برگزار شدن این کنگره را ستود و اظهار داشت: اگرارومیه به این نتیجه رسیده است که خوی از توان لازم برای برگزاری این کنگره برخوردار نیست، بهتر است  دست ما را بگیرد وکمک کند این کنگره را آبرومندانه برگزار کنیم. نه اینکه همه اختیارات را از خوی سلب کرده و ما را به تماشاگر تبدیل کنند.

بعد از اظهارات و اعتراضات مسئولین ، رئیس انجمن خبرنگاران شمال استان مستقر در خوی وارد بحث شد. کرمانشاهی، عدم بازگشایی اطراف مزار شمس را بهانه ای بیش برای برگزاری کنگره در ارومیه ندانست و اظهار داشت: کدام اعتبارات برای تملک، مسیر گشایی و توسعه اطراف  مزار شمس به اداره ارشاد، میراث و یا شهرداری خوی تخصیص یافته که امروز تحقق نیافتن آن مورد سوال قرار می گیرد؟ در حالیکه همه می دانند توسعه این مزار از عهده اعتبارات شهرستانی خارج است.  

محبوبی خبرنگار خبرگزاری ایسنا در خوی هم، دلیل اصلی موافقت تهران برای برگزاری کنگره شمس تبریزی در خوی را وجود مدفن وی در این شهر اعلام کرد و گفت: این کنگره بهتر است بصورت کامل در خوی برگزار شود چرا که در این حالت اندیشمندان، محققان، میهمانان و مسئولان داخلی و خارجی، بیشتر بر مظلوم واقع شدن مزار شمس در خوی واقف می شوند و این امر فرصتی مناسبی است برای جبران کم کاری های گذشته.

سخنان اعضا تقریباً به اتمام رسیده بود و همه تاکید داشتند کنگره به صورت تمام و کمال در خوی برگزار شود. هاشمی هم چنین عقیده ای داشت . وی با این سخنان نتایج جلسه را جمع بندی کرد: با این اوصاف، بنده تلاش خواهم کرد، تا روز دوشنبه‌ی هفته آینده، مقدمات لازم را برای تشکیل یک جلسه اختصاصی با شخص جناب استاندار فراهم کنم و نظرات اعضای محترم را همراه با اسناد مستند از امکانات خوی به حضور ایشان تقدیم نمایم.امیدوارم دستورات لازم را برای برگزاری کنگره درخوی صادر فرمایند. چرا که ما می توانیم این کنگره را بصورت آبرومندانه برگزار کنیم.

جلسه مزبور به اتمام رسید اما چند نکته را نباید فراموش کرد:

1ـ شکی نیست که هدف مرکز استان، چیزی جز با شکوه برگزار شدن این کنگره نیست.چرا که در میان میهمانان داخلی و چه بسا خارجی، آبروی نه تنها خوی بلکه کل استان در میان است. اما هیچ لزومی ندارد یک کنگره‌ی استانی حتما باید یک جورایی به مرکز استان کشیده شود. اگر میهمانان به خاطر شمس تبریزی در این کنگره شرکت می کنند (که حتماً هم همینطور است) با یک شب نخوابیدنشان در هتل چند ستاره هیچ اتفاقی نمی افتد. هر چندکه ما هم باید تمام داشته هایمان را در طبق اخلاص گذاشته و به نحو شایسته میهمان نوازی خودمان را به اثبات برسانیم.

2ـ تاکنون‌چندین همایش،کنگره و. . .  در خوی برگزار شده و تمام این برنامه‌ها به نحو احسن تصویر برداری شده اند. حتی خود سیمای مرکز استان هم چندین برنامه و تصویر از مزار و منار شمس پخش کرده است و جای هیچ گونه بهانه گیری در این خصوص وجود ندارد.

3ـ بافت قدیمی و تودرتوی اطراف مزار شمس نه تنها مایه خجالت مسئولین و مردم نیست بلکه مایه سربلندی منطقه است. چرا که این بافت، قدمت، سنت، تاریخ و . . . منطقه را نشان می دهد ودر کوچه پس کوچه های فعلی، بوی شمس و مزار وی بیشتر به مشام می رسد. جا دارد میهمانان را نه به صورت شبانه بلکه در روز روشن به این مزار راهنمائی کنیم تا اطراف را نظاره کرده و با این منطقه‌ی غریب و فراموش شده بیشتر مانوس شوند.

4ـ بر اساس مصوباتی که طی چندین جلسه گذشته در خوی صورت گرفته بود:

الف ـ  اداره ارشاد خوی طبق وظیفه محوله، چند نوع پوستر برای برگزاری این کنگره تهیه کرده است( که نمونه هایش را به جلسه آورده بودند) ب ـ چند مقاله به دبیرخانه علمی همایش در خوی ارسال شده است. پ ـ در حال حاضر یک تشکل مردمی ( ان جی او)در خوی با اهداف صرفاً فرهنگی و اولویت قرار دادن شمس تبریزی، در حال شکل گیری است.ت ـ  مقدمات لازم برای ثبت یک سایت اینترنتی جهت آپلود کردن آثار و مطالب پیرامون شمس تبریزی و مزار وی، توسط گروهی از جوانان خوی به صورت خودجوش فراهم شده است که بزودی آدرس آن اعلام خواهد شد ث ـ یکی از هنرمندان مجسمه ساز خوی مقیم تهران، علاقمند شده است مناره و یا تمثال شمس را تا زمان برگزاری همایش به صورت یک تندیس  به عنوان سمبل برگزاری این کنگره در خوی(در صورت موافقت مسئولین امر) آماده نماید.ج ـ یکی از هنرمندان فرش باف خوی، مصمم شده است تصویر این منار را روی یک فرش نقش بزند و . . .

اینها تنها گوشه ای از تاثیراتی است که فقط از زمان  اطلاع رسانی برای برگزاری کنگره شمس تبریزی در خوی به این طرف، صورت گرفته است و اگر کنگره در خوی برگزار شود چه بسا تاثیرات بسیار فراوانی در فرهنگ مردم خواهد گذاشت . . . تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

نامه سرگشاده دبیرکل جامعه اسلامی دانشجویان


سرویس: سیاسی

دبیرکل اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان طی نامه سرگشاده‌ای خطاب به آنانکه مدعیان خط امام(ره) خوانده، آورده است: « زمان مصادره خط امام برای عده‌ای خاص به سر آمده است و امروز امام و خط امام متعلق به همه آزاداندیشان دنیاست.»

به گزارش گروه دریافت خبر خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، در این نامه سرگشاده آمده است: «اکنون که در آستانه هجدهمین سالگرد ارتحال بنیانگذار کبیر نظام مقدس جمهوری اسلامی هستیم بیش از هر زمانی بازگشت به تفکر ناب امام در جامعه احساس می‌شود، امروز بیش از هر روزی جامه عمل پوشانیدن به این جمله از شایسته‌ترین و موفق‌ترین شاگرد مکتب امام – مقام معظم رهبری – که «به هر میزان یاد و نام امام در جامعه زنده باشد، انقلاب زنده است»، ضروری به نظر می‌رسد؛ این حقیقت که در میان همه علمای عالم اسلام که هر یک به نوبه خود در پایداری شجره طیبه اسلام موثر بوده‌اند، خمینی کبیر شخصیت بی‌نظیر و جامع‌الاطرافی بوده است، اگر با درک صحیح از شرایط زمانی و مکانی عصر خمینی همراه شود، به چنان استحکامی خواهد رسید که راه را بر هر مدعای کاذبی سد خواهد کرد.»

در ادامه این نامه سرگشاده آمده است: « درک عمیق امام از تعالیم اسلامی، تسلط مثال زدنی ایشان بر فقه متعالی اسلام، تثبیت نظریه حکومتی در پرتو آموزه‌های مترقی اسلام در عمق وجود امام، فهم همه جانبه وی از کامل‌ترین دین بشریت در مقابل سطحی‏نگری یا یکسویه‌نگری رایج در زمان ایشان، اعتقاد و باور عمیق قلبی بر برتری بلاشک اسلام و قرآن و عترت در صحنه مواجهه با سایر مکاتب و ... چونان عزم راسخی در بیان اندیشه ناب اسلامی امام ایجاد کرده بود که بدون تردید پس از معصومین و در مرتبه نازلتری از آن انوار مقدس، چشم بشریت به خویش ندیده بود. تئوری انقلاب دینی امام در مقایسه با تئوری‌های دیگر دوران معاصر چون مارکسیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، کمونیسم و ... که همگی زائیده سرگشتگی انسان در دوران مدرنیته بودند، به مانند باب نجاتی بود که بشریت را به سر منزل مقصود، بجای پوچی و آوارگی رهنمون می‌ساخت.»

ابراهیمی در نامه سرگشاده خود می‌افزاید: « دو سوال اساسی؛ چه کسی باید حکومت کند و چگونه باید حکومت کند، که از طرف اندیشه امام در مقابل دیدگان تمام مکاتب رایج، تمام حکومت‌های بر سر کار در جهان و همه ملت‌ها قرار می‌گیرد، در فضایی طرح می‌شود که سردمداران جائر حکومت‌های بشری سعی در تشکیل دهکده جهانی برای تداوم سلطه غاصبانه خویش دارند؛ این دو سوال آنچنان تئوریسین‌ها، اندیشمندان و متفکران مکاتب بشری و علمای مذاهب دینی را به تفکر و تجدیدنظر وامی‌دارد که پس از گذشت بیش از نیم قرن از طرح این ایده هنوز جهان در بهت این نهضت بیداری به سر می‌برد؛ خیمه همه‌جانبه زرسالاران و زورمندان عالم بر قلمرو جغرافیایی جهان اسلام نشان می‌داد عده‌ای درصدد بوده و هستند که نزاعی میان اسلام و دنیای امروز بوجود بیاورند و بر این شکاف بیفزایند، لکن امام نشان داد با مدل حکومت اسلامی می‌توان در هر مقطعی از عمر بشریت و در هر نقطه‌ای از پیشرفت علوم مادی که باشیم حکومت کرد.»

در ادامه این نامه سرگشاده خاطرنشان شده است: «امام در عصری که بیش از هر زمان دیگر نژادپرستی، ناسیونالیست مداری، ملی‌گرایی و افراط و تفریط های اینچنینی غده‌ای چرکین میان بشریت ایجاد کرده بود ثابت نمودند چگونه می‌توان در پرتو آموزه‌های اسلام یکبار دیگر شعار برادری و برابری مدنظر اسلام را در عالیترین سطح آن محقق نمود. به اعتراف همگان نهضت بیداری اسلامی که امروز پا از حدود و ثغور جهان اسلام نیز فراتر نهاده است مدیون مجاهدت بی‌نظیر اسلام شناس، مصلح، سیاستمدار و رهبر بزرگ قرن، خمینی کبیر است و با این تعریف باید با گذشت بیش از نیم قرن از آغاز این نهضت و گذشت قریب به سه دهه از به ثمر رسیدن آن در خاستگاه خود یعنی ایران اسلامی عزیز شاهد شکوفایی تمام و کمال آن اندیشه مترقی باشیم.»

در این نامه آمده است: « با فضل بیکران خداوند امروز خلف صالح آن یار سفر کرده، سکاندار نظام مقدس جمهوری اسلامی که گرانبهاترین یادگار امام است، می‌باشد و براستی این دو تجلی نورانی یک حقیقت بیش نیستند و عموم خصلت‌هایی که حضرت امام داشتند در مقام معظم رهبری نیز دیده می‌شود؛ امروز اقتدار و هیمنه سیاسی و بین‌المللی که با اتکا بر آرمان امام راحل برای جمهوری اسلامی بوجود آمده، پافشاری بر حقوق مسلم هسته‌یی کشور، پیشرفت و پیشبرد تحقیقات و صنایع نوین و مدرن جهانی که در دستور کار نظام قرار دارد، نجات انقلاب از طوفان‌های سهمگینی که هر اراده‌ای را از پای در می آورد، دفاع عزتمندانه از کیان انقلاب در مواجهه با دشمنان خارجی و سیل ویرانگر منافقان و جاهلان داخلی، جز با رهبری شاگردی اصیل و عمیق از مکتب امام ممکن نبود.»

در ادامه نامه سرگشاده دبیرکل اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان تاکید شده است: « امام (ره) به بهترین شیوه ممکن نشان دادند می‌توان حکومت‌داری اسلامی بر مبنای مشروعیت الهی را با خواست و اراده مردم آن چنان منطبق کرد و درهم آمیخت که سعادت بشری و کمال معنوی که آمال هم انسان‌هاست تضمین شود لکن بسیار تنگ نظرانه است که امروز بسیاری با داعیه خط امامی به تحریف آن اندیشه تابناک می‌پردازند و خواست و رای خود را به امام نسبت می‌دهند و سعی می‌کنند آن تفکر جامع و مانع بی‌نظیر را از زوایه ناقص و محدود دید خویش تعریف کنند. این اندیشه که اسلام هیچ تعارضی با نظریه‌پردازی و رونق مناظره و نقد و ... ندارد که در مقابل تحجر و واپسگرایی مطرح می‌شود، محصول وسعت نظر و نگرش امام بود که در کلام فرزندان و شاگردان صدیق این مکتب من جمله شهید مطهری، شهید مفتح، شهید بهشتی و ... موج می‌زد، اعتقاد به آزادی و جامعه مدنی مدنظر اسلام، حقوق فردی انسان‌ها و ... همه به شکل تکامل یافته و متعالی در اندیشه امام متجلی بوده است.»

دبیرکل جامعه اسلامی دانشجویان در این نامه ابراز عقیده کرده است: « شاهدیم امروز برخی مدعیان خط امام، امری برخلاف آن واقعیت روشن را جلوه می‌دهند و تفسیر به رای می‌کنند و نام آن را خط امام و اندیشه امام می‌نامند، در هیچ نقطه‌ای از اندیشه امام نمی‌توان بی‌بندوباری و ترویج لاابالی‌گری را به پای آزادی و رعایت حقوق انسان‌ها نوشت، در اندیشه امام نمی‌توان میان آموزه‌های اسلام و تمایلات شخصی یکی را برگزید، در اندیشه امام نمی‌توان تضعیف نظام، مقابله با ولایت فقیه – این اصل اساسی اندیشه سیاسی امام راحل – ذلت در برابر بیگانگان، وادادگی در مقابل قدرت، یکجانبه‌گرایی، به هیچ انگاشتن اراده مردم که متأسفانه امروز عده‌ای در پشت خط امام به ترویج آن در روزنامه، نطق‌ها و احزاب خود مشغولند را به پای آزادی بیان نوشت، تعاریف امام از واژه‌های جریان سازی نظیر؛ اسلام ناب در مقابل اسلام آمریکایی، روحانیت مدنظر اسلام، فقه اسلام، جایگاه ولایت فقیه، ارکان نظام اسلامی، جایگاه و نقش مردم در حکومت اسلامی، جمهوریت و اسلامیت نظام، دانشگاه اسلامی، استکبار و ابرقدرت‌های جهانی، اجتهاد پویا در کنار فقه سنتی و جواهری و ... بسیار روشن‌تر از آن است که امروز برخی بجای توضیح در خصوص شکاف عمیق‌شان با این تعالیم به تفسیر به رای نشسته و مقابل رهبری نظام ایستاده‌اند.»

نویسنده این نامه با بیان اینکه برای آنکه باز عده‌ای خود را از مخاطب قرار گرفتن این سخنان جدا نکنند طرح چند مثال از فضای کنونی جامعه مفید خواهد بود، ابراز عقیده کرده است: « طرح رابطه با آمریکا که از روی ترس و ذلت در دهه اخیر از سوی برخی در کشور مطرح می‌شد – برخلاف آنچه با درایت رهبری نظام از موضع قدرت و عزت در خصوص بحث عراق اتفاق افتاد – از سوی چه کسانی بود؟، مخالفت با هر انتخاباتی که پیروز آن جریان خاصی باشد، از سوی چه گروه‌هایی تبلیغ می‌شد؟، رواج بی‌بند و باری به نام آزادی در زمان تصدی مسوولیت چه کسانی اتفاق افتاد؟، فساد گسترده اقتصادی درون دستگاه‌های دولتی در چه دولت‌هایی نهادینه شد؟، دست‌اندازی بی‌رحمانه به بیت‌المال توسط آقازادگان چه مسوولانی به وقوع پیوست؟، موج توهین به مقدسات، رابطه با دشمنان، فروش اسناد نظام به بیگانگان، ذلت در دفاع از حقوق هسته‌یی ایران، باند بازی و رابطه بازی و تقدم رابطه بر ضابطه و قانون، موج پناهندگی دست‌ اندرکاران به دامن دشمنان در زمان کدام مجلس و کدام دولت بوده است؟، فاصله گرفتن از خط سرخ و عزت آفرین شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و مصادره نظام و دستاوردهای آن در کدام روزنامه‌ها، رسانه‌ها و احزاب بیداد می‌کند؟، چه کسانی حاضر شدند با همکاری دشمنان قسم خورده این نظام، رسانه و تریبون داشته باشند؟»

در ادامه این نامه نویسنده ابراز عقیده کرده است: «حضور دوباره عناصری که زمانی سلاح به دانشگاه می‌آوردند و اندیشه تابناک انقلاب فرهنگی در دانشگاه به قصد تصفیه ساحت مقدس دانشگاه از حضور این خائنان به دین، ملت و کشور مطرح شد، به فضای دانشگاه و قرار گرفتن تریبون در اختیار به اصطلاح ملی – مذهبی‌ها در دانشگاه در زمان تصدی کدام وزیر صورت پذیرفت؟، موج توهین به ولایت فقیه و تسونامی مناقشات سیاسی در مجلس شورای اسلامی – بالاترین نهاد قانون‌گذاری اسلامی – در زمان تصدی ریاست چه کسانی و حضور کدام اکثریت در مجلس صورت پذیرفت؟، مخالفت با طرح اسلامی نیروی انتظامی که تحقق آرمان امنیت اجتماعی امام است از سوی کدام روزنامه‌ها و رسانه‌ها روزانه به باد مخالفت گرفته می‌شود؟، مخالفت با تأکیدات مکرر در فرمایشات رهبری در خصوص عدم تضعیف دولت برخاسته از بطن مردم امروز از سوی چه کسانی صورت می‌پذیرد؟، چه کسانی سعی داشتند در انتخابات گذشته از جایگاه رفیع و والای نوه گرانقدر حضرت امام خمینی (ره) که یادگاری ارزشمند از آن سلاله پاک رسول‌الله هستند سوء استفاده کنند، غافل از آنکه سیدحسن خمینی شاگرد هوشیار مکتب امام است؟»

در این نامه سرگشاده آمده است: « ملت شریف، مسلمان و انقلابی ایران اسلامی عزیز و دانشجویان پیرو خط راستین امام پاسخ همه این سوالات را می‌دانند و این یاوه‌گویی‌ها را با حضور و انتخاب خویش پاسخ داده‌اند، لکن آنچه موجب تأسف است اینکه بسیاری از کسانی که امروز داعیه خط امام ایشان گوش فلک را کر کرده است همین سوال‌شدگان هستند.»

در ادامه این نامه سرگشاده ابراز عقیده شده است: « شاید بتوان گفت جمع کثیری از مدعیان خط امام بعد از رحلت آن زعیم عالی قدر برای تعامل، تدبر و سنجش خویش با آهنگ فکری امام، به تعداد انگشتان دست نیز به صحیفه نور امام مراجعه نکردند، مگر در زمانیکه برای برتری خویش در مناقشات حزبی و سیاسی باید از آن منبع عظیم نور و آن کرامت والای انسانی و آن جایگاه رفیع مایه می‌گذاشتند و مکرر در لابلای صفحات این گنجینه عظیم از عرفان، اخلاق، سیاست، درایت، رهبری و ... به دنبال مطالبی بودند که درستی مدعای باطل خویش را ثابت کنند و این بزرگترین جفا در حق مصلح بزرگ بشریت در قرن حاضر بود، امام با پایان پذیرفتن جنگ تحمیلی، ندای آغاز جنگ عقیده، جنگ فقر و غنا، جنگ مستضعفان و پابرهنگان - و به بهترین تعبیر صاحبان اصلی انقلاب – با مرفهین بی درد و مقدس نمایان را سر داده بودند، اما گویی آتش‌بس این جنگ برای عده‌ای از همان ابتدا اعلام شده بود و جام زهرش را همان اول خوراندند، چراکه در این سال‌های پس از رحلت آن پیر جماران در بسیاری از صفحات و روز شمار این جنگ عقیده، فقط نام عده‌ای قلیل و درصدر آنان خلف صالح مکتب امام – مقام معظم رهبری – را می توان دید.»

در پایان این نامه اظهار شده است: « امروز زمان آن فرا رسیده است که امام را همانطور که بودند بشناسیم، شخصیت امام را با همان مولفه‌هایی نظیر عرفان، سیاست، درایت، ژرف‌اندیشی و بلندنظری و ... که همه را در اوج کمال و یکجا داشتند تعریف کنیم، زمان مصادره خط امام برای عده‌ای خاص به سر آمده است و امروز امام و خط امام متعلق به همه آزاداندیشان دنیاست، ما سربازان و بدهکاران همیشگی خط امام و انقلاب در آستانه 18 سال از آن فراق غمبار یکبار دیگر با آن آرمان متعالی و مترقی اسلامی عهد می‌بندیم و تجدید بیعت می‌نمائیم.»

انتهای پیام

وحدت و کثرت ادیان

سعید فرجی خویی  چاپ شده در اراز اذربایجان

سرویس معارف و تاریخ: در این بحث به بررسی این معنی که بین ادیان آسمانی وحدت ریشه ای و اساسی وجود دارد اشاره می<شود. دین که عبارت است از مجموعه قواعد و قوانینی که از طرف خالق و آفریدگار انسان برای هدایت مردم توسط پیامبران الهی ارائه می گردد خلاصه می شود در محتوای دعوت پیامبران پس به طور خلاصه دین و شریعت یعنی محتوای دعوت پیامبر بنابراین می شود گفت هر پیغمبری که آمده یا دارای دین و شریعت بوده و یا مبلغ شریعت و دین پیامبر دیگری و در نتیجه به تعداد پیامبران صاحب شریعت باید دین داشته باشیم. حالا بحث این است که آیا این پیامبران که از طرف خدا آمده اند هر کدام برای خود دین و آئینی داشته، جدا و مغایر با شریعت پیغمبری دیگر که نتیجه اش بشود تعدد ادیان الهی و بگوئیم خداوند در بین مردم ادیان و شرایع مختلف با اصول و قوانین مغایر با هم داشته که هر کدام به اقتضای هر زمان و مکانی بوده؟ یا نه مجموعه پیامبران حامل یک پیام و شریعت آسمانی بوده و همگی یک شریعت را سفارش کرده اند محتوای دعوت یکی بوده اختلاف فقط در فروعات بوده و در نتیجه بگوئیم بین ادیان یک یک وحدت اساسی وریشه ای وجود دارد.
قرآن و وحدت ادیان
قرآن کریم ریشه دعوت همه انبیا را یک چیز می داند و بیان می<دارد که خداوند از اول یک دین و آئین بوده و آن عبارت است از آئین و شریعت اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر ذات پاک خداوند احدیت و اگر کم و بیش اختلاف و تفاوت<هایی وجود دارد در واقع این تفاوت در اساس و ریشه نیست بلکه در اموری از قبیل احکام و قوانین فرعی و روبنایی است. در قرآن کریم برای اثبات این ادعا دو گروه از آیات داریم:
الف) در بعضی از آیات اساس ادیان و شریعت ها واژه اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر خداوند ذکر شده مثل آیه کریمه(الذین عندالله الاسلام) تحقیقا" دین و شریعت در پیشگاه خداوند اسلام می باشد. در آیه دوم می فرماید: (ومن یتبغ غیرالاسلام دینا یقبل منه و هو فی الاخره من الخاسرین) هر آن کسی که غیر از آئین اسلام دینی را اختیار بکند از او قبول نخواهد شد و چنین فردی در قیامت از زیانکاران می باشد.
ب) در گروهی از آیات دیگر مشتقاتی از کلمه اسلام ذکر شده (ومن یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک باالعروه الوثقی) هر کسی خود را تسلیم خداوند بکند و صاحب احسان باشد به ریسمان محکم خداوندی دست آویخته. در آیه دیگر می<فرماید:( فرزندان یعقوب در جواب پدرشان که بعد از من کدام دین را انتخاب می کنید جواب دادند: (قالو انعبد الهک و اله آبائک... و نحن له مسلمون) گفتند: ما بندگی می کنیم خدای تور ا و ما را در برابر آن تسلیم هستیم. و در آیه دیگر در مورد حضرت ابراهیم می فرماید: (ما کان ابراهیم یهودیا و لانصرانیا و لکن حنیفا مسلما»ابراهیم نه آئین یهود دارد و نه آئین نصرانی را بلکه فردی مسلمان خالص می باشد« و آیات دیگری که در این زمینه وجود دارد و شاهد بر این مدعاست.

اصولگرایان ارومیه در شام هم اندیشی با دبیر موتلفه کشور

اصولگرایان ارومیه در شام هم اندیشی چاپ ارسال به دوست

Image به بهانه حضور محمد نبی حبیبی دبیر کل موتلفه در ارومیه ،اصولگرایان این شهر دورر یک میز شام نشستند و...

به بهانه حضور محمد نبی حبیبی دبیر کل حزب موتلفه اسلامی و به میزبانی  موتلفه استان اصولگرایان ارومیه دور یک میز شام نشستند و سپس در چنر قدمی رستوران و در محفلی خودمانی راهکارهای وفاق و همدلی را ((هم اندیشی)) کردند.حاضرین این جلسه از فتح اللهی و جهانگیرزاده و مسعودی گرفته تا غنی زاده و هاشمی و ولیزادگان و جلیلی و از دین پرست و حضرت پور و مددی و سیف حقیقت تا تمایل و احمدیان و حساس و کریمی  و الته یحیی عماری و اعضای حزبش که میزبان بودند.دبیر کل موتلفه در ادامه ماموریت مشترکش با عسگراولادی برای ایجاد وفاق بین  نیروهای اصولگرا در آستانه مجلس هشتم و با محوریت جریان پیروان خط امام و رهبری به ارومیه سفر کرد و پیش از آن به زنجان و تبریز هم رفته بود تا وضعیت آنجا را هم ارزیابی و سرو سامان کند. سفر هفتم حبیبی به ارومیه در شرایطی بود که او باید به هشت استان دیگر پس از آن میرفت و ضمن آنکه تاکید داشت اصولگراها باید تا اواخر تیرماه به مصداقهای مورد نظر برای کاندیداهای مجلس هشتم برسند.دستور جلسه واضح و مبرهن بود و نیازی نبود که رضائیه ، مجری مراسم حاضران را توجیه کند اما مبنای نشست درددل ابتدایی تنی چند از حاضرین و سپس جمع بندی و بررسی راهکارهای عملی برای رسیدن به انسجام و اتحاد توسط مهمان ویژه  عنوان شد.نکته جالب این نشست سخنرانی تمام شخصیت هایی بود که احتمال کاندیداتوری آنها برای مجلس هشتم میرفت و به بیان تکمیل تر هیچ کس به جز کاندیداهای احتمالی حرف نزدند و البته چند نفر هم آگاهانه یا به سهو از قلم مجری افتاده بودند!پرویز جلیلی رئیس شورای اسلامی شهر ارومیه بعنوان اولین سخنران بعد از خوشامدگویی مختصر عماری میکروفون را به دست گرفت . وی شمه ای از محرومیت ها و عقب ماندگیهای منطقه گفت و از کمبود امکانات مسئولین استانی جهت رفع محرومیتها گلایه کرد.وی گفت: یک زمانی کردهای عراق پناهنده ما بودند و در روستاها و حاشیه شهر به سر میبردند ولی بعد از اشغال عراق یک سرمایه گذاری ویژه در کردستان انجام شده تا آنجاییکه دانشگاههایی در این منطقه تاسیس کرده اند که از جمهوری اسلامی هم دانشجو میپذیرد.معاون اداری مالی دانشگاه آزاد ارومیه پیشنهاد کرد:برای اینکه این مشکل حل شود یک دانشگاه بین المللی بلا سطح علمی بالا در ارومیه تاسیس شود تا ضمن تامین نیاز علمی منطقه از کشورهای همجوار هم دانشجو داشته باشیم.

جلیلی آنگاه در مورد انتخابات مجلس هشتم گفت:فکر میکنم ما در خواب هستیم و فکر میکنیم مردم با ما عقد اخوت دارند و هرکسی را ما معرفی کنیم رای خواهند داد.وی ادامه داد :ما الان 5_6 گروه اصولگرا داریم که هرکدام از آنها هم 3-4 نفر برای کاندیدا کردن مدنظر دارند با این حساب ما  15 - 16 کاندیدا خواهیم داشت و یقینا نماینده ای از اصولگراها به مجلس راه نخواهد یافت. جلیلی با اشاره به نامگذاری سال جاری بنام سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی از سوی مقام معظم رهبری بر ضرورت عمل به منویات ایشان و حفظ وحدت و انسجام اصولگراها تاکید کرد.

محمد باقر رئیس حوزه هنری هم گفت: آقای حبیبی دوستان را متوجه این موضوع بکنند که اصولگرایی محدود نیست . وی با برشمردن 4 شاخصه اصولگرایی مورد تاکید مقام معظم رهبری اظهارداشت:امیدوارم این جمع شدن ما دور هم به بهانه انتخابات نباشد ما خاطره خوشی از گذشته نداریم، دوستان باید یک مقدار ضریب تحمل شان را بالا ببرند.کریمی تاکید کرد:اگر غفلت کنیم تجربه شورای شهر تهران در مجلس هم تکرار میشود.بیت اله جعفری نماینده مجلس سوم و چهارم ارومیه هم بعنوان سخنران بعدی بر لزوم وحدت، تقرب به خدا و تولی به ولایت مطلقه فقیه تاکید کرد و افزود: به جای تحزب، تهذیب محور شود، تهذیب نفس و گذشت را بپذیریم، تکروی نکنیم

 اگر در گذشته اشتباهاتی کرده ایم ایندوره تکرار نکنیم.وی از مسئولین خواست به حزباللهی ها فرصت و میدان دهند تا از استعدادها و ظرفیت هایشان به نفع منافع منطقه استفاده شود.محمد صادق فتح اللهی هم طی جملات کوتاهی گفت: دوستان با وجودیکه در کنار هم هستند اما این در کنار هم بودن غریبانه است، بهتر است بهتر از اینها قدر یکدیگر را بدانیم.

جواد مسعودی دیگر سخنران جلسه بحث اش را با اختلاف شورا بر سر انتخاب شهردار شروع کرد: ما 5 نفر در شورا داریم اما هنوز در انتخاب شهردار با مشکل مواجهیم.وی عدم شناخت مقتضیات منطقه و هوای نفس را دو مشکل اصولگرایان برای عدم انسجام و هم اندیشی عنوان کرد و اظهارداشت: اگر پایبند به هم اندیشی باشیم و معتقد به فرمایشات مقام معظم رهبری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.

جواد جهانگیرزاده نماینده ارومیه هم دیر آمد و زود رفت اما آخرین سخنرانی قبل از حبیبی به وی تعلق داشت و به نظر میرسید مجری برنامه حضور دیرهنگام او را پیش بینی کرده بود که نامش را در لیست سخنرانان گنجانده بود.وی پالایش نیروهای اصولگرا را یک ضرورت اساسی دانست و از لزوم راهبری جمعیت سیاسی استان گفت و اینکه انسجام لطمه ندیده  بلکه شکل آن عوض شده است.

وی گفت: جریان اصولگرای شهر مدعی فراوانی دارد، ریش سفیدان بیایند بنشینند و این مسائل را جمع کنند، بپذیریم که همه ما نواقصی داریم، دنبال بهانه جویی و مچ گیری هم نباشیم،نگذاریم قهرها فاصله ها را بیشتر کند.محمد نبی حبیبی آنگاه بعنوان آخرین سخنران جمع حرفهایش را اینگونه شروع کرد: نمیدانستم ضرورت تا این حد حساس است.وی گفت: تخریب دولت نهم  و مجلس هشتم جزو اولویتهای آقایان دوم خردادی است. در مجلس ششم نه همه آنها وی عمدتا در صدد براندازی نظام بودند،استعفای چند نفره،تحصن و خیلی اتفاقات دیگر که تلخ بود. امروز عده ای قصد تجدید دارند و مجلس هشتم را نشانه رفته اند.

دبیر کل موتلفه گفت: تعدد و تفرق نامزدها در انتخابات مجلس هشتم به ضرر اصولگراها تمام میشود. معتقدم که انتخابات اینبار بک مقوله سیاسی نیست یک مقوله قیامتی است.وی در توضیح سخنش گفت: اگر اصولگرایان با این اقتداری که خدا برایشان فراهم نموده تمهیدات لازم را نیندیشند، اگر مجلشی مانند مجلس ششم تشکیل شود هیچ جوابی در قیامت نداریم.حبیبی ضمن تاکید بر کنارر گذاشتن تکرویها اتحاد اصولگرایان را قطعی دانست و اظهارداشت:اتحاد اصولگرایان قسمت قابل توجهش متوجه مرکز است اگر مرکز درست عمل کند به استانهای دیگر هم تسری پیدا میکند.وی با اشاره به ملاقات سران موتلفه با هاشمی رفسنجانی گفت: از ایشان خواستم تکلیف مثلث هاشمی- خاتمی کروبی را مشخص کنند که گفتند جزو این مثلث نیستند و در نتیجه این جلسه ملاقاتی بین آقایان هاشمی و خاتمی اتفاق افتاد که از آقای خاتمی خواستند حرف این مثلث دیگر زده نشود، چند روز بعد هم محمد هاشمی اعلام کردکه هاشمی دیگر ضلعی از اضلاع مثلث نیست.عضو ارشد جبهه پیروان خط امام و رهبری گفت: زمینه هماهنگ شدن اصولگراها بهتر و بیشتر شده است، در خلوت از خدا بخواهیم که این ضرورتی را که احساس کرده ایم تحقق پیدا کند برویم به سمت مصادیقی که نامزد انتخابات را تعیین کند.دبیرکل موتلفع با تاکید بر اینکه حزب متبوعش در انتخابات آتی نامزد مستقل نخواهد داشت اظهارداشت:هر تصمیمی که اصولگراها میگیرند از طرف ما امضا شده بدانید.حبیبی در مورد عملکرد دولت نهم هم گفت: اگر دولت نهم موفق عمل کند یا نه پای جریان اصولگرا میگذارند.وی ادامه داد: دولت نهم تاکنون راجع به هیچ کاری با حزب موتلفه مشورت نداشته ولی مایی که مورد مشورت نبودیم و در مواردی حتی انتقاد هم داشته ایم معتقدیم باید کارهای مثبت دولت را ببینیم و برای مردم شرح دهیم ، تا اثر ویژه خود را بگذارد.اگر دولت یا مجلس هفتم در ذهن مردم ناموفق جلوه داده شوند انتظار اینکه مردم به جریان اصولگرا رای بدهند انتظار درستی نیست.این فعال سیاسی در مورد کشمکش بین دولت و مجلس هفتم گفت: معتقدیم عقلایی هم در دولت و هم در مجلس هستند که تلاش دارند این کشمکشها فروکش کنند. هماهنگ شدن بیشتر دولت و مجلس اثر زیادی در انتخابات مجلس هشتم دارد. مردم از این دعواها متنفرند.جلسه تاپاسی از شب ادامه یافت و پرسش و پاسخهایی هم ردو بدل شد.بعد از اتمام این جلسه ((شب شعر)) گونه که تمامی حاضرین سخنان آرمانی و وحدت آمیز برزبان راندند و گویی عامل افتراق از عالم اجنه بوده نه از میان این جمع!واکنش افراد متفاوت بود، گروهی جلسه را یک برنامه انتخاباتی برای کاندیدا یا کاندیداهایی خاص دانستند و عده ای وسیله تخریب دیگران و بازی ((کی بود، کی بود؟ من نبودم)). شورا ی شهر هم به طور ویژه مورد عنایت حاضرین قرار گرفت تا جاییکه دبیر کل موتلفه یکی از خروجیهای جلسه را ضرورتاٌ حل و فصل مسئله تعیین شهردار عنوان کرد. جلسه هم اندیشی تمام شد و اصولگرایان حاضر با تشکیل تیمهای خود راهی خانه شدند به امید دمیدن صبح دولتی دیگر و هم اندیشی دیگر...  

اصولگرایان ارومیه در شام هم اندیشی با دبیر موتلفه کشور

اصولگرایان ارومیه در شام هم اندیشی چاپ ارسال به دوست

Image به بهانه حضور محمد نبی حبیبی دبیر کل موتلفه در ارومیه ،اصولگرایان این شهر دورر یک میز شام نشستند و...

به بهانه حضور محمد نبی حبیبی دبیر کل حزب موتلفه اسلامی و به میزبانی  موتلفه استان اصولگرایان ارومیه دور یک میز شام نشستند و سپس در چنر قدمی رستوران و در محفلی خودمانی راهکارهای وفاق و همدلی را ((هم اندیشی)) کردند.حاضرین این جلسه از فتح اللهی و جهانگیرزاده و مسعودی گرفته تا غنی زاده و هاشمی و ولیزادگان و جلیلی و از دین پرست و حضرت پور و مددی و سیف حقیقت تا تمایل و احمدیان و حساس و کریمی  و الته یحیی عماری و اعضای حزبش که میزبان بودند.دبیر کل موتلفه در ادامه ماموریت مشترکش با عسگراولادی برای ایجاد وفاق بین  نیروهای اصولگرا در آستانه مجلس هشتم و با محوریت جریان پیروان خط امام و رهبری به ارومیه سفر کرد و پیش از آن به زنجان و تبریز هم رفته بود تا وضعیت آنجا را هم ارزیابی و سرو سامان کند. سفر هفتم حبیبی به ارومیه در شرایطی بود که او باید به هشت استان دیگر پس از آن میرفت و ضمن آنکه تاکید داشت اصولگراها باید تا اواخر تیرماه به مصداقهای مورد نظر برای کاندیداهای مجلس هشتم برسند.دستور جلسه واضح و مبرهن بود و نیازی نبود که رضائیه ، مجری مراسم حاضران را توجیه کند اما مبنای نشست درددل ابتدایی تنی چند از حاضرین و سپس جمع بندی و بررسی راهکارهای عملی برای رسیدن به انسجام و اتحاد توسط مهمان ویژه  عنوان شد.نکته جالب این نشست سخنرانی تمام شخصیت هایی بود که احتمال کاندیداتوری آنها برای مجلس هشتم میرفت و به بیان تکمیل تر هیچ کس به جز کاندیداهای احتمالی حرف نزدند و البته چند نفر هم آگاهانه یا به سهو از قلم مجری افتاده بودند!پرویز جلیلی رئیس شورای اسلامی شهر ارومیه بعنوان اولین سخنران بعد از خوشامدگویی مختصر عماری میکروفون را به دست گرفت . وی شمه ای از محرومیت ها و عقب ماندگیهای منطقه گفت و از کمبود امکانات مسئولین استانی جهت رفع محرومیتها گلایه کرد.وی گفت: یک زمانی کردهای عراق پناهنده ما بودند و در روستاها و حاشیه شهر به سر میبردند ولی بعد از اشغال عراق یک سرمایه گذاری ویژه در کردستان انجام شده تا آنجاییکه دانشگاههایی در این منطقه تاسیس کرده اند که از جمهوری اسلامی هم دانشجو میپذیرد.معاون اداری مالی دانشگاه آزاد ارومیه پیشنهاد کرد:برای اینکه این مشکل حل شود یک دانشگاه بین المللی بلا سطح علمی بالا در ارومیه تاسیس شود تا ضمن تامین نیاز علمی منطقه از کشورهای همجوار هم دانشجو داشته باشیم.

جلیلی آنگاه در مورد انتخابات مجلس هشتم گفت:فکر میکنم ما در خواب هستیم و فکر میکنیم مردم با ما عقد اخوت دارند و هرکسی را ما معرفی کنیم رای خواهند داد.وی ادامه داد :ما الان 5_6 گروه اصولگرا داریم که هرکدام از آنها هم 3-4 نفر برای کاندیدا کردن مدنظر دارند با این حساب ما  15 - 16 کاندیدا خواهیم داشت و یقینا نماینده ای از اصولگراها به مجلس راه نخواهد یافت. جلیلی با اشاره به نامگذاری سال جاری بنام سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی از سوی مقام معظم رهبری بر ضرورت عمل به منویات ایشان و حفظ وحدت و انسجام اصولگراها تاکید کرد.

محمد باقر رئیس حوزه هنری هم گفت: آقای حبیبی دوستان را متوجه این موضوع بکنند که اصولگرایی محدود نیست . وی با برشمردن 4 شاخصه اصولگرایی مورد تاکید مقام معظم رهبری اظهارداشت:امیدوارم این جمع شدن ما دور هم به بهانه انتخابات نباشد ما خاطره خوشی از گذشته نداریم، دوستان باید یک مقدار ضریب تحمل شان را بالا ببرند.کریمی تاکید کرد:اگر غفلت کنیم تجربه شورای شهر تهران در مجلس هم تکرار میشود.بیت اله جعفری نماینده مجلس سوم و چهارم ارومیه هم بعنوان سخنران بعدی بر لزوم وحدت، تقرب به خدا و تولی به ولایت مطلقه فقیه تاکید کرد و افزود: به جای تحزب، تهذیب محور شود، تهذیب نفس و گذشت را بپذیریم، تکروی نکنیم

 اگر در گذشته اشتباهاتی کرده ایم ایندوره تکرار نکنیم.وی از مسئولین خواست به حزباللهی ها فرصت و میدان دهند تا از استعدادها و ظرفیت هایشان به نفع منافع منطقه استفاده شود.محمد صادق فتح اللهی هم طی جملات کوتاهی گفت: دوستان با وجودیکه در کنار هم هستند اما این در کنار هم بودن غریبانه است، بهتر است بهتر از اینها قدر یکدیگر را بدانیم.

جواد مسعودی دیگر سخنران جلسه بحث اش را با اختلاف شورا بر سر انتخاب شهردار شروع کرد: ما 5 نفر در شورا داریم اما هنوز در انتخاب شهردار با مشکل مواجهیم.وی عدم شناخت مقتضیات منطقه و هوای نفس را دو مشکل اصولگرایان برای عدم انسجام و هم اندیشی عنوان کرد و اظهارداشت: اگر پایبند به هم اندیشی باشیم و معتقد به فرمایشات مقام معظم رهبری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.

جواد جهانگیرزاده نماینده ارومیه هم دیر آمد و زود رفت اما آخرین سخنرانی قبل از حبیبی به وی تعلق داشت و به نظر میرسید مجری برنامه حضور دیرهنگام او را پیش بینی کرده بود که نامش را در لیست سخنرانان گنجانده بود.وی پالایش نیروهای اصولگرا را یک ضرورت اساسی دانست و از لزوم راهبری جمعیت سیاسی استان گفت و اینکه انسجام لطمه ندیده  بلکه شکل آن عوض شده است.

وی گفت: جریان اصولگرای شهر مدعی فراوانی دارد، ریش سفیدان بیایند بنشینند و این مسائل را جمع کنند، بپذیریم که همه ما نواقصی داریم، دنبال بهانه جویی و مچ گیری هم نباشیم،نگذاریم قهرها فاصله ها را بیشتر کند.محمد نبی حبیبی آنگاه بعنوان آخرین سخنران جمع حرفهایش را اینگونه شروع کرد: نمیدانستم ضرورت تا این حد حساس است.وی گفت: تخریب دولت نهم  و مجلس هشتم جزو اولویتهای آقایان دوم خردادی است. در مجلس ششم نه همه آنها وی عمدتا در صدد براندازی نظام بودند،استعفای چند نفره،تحصن و خیلی اتفاقات دیگر که تلخ بود. امروز عده ای قصد تجدید دارند و مجلس هشتم را نشانه رفته اند.

دبیر کل موتلفه گفت: تعدد و تفرق نامزدها در انتخابات مجلس هشتم به ضرر اصولگراها تمام میشود. معتقدم که انتخابات اینبار بک مقوله سیاسی نیست یک مقوله قیامتی است.وی در توضیح سخنش گفت: اگر اصولگرایان با این اقتداری که خدا برایشان فراهم نموده تمهیدات لازم را نیندیشند، اگر مجلشی مانند مجلس ششم تشکیل شود هیچ جوابی در قیامت نداریم.حبیبی ضمن تاکید بر کنارر گذاشتن تکرویها اتحاد اصولگرایان را قطعی دانست و اظهارداشت:اتحاد اصولگرایان قسمت قابل توجهش متوجه مرکز است اگر مرکز درست عمل کند به استانهای دیگر هم تسری پیدا میکند.وی با اشاره به ملاقات سران موتلفه با هاشمی رفسنجانی گفت: از ایشان خواستم تکلیف مثلث هاشمی- خاتمی کروبی را مشخص کنند که گفتند جزو این مثلث نیستند و در نتیجه این جلسه ملاقاتی بین آقایان هاشمی و خاتمی اتفاق افتاد که از آقای خاتمی خواستند حرف این مثلث دیگر زده نشود، چند روز بعد هم محمد هاشمی اعلام کردکه هاشمی دیگر ضلعی از اضلاع مثلث نیست.عضو ارشد جبهه پیروان خط امام و رهبری گفت: زمینه هماهنگ شدن اصولگراها بهتر و بیشتر شده است، در خلوت از خدا بخواهیم که این ضرورتی را که احساس کرده ایم تحقق پیدا کند برویم به سمت مصادیقی که نامزد انتخابات را تعیین کند.دبیرکل موتلفع با تاکید بر اینکه حزب متبوعش در انتخابات آتی نامزد مستقل نخواهد داشت اظهارداشت:هر تصمیمی که اصولگراها میگیرند از طرف ما امضا شده بدانید.حبیبی در مورد عملکرد دولت نهم هم گفت: اگر دولت نهم موفق عمل کند یا نه پای جریان اصولگرا میگذارند.وی ادامه داد: دولت نهم تاکنون راجع به هیچ کاری با حزب موتلفه مشورت نداشته ولی مایی که مورد مشورت نبودیم و در مواردی حتی انتقاد هم داشته ایم معتقدیم باید کارهای مثبت دولت را ببینیم و برای مردم شرح دهیم ، تا اثر ویژه خود را بگذارد.اگر دولت یا مجلس هفتم در ذهن مردم ناموفق جلوه داده شوند انتظار اینکه مردم به جریان اصولگرا رای بدهند انتظار درستی نیست.این فعال سیاسی در مورد کشمکش بین دولت و مجلس هفتم گفت: معتقدیم عقلایی هم در دولت و هم در مجلس هستند که تلاش دارند این کشمکشها فروکش کنند. هماهنگ شدن بیشتر دولت و مجلس اثر زیادی در انتخابات مجلس هشتم دارد. مردم از این دعواها متنفرند.جلسه تاپاسی از شب ادامه یافت و پرسش و پاسخهایی هم ردو بدل شد.بعد از اتمام این جلسه ((شب شعر)) گونه که تمامی حاضرین سخنان آرمانی و وحدت آمیز برزبان راندند و گویی عامل افتراق از عالم اجنه بوده نه از میان این جمع!واکنش افراد متفاوت بود، گروهی جلسه را یک برنامه انتخاباتی برای کاندیدا یا کاندیداهایی خاص دانستند و عده ای وسیله تخریب دیگران و بازی ((کی بود، کی بود؟ من نبودم)). شورا ی شهر هم به طور ویژه مورد عنایت حاضرین قرار گرفت تا جاییکه دبیر کل موتلفه یکی از خروجیهای جلسه را ضرورتاٌ حل و فصل مسئله تعیین شهردار عنوان کرد. جلسه هم اندیشی تمام شد و اصولگرایان حاضر با تشکیل تیمهای خود راهی خانه شدند به امید دمیدن صبح دولتی دیگر و هم اندیشی دیگر...  

کالبدشناسی جریان چپ ارومیه

کالبدشناسی جریان چپ ارومیه چاپ ارسال به دوست
نویسنده م - حقیقت   
۰۹ خرداد ۱۳۸۶
در این مقاله تصمیم بر این است تا ضمن پرداختن بر نحوه شکل گیری جریانات سیاسی منطقه به عناصر شکل دهنده آنها نیز اشاره شود... پیشینه شکل گیری جریان چپ در ارومیه به بعد از انقلاب بر میگردد. در ابتدا تفکر چپ به صورت محفلی فعالیت میکرد که بعد از تشکیل سپاه  نیروهای آن در این نهاد انقلابی گرد هم آمدند و بخاطر روابط فامیلی و خانوادگی ارتباطاتی با همدیگر ایجاد نمودند. از عناصر اصلی این جریان در آن دوران که بعضی ها دارای دیدگاههای تند و رادیکال و برخی نیز دارای دیدگاههای معتدل بودند می توان به علی عبدالعلی زاده ، فائزی ، حامد کوتانساز ، یوسف مدرس ، قربانعلی سعادت ، حمیدصداقت پیشه ، ابوالحسن روحانی ، حقانی ، هادیفر ، نعلبندی ، یوسف زاده و علیرضا قلی زاده اشاره نمود. این افراد مسئولیت های کلیدی سپاه ارومیه را بر عهده گرفته و با عناصر همفکر خودشان در منطقه ماکو ، خوی ، سلماس ، میاندواب نیز ارتباط برقرار نمودند. در ماکو نیروهای انجمن جوانان از جمله آقای سبحانی، در خوی محمودزاده ، جبارزاده ، ولی خانلو و ... در سلماس یحیی محمدزاده ، صدقیانی و ... در میاندواب قهوه چیان ، فرامرزی و ... عناصری بودند که بصورت تشکیلاتی با عناصر ارومیه در ارتباط بودند. در این ایام نیروهای چپ ارومیه که در میان احزاب و سازمانهای سیاسی بیشترین اشتراکات را با جنبش مسلمانان مبارز برهبری حبیب الله پیمان داشتند  به همین اساس هفته نامه امت ارگان جنبش مسلمانان حتی در صبحگاه سپاه برای نیروهای پاسدار قرائت میشد و به همین خاطر نیز نیروهای چپ معروف به نیروهای امتی بودند. این عناصر برای تحکیم پیوند خود در تلاش بودند در تشکیل زندگی پیوندهای خود را گسترش دهند مثلا عبدالعلی زاده با ازدواج با خواهر صداقت پیشه و سعادت با خواهر کوتانساز و کوتانساز با ازدواج با فامیل فائزی و صداقت پیشه با فامیل فائزی و کوتانساز روابط خود را بیشتر مستحکم کردند از نظر سیاسی در منطقه این نیروها بیشترین تلاش خود را برای حذف آقای فوزی که یکی از روحانیون با نفوذ و معتدل منطقه بود بکار گرفتند و به بهانه روابط فوزی با آقای شریعتمدار تبلیغات وسیعی بر ضد وی به راه انداختندو نهایتا با بهره گیری از امکانات برخی روحانیون منطقه که سابقه مخالفت های قبلی با فوزی البته نه بخاطر انقلاب بلکه با هدف حذف رقیب دیرینه را داشتند از یک سو و با هدف در دست گرفتن رهبری روحانیت منطقه با این جریان همسو شدند. از جمله این روحانیون آقای سیدعلی اکبر قرشی بود که وی روزگاری بهمراه آقای فوزی اطلاعیه اعلام حمایت از حزب خلق مسلمان را امضا کرده بودو عناصر چپ و به قولی امتی ها را تحت حمایت خود قرار داد. این جریان در برخی مراکز حساس نیز حضور جدی داشت از جمله جهاد سازندگی که یکی از نهادهای قدرتمند تازه تاسیس بود که حضور قدرتمندی در مناطق روستایی داشت و از طرف دیگر در محافل دانشگاهی عناصری چون ناصرپویا و دکتر ضرغام با حضور در دانشگاه ارومیه از نظر فکری روابط نزدیکی با آنها داشتند و هیات های هفت نفره زمین و سازمان واگذاری مسکن از دیگر محل های حضور عناصر نزدیک به این جریان بود.ارتباط آقای قرشی با جریان فوق برخی از نیروها که قبل از انقلاب سابقه حضور در جلسات انجمن حجتیه را داشتند حجتیه را  با این جریان مرتبط کرد. موضع گیری های سیاسی و اقتصادی این گروه عبارت بودند از :1)     موضع گیری فکری و سیاسیظاهرا مدعی دفاع از حضرت امام خمینی (ره) بودند و به غیر از امام (ره) سایر مراجع تقلید با انواع اتهامات مورد هجوم این جریان قرار داشت. از جمله حضرات آیات عظام خوانساری ، خوئی ، مرعشی نجفی و ... بر علیه شهید مطهری نیزمواضع تندی داشتند بطوری که گفته می شود بعد از شهادت شهید مطهری بدست گروه افراطی و تروریستی فرقان برخی عناصر وابسته اظهار شادی نمودند.همچنین تندترین حملات این جریان بر علیه شهید بهشتی بود و علنا ایشان را مورد حمله قرار میدادند .2)     موضع گیری اقتصادی این جریان شدیدا معتقد به اقتصاد دولتی بود و بیشترین حملات را بر علیه اقتصاد بخش خصوصی داشتند و معتقد به مصادره اموال صاحبان سرمایه بودند و بخاطر قرار گرفتن در برخی مراکز از جمله دادگاههای انقلاب ، زمین شهری ، هیاتهای واگذاری زمین اکثر مصادره ها و تقسیم زمین بدون بررسی دقیق توسط عوامل این جریان صورت میگرفت.بعد از اعتراض برخی از جریانات سیاسی و روحانیون سرشناس پایگاه اصلی این جریان یعنی سپاه ارومیه توسط شهید محلاتی نماینده وقت امام در سپاه مورد تصفیه قرار گرفت و این عناصر از سپاه کنار گذاشته شدند و بدنبال موضع گیری نماینده امام تعداد زیادی از نیروهای سیاسی این جریان ارتباط خودشان را با این جریان قطع و از مواضع قبلی خود اعلام برائت نمودند خصوصا تاثیر شهادت شهید بهشتی بدست گروهک تروریستی مجاهدین خلق و پیام حضرت امام (ره) بر تغییر موضع بسیاری از نیروهای سیاسی این جریان بصورت رسمی از عملکرد قبلی خود اظهار پشیمانی نموده و تعدادی از این نیروها نیز برای فاصله گرفتن از اختلافات باندی و جریان گذشته مناسب ترین راه را حضور در جبهه های جنگ دیدند و برخی نیز بدرجه رفیع شهادت نائل آمدند بعد از این جریانات عمده سران جریانات بر خلاف موضع گیریهای اقتصادی قبلی خود وارد فعالیت های اقتصادی شده و تعدادی نیز با قرار گرفتن در مسئولیت کارخانجات و شرکت های تولیدی راه در مسیر اقتصاد بخش خصوصی طی نمودند...                                                                          ادامه دارد ...

تاملی در سفر و انگیزه های فلسفی آن- هادی فروهیده

  • تاملی در سفر و انگیزه  های فلسفی آن

    هادی فروهیده چاپ شده در هفته نامه اورین خوی

 

در سفرعشق چنان گم شدم

 کزنظر هـردو جهان  گم شدم

سایه‌یک ذره چه سان گم شود در بر خـورشید  چنان گم شدم

ما انسانها در پی چه چیزی به سفر می رویم؟ انگیزه ما از سفرچیست و چرا دوست داریم مسافرت کنیم؟و پرسش‌هایی ازاین دست که در بادی امر کمی خام و کلی به نظر می‌رسند چون هرکسی ظاهرا می داند چرا و در پی چه چیزی راهی سفر می شود. با این همه، چه بسیارند اموری که در نگاه نخست بدیهی جلوه می‌کنند ولی پس از اندکی غور و تأمل، دیگر آن چنان روشن و بدیهی نیستند.

 ادامه این پرسشها را با چند پرسش دیگر جهت روشن‌تر شدن موضوع پی می‌گیرم.آیا رفتن به سفر رفتاری است برآمده از غریزه؟ اگر چنین است، آیا دلیل و هدف این غریزه فقط تجربه کردن چیزی به نام " »نو  و تازه« " است آن هم صرفاً به خاطر تازگی آن؟آیا هدفی بیش از این در بین نیست؟

ما انسانها بنا بر تجارب چندین و چند نسل مان که در نهان و ناخودآگاه ذهن و حافظه تاریخی مان جایگیر شده است، آموخته‌ایم که طبیعت و روزگار نه تنها با ما سر سازش ندارد، بلکه در بیشتر مواقع بنای دشمنی با انسان را می‌گذارد و به این اعتبار بهتر است از هر آنچه ناشناخته، ناآزموده و به اصطلاح "»تازه و نو«" است بپرهیزیم و آنچه را که به تجربه با آن مأنوس شده و امن می‌شناسیم، قدر بدانیم. درکنج‌های آشنا بنشینیم و بر راههای کوبیده شده گام بگذاریم. ولی چرا برخی انسانها چنین نمی‌کنند؟ چرا در کودکی هایمان سفرنامه‌های علمی ـ تخیلی،تمثیلی یا واقعی را با شوقی عظیم می خوانیم؟ و یا چرا با کشف قاره ها و مناطق ناشناخته جدید کره زمین، هیجان زده چشم به بالاترها دوخته، شتابان سودای سفر به فضای بیکران آسمان را در پیش گرفتیم و هنوز هم رویای دستیابی به سیارات تازه تر و فضاهای دورتر را در سر می پرورانیم؟

 گفتنی است در این نوشته کوتاه، هدف از سفر و مسافرت، آن نوع جابجایی است که هدف و نیت آن به طور دلخواه و اختیاری صرفا خود "»سفر"« رفتن باشد نه تغییر در مکان مانند جابجایی برای رسیدگی به امور روزمره شخصی یا اداری که برای اجرای وظایف محوله یا جذب سود یا دفع ضرری انجام می دهیم؛ چرا که این قبیل کارها را در صورت امکان ترجیح می دادیم در محل خودمان و بدون تحمل رنج سفر به انجام برسانیم. در اینجا سخن از "»سفر«" است و از شوق ما مسافران در راه کسب تجربه ای براستی "»تازه و نو« یعنی آشنایی با واقعیاتی ناآشنا.

با این توضیحات فکر نمی‌کنم مقصود ما از سفر ، آموختن و یادگیری چیزخاصی باشد؛ چراکه تقریباً همه آنچه را که در جریان سفر می‌آموزیم، امکان دارد بدون مسافرت نیز ـ غالبا حتی بیشتر و راحت ترـ  از طرق دیگر یاد بگیریم. پس امروزه در طلب علم و آموختن نیست که به سفر می‌رویم. همچنین به این امید نیزمسافرت نمی‌کنیم که دمی چند از مشکلات و شرو شور روزمره زندگی برآساییم چون؛ بنابر ضرب المثلی لاتینی»تشویش و اضطراب، پیش از  سوار  بر ترک اسب او می نشیند«" یعنی مخاطرات سفر و رنج دوری از دیار مالوف و زندگی و اطرافیان مأنوس، خود مشکلی برای مسافر به شمار می‌آید.

بنابراین دانستیم که انگیزه ما از سفر، نه شوق آموختن دانش و علم به معنای رسمی و مدرسی آن است و نه میل به گریز از مشکلات؛ تنها انگیزه محرک و نیروبخش ما " کنجکاوی" است و بس. فقط کنجکاوی است که ما را بیتاب می‌کند و جداگانه و بدون ارتباط با دیگر انگیزه هایی که در بالا  مطرح شدف خارخار و دغدغه ای در جان مشتاق انسان پدید می‌آورد و او را به تحمل شداید و خطرات سفر وامی دارد. به باور اندیشه وران و دانشمندان مختلف، احساس کنجکاوی (نیاز فارغ از سودجویی به کاوش و آزمایش محیط) احساسی است که در سراسر عمر با آدمی باقی می ماند و استعدادی است خاص او. به بیانی دقیقتر ما کنجکاو هستیم نه به این دلیل که اشیا و مکا‌ن‌های ناشناخته خواسته‌هایمان را برآورده می‌کنند و سودی و نفعی به ما خواهند رساند و یا خطری و ضرری را دفع خواهند نمود بلکه ما به راستی و به سادگی کنجکاویم و مشتاق آزمایش و کاوش دنیای ناشناخته خود و دلیل روشن آن فعالیتها و ماجراجویی‌هایی است که همه روزه انسانها از سر کنجکاوی به آن دست می‌زنند، هرچند پیشاپیش از خطرات آن آگاهند. آنها به نقاط ناآشنا و مخاطره آمیز سفر می‌کنند و جان خود را بر سر صعود از فلان قله یا پیش رفتن در اعماق فلان غار یا آتشفشان فعال از دست می‌دهند. از یاد نبریم که به گناه و پادافره همین کنجکاوی والدین مان بود که از بهشت برین طرد شده، به دنیای کنونی در افتادیم و باز فراموش نکنیم که در گذشته، اغلب اهل دین کنجکاوی در امور دنیا را گناهی فی نفسه می‌دانستند و شرح نمونه‌های آن مانند داستان گالیله ودادگاههای انگیزیسیون قرون وسطی و یا عقل ستیزی و جبرگرایی و فلسفه گریزی در نزد برخی فرق صوفیه،شعرا، متکلمین و اشاعره مسلمان ... از حیز شمار بیرون است.

با این حال به خاطر داشته باشیم که بدون این انگیزه گناه‌آلود، تغییر زیادی در زندگی عینی و ملموس آدمیان رخ نمی‌داد و دروازه های پیشرفت و ترقی بشری همچنان بسته می ماند.

چند سال پیش در جایی و از قول برخی اشخاص علمی ـ سیاسی خوانده بودم که:" »سخن ازکشف امریکا کاری بی معناست، چون پیش از آنکه پای ملاحان و سیاحان اروپایی و امثال کریستوف کلمب ها به ساحل امریکا برسد، بومیان سرخ پوست این قاره در آنجا می زیستند و هرگز ناچار نبودند سرزمین خود را که می‌شناختند، کشف کنند!"«

 از همان زمان نتوانستم این استدلال را هضم کنم و بدان رضایت دهم و با تحقیق بیشتر در مورد سفر مصمم شدم که این استدلال سست، انحرافی و بیجاست؛ زیرا در مقابل می‌توان سوال کرد؛ هنگامی که قومی در انزوا بسر می برد و چیز زیادی هم از دنیای پیرامونش نمی داند و قادر به کشف تمدنها و اقوام و به تبع آن ، دانشهای دیگر نیز نیست، آیا رشد و پیشرفتی خواهد داشت؟ به فرض اگر ساکنان بومی امریکا در فن دریانوردی و کشتی سازی سریعتر و بهتر از دیگران پیشرفت کرده، زودتر خود را به سواحل اروپا یا آسیا رسانده بودند، مگرنمی‌توانستیم بگوییم آنها اروپا و آسیا را کشف کرده‌اند! حتی اکنون، هنگامی که از سر کنجکاوی راهی شهر یا کشوری بیگانه می‌شویم، می‌توانیم بگوییم آنجا را برای خودمان کشف می‌کنیم زیرا در این گونه از کشف‌، قصدمان پرده برداشتن از رازی پنهان یا دستیابی به دانشی مجهول برای نوع بشر نیست بلکه؛ هدفمان تجربه کردن شخص و فردی" »تازگی«" است و چون آن موضوع برای ما تازه و تجربه نشده است لذا ما آنرا شخصا »کشف« " کرده‌ایم.

 اینک مرحله ای جلوتر می‌رویم و از خود می‌پرسیم آیا مسافرت‌های خاطره انگیز و عاطفی به جاهایی که از قبل آنجا رفته‌ایم و از آنها خاطره‌ها داریم و برای ما " »جدید و تازه«" نیستند نیز در قالب تعریف از ما از سفر می‌گنجند؟ پاسخ روشن است؛ بی شک آری. در این سفرها به ظاهر چیزی تازه و شگفت انگیز کشف نمی کنیم اما گویی در بازگشتی به درون خویش یا خویشتن خویش از بعد زمان خارج می شویم و از حال تا گذشته را روی ریل زمان جابجا می شویم و جابجایی در زمان نیز خود نوعی از سفر است و تجربه ای است از چیزی "تازه" که هرچند در گذشته بوده و آشناست، اما اکنون که از زمانی دیگر به آن برمی گردیم، به نظرمان تازه و نو می نماید.

پس در وجود انسانها گریز و دوری از امور تکراری و کهنه و نیاز به تازه و تازگی ـ به صرف تازه بودن ـ امری است زنده، پویا و طبیعی که همواره ما را وسوسه می کند اما چرا به سوی تازگی کشیده می‌شویم؟

 شاید پاسخ به این سؤال برمی گردد به تجربه خاص بشری ما از مفهوم زمان. به بیانی رساتر، انسان هرآینه در نهان نهاد خود آرزو دارد که همواره در مبدا، نقطه شروع وسرآغاز باشد. احساس کند که برّ  و بحر برایش فراخ است و زندگی هم اکنون برای او آغاز شده. او از محدودیت و بن بست های مکانی و زمانی گریزان است واز فنا و نیستی وحشت دارد. اینجاست که تجربه تازگی به داد او می رسد و احساس رضایتی به او می‌بخشد؛ هر چند توهم آمیز و برآمده از مکانیسم های دفاعی ذهن او باشد. به یقین در پی چنین احساسی است که مردم به هر نحوی در فکر خریدن لباسهای تازه برای خود، اسباب و اثاث نو برای خانه ، میل به داشتن اتومبیل نو_ به اصطلاح صفر کیلومتر_  و حتی درگاهی موارد برگزیدن همسری تازه می باشند تا به آن احساس درونی از تجربه ای هرچند کوتاه از زمانی نو و سرآغازی تازه دست یابند.

اما در مورد حس کنجکاوی انسانها باید نکاتی را نیز یادآور شد از آن جمله باید گفت اگر گمان برده ایم که  احساس کنجکاوی یا نیاز به تازگی و تازه شدن در وجود همه انسانها به شدت و حدّتی یکسان و بی وقفه در جریان است، بی تردید راه خطا پیموده ایم چون اگر چنین می‌بود، زندگی برای بشر ممکن نبود. خصلت حیات بشر همانند حیات بسیاری از جانداران دیگر این است که در آن برخی نیروها درکار حفاظت از نظم موجودند و بعضی دیگر منشا پیشرفت و تکامل. در حیات ما انسانها این دو نیروی متضاد از سویی به صورت نیاز به ثبات، امنیت و ماندن در محیط آشنا و سازگار بروز می کنند و از سوی دیگر به شکل گرایش به تازگی و تغییر و تحول و کنجکاوی. این دو کونه گرایش همواره در حال مقابله با یکدیگرند اما هر دو برای تداوم و بهبود حیات بشری ضرورت دارند . بی شک می‌توان میان شخصیت انسانها تفاوتهایی قائل شد به خصوص با توجه به شدت و ضعف و سهم هریک از این نیروهای متضاد و متقابل در درون آنها. بنابراین طیفی خواهیم داشت شامل افرادی که روند یکسان و آرام زندگی و امور آشنا و آزموده را دوست دارند. مانند حافظ شیرازی خودمان که پس از عمری،تنها برای یکبار سفر کوتاهی از شیراز به یزد می‌کند ولی بلافاصله دلگیر و مضطرب شده، می‌گوید:

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت/ رخت برگیرم و تا ملک سلیمان بروم

و تازه به برگشتن خود  نیز رضایت نداده ، یکسره خط بطلانی بر  رسم و سنت دیرین مسافرت می کشد:

 به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم

و طیفی دیگر که یکنواختی روزمره و آرامش ظاهری آنرا برنمی تابند و موج وار آسودگی و رکود را همچون عدم خود می پندارند و دائم در پی تغییر و مصداق این قطعه زیبای دکتر شفیعی کدکنی اند :

حسرت نبرم به خواب آن مردابی/ کآرام درون دشت شب خفته است

دریایم و نیست  باکم  از طوفان/ دریا  همه عمر خوابش  آشفته است

هرچند در پاره ای موارد این کنجکاوی و بیش فعال بودن ممکن است دردسرها و خسارات گوناگونی برای خود و اطرافیان این طیف افراد ایجاد کند اما باید توجه داشت که کنجکاوی،آشنازدایی، غریزه " »نو جویی«" و در یک کلام دلبستگی به آنچه ناآشناست، خود از بن مایه و ریشه های عمیق فلسفه معینی نشات می گیرد و دارای پشتوانه فکری معتبری است که من آنرا »"فلسفه امید"« می‌نامم و به طور اجمال چنین می توان گفت که شوق به کشف امور " »تازه«" موید این نکته است که دنیایی که در آن بسر می بریم (دنیای تجارب مان) به چیزی می ارزد یا  ارزش آنرا دارد که در آن به دقت و تامل کنجکاوی کنیم. و صدالبته  که ارزش دنیای مادی نه فقط بخاطر خود آن که ماتریالیستها و ماده گرایان بدان اعتقاد دارند و به نوعی پرستش آن انجامیده اند ، بلکه به خاطر اثر صنع و آفرینش خدا بودن آن است که محل اعتبار و ارزش می گردد و یادگاری و اثری است از آن یار غایب از نظر؛ چنانکه  آن  مصلح  روشن ضمیر و دانای باریک بین سعدی علیه الرحمه گفته:

گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند/ ما را نظر به قدرت پروردگار اوست...

و در جایی دیگر می گوید:

 تنگ چشمان نظربه میوه کنند/ ما  تماشاکنان  بستانیم

و از همین روست که در آموزه های اخلاقی و معارف دینی از دنیا به مزرعه آخرت تعبیر شده و این اهمیت دنیا را برای ما روشنتر می سازد.

اینجاست که تفاوت عظیم برخی اندیشه ها ، آیینها و ادیان پویا و نوگرا  که انسان را همواره به سیر وسفرهای درونی و بیرونی (سفرهای فلسفی و معنوی) و کنجکاوی درپدیده های  آفاقی و انفسی فرا می خوانند و ارزش این دنیا را نفی نمی‌کنند با برخی آیینها و اندیشه ها ی دیگر مانند بودیسم نمایان می‌شود.(کثرت سیاحان و سفرنامه نویسان بی شمار مسلمان و مسیحی در طول قرون گذشته شاهدی است مستند و معتبر بر تشویق این ادیان به سفر و سیاحت). اگر ما امروزه مانند بودیستهای راستین بر این باور استوار بودیم که دنیا به چیزی نمی ارزد واینکه دنیا چیزی نیست مگر انبوه رنج و درد که همه جا و همیشه و از هر لحاظ یکسان است و تفاوتهای آن خالی از معناست و اینکه به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است  و تاریخ بشری چیزی جز تکرار ملال آور بدبختی‌ها نیست، اگر بر این باورها بودیم ، در چنین دنیایی وحشت زا و بی معنا و زندان گونه ؛آری دیگر هیچ نیازی به تجربه " »تازگی« " نمی‌داشتیم و هیچ کنجکاوی و به تبع آن کمترین کشش و کوششی به سفر کردن در خود حس نمی‌کردیم. شایسته ذکر است که عطش سیری ناپذیر انسان در باب خداجویی و درک مفهوم وجود خداوند نیز از کنجکاوی بی پایان و متعالی او آغاز می شود چنانکه در اصطلاح عرفا و متصوفه نیز " »سفر«" واقعی به معنای" »توجه دل سالک به سوی حق و خداست«" و طبق نظریه حرکت جوهری چنانکه می دانیم خداوند، اصل و سرچشمه لایتناهی تازگی، مبدع کلّ خلق و تجدید حیات عالم است. البته سیر و سفر در الهیات و فلسفه و شیوه سلوک  سالکان راستین، شرایط و لوازمی می طلبد و مراتب و منازلی را شامل است که بررسی و ورود به چنین ساحت رمزآلود و گسترده ای از متافیزیک، دانشی سزای اهل آن و مجالی بیش از وجیزه حاضر می طلبد.

و درود بر پروانگان شمع حقیقت باد

فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس

فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس

مرتضی فرومندی

 

»فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است. خرمشهر شهر لاله های خونین است. خرمشهر را خدا آزاد کرد

  امام خمینی(ره)

مقدمه: در خیال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هیچ صدای خمپاره ای نبود. نخلستان هایش صدای چرخ های تانک را تا آن روز نشنیده بود، تا شهریور ماه59 که خرمشهر، خونین شهر شد. پس از گذشت روزهای تاریک و پر دود اسارت، در سوم خرداد1361 شهر از اشغال درآمد. خرمشهر نخل های سوخته، نخل های بی سر...

فتح خرمشهر (سوم خرداد1361) در تاریخ جنگ ایران و عراق از اهمیت ویژه ای برخوردار است. خبر آزادی خرمشهر آنچنان شگفت آورد بود که در سراسر میهن اسلامی ما مردم را به وجد آورد. با اعلام خبر فتح خرمشهر مردم ایران بسان خانواده ای بزرگ که فرزند از دست رفته خود را بازیافته است اشکهای شادی و شعف خود را نثار روح شهدای حماسه آفرین صحنه های شورانگیز این نبرد کردند. برای پی بردن به عظمت این نبرد حماسی کافی است بدانیم که نیروهای متجاوز عراق پیش از نبرد سرنوشت ساز رزمندگان ما برای آزادی خرمشهر در اطلاعیه ای به نیروهای خود دستور داده بودند که دفاع از خرمشهر را به منزله دفاع از بصره، بغداد و تمام شهرهای عراق محسوب دارند. همچنین تجهیزات و امکانات دفاعی دشمن در این منطقه نشان می داد که عراق خرمشهر را به عنوان نماد پیروزی خود در جنگ به حساب آورده و قصد داشته است به هر قیمت، این شهر را در تصرف نیروهای خویش نگهدارد.

هنگامی که مرحله اول و دوم عملیات بیت المقدس به پایان رسید و رزمندگان ما در اطراف خرمشهر مستقر شدند، رادیوی رژیم بعثی، می کوشید در تبلیغات کاذب خود، حضور نیروهای عراق را در خرمشهر به رخ بکشد تا توجیهی برای ترمیم روحیه نیروهای شکست خورده و رو به هزیمت عراق باشد. فتح خرمشهر در زمانی کمتر از24 ساعت، موجب شد که بخش قابل توجهی از نیروهای مهاجم عراقی به اسارت نیروهای جمهوری اسلامی ایران درآیند.

نبرد بزرگ، سرنوشت ساز و غرورآفرین بیت المقدس که برای رهاسازی خرمشهر از سلطه نیروهای مهاجم عراقی انجام شد، از دهم اردیبهشت ماه تا چهارم خرداد ماه1361 به طول انجامید. این نبرد حماسی علاوه بر پایان بخشیدن به19 ماه اشغال بخشی از حساس ترین مناطق خوزستان و آزادسازی خرمشهر، ضربه ای سهمگین وکمرشکن به توان رزمی و جنگ طلبی های دشمن مهاجم وارد ساخت.

کوتاه سخن اینکه عملیات بیت المقدس به عنوان برجسته ترین عملیات پدآفندی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در تاریخ نظامی8 سال دفاع مقدس ثبت شده است. اگر امروز در هر شهر و روستا به گلزار شهیدان گذر کنیم و تاریخ نقش بسته بر سنگرها را مرور کنیم خواهیم دید که مجموعه شهیدان سوم خرداد1361 الگویی کوچک از ملت مقاوم ایران است که چونان سپهری پرستاره می درخشد. شادیهای به یاد ماندهی خودجوش و سراسری پس از آزادسازی خرمشهر نیز برگ دیگری از این حماسه ملی بود و نشان داد که مردم سراسر اقطار و بلاد ایران اعم از آن که هرگز خرمشهر را به چشم دیده باشند یا نه چگونه از شنیدن خبر این پیروزی ساعتها به دست افشانی و پایکوبی پرداختند و هزیمت دشمن اشغالگر را از خاک میهن جشن گرفتند. سوم خرداد یک حماسه ملی است؛ اگر حضور ملت در صحنه جبهه های دفاع نبود، نه حماسه آن پیروزی تحقق می یافت و نه حماسه حضور مردم در جشن پس از پیروزی. لذا به حق می توان گفت پاسداشت فتح خرمشهر در گرو پاسداشت حضور مردمی در همه صحنه هاست.

مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود که می تپید و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بی پناهی پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نیز که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شط خرمشهر کوچ کنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهایی بود که جز در بازپس گیری شهر برآورده نمی شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.

خرمشهر از همان آغاز، خونین شهر شده بود. خرمشهر خونین شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم آوران و بسیجیان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر شنی تانکهای شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست. اما... راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمی یابند. گردش خون در رگهای زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب، شیرین تر است؛ و نگو شیرین تر، بگو بسیار بسیار شیرین تر است.

راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است. اگر خون یعنی همه حیات... و از ترک این وابستگی دشوارتر هیچ نیست پس، بیشترین از آن کسی است که دست به دشوارترین عمل بزند. راز خون در آنجاست که محبوب خود را به کسی می بخشد که این راز را دریابد. آن کس که لذت این سوختن را چشید در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمی یابد.

آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه آتش جسته اند. آنان ترس را مغلوب کرده اند تا فتون آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد.

آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند. وقتی که کار آن همه دشوار شد که ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود که شبی عاشورایی برپا شود و کربلائیان پای در آزمونی دشوار بگذارند...

این ویرانه ها که به ظاهر زبان در کشیده اند و تن به استحاله ای تدریجی سپرده اند که در زیر تازیانه باد و باران روی می دهد شاهدند که عشق چگونه از ترس فراتر نشسته است.

کربلا مستقر عشاق است و شهید سید محمدعلی جهان آرا چنین کرد تا جز شایستگان کسی در آن استقرار نیابد. شایستگان، آنان که قلبشان را عشق تا آنجا آکنده است که ترس از مرگ، جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانند؛ حکمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بی انتهای نور که پرتوی از آن همه کهکشانهای آسمان دوم را روشنی بخشیده است.

مرحله اول عملیات بیت المقدس

نهم اردیبهشت1361 فرا رسید. شب از نیمه گذشته بود. شور و نشاط زاید الوصفی در قرارگاه کربلا حاکم بود. شهید صدوقی و آیت ا... مشکینی نیز در کنار فرماندهان سپاه و ارتش حضور داشتند. در حالی که ساعت گذشته15 دقیقه از نیمه شب را نشان می داد، آیاتی از سوره مبارکه فتح تلاوت شد و سرانجام30 دقیقه پس از ساعت24، فرمانده قرارگاه کربلا با قرائت رمز عملیات، فرمان آغاز یورش به دشمن را صادر کرد. نیروها که از ساعت ها قبل در انتظار فرمان حمله به سر می بردند، در تمام محورهای عملیات سرنوشت ساز رزمندگان اسلام شروع گردید. هدایت عملیات به همراه طنین دعای ملکوتی توسل، معنویت خاصی را بر قرارگاه مرکزی حاکم کرده بود. شهید صدوقی و آیت ا... مشکینی به طور جداگانه پیام هایی را به وسیله بی سیم خطاب به رزمندگان اسلام قرائت کردند. اولین خبر درگیری، از چهارمین محور قرارگاه فتح (فتح4) به قرارگاه کربلا رسید. تقریباً3 ساعت پس از آغاز عملیات، کلیه یگان ها با دشمن درگیر شده بودند. شبکه ارتباطی بی سیمی دشمن همچنان عادی بود و دشمن هیچگونه آماده باش فوق العاده ای اعلام نکرده شواهد و قراین حاکی از غافلگیری دشمن به ویژه در محور قرارگاه فتح بود. یگان های تابعه قرارگاه قدس، در5 محور مختلف با دشمن درگیر شدند، اما هوشیاری دشمن در مورد سمت تک رزمندگان و همچنین استحکاماتی که دشمن ایجاد کرده بود، عملاً منجر به کندی و عدم هماهنگی در پیشروی یگان های قرارگاه قدس شد، یگانهای قرارگاه فتح، ضمن درگیری با دشمن و انهدام قوایش در غرب کارون، خود را به جاده اهواز ـ خرمشهر رساندند. تنها معضل قرارگاه فتح، عدم الحاق با قرارگاه نصر بود. این امر موجب بروز نگرانی جدی در جبهه خودی شده بود. یگان های قرارگاه نصر در ساعت مقرر با دشمن درگیر شدند. تأخیر در حرکت و پیشروی یگان های قرارگاه نصر و نیز وجود باتلاق در کنار جاده اهواز ـ خرمشهر و همچنین تمرکز نیروهای دشمن در منطقه شمال خرمشهر موجب گردید که اهداف قرارگاه نصر تأمین نگردد و درگیری به روز کشیده شود. در پایان روز اول، وضعیت کلی عملیات بدین ترتیب بود که قرارگاه نصر و فتح، سرپلی به مساحت800 کیلومتر مربع در غرب کارون تصرف کرده بودند و نیروهای قرارگاه قدس به غیر از دو محور، در بقیه محورها موفق به عبور از رودخانه کرخه نور نشدند. پس از مراحل اول عملیات، دشمن بلافاصله با درک جدیدی از محورهای عملیات رزمندگان اسلام و اهداف آنها پیدا کرده بود، اقدام به پاتک نمود.

صدام به نیروهای آماده پاتک چنین پیام داد:

»کلیه نیروهایی که مواضع و استحکامات خود را از دست داده اند باید ظرف امروز و امشب دوباره از دشمن پس بگیرند، در غیر این صورت محاکمه انقلابی خواهند شد

ادامه عملیات در شب دوم، طی جلسه ای مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در این جلسه پس از بررسیهای به عمل آمده مقرر گردید رزمندگان در شب دوم استراحت کنند و صرفاً جهت تثبیت سرپل، رخنه های موجود را بپوشانند.

مرحله دوم عملیات بیت المقدس

پس از آنکه رخنه های موجود در منطقه سرپل ترمیم و سرپل تأمین و تثبیت گردید، در قرارگاه مرکزی کربلا با حضور فرماندهان در مورد ادامه عملیات تبادل نظر صورت گرفت. برای محاصره و تصرف خرمشهر سه راه کار وجود داشت:

راه کار اول: عملیات از شرق جاده اهواز ـ خرمشهر

راه کار دوم: عملیات روی جاده اهواز ـ خرمشهر

راه کار سوم: اجرای تک از غرب جاده اهواز، محاصره و تصرف خرمشهر با دور زدن دشمن از نزدیک نهر عرایض و مسدود کردن عقبه دشمن، پس از بررسی راه کارهای مختلف در مورد محاصره و تصرف خرمشهر، در زمینه هدف عملیات در مرحله دوم، دو نظر کلی وجود داشت:

الف) پیشروی به سمت مرز و دسترسی بیشتر به عقبه دشمن

ب) پیشروی به سمت خرمشهر از غرب جاده اهواز ـ خرمشهر

پس از بحث و بررسی های بسیار که صورت گرفت، سرانجام نظر اول مورد تصویب قرار گرفت. بدین ترتیب مقرر شد که مرحله دوم عملیات با دو قرارگاه فتح و نصر انجام گیرد. در این مرحله قرارگاه قدس مأموریت داشت که با عملیات ایزایی نیروهای دشمن را درگیر نگه دارد. مرحله دوم عملیات در ساعت23:30 روز1361/2/16، با هدف رسیدن به مرز بین المللی و محاصره خرمشهر آغاز شد. نیروهای قرارگاه فتح در همان ساعت های اول عملیات به جاده مرزی رسیدند. نیروهای قرارگاه نصر در جناح چپ عملیات به شدت تحت فشار دشمن قرار گرفتند. در ساعت3 بامداد، برخی از یگان ها رسیدن به مرز بین المللی را اعلام کردند. با شروع مرحله دوم عملیات، نیروهای دشمن در غرب جاده اهواز ـ خرمشهر که از تأمین عقبه خود احساس نگرانی می کردند، اقدام به عقب نشینی نمودند. قوای عراقی در حین عقب نشینی به خاطر وجود دژ مرزی و خندق های متعدد دچار مشکل شده و تعدادی از تانک هایشان نیز به داخل خندق افتادند. پس از مرحله دوم عملیات، برتری رزمندگان اسلام نسبت به دشمن قطعی شد و ابتکار عمل به طور کامل در اختیار رزمندگان اسلام قرار گرفت. از این پس تصمیم گیری در جبهه خودی به آسانی صورت می گرفت و در جبهه دشمن با سختی و سردرگمی همراه بود. دشمن در روز1361/2/19، تا جفیر عقب نشینی کرد و با استقرار در2 کیلومتری پاسگاه شهابی در حد افصل کوشک و طلائیه، به صورت پراکنده نیروی تأمین گذاشت.

مسئول معاونت عملیات قرارگاه کربلا (سرلشکر پاسدار رحیم صفوی) در مورد علل عقب نشینی دشمن، طی مصاحبه ای در تاریخ1361/3/24 اظهار داشت:

1ـ ما با یک خیز به جاده خرمشهر ـ اهواز رسیدیم و با خیز دوم به مرز، لذا دشمن پیش بینی می کرد با خیز سوم، عقبه اش بسته خواهد شد، بدین علت برای نجات نیروهایش عقب نشینی کرد.

2ـ دشمن، جهت تک ما را به سمت بصره مشاهده می کرد، لذا حضور نیروهایش در شمال و جنوب منطقه، فلسفه حضورش را از دست داده بود و به این خاطر نیروهایش را برای پدافند بصره عقب کشید.

از این پس، مقاومت نیروهای دشمن در خرمشهر که در محاصره نیروهای خودی قرار داشتند، بی حاصل بود.

نتایج مرحله دوم عملیات بیت المقدس

1ـ رسیدن به مرز بین المللی و پایان دادن به ماه ها اشغال خاک مقدس جمهوری اسلامی

2ـ تشدید محاصره خرمشهر و وادار نمودن دشمن به تخلیه تدریجی نیروهایش از داخل خرمشهر

3ـ عقب نشینی لشکرهای5 مکانیزه و6 زرهی دشمن او هویزه، پادگان حمید و حومه اهواز

4ـ آزاد شدن جاده اهواز ـ خرمشهر

5ـ حل شدن بخشی از مشکلات عقبه نیروهای خودی که متکی به رودخانه کارون بودند با بهره برداری از جاده اهواز ـ خرمشهر

طی مرحله اول و دوم عملیات، مجموعا نزدیک به5000 کیلومتر مربع از مناطق اشغالی آزاد و علاوه بر کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از نیروهای دشمن،9075 نفر به اسارت درآمدند.

مرحله سوم عملیات بیت المقدس

با پیدایش اوضاع جدید و آگاهی از اضمحلال دشمن، بلافاصله جلسه فرماندهان در قرارگاه مرکزی کربلا تشکیل شد تا علاوه بر تجزیه و تحلیل و بررسی علل عقب نشینی دشمن و موقعیت جدید، در مورد ادامه عملیات نیز تدابیر لازم اتخاذ گردد. در این جلسه شهید حسن باقری، قرارگاه نصر سپاه پاسداران، با توجه به اطلاعات دریافت شده، خبر نقل و انتقال دشمن در خرمشهر را ارایه داد. فرمانده قرارگاه فتح سپاه پاسداران نیز نتیجه گیری کرد که تمام تلاش های دشمن در روز گذشته برای جلوگیری از پیشروی نیروهای خودی به سمت شلمچه متمرکز شده بود. براین اساس، با توجه به اوضاع جدید و خبرهای واصله از فرار و عقب نشینی دشمن، تصمیم گرفته شد که در اجرای مرحله سوم تسریع شود. نیروهای دشمن پس از عقب نشینی و فرار، در شلمچه مستقر شدند تا علاوه بر حفظ عقبه نیروهای مستقر در خرمشهر از معبر وصولی بصره نیز دفاع نمایند لذا ضمن تمرکز شدید، آرایشی جدید به خود گرفتند. مرحله سوم عملیات، با هدف آزادسازی خرمشهر و با دو قرارگاه فتح و نصر به شکل زیر طرح ریزی و ساماندهی شد:

به قرارگاه فتح مأموریت داده شد ضمن پاکسازی دشمن در داخل خاک عراق تا عمق6 کیلومتری مرزی بین المللی، نیروهای دشمن را منهدم نماید. به قرارگاه نصر مأموریت داده شد که از جاده خرمشهر تا رودخانه عرایض را پاکسازی و نیروهای دشمن را منهدم نمایند. قرارگاه قدس هم مأموریت یافت به پیشروی خود ادامه داده و تا پشت مرز بین المللی (کوشک ـ طلائیه) دشمن را عقب بزند. مرحله سوم عملیات در حالی طرح ریزی می شد که رزمندگان اسلام پس از چند مرحله پیشروی و جنگ شبانه روزی با دشمن در خستگی به سر می بردند، لیکن ضرورت های گوناگون ایجاب می کرد که مرحله سوم عملیات به سرعت طرح ریزی و اجرا شود. مرحله سوم عملیات در ساعت10 شب1361/2/19، آغاز شد. برابر طرح عملیات، یگان ها در محورهای مختلف با دشمن درگیر شدند لیکن حضور پرحجم دشمن در منطقه شلمچه از یکسو وخستگی شدید رزمندگان اسلام از سوی دیگر، مانع پیشروی در این منطقه بود. مجدداً در تاریخ1361/2/20، رزمندگان اسلام برای آزاد سازی خرمشهر به دشمن حمله ور شدند، اما نتایج مطلوب حاصل نشد. در عین حال نیروها پس از پیشروی، در3 کیلومتری شلمچه استقرار یافتند.

مرحله چهارم عملیات بیت المقدس

بلافاصله پس از مرحله سوم عملیات و در پی تلاش هایی که برای دستیابی به جاده شلمچه صورت گرفت، فرصت لازم در اختیار یگان ها گذارده شد تا به بازسازی و تجدید سازمان نیروهای خود بپردازند. در این حال، قرارگاه فجر همراه یگان های تابعه خود را وارد منطقه شدند. طی این مدت، جلساتی برگزار گردید که در بخشی از آن به بررسی مشکلات و تصمیم گیری برای آینده پرداخته شد. تجارب بدست آمده حکایت از آن می کرد که سازمان رزم سپاه پاسداران می بایست به منظور گسترش ظرفیت جذب و به کارگیری نیروهای بسیجی گسترش یابد. در بخش دیگری از این نشست ها، طرح مانور مرحله چهارم عملیات و تلاش دشمن مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت. در این جلسات افراد غالباً بر این نظر بودند که مقاومت دشمن در خرمشهر اساساً بدین منظور صورت می گیرد که بتواند زمان لازم را برای تخلیه نیروهایش به دست آورد. ضمن اینکه مواضع دفاع در برابر بصره و حفظ جاده شلمچه به عنوان عقبه نیروهای دشمن در خرمشهر و معبر وصولی بصره، بخش دیگری از تلاش های دشمن را تشکیل می داد. سرانجام پس از22 روز نبرد بی امان در سه مرحله، مرحله چهارم عملیات با هدف محاصره و آزادسازی خرمشهر در ساعت22:25 مورخ1361/3/1 آغاز شد. یگان های قرارگاه فتح پس از درگیری با دشمن و پیشروی موفق شدند که با روشن شدن هوا در پلیش راه خرمشهر دشمن را منهدم نمایند. همچنین نیروهای قرارگاه فجر با عملیات خود توانستند پل نو را تصرف کنند و به سمت شط الغرب پیشروی نمایند. نیروهای قرارگاه نصر نیز در امتداد مرز پیشروی کردند و با پاکسازی و انهدام دشمن به سمت جنوب به حرکت درآمدند. بدین ترتیب محاصره خرمشهر کامل شد. اما همچنان نیروهای دشمن در داخل شهر مقاومت می کردند. دستور اکید فرماندهی قوای عراقی برای مقاومت در خرمشهر و وعده های فرمانده نیروهای دشمن در این شهر مبنی بر ارسال کمک و پشتیبانی و همچنین تشویق آنها به مقاومت ـ که از طریق شنود رادیویی شنیده می شد ـ نقش زیادی در ایستادگی نیروهای عراقی داشت. در این وضعیت دشمن نیروهایش را از مثلث کارون ـ جاده خرمشهر فراخوانی کرد تا پس از سازماندهی آنها، اقدام به شکستن محاصره خرمشهر کند. لیکن ضعف روحی قوای دشمن بیش از آن بود که بتوانند به پاتک و شکستن محاصره اقدام نمایند. روز1361/3/2 حلقه محاصره خرمشهر تنگ تر شد و بخشی از نیروهای دشمن به اسارت درآمدند. دشمن ناامید از شکستن محاصره مذبوحانه برای نجات نیروهایش تلاش می کرد. برخی از نیروهای دشمن با استفاده از هر وسیله ممکن نظیر تیوب چرخ ماشین و کلمن آب برای عبور از رودخانه اروند تلاش می کردند. برخی از آنها نیز در میان آب غرق شده و به هلاکت رسیدند.

برخی دیگر نیز همچنان در انتظار بودند. طولی نکشید که صدای رزمندگان اسلام از بلندگوها پخش شد و باقی مانده نیروهای دشمن را دعوت به تسلیم کرد. به دنبال آن از حدود ساعت10 صبح روز سوم خرداد1361 از گوشه و کنار شهر، عراقی ها در حالی که دست ها را بر سر نهاده بودند و برخی هم قرآن و عکس امام خمینی(ره) را در دست داشتند و الموت الصدام می گفتند فوج فوج خود را تسلیم کردند.

رزمندگان اسلام در تاریخ سوم خرداد ماه سال1361 برخلاف تصور دشمن که از دروازه های شرقی و شمالی و جنوبی که در کمین آنها بود از دروازه های غربی، شهر آزاد و نیروهای دشمن را منهدم کردند و بسیاری از آنان را به اسارت درآوردند. بدین ترتیب خرمشهر که پس از34 ساعت روز مقاومت در برابر دشمن سقوط کرده بود بعد از575 روز اشغال ظرف مدت کمتر از48 ساعت آزاد و به طور کامل از لوث وجود اشغالگران پاکسازی شد. رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر نماز شکر را در مسجد جامع خرمشهر به جای آوردند. اعلام خبر آزادسازی خرمشهر در ساعت14 از صدای جمهوری اسلامی ایران امت حزب ا... را که مدت ها در آرزوی چنین لحظه ای بودند مسرور ساخت. شهرهای کشور غرق در شادی و سرور شدند. حضور در خیابان ها، پخش شیرینی و برقراری جشن و شادی به قدری وسیع بود که تنها با شادی مردم در روز فرار شاه قابل مقایسه بود.

منابع:

(پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ دفاع مقدس)

 Http://www.hemaseh.com

Http://www.irib/occasions

Http://www.kayhannews

وحدت و کثرت ادیان

سعید فرجی خویی چاپ شده در هفته نامه اراز اذربایجان

سرویس معارف و تاریخ: در این بحث به بررسی این معنی که بین ادیان آسمانی وحدت ریشه ای و اساسی وجود دارد اشاره می<شود. دین که عبارت است از مجموعه قواعد و قوانینی که از طرف خالق و آفریدگار انسان برای هدایت مردم توسط پیامبران الهی ارائه می گردد خلاصه می شود در محتوای دعوت پیامبران پس به طور خلاصه دین و شریعت یعنی محتوای دعوت پیامبر بنابراین می شود گفت هر پیغمبری که آمده یا دارای دین و شریعت بوده و یا مبلغ شریعت و دین پیامبر دیگری و در نتیجه به تعداد پیامبران صاحب شریعت باید دین داشته باشیم. حالا بحث این است که آیا این پیامبران که از طرف خدا آمده اند هر کدام برای خود دین و آئینی داشته، جدا و مغایر با شریعت پیغمبری دیگر که نتیجه اش بشود تعدد ادیان الهی و بگوئیم خداوند در بین مردم ادیان و شرایع مختلف با اصول و قوانین مغایر با هم داشته که هر کدام به اقتضای هر زمان و مکانی بوده؟ یا نه مجموعه پیامبران حامل یک پیام و شریعت آسمانی بوده و همگی یک شریعت را سفارش کرده اند محتوای دعوت یکی بوده اختلاف فقط در فروعات بوده و در نتیجه بگوئیم بین ادیان یک یک وحدت اساسی وریشه ای وجود دارد.
قرآن و وحدت ادیان
قرآن کریم ریشه دعوت همه انبیا را یک چیز می داند و بیان می<دارد که خداوند از اول یک دین و آئین بوده و آن عبارت است از آئین و شریعت اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر ذات پاک خداوند احدیت و اگر کم و بیش اختلاف و تفاوت<هایی وجود دارد در واقع این تفاوت در اساس و ریشه نیست بلکه در اموری از قبیل احکام و قوانین فرعی و روبنایی است. در قرآن کریم برای اثبات این ادعا دو گروه از آیات داریم:
الف) در بعضی از آیات اساس ادیان و شریعت ها واژه اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر خداوند ذکر شده مثل آیه کریمه(الذین عندالله الاسلام) تحقیقا" دین و شریعت در پیشگاه خداوند اسلام می باشد. در آیه دوم می فرماید: (ومن یتبغ غیرالاسلام دینا یقبل منه و هو فی الاخره من الخاسرین) هر آن کسی که غیر از آئین اسلام دینی را اختیار بکند از او قبول نخواهد شد و چنین فردی در قیامت از زیانکاران می باشد.
ب) در گروهی از آیات دیگر مشتقاتی از کلمه اسلام ذکر شده (ومن یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک باالعروه الوثقی) هر کسی خود را تسلیم خداوند بکند و صاحب احسان باشد به ریسمان محکم خداوندی دست آویخته. در آیه دیگر می<فرماید:( فرزندان یعقوب در جواب پدرشان که بعد از من کدام دین را انتخاب می کنید جواب دادند: (قالو انعبد الهک و اله آبائک... و نحن له مسلمون) گفتند: ما بندگی می کنیم خدای تور ا و ما را در برابر آن تسلیم هستیم. و در آیه دیگر در مورد حضرت ابراهیم می فرماید: (ما کان ابراهیم یهودیا و لانصرانیا و لکن حنیفا مسلما»ابراهیم نه آئین یهود دارد و نه آئین نصرانی را بلکه فردی مسلمان خالص می باشد« و آیات دیگری که در این زمینه وجود دارد و شاهد بر این مدعاست

بررسی نظریه تجربه دینی

چاپ شده در هفته نا مه اراز اذزبایجان ارومیه

این نظر به دنبال اثبات این معنی است که وحی به معنای ارتباط بین عالم بالا و عالم غیب با عالم زمین و یا رابطه انسان با خدا و فرشته پایه عقلی و برهانی ندارد و پس الزاما" باید برای وحی معنای دیگری را پیش بینی کرد. در این نظر بطور کلی دو مطلب مورد تصدیق و اعتراف قرارگرفته. یکی اینکه شخصیت هایی که ادعا می<شود دارای ارتباط و حیانی هستند بطور مسلم وجود خارجی داشته اند و هر کدام در یک مقطع زمانی زندگی کرده اند و تاریخ وجود چنین شخصیت<هایی را تصدیق و ثبت کرده. دوم اینکه این شخصیت ها در طول حیات خود منشا آثار و برکات زیادی برای جوامع انسانی بوده اند که آن آثار هنوز هم باقی است لکن این حرف که این آثار و برکات ازرابطه اینها با عالم غیب و خدا ناشی می<شود قابل قبول نیست این نظریه در عین اعتقاد به خدا می گوید : وحی عبارت است از نبوغ پیامبران و انعکاس افکار درونی آنها و این آثار و نوآوری<ها و اصلاح<گری<ها غیر از نبوغ و انعکاس افکار درونی آنها چیز دیگری نیست . توضیح مطلب این است که این نظریه اینگونه تبیین شده که پیامبر یک نابغه اجتماعی است دارای استعداد بی نظیر و فوق العاده علمی و عقلی لکن نابغه ای است خیرخواه و مصلحت اندیش و اصلاح طلب که خداوند این نبوغ را به او داده است حالا وقتی که این نابغه در جامعه ای پیدا می<شود و اوضاع را می بیند بدبختی و فساد مردم را مشاهده می<کند و درک می کند و بعد در مقابل آنها متاثر می شود و بعد بفکر می افتد که اوضاع این مردم و جامعه را تغییر داده و اصلاح کند چنین انسانی با نبوغی که دارد یک راه صحیح جدید را برای مردم به ارمغان می آورد و مردم را برای پذیرفتن آن طرح اصلاحی دعوت می کند . وقتی از اینها سوال می شود پس روح الامین و یا وحی که در قرآن مطرح شده چه می باشد؟ می گویند مراد از روح الامین همان روح باطن و نبوغ شخص می باشد که ذات آن سرچشمه می گیرد و مراد از وحی همان جرقه ذهنی است که روح باطن به او الهام می کند. پس وحی عبارت است از همان نبوغ و استعداد فوق العاده پیامبر از عمق اندیشه او سرچشمه می گیرد و می آید به سطح اندیشه که به مرحله عمل برسد و ملائکه عبارتند از همان ققوای طبیعت که در اختیار پیامبر قرار گرفته است . منشا شبهه منکران وحی شاید منشا شبهه این آقایان این باشد که وحی بنابر تعریف معروف, عبارت است از برقرار ارتباط میان عالم ماورا طبیعت و عالم مادی , و از آنجائیکه بین رابط و مربوط سنخیت شرط است و تناسب بین دو مترابط حتمی است ولی بین عالم ماده و عالم ماورا ماده هیچ نوع سنخیتی وجود ندارد و چون سنخیت بین دو عالم وجود ندارد پس ارتباط بین آنها هم ممکن نخواهد بود, پس وحی باید توجیه و تفسیر دیگری داشته باشد. شبهه دوم شاید این باشد که وحی , طبق تفسیر دانشمندان دینی از سوی عالم غیب و جهان ماورا طبیعت ناشی می<شود و به سوی زمین سرازیر می گردد بنابراین در مفهوم وحی باید صعود و نزول وجود داشته باشد یعنی از یک نقطه ای وحی سرازیر می شود به نقطه ای دیگر ولازمه سعود و نزول تحیز و جهت داشتن است و حال آنکه عالم ملکوت و ماورا ماده دارای تجرد محض است و عاری از صفات مادی، براساس این دو شبهه می گویند که وحی غیر از توجبه تجربی نمی تواند داشته باشد و آن اینکه بگوئیم وحی یک خاصیت انسانی و نبوغ درونی است که آن نبوغ از عقل وفکر خود انسان پیامبر ناشی می<شود و هیچ رابطه ای با عالم غیب ندارد.

درباره دکتر زریاب خویی

مفاخر علمی خوی

دکتر عباس زریاب‌خویی

 

دکتر عباس زریاب خوئی در سال 1297 شمسی در شهر خوی، از شهرهای آذربایجان غربی به دنیا آمد. سال‌های کودکی او مصادف با دوران متلاطم در تاریخ کشورمان بود. انقلاب اکتبر1917سبب شده بود که سربازان روسیه تزاری که از مدتها پیش برای پیشبرد مقاصد استعماری آن دولت و برای از میان بردن نهضت مشروطیت به ایران آمده بودند، از شهرهای شمالی و شمال غربی کشور خارج شوند. این سربازان به هنگام خروج در شهرها، بازارها و کاروانسراها را آتش زده بودند و زادگاه زریاب نیز از این خشونت و بی رحمی در امان نماند.

از همان اوان کودکی استعداد و حافظه نیرومند زریاب موجب حیرت دوستان و همکلاسی‌هایش شده بود. وی پس از پایان دوره اول دبیرستان به علت عدم امکان ادامه تحصیل در خوی ناگزیر به ترک تحصیل کرد ولی به فراگیری عربی و علوم دینی پرداخت و مدتی برای ادامه تحصیل به قم رفت.

در کارنامه دکتر زریاب اقامت پنج ساله در دانشگاه‌های آلمان و تحصیل و تحقیق در زمینه‌های تاریخ، فلسفه و علوم و معارف اسلامی و دو سال تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه کالیفرنیا در آمریکا نیز وجود دارد. وی پس از بازگشت به ایران در کتابخانه مجلس سنا به کار ادامه داد.

دوره بعدی زندگی او با اشتغال در دانشگاه تهران آغاز می‌شود و با ترک اجباری این شغل پس از انقلاب اسلامی پایان می‌پذیرد. زریاب خوئی در دوره نهایی عمر خویش در تدوین دائرة المعارف شیعه و دانشنامه جهان اسلام همکاری موثری داشت.

استاد دکتر زریاب علاوه بر مقام استادی دانشگاه تهران در چند انجمن و موسسه علمی عضویت داشت. انجمن بین‌المللی شرق شناسی آلمان، مجمع بین‌المللی کمیته‌های ایران در انگلستان، انجمن فلسفه، هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران، فرهنگستان تاریخ و بنیاد شاهنامه فردوسی از جمله این مؤسسه ها بود.  وی در سال 1373 دار فانی را وداع گفت.

آثار دکتر عباس زریاب

1.تألیفات

الف) کتابها:

ـ اطلس تاریخی ایران، زیر نظر سیدحسین نصر، احمد مستوفی و عباس زریاب، تهران 1350 ش.

ـتاریخ ساسانیان، تهران،انتشارات‌دانشگاه‌آزاد،1354ش

ـ آئینه جام، شرح مشکلات دیوان حافظ،تهران، انتشارات علمی، 1368 ش.

ـ سیره‌رسول‌الله(ص)، بخش اول: از آغاز تا هجرت، تهران، انتشارات سروش، 1370 ش.

ـ کتاب الصیدنه فی الطب، نوشته ابوریحان بیرونی، تصحیح و تحشیه و مقدمه عباس زریاب، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1370 ش.

ـ روضة الصفا، نوشته محمدبن خاوندشاه بلخی، تهذیب و تلخیص، دکتر عباس زریاب، 2 مجلد، تهران، انتشارات علمی، 1373 ش.

ب) مقالات :

ـ »صاحب ‌بن ‌عباد در نظر یک ‌مخالف« ، یغما، سال1، ش1، خرداد1327ش، ص120ـ124 .

 »کتابخانه مجلس شورای ملی«، دانش، سال 1، ش 1 فروردین 1328 ش)، ص 25ـ27؛ ش 2، ص 92ـ93، ش 3، ص 132ـ135.

ـ »قصیده ای از ابن سینا«، یغما، سال 3، ش 4 (تیر 1329 ش)، ص 182ـ186.

ـ »یک مناظره درباره احکام نجومی«، مهر، سال 8، ش 6 شهریور31ش، ص345ـ347.

ـ »اسرار التوحید فی مقامات ابن سعید«، فرهنگ ایران زمین، سال1،1322ش، ص 287ـ290.

ـ »در استماع گمان«، مهر، سال 9، ش 3 (تیر 1332 ش)، ص 126ـ 128.

ـ »کتاب جامع الحکمتین«، سخن، سال 4، ش 8 (تیر 1332 ش)، ص 671ـ674.

ـ »رساله در حقیقت سلسله موجودات و تسلسل اسباب و مسببات«، سخن، سال 4، ش1 (مهر1332 ش)، ص 833 ـ 835 .

ـ »مخارج الحروف«، سخن، سال 5، ش  (تیر 1333 ش)، ص 480ـ481.

ـ »تاریخ ادبیات در ایران«، سخن، سال 5، ش 7 (مرداد 1333 ش)، ص 566ـ567.

ـ »تاریخ مذاهب اسلام یا ترجمه الفرق بین الفرق«، سخن، سال 5، ش 8 (شهریور 1333 ش)، ص 647ـ648.

ـ »داستان کشته شدن مجدالدین بغدادی«، یغما، سال 7، ش 12 (اسفند 1333 ش)، ص 544 ـ 548.

ـ »کتاب تاریخ افرنج از جامع التواریخ«، سخن، سال 6، ش1(اسفند33ش) ص 89ـ99.

ـ »مثنوی تحفة العراقین«، سخن، سال 6، ش 4 (خرداد 1334 ش)، ص 368ـ370.

ـ »مقدمه تحفة الخواطر و زبدة النواطر یا تحفة العراقین«، سخن، سال 6، ش 5 (تیر 1334 ش)، ص 464ـ466.

ـ »قندیه«، سخن، سال 6، ش 8(مهر 34 ش)، ص 750ـ751.

ـ »دیوان عبدالواسع جبلی«، سخن، سال 11، ش 5 (شهریور 1337 ش)، ص 608ـ609.

ـ »کتاب السموم و دفع مضارها«، راهنمای کتاب، سال 1، ش 4 (زمستان 1337 ش)، ص 466ـ470.

ـ »اخلاق محتشمی«، سخن، سال 11، ش 7 (آبان 1339 ش)، ص 852ـ853.

ـ »دیوان شاه اسماعیل خطائی«، راهنمای کتاب، سال 3، ش 5 (دی 1339 ش)، ص 668ـ669.

ـ »رساله سه اصل«، راهنمای کتاب، سال 4، ش10(دی 1340 ش)، ص935ـ936.

ـ »غرر الحکم و دررالکلم«، راهنمای کتاب، سال 5، ش 1 (فروردین 41 ش)، ص 59 ـ61.

ـ »انتقال علوم یونانی به علم اسلامی«، راهنمای کتاب، سال 7، ش 2 (زمستان 1343 ش)، ص 359ـ360.

ـ »تفسیر قرآن پاک«، یغما، سال 19، ش 2 (اردیبهشت 1345 ش)، ص 57ـ63.

ـ »اهمیت دوره ساسانیان در تاریخ‌ایران واهمیت‌منابع یونانی وسریانی‌برای‌این‌دوره«، مجموعه سخنرانی‌ها، ص81ـ90.

ـ »تقی زاده آن چنانکه من شناختم«، یادنامه تقی زاده، چاپ حبیب یغمائی، تهران 1349، ص 157ـ177.

ـ »تاریخ نگاری بیهقی«، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد، ش 7 (زمستان 1350)، 760ـ771.

ـ »چند پاسخ درباره تاریخ ایران«، فرهنگ و زندگی، ویژه فرهنگ ایران، ش 5، (شهریور1350)، ص 110ـ 118.

ـ »سه نکته درباره رشیدالدین فضل الله«، مجموعه خطابه‌های تحقیقی، تهران 1350، ص 123ـ135.

ـ »مورخان ایران در دوره اسلامی«، تاریخ تحول علوم درایران،تهران1350ص170ـ185.

ـ »فردوسی و طبری«، ارمغانی برای زرین کوب، تهران، انتشارات اداره کل فرهنگ و هنر لرستان، 1355 ش، ص 1ـ 9. همین مقاله مجدداً در یغما سال 30، ش 2، (اردیبهشت 135 ش)، ص 65ـ74 و سیمرغ، ش 4، (اسفند 1355 ش)، ص 103ـ114، به چاپ رسیده است.

ـ »سوگند نامه جهان پهلوان«، آینده، سال 9، ش 8 و 9 (آبان – آذر 1362 ش)، ص 613ـ617.

ـ »دیو مسلمان نشود/دیو سلیمان نشود«، آینده، سال 10، ش 10 و 11 (دی – بهمن 1363 ش)، ص 651ـ654.

ـ »فتوحات همایون«، نوشته سیاقی نظام، با مقدمه عباس زریاب خوئی، بررسی‌های تاریخی، سال 8، ش 1 و 2 (1352)، ص 207، 278.

ـ »درباره تاریخ و تحقیقات«، تلاش، ش 5 (شهریور 1354)، ص 20ـ24.

ـ »گفتگو با استاد تاریخ«، مصاحبه توسط عاصمی، کاوه، 13 (1354)، ش 5، ص 18ـ22.

ـ »نامه های موجود از امیرکبیر«، امیرکبیر و دارالفنون، تهران (1354)، ص 164ـ 178.

ـ »درباره کتاب«، کتاب و کتابخانه، تهران (1355)، ص 147ـ154.

ـ »درباره مجتبی مینوی«، سخن، سال 25، (1355)، ص 898 ـ903.

ـ »مجتبی مینوی«، راهنمای کتاب، سال 20، ش 1 و 2 (فروردین – اردیبهشت 1356)، ص 118ـ 119.

ـ »نام یکی از هفت خاندان بزرگ دوره پارتی و ساسانی«، مجله تاریخ، ج 1، ش 2 (بهار 1356)، ص 1ـ6.

ـ »افسانه فتح الحضر در منابع عربی و شاهنامه«، یغما، سال30،(1356)، ص642ـ653.

ـ »جامعیت مینوی«، پانزده گفتار درباره مجتبی مینوی، تهران (1356)، ص 55ـ61.

ـ »درباره محمدابراهیم باستانی پاریزی«، راهنمای کتاب، سال 20، (1356)، ص 933ـ937.

ـ »گفتگو با محمدتقی دانش پژوه«، راهنمای کتاب، سال21،(1357)، ص224ـ281.

ـ »غرالی و ابن تیمیه«، معارف، سال 1، ش 3 (آذر – اسفند 1363 ش)، ص 57ـ79.

ـ »ملاحظاتی درباره سلسله بادوسپانیان طبرستان«، تحقیقات اسلامی، سال 1، ش 2 و سال 2، ش 1 (1365ـ1366 ش)ص 79ـ88.

ـ »سازمان اداری ایران در زمان حکومت ایلخانان«، باستان شناسی و تاریخ، سال 1، ش 2 (بهار – تابستان 1366 ش)، ص 42ـ49؛ سال 2، ش 2 (پاییز – زمستان 1366 ش)، ص 29ـ39.

ـ »بداء در کلام اسلامی و ملاحظاتی تازه در حل آن«، تحقیقات اسلامی، سال 2، ش 2 (1366 ش)، ص 18ـ30.

ـ »سخنی درباره منشأت قائم مقام«، نامواره دکتر محمود افشار، چاپ ایرج افشار و کریم اصفهانیان، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1366، ج 3، ص 1431ـ1455.

ـ »پارادوکس های نظام«، تحقیقات اسلامی، سال 3، ش 1 و 2 (1367)، ص 1ـ12.

ـ »لعبت بازی، بازی خیال، شب بازی«، کتاب سخن، چاپ‌صفدرتقی‌زاده، تهران،انتشارات علمی، (1368)، ص 7ـ14.

ـ »نکاتی درباره مقنع«، هفتاد مقاله، ارمغان فرهنگی به دکتر غلامحسین صدیقی، چاپ یحیی مهدوی و ایرج افشار، تهران، انتشارات اساطیر، (1369)، ج 1، ص 81ـ92.

ـ »مصاحبه با مجله دریچه گفتگو»، دریچه گفتگو، ش 4، (آذر 1370)، ص 24ـ26.

ـ »گفتگو با دنیای سخن«، دنیای سخن، ش 46 (دی 1370)، ص 26ـ32.

ـ »نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه«، ایران نامه، سال 10، ش1(زمستان1370) ص14ـ23.

ـ »در سوگ امید«، باغ بی برگی، یادنامه مهدی اخوان ثالث (م.امید)، چاپ مرتضی کاخی، تهران (1370)، ص 266ـ270.

ـ »برهان» تحقیقات اسلامی، سال7، ش1 (1371)، ص 5ـ21.

ـ »زمینه های تاریخی و اجتماعی بعثت«، همشهری، سال اول، ش 31، (دی 1371).

ـ »مرد دو هزار و پانصد ساله«، کتاب سخن، چاپ صفدرتقی‌زاده،تهران،انتشارات علمی، (1371)، ص 7ـ12.

ـ »مصالح ایران که به میدان می آمد شعوبیه محض جلوه می کرد«، دنیای سخن، ش 5، (1371)، ص 12ـ13.

ـ »مقدمه بر دیوان آقاسی«، دیوان آقاسی، (تبریز 1371)، ص 5ـ8.

ـ »پاسخ، نظرخواهی درباره فرهنگ گذشته و نیازهای امروز«، هستی، (بهار 1372)، ص 58ـ59.

ـ »پرچمدار فرهنگ ملی ایران درگذشت«، دنیای سخن، ش57،(آبان1372)ص 58ـ59.

ـ »احوال از نظر شیخ مفید«، مقالات فارسی کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، قم 1313، ص 209ـ216.

ـ »تاریخ نگاری در ایران«، تاریخ و فرهنگ معاصر، سال 3، ش 3 و 4 (پاییز و زمستان 1373)، ص 50ـ61.

ـ »دبیرستان«، نامه شهیدی (جشن نامه استاد دکتر جعفر شهیدی)، چاپ علی اصغر محمدخانی، تهران، طرح نو، (1374)، ص 345ـ340.

2.ترجمه ها

الف) کتابها:

ـ تاریخ فلسفه، ویل دورانت [انگلیسی]، تهران (1335) ش، چاپ دوازدهم، تهران انتشارات علمی و فرهنگی، تهران (1374) ش.

ـ  لذات فلسفه، ویل دورانت [انگلیسی]، تهران (1344)، چاپ نهم، تهران انتشارات علمی و فرهنگی، (1374) ش.

ـ تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، تئودور نولدکه [آلمانی]، تهران انجمن آثار ملی، (1358) ش.

ـ دریای جان، هلموت ریتر [ترجمه از آلمانی]، با همکاری مهرآفاق بایبردی، تهران، انتشارات بین المللی الهدی، (1374) ش، ج 1.

ـ ظهور تاریخ بنیادی، فریدریش ماینکه [آلمانی].

ب) مقالات:

ـ »خوارزم قدیم یک مملکت افسانه ای«، [انگلیسی]، یغما، سال 8، ش 12 (اسفند 1334 ش)، ص 537 ـ541.

ـ »نسخه خطی فارسی بلخی اصطخری»، نوشته هانس فون مژیک، راهنمای کتاب، سال 8، (زمستان 1344 ش)، ص 5ـ7.

ـ »کتیبه اورارتو به خط میخی در ماکو«، نوشته گ.ر.مایر، راهنمای کتاب، سال 8، (زمستان 1344 ش)، ص 69ـ71.

ـ »فریتزولف«، هانس شدر، [آلمانی]، یغما، سال 28، (1354)، ص 129-135.

ـ »ایرانیان و عربها«، تئودور نولدکه، [آلمانی]، آینده، سال 7، (1360)، ص 911ـ913.

ـ »دیوانگان در آثار عطار«، هلموت ریتر، [آلمانی]، معارف، سال 4، ش 2 (مردادـ آبان 1366)، ص 129ـ150.

(منبع: دانشنامه جهان اسلام)

آینده نگاری مهمترین رویداد سیاسی آذربایجان غربی در سال 86 عطایی

آینده نگاری مهمترین رویداد سیاسی آذربایجان غربی در سال 86      
نوشته شده توسط حامد عطائی   
هیچ آگاه سیاسی در استان شاید نباشد که مهمتر از انتخابات مجلس هشتم برای آذربایجان غربی دغدغه ای داشته باشد. موضوعی که بحران هسته ای و دیپلماسی خارجی جهموری اسلامی...

هیچ آگاهی سیاسی شاید نباشد که بتواند مهمتر از رویداد انتخابات مجلس هشتم برای آذربایجان غربی در سطح منطقه ای و در سطح کلان برای آینده کشور دغدغه ای داشته باشد. موضوعی که بحران هسته ای ودیپلماسی خارجی جمهوری اسلامی را نیز بعنوان عامل موثر می تواند در شکل گیری مجلسی که توجهات جهانی را از باب سیاست گزاری و بسترسازی برای ریاست جمهوری آینده دارد به سوی خود سوق دهد.

بحث مجلس هشتم از اواخر سال گذشته با فرضیه ای رو به قوت شکل گیری و انسجام مجدد چپ کلید خورد. آذربایجان غربی و اصولگرایان این استان بویژه در ارومیه که خاطره خوشی از به قدرت رسیدن چپ در ارگان تصمیم گیری ندارند و چه در دوران حیات جریان موسوم به امتی ها و چه مشارکتی های اصلاح طلب آثارشان بویژه  در مدیریت های حساس و کلیدی پیکرة اصوگرایی و راست را متحمل ضرباتی هر چند مقطعی اما جبران ناپذیر کرده از این رو مطرح شدن چهره هایی ملی برخاسته از این منطقه جهت کاندیداتوری که جرگه های آن از انتخابات شوراها و به صورت آزمایشی زده شده نگران هایی را در جبهه متشتت اصولگرایی باعث شد.

یک تحلیل ساده نشان می دهد که با توجه به فرضیاتی که از احوال امروزی اصولگرایی است در بدبینانه ترین حالت و در شرایط اوج قدرت سیستم های نظارتی و دیده بانی و حتی با فرض وفاق و اتحاد نسبی اصولگرایان، مجلس هشتم ناگزیر از پذیرش دست کم 100 نماینده شناسنامه دار اصلاح طلب خواهد بود و با فرض موجود و ادامه حیات جریان منتقد فعلی دولت که مجلس هفتم نیز عرصه ای دمکراتیک برای جولان آنان بود نصف ترکیب مجلس آینده را به کرسی های منتقدین وضع موجود و چشم انتظاران دمیدن صبح دولت دهم که به یقین و بر اساس پیش بینی های عام وخاص متعلق به جریانی غیر از رئیس جمهوری فعلی است اختصاص داد. و البته پرواضح است که آذربایجان غربی باز هم با همان پیش فرضهای بدبینانه حداقل می تواند 4 سهمیه در ترکیب بندی منتقدین دولت نهم در مجلس هشتم بگنجاند و این فرضیه حتی در میان 12 نماینده به ظاهر اصولگرای حال حاضرنیز صادق است. با این ترتیب از میان 12 نماینده ای که دو نفر آنها از هواداران و فعالین جدی و پروپاقرص ستادهای هاشمی رفسنجانی بودند به علاوه 4 نماینده اقلیت اهل سنت که نتایج انتخابات سوم تیر گرایش این طیف از مردم استان را بخوبی نمایان کرد،جبهه ای غیر از اصولگرایان را تشکیل می دهند. از میان شش نفر باقیمانده هم اگر شانسی برای 4 نماینده مصلحت اندیش سنتی-  اگر به دنبال بازنشستگی و مناصب محتمل دولتی نباشند – قائل باشیم باز هم گزینه های باقیمانده بدون تردید با وجود وضعیت اسفناک توسعه استان توسعه استان و عدم اجرای مصوبات و تعهدات دولت نهم چاره ای جز افراشتن بیرق ناسازگاری با قوه مجریه فعلی را نخواهد داشت بویژه آنکه آزمون 24 آذر وسنجش آراء عمومی از میزان مقبولیت دولت نهم منتقدین در لفافه را جری تر و نطق ها و مواضع را صریح تر و پرحرارت تر نموده و خواهد نمود.اماتنورمجلس هشتم در یک تقسیم بندی کلی با نقش آفرینی نیروهای در متن و نیروهای در حاشیة اصولگرا در حال فعال شدن است. قدرت گرفتگان اصولگرا از زمان شکل گیری مجلس هشتم و حتی در دوران زمامداری اصلاحات هم به تدریج به ارکان تصمیم گیری و مدیریتی استان وارد می شدند که البته نقش این طیف در انتخابات آتی تنها در حد میهمانان همسوی جلسات فعلی خواهد بود و مهمترین موضع گیری این افراد می تواند در حد پشتیبانی و اتخاذ موضع منفعلانه توام با احترام به کسوت و ریش بزرگان جریان باشد. البته شرایط فورس ماژوری هم متصور است که آن طغیان آرام و یا یکه تازی سرمستانه معدودی از صاحب منصبان انتخابی ویا انتصابی است که بنا بر ضروررت زمان و مصلحت اندیشی بزرگان برای خلوت شدن عرصه رقابت و تمهید استراتژی های رقابتی با رقیب اصلی و سنتی یعنی چپ های مرموز و زخم خورده با دادن امتیازی به حاشیه دعواهارانده شده بودند. این احتمال هم هست که این عده تا هفته پایانی تبلیغات علنی انتخابات هم بعنوان رقیب لاجرم و سمج در صحنه باشند و نتیجه آن غیر از سه گزینه:ثبت شگفتی جدید- پیروزی قاطع اصلاحات – کناره گیری مصلحتی با افزودن قیمت معامله نخواهد بود.

اما نیروهای در حاشیه هم به نوبه خود و به اندازه ظرفیت سیاسی شان شانس حماسه سازی و تخریب چی اردوگاه اصولگرایی را با هم دادند. یعن به صحنه آوردن [ویاآمدن] حاشیه نشینان یک ریسک تمام عیار برای این جریان است.

حاشیه نشینان نیز سه دسته را می توانند رهبری کنند: یا نواصولگرایان جریان ساخته بالقوه ای هستند که تمام تمهیدات لازم بویژه پایگاههای ایجاد رای از هم اکنون برای نام نویسی شان سرودست می شکنند. یا منتقدین مرموز دولت قرار گرفته در پوسته اصولگرایی که مترصد فرصتی برای غلیان و فروان اند ودسته سوم هم آنانی که از هر دو جریان رقیب یعنی دشمنان همسو و رقبای سنتی چپ و دیر زمانی ضربه خورده و مدتی در انزوا بودند و شرایط شفاف فعلی بعد از ارائه کارنامه نسبتاً مفصل اصولگرایان و اصلاح طلبان در تمامی ارکان انتخابی حکومتی (شورا، مجلس و ریاست جمهوری) بهترین بستر برای روی کار آمدن و قدرت گرفتن مجدد آنهاست.

مجلس هشتم در چنین شرایطی وارد بحث رقابتی شیرین خود خواهد بود و اگر نبود شرایط به ظاهر غیرقابل پیش بینی (که اتفاقاً همواره رخ می نماید) منحصر به منطقه که معادلات کلاسیک انتخاباتی راتنها سه عامل به ظاهر ساده: زن – چپ و قومیت دستخوش دگرگونی می کند می توانست شیرینی رقابتی چنین دمکراتیک و تحزب گونه را نتیجه ای دمکراتیک و باورپذیرتری که عرف جامعه جهانی است و نه مختص مردم غیرقابل پیش بینی ایران شیرین تر کند البته برای تمام جریانات سیاسی.

با فرض عدم رخداد چنین حادثه ای و بر طبق رسوم ماضی آینده نگاری انتخابات مجلس هشتم با کالبدشناسی جریانات فعال سیاسی و در ابتدا در حوزة عملیاتی اصولگرایی مورد کنکاش قرار می گیرد:

تقریباً در آذربایجان غربی و بویژه ارومیه رسم بر این است که اصولگرایان در پایان تمام جلسات محفلی شان (هنوز محفل و مسجد آنهم به صورت شبانه مهمترین مکان اجتماعات اصولگرایان است) از وفاق و همدلی سخن به میان آورده اما خروجی اینگونه جلسات بویژه در سالهای اخیر مشخص می کند چندان حساب شده و روی اتحاد و انسجام مورد تاکید مقام معظم رهبری نیست و طیف پیروز از میان این جریان آن دسته ای است که شرایط موجود را زیرکانه درک و در هفته های پایانی با دور زدن دیگر دوستان از آن بهره برداری نموده است.

اما طیف های موجود اصولگرایان:

1- ایثارگران نزدیک به احمد توکلی: جمعیت ایثارگران هر چند در سطح کلان دارای شناسنامه معتبرو مبانی فکری و طلایه و هواداران ویژه خود است در استان متولی خاصی ندارد و نفراتی به ظاهر مستقل چون ولیزادگان و نیساری تا نیکبخت و فتح الهی و بازیان و شکرنیا از جمله منسوبین ایثارگران ارومیه هستند. احمد توکلی شخصیت دائم الحضوری که در تمامی صحنه های سیاسی جای پائی دارد و از قوه مجریه و مقننه گرفته تا پارلمان شهری اثری و ردی در دو دهه اخیر داشته طیفی از ایثارگران را نمایندگی می کند که در انتخابات ریاست جمهوری نهم به اصولگرایان تحول خواه معروف شد وگرچه شخص توکلی در ابتدا از لقای ریاست جمهوری و بعدها حضور پررنگ تر در مجلسی که ابتدای شکل گیری احتمال نیابت آن از سوی این تحصیل کرده انگلیس میرفت به حاشیه مرکز پژوهش ها و البته اتاق فکر و برنامه ریزی استراتژیک خود کوچید. اما شعبات تحول خواهان در مراکز استان ها همچنان در بدنه اصولگرایی فعالانه ماندند و همسویی خود را با دوستان تا شب های سرنوشت تصمیم سازی حفظ کردند.

ایثارگران نزدیک به این طیف ک در حال حاضر در صدا و سیمای استان یک اتحاد قدرتمند تشکیل داده اند دوران بدون حاشیه و فتوری را در حال گذران اند و البته با وجودی که شخص اول این طیف در هرم سبز بهارستان بی اقبالی به کاندیداتوری در دور آینده مجلس را از قبل نشان داد. اما در میان نمایندگان استان توکلیون دو سه چهره ساخته و پرداخته را برای رویارویی مجلس هشتم آماده می کنند.

از امتیازات مهم این طیف دارا بودن پایگاه رسانه ای قدرتمند چون شبکه استانی است که به نسبت سایر رقبا مزیت محسوس دارد و نیز هوش و قدرت برنامه ریزی و تئوری سازی و مدیریت استراتژیکی است که سوابق سیاسی غالب اعضاء آن موید این مسئله است. هر چند طیف ایثارگران منسوب به توکلی موضعی قاطع در خصوص لیدر مجلس نشین خود ندارند اما نقش پررنگ دکتر ولیزادگان بعنوان عضو جوان دانشگاهی و صاحب نفوذ این طیف که تعلقات اش را به پدر معنوی شان پنهان نمی سازد باعث ایجاد مرزبندی هایی میان ایثارگران نزدیک به توکلی با سایر دوستان اصولگرا می شود.

طیف ایثارگران (این طیف هر چند تمامی ایثارگران را با گرایشات مختلف شامل نمی شود و به معنی عام ایثارگران نیست اما چون تنها دسته ای که متولی حال حاضر ایثارگران در استان است همین نفراتند از آنان با عنوان متعارف ایثارگران نام برده می شود) اگرچه در استان نوظهور و در گذشته منفعل بودند اما به دلیل وجود تک چهره هایی که احتمال کاندیداتوری آن ها در مجلس هشتم هست و نیز حق رای و پایگاه ثابتی که در میان اصولگرایان دارند دارای  افقی موثر در آینده نه چندان دور  تحولات سیاسی استان هستند و پر بیراه نیست اگر از هم اکنون موثرترین تشکیلات صاحب شانس اردوگاه اصولگرایان در مجلس هشتم را ایثارگران بدانیم.

2-پایگاه ثارا...

پایگاه مقاومت ثارا... عنوان فعلی اتاق فکرطیفی از اصولگرایان است که در گذشته در دوران ابتدای پیروزی انقلاب و جنگ تحمیلی در محل مسجد لطفعلی خان مسئولیت ساماندهی و اعزام گروههای داوطلب بسیجی به جنگ را بر عهده داشته واز بابتی از مناطق برجسته و بارز از حیث وجود شهدایی است که نام و آۀوازه شان با این پایگاه گره خورده  است.

منسوبین این پایگاه تا امروز هم با سلسله برنامه هایی چون مراسمات سخنرانی – دعای کمیل و برگزاری جلسات محفلی سعی در روشن نگاه داشتن چراغ مسجد لطعفلی خان و حفظ شان تاثیرگذاری آندر تمام شئون سیاسی و مدیریتی شهر ارومیه دارند. علی رغم عنوان نظامی، غالب قریب به اتفاق اعضا موثر این پایگاه حداقل در حال حاضر صبغه ای نظامی و سپاهی ندارند اما سعی بر این است که  عنوان بسیجی با حرارت وافتخار خاصی در شخصیتهای منسوب به پایگاه حفظ شود.

از مهمترین و موثرترین اعضاء این محفل سیاسی عقیدتی می توان به ابراهیم بازیان عضو سه دوره شورای شهر، آخرین دبیر شورای هماهنگی نیروهای انقلاب و جواد جهانگیرزاده عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس هفتم نام برد که که یکی از نسل اول ودیگری نسل سوم انقلاب در نهاد تصمیم سازی حضوری پررنگ دارند. همچنین زین العابدین تمایل مدیر کل تعاون و حجت الاسلام نیساری که منابروجلسات سخنرانی مذهبی اش را مدتی است که از مسجد چهارده معصوم به لطفعلی خان آورده و فتح الهی تئوریسین فکری نیز از افراد ثابت این طیف محسوب می شوند.

اگرچه پایگاه ثارا.. بعنوان یک تشکل سیاسی رسمی نیست اما جریان فراگیرآن اکنون به یک سیستم سیاستگزاری منطقه ای با گستره استانی در انتخابات و رویدادهای سیاسی مختلف نقش آفرینی می کند.

طیف ثارا... در انتخابات مجلس هشتم با دو کاندیدای از پیش اعلام شده و احتمالاً در دقیقه 90 برای گنجاندن  نفر سوم از بین یکی از دو گزینه ائتلاف با سایر اصولگرایان و یا معرفی نفری از شورای شهر سوم یکی را برخواهندگزید.

این پایگاه در انتخابات اخیر شورای شهر و تنظیم لیست نهایی و مناقشه برانگیزجبهه متحد اصولگرایان که 5 کرسی  شورای سوم ارومیه را بخود اختصاص  داد نقش محوری داشت و توانست در بدست آوردن اکثریت نسبی شورا پشتوانه ای محکم برای مجلس هشتم برای خود دست و پا کند.

ثاراللهی ها هرچند در مسیر خودرقبای سنتی و سختی چون یکی دو  تشکل و تک چهره های بدون شناسنامه اصولگرا را بعنوان رقیب و مانع اصلی میبینند اما پیشینه ای که ازفعالیت این محفل سیاسی است ونشان از تصمیمات زیرکانه آن در لحظات سرنوشت ساز آگاهی آنان از قواعد بازی دارد احتمال می رود با تظاهر به ائتلاف و یا تعامل جهت قبولاندن لیست خود آینده ای پرامید برای فتح یک یا دوکرسی مجلس هشتم رقم بزنند.

اضافه بر آن پایگاه های رای سازی که طبق یک فرمول زمان بندی شده از شورای دوم در سال 81 به این طرف نقش کلیدی در سرنوشت انتخابات برعهده  داشته نیز منتسب به پایگاه ثارا... است.

از ویژگیهای منحصر به فرد این طیف وجود روح خردو رعایت قواعد تشکیلاتی است که حکم می کند بسته به شرایط روز مسئولانه ترین و منطقی ترین تصمیم از جانب بزرگان آن اتخاذ شده هزینه این تصمیم اگر حتی تا انصراف از کاندیداتوری نیز باشد اعضا بر آن گردن می نهند.

پایگاه ثارا.. اگر چه سعی دارد خود را مستقل و خودمحور جلوه دهد اما ارادت اعتقادی آن به یکی از قطب های روحانی شهر نیز پنهانی نیست و همواره تبادل نظر و ارتباطات محکی میان مسجد لطفعلی خان و مسجد اعظم برقرار بوده و از این رو ناگزیر تمام تصمیمات  ثارا... به حساب مسجد اعظم ریخته می شود

3-اصولگرایان سنتی

همواره مرسوم بوده که به کاربردن این عنوان خیلی زود نظرها متوجه حزب موتلفه اسلامی میکرده است. این طیف اگرچه از دوم خرداد 76 تا کنون توفیقات چندانی صحنه سیاسی منطقه نداشته اند، بعنوان یک حزب با اصل و ریشه نیازمند آنان هست که در تمام انتخابات اثر و نشانی از خود را بگنجاند.

این حضور می توان از شرکت در کنگره های موسمی و سراسری حزب گرفته تا  قراردادن دفتر  اختیار جلسات اصولگرایان فراز و نشیب کند.

موتلفه استان یک تشکیلات تحت پوش موتلفه مرکز پای تمام تصمیمات اصولگرایان امضا می کند و اگرچه تا کنون تصمیم موثر و خودخواسته ای از ساختمان همجوار دفتر بازرسی و نظارت انتخابات شورای نگهبان استان که در ید اختیار موتلفه است خارج نشده اما گستردگی اعضا از رادیکال ترین تا کم اثرترین شان از مجموعة طیف های اصولگرا و به بیانی مجود سلیقه های متفاوت و به ظاهر همسو که در شورای مرکزی قرارگرفته اند  موجب آن می شود تا موتلفه استان در تمام توفیقات اصولگرایان خود را سهیم بداند.

اما سوای این حزب کم اثر سنتی که در سطح ملی همواره مطرح است عناصری عیر متمرکزاز اصولگرایان که نه تاب تشکیلات و برنامه های منسجم سیاسی را دارند و نه تشکیلاتی حاضر به پذیرش آنهاست نیز هستند که اگرچه در رفتارهای شبه سیاسی و پارتیزانی فعال و موثرند اما چند سالی است که سر به هیچ قاعده و قانون و ائتلافی خم نکرده اند.

این طیف که بیشتر اصولگرایان سنتی سرخورده و بی نصیب از سهام عدالت برادران سابق خود را شامل  سعی دارند در تمام رویدادهای سیاسی حرفی برای گفتن داشته باشند و اگرچه این ابراز عقیده به نفع آنها تمام نشوداما هدایت و نقش آفرینی در سایه آنها  منتج به شرایطی می شود که خودنیز بهره ای از آن نمی برند.

سنتی های تعریف شد در این طیف دیرزمانی در ارومیه بعنوان جبهه متحد ضد امتیون معروف بودند و یا باعناوین مختلفی چون حزب ا... در گذشته و دراین اواخر با نام جریان» فعالیت داشته اند. اما گذشت زمان بویژه با گسترش فرهنگ تحزب در منطقه والبته سهل انگاری و عدم گردن نهادن به خواسته ها ودرک متقابل میان این طیف و تشکل های نوظهور اصولگرا از صحنه سیاسی به حاشیه رانده و به اپوزسیون همواره در سایه و فعال بدل شدند.

هر چند چنانچه گفته شد هیچ قاعده و نظامی برای تعریف نوع گرایشات افراد پراکنده در طیف سنتی اصولگرا وجودندارد اما نفرات آن دارای سلیقه های مختلف از مسجد اعظم و مصلا گرفته تا دانشگاه و کاخ استانداری را شامل می شوند.

وفاداری به ارکان ومبانی اصیل انقلاب، نظام و روحانیت، قابلیت انعطاف و تصمیمات پیش بینی ناپذیر روحیه خستگی ناپذیر مبارزاتی و ولع و عطش سیری ناپذیر سیاسی از ویژگیهای این طیف است که علی رغم چند جریان اشاره شده سطح گستردگی جغرافیایی نفوذ آنان در سرتاسر استان و به تبع ان وجود پایگاههای رای ثابت و سنتی درشهرهای کوچک و بزرگ منطقه یک امتیاز منحصر به فرد است که می تواند در رویدادهای ملی و منطقه ای مورد توجه باشد. از این رو هواداران این طیف در انتظار تصویب قانون استانیشدن انتخابات مجلس لحظه شماری می کنند و هنوز امیدواریم به تصویت چنین قانونی هستند.

زمزمه هایی بنابر فعال شدن و به سطح آمدن مجدد اصولگرایان سنتی مورد اشاره در انتخابات مجلس هشتم شروع شده امری که گرچه تا کنون واکنشی از جانب سایر طیف ها نانگیخته اما به نظر می رسد ادامه روند جدی تر شدن موضوع اردوگاه اصولگرایان را آبستن شرایط پیچیده ای کند.

4-نسل سومی ها یااصولگرایان نوظهور

مدل دیگری از نیروهای جوان البته نزدیک به دولتیون را شاید بتوان با نام نسل سومی ها یا اصولگرایان نوظهور شناخت. نیروهایی که تجربه سیاسی خود را مدیون تشکل های سیاسی- صنفی دانشگاهی هستند.

جامعه اسلامی مهندسین که یکی  دو سال است  در ارومیه فعال شده اصولگرایان نوظهور را نمایندگی می کند والبته به عنوان نمایندگی یک تشکل کشوری نیز چندان گمراه کننده نخواهد بود  چرا مهندسین آذربایجان غربی  چیزی جز یک محفل بلاتکلیف و سردرگم از جوانان همراه معترض و در عین حال خوشبین به آینده نیست که در شرایطی سعی در تعمیم نظرات پدر معنوی خویش (باهنر) در حوزة لایتشکل استان را دارند و در سویی دل کندن از دولت نهم می توان تنها ستاره امیدشان هم دشوار می نماید.

نسل سومی ها پرروش یافته دوران گذار دور دوم ریاست جمهوری خاتمی اند. زمانی که اصلاحات رو به زوال در حوزه اندیشه و رسانه های منتقد نقد می شد و پوپولیسم به آهستگی در تار و پود نظام مدیریتی کشور در حال ریشه دواندن بود. همین نوع تربیت ذهنی این طیف موجب وابستگی عمیق شان به طلایه دار پوپولیسم دولتی شد.

سوابق بکر و کارنامة مفید، آشنایی با ادبیات کلاسیک سیاسی، علاقه مندی به تشکیلاتی و تحزب و بلندپروازی در کنار در معرض سوءاستفاده بودن، عدم استقلال در تصمیم گیری و عدم ثبات در سیستم مدیریتی بی سروصاحب بودن و نداشتن پایگاه رسانه ای از نکات مثبت ومنفی طیف نسل سومی اصولگرایان است. بروبچه های این طیف معمولاً انتخابات راخیلی قبل تر و با خیال ایجاد تحول و انداختن طرحی نو آغاز خواهند نمود اما به دلیل ویژگیهایی که برشمرده شد امکان ائتلاف و همگرایی نوظهورها در روزهای واپسین با تمام گروههای تحت پرچم هست امری که در شورای سوم به وضوح مشاهده شد.

با این حساب اعضاء جامعه اسلامی مهندسین، تشکل های وابسته و طیفی از حامیان احمدی نژاد پیش از انتخابات که با نام خدمتگزاران معروف اند را باید پیاده نظام یک یا مجموعه ای از تشکل های پدرسالاری دانست که تنها به واسطة یدک کشیدن نام و شناسنامه ای رسمی چرایی حق رایی قابل اتکا برای تصمیم گیری های سرنوشت سازند.

و اما انتخابات

شواهد و قرائنی که بر اساس فرمولهای کلاسیک سیاسی شکل گرفته و طبق یک پروسه طبیعی و البته با تعمق در نظریه یک تحلیل گر معتدل اصلاح طلب نقش آفرینی و به صحنه آمدن زعما و مصلحت گرایان هر دو جناح سیاسی کشور را برای تشکیل یک مجلس ائتلافی و به دنبال آن دولت آشتی ملی پدید خواهد‌ آورد بی گمان آثار و پیامدهای فرا پایتختی نیز به همراه خواهد داشت.

موضوعی که دارد با شروع زمزمه های احیاء و فعال شدن جریان پیروان خط امام و رهبری و تلاش برای بسیج و در دست گرفتن سکان قیمومیت اصولگرایی منطقه از یک سو و برخی تحرکات جریان منسوب به دولت جهت ایجاد وفاق و همگرایی استراتژیک از سوی دیگر در سالی که مزین به اتحاد ملی و انسجام اسلامی است رنگ جدی تر به خود می گیرد و به نظر می رسد اصولگرایان دوست ندارند آوردگان گاهی که تنها مردانی بزرگ می طلبد را با احساسات کودکانه و زودگذرشان تسلیم رقبای زخم خوده نمایند و آنها حتماً دریافته اند که خطردر کمین، جدی و نزدیک است

سال86 سال تغییر وتحول درخوی رضا حسن زاده

سال86 سال تغییر وتحول درخوی

 

سال86 را بی شک باید »سال تغییر و تحول« در خوی نام نهاد. چرا که:

1ـ در این سال، اکثریت اعضای شورای اسلامی شهر تغییر یافته وپنج عضو جدید به آن راه می یابند.

2ـ قریب به یقین، شهردار جدید جایگزین »صالح جو« شهردار فعلی خواهد شد.

3ـ گفته می شود، حکم جدید فرماندار شهرمان نیز صادر شده و به زودی به پستی جدید در تهران انتقال می یابند. به عبارتی باید منتظر فرماندار جدید هم باشیم.

4ـ اگر انتخابات مجلس هشتم به سال 87 موکول نشود ، در اواخر سال جاری انتخابات مجلس را هم خواهیم داشت که چه بسا چهره های جدید برای این انتخابات مطرح شوند.

5 ـ باید منتظر تحقق وعده رئیس جمهور در خصوص ارتقای خوی به بالاترین سطح باشیم. چون اگر وعده ‌ی ایشان امسال تحقق نیابد، سال بعد مهلت چهار ساله ریاست جمهوری به پایان می رسد و امکان عملی شدن این قول کمتر خواهد شد.

6ـ در سال 86 چندین پروژه عمرانی در خوی به بهره برداری خواهند رسید که شایدترمینال مسافربری مهمترین آنها باشد.

7ـ آن طوری که از قرائن و شواهد پیداست ، مشکل احداث دانشکده کشاورزی و به تبع آن ایجاد دانشگاه سراسری در خوی حل شده و در سال جاری شاهد تسریع در روند احداث آن خواهیم بود.

8ـ بزودی مطالعات احداث بیمارستان جدید 250 تختخوابی خوی به پایان رسیده و  کلنگ احداث آن به حول و قوه الهی، به زمین زده می شود.

9ـ  برگزاری کنگره‌ی سراسری( شاید هم بین المللی) شمس تبریزی و مولانا ( مهرماه86) در خوی، بهترین فرصت برای شناساندن پتانسیل های شهر محسوب می شود. به طوری که اگر از میزبانی این کنگره به نحو شایسته استفاده کنیم، همین کنگره می تواند منشاء بسیاری از پیشرفت های خوی باشد.

و . . .

اما باید توجه داشت که هر تحول و توسعه ای نیازمند »برنامه‌ای مدون بر اساس اسناد راهبردی« است تا کلیه اقدامات بر اساس آن صورت گیرد. آیا واقعاً در شهر سه هزار ساله‌ی خوی چنین برنامه ای جامع و تفصیلی( البته نه به صورت سراسری که به صورت منطقه ای) تدوین شده است یا نه؟

از طرفی، وجود ستادی تحت عنوان »ستاد ساماندهی مشارکت‌های مردمی« در شهر ضروری به نظر می‌رسد. این ستاد می‌‌تواند در راستای سیاست کاهش تصدی‌گری دولت و به منظور سـاماندهی مسـائل مختلف خدمـاتی‌، رفـاهی‌، بهداشتی‌، عمرانی‌، فرهنگی، اجتماعی، ورزشی با اعضای متخصص ذیربط تشکیل یافته و تعامل شهروندان با دستگاه‌های اجرایی را افزایش دهد.( بدیهی است اعضای این ستاد نباید فقط به خودی ها محدود شود) به طور مثال، این ستاد می تواندهر سال 10 مشکل و خواسته اساسی شهر را از دیدگاه مردم شناسایی کرده واجرای آنها را بر اساس اولویت به دستگاه های اجرایی ذیربط پیشنهاد دهد و یا می تواند اجرای طرح‌هایی در زمینه اوقات فراغت و یا نظارت بر عملکرد مجموعه های خدمات رسان عمومی مانندتاکسیرانی و . . . را بر عهده بگیرد.

همچنین تأسیس یک پژوهشکده و اتاق فکر متشکل از اساتید و متخصصان ذیربط برای تسهیل در تصمیم گیری‌های کلان شهری خصوصاً در شورای سوم شهر، موضوع دیگری است که باید به جدّ روی آن کار کرد. چنین پژوهشکده و یا اتاق فکر می تواند طرح‌ها، لوایح و برنامه‌های مثلاً  شورای شهر یا هر مجموعه‌ی دیگر را قبل از تصویب، به صورت کارشناسی بررسی کرده و موجب تقویت دستگاه های تصمیم گیرنده و افزایش نظارت عمومی به عملکرد آنها گردد.

در کنار این موضوعات، بالا بردن سطح آگاهی و فرهنگ جامعه نباید فراموش شود.  قبل از هر تحولی می‌بایست بستر سازی مناسب در بین مردم صورت گرفته و جامعه را برای هر تغییری آماده کرد. خصوصاً در اجرای طرح‌های زیر ساختی و هزینه بر این امر بیشتر ضرورت  پیدا می کند. اگر نیازهای اساسی و زیرساختی شهر به صورت شفاف به مردم توجیه شود، قطعاً همکاری ها و پیگیری های مردم افزایش یافته و پیشبرد آنها سرعت می گیرد

تقدیم به معلم باغبان آرزوهای من دکتر حسن زاده

تقدیم به معلم باغبان آرزوهای من

دکتر شهریار حسن زاده

 

هاتف آن روز که به من مژده این دولت داد تا از کوچه معشوق بگذرم و رخت به دروازه شاهراه منزلگه دلدار افکنم از فیض گل سخن آموختم و به قول و غزل »و علّم آدم الاسماء کلّها« را به گلبانگ ناز و نیاز در آستان جانان نجوا نمودم عشق و پاکی و رندی و حسن و خلق و وفا در پیمانه گل آدم به امانت سرشته دیدم تا در میخانه ملائک »انّی جاعل فی الارض« خلیفه شاهد بازار حکم ازل گردیده »واسجدوا لادم در شاهین فسجدوا« نشیند و ترازوی خلقت در اسکن سوداری خوش »یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکّیهم« باشد. این سرّ خدا که در تتق غیب دردی کش نور بود ماه مجلس دانایی باشد.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیدة ما را انیس و مونس شد

نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت

غمزه مساله آموز صدر مدرس شد

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میرمجلس شد

سلطان ازل که گنج غم عشق به این بلندنظر شاهباز سدره نشین در این کنج محنت آباد بخشید بر کنار لوح قلب مطمنه اش نون و قلم را نهاد تا با »انّک لعلی خلق عظیم« بر تخته دلها الف قامت دوست را نقش بندد و بندگی به شرط مزد نکند از یار آشنا سخن آشنا شنود و ارباب امانت باشد زیرا جز »صبغه ا... و من احسن ا... صبغه و نحن له عابدون« نیست. این نکات و شرح بی نهایت در وصف آن شمایل کاندر عبارت آمد حرفی از هزاران بود که از کلک صنع در شهر علم کسوت زیبای »من علمی حرفاً  صـیرنی عبـداً« را بر قامـت معـلم دوخـته‌ است.

ای معلم:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

معلم و استاد عزیز امروز که روز تست برایم زیباست زیرا:

من از تپش پنجرة چشم تو وضو گرفتن را آموخته ام و با یکی دو حرف تو شعر زندگی را سروده ام هنوز هم به کلند عشق تو بیستون فرهاد را می شکافم و از رودخانه جوشان لطف و قهر تو احرام محبت می بندم. توفیق ادب در حلقه درس تو لطف رب را بر دفترم نوشته است و شکر بر سایه وجودت بر نعتم افزوده است و در چهارده روایت به کمکم شتافته است. می دانم همواره در اندیشه آشنایی با خواسته هایم به سر می بری تا مسیر بالندگی نهال ایمان و علمم را ترسیم کنی، من هم آرزو دارم کنون با بار پیری در کوره راه زندگی به دنبال جوانی برگردم و بر دستان مهربانت بوسه زنم تا به جبران بغضی که از این بابت نشکسته است در چین زلف آن بت مشکین کلاله عزم وطن نماید.

ای آشنای آشنا:

سعه صدر، فراغ سینگی، والامنشی تو برایم دوست داشتنی بوده است، صفای قلب و آراستگی ظاهری تو از ایمانت سخن گفته است. رفتار محترمانه و رأفت دینی تو مرا از هرزه گردی رهانده است. گفتار، کردار تو در حرف و عمل و میزان آشنایی ات با علایق، استعداد، گرایش و روحیات من راه گریزم را بسته است و حدیث پیامبر اکرم(ص) را در »الاباء ثلاته، اب ولدک، اب زوجک، اب علمک« آویزه گوشم نموده است. تلاش آسمانی تو در رشد خلاقیت و توانایی علمی ام، تکالیف مفید و کاربردی و راهنمایی دلسوزانه گره کارم را گشوده است. مگر می توان پاسخهای متقن و مبرهن، بلیغ و فصیح تو را در پرسشها و شبهات علمی و معنوی فراموش کرد. هنوز هم بسم ا... گفتن عاشقانه و سلام و دعای عارفانه ات هفت شهر خوبی هاست. باور کن که کرامت شما، علاقه تان به درس، کلام قاطع، مستدل، دلنشین، حرکت های دست و قلم و قدم های آرامش بخش تان، توصیه به عفاف و دفاع از حجاب پندهای پدرانه، و پاسداری از ارزشهای انقلاب اسلامی و همینطور در مشکلات و گرفتاری های سخت که طرف مشاوره ام بوده اید، بندهای مادی و پوچی را که از زندگی گسسته اید و به پاکی و ایمان و نماز و شکر و صدها لغت دیگر به رمز و تفسیر که شکوه زندگی ام شده است در کلاس درس به من یاد دادید درخت دوستی را در قلبم نشانده است که همیشه سبز خواهد ماند و در کوچه های دوستی ترا جستجو خواهد کرد.

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

حذر از عشق ندانم

سفر از کوی تو هرگز نتوانم

تو را ای کهن مرز و بوم می ستایم

به بهانه نامگذاری سال اتحاد ملی

تو را ای کهن مرز و بوم می ستایم

سعید فرجی خویی           چاپ شده در هفته نامه اورین

 

ـ هنوز از پهندشت سرزمین چالدران قیحه ی دلیرمردان »قیزلباش« که با شمشیرهای آخته به استقبال سرب داغ رفتند و برای جان باختن در راه میهن سرسوزنی تردید به دل راه ندادند، دریای عقل را به تلاطمی توفانی وا می دارد.

و از بلندای کوههای سوخته ی قره داغ بانگ رعدآسای عباس میرزا که مبارزان را به پایداری می خواند و نعره های جوانمردان ارسباران و قفقاز که بی محابا به اجنبی می تازد، جانها را به لرزه در می آورد.

ـ هنوزقلم ازنگارش‌ذلت‌نام»گلستان«عرق‌شرم برپیشانی دارد.

و از شوکرانی که از جام »ترکمن چای« در کام ریخته شد، پاره های جگرش از هم گسیخته است.

ـ هنوز زخمه ی فریاد گیله مرد زخم خورده که روی پل منجیل پیشانی برخاک وطن نهاد، رعشه بر اندام مرگ می افکند.

ـ وهنوزفریادسینه سوزسردار جنگل در میان کوههای پوشیده از برف طالش پژواک می یابد و زهره ی کوهستان را می درد.

ـ هنوز غریور دلاوران تنگستان و خروش رئیس علی دلواری و خط غباری که از سم ستورا نشان بر پهنه ی تفتیده ی جنوب ترسیم می شود و خصم متجاوز را به زبونی و انفعال می کشاند، ذهن ها را می آشوبد.

ـ هنوزغرش عدالت‌خواهی شیرمرد آذربایجانی و تفنگچیانش از سنگفرش های مقابل مجلس شورای ملی خون غیرت را به رگ های جبین هر ایرانی می دواند.

ـ هنوز از حنجره های شرقی ثقه الاسلام تبریزی و یارانش بر بالای دار به سان سلف رستگارش ـ میثم تمّار ـ زمزمه ی غربت هزار و چهارصد ساله ی شیعه و ندای مظلومیت هماره ایرانی به گوش می رسد.

ـ هنوز از پیکر غرقه به خون شیخ محمد خیابانی آوای »قم فانذر« هر ایرانی را به بیداری فرا می خواند.

ـ هنوز دل دشمن از آن پیرمرد تکیده ی عصا به دست (مدرس) که صحن مجلس را با صیحه ی آسمانی خود به لرزه در می آورد، در هراس است.

ـ هنوز صفیر گلوله های توپ و خمپاره که بی محابا از چهارسو و شش جهت می بارند و هزار هزار کبوتر عاشق را سر بریده به وصال دوست می رسانند، تو و فریاد آتشین پاسداری که سنگینی شنی تانک را روی پاهایش احساس می کند، بی طاقتم می سازد.

ـ هنوز پرند نیلگون خلیج فارس خون مسافرانی را که لهیب آتش کینه شیطان به چهره اش پاشیده، پاک نکرده است.

ـ هنوز بانگ نوشانوش آنانی را که در قهقهه ی مستانه شان »عند ربهم یرزقون« گشتند، تا صبح قیامت می توان شنید.

ـ هنوز در هزار پرده ی ساز »عاشیق« تراوش رگه های سبز غیرت را به روشنی می توان دید.

ـ هنوز سرحدات مملکتِ عشق به چابک سواران قشقایی و بختیاری پشتگرم است.

ـ هنوز اثر تازیانه ی باد صد و بیست ساله ی محرومیت از چهره ی باصلابت دلاور نیمروز زدوده نشده است.

و ساحل نشینان دریادلِ خلیج فارس، بامدادان که در تلاش معاش به دریا می زنند، کوسه های پلیدی را می بینند که علم یهود بنی قریظه و خیبر را پس از قرن ها جنایت بر پیشانی خود زدوده اند و کوس وحشت می نوازند.

و اما هنوز...

ـ هنوز برخی ها اصرار دارند که جامعه ی ما را »جامعه ی چند فرهنگی« بنامند. آنها همیشه به فکر تقسیم جامعه ی ما هستند و این تقسیم را از »فرهنگ« شروع کرده اند.

آنها فرهنگ را در زبان خلاصه کرده اند: زبان فارسی، زبان ترکی، زبان عربی، زبان بلوچی، زبان کردی و...

»جامعه ی چند فرهنگی« در فرهنگ آنها به معنای »تجزیه ی فرهنگی« است . او نمی داند، اما اربابانش می دانند که تجزیه ی فرهنگی سرآغاز همه ی تجزیه های دوست داشتنی است.

ـ هنوز آنها نمی دانند که ما جامعه ی یک فرهنگی هستیم، خدای ما، پیغمبر ما، دین ما، عاشورای ما، عبادات و آداب ما یکی است. کعبه و کربلای ما یکی است.

ـ هنوز آنها نمی دانند که فرهنگ اسلام که کرد و ترک و فارس و عرب ندارد. ترک و کرد و فارس و بلوچ و عرب مسلمان قبله ی واحدی دارند.

و هنوز آنها در غفلتند...

و امسال سال اتحاد ملی نامیده شده است و باید بدون هر گونه قوم‌بندی،مرزبندی،خط‌کشی فرهنگی و گروه بندی‌های سیاسی و جناحی و قومی به فکر اتحاد و وحدت همه‌ی گروه‌ها و اقوام رفت و توطئه ی دشمنان را خنثی ساخت.

وحی نبوی (۲)

رچاپ شده در اراز اذربایجان ارومیه

 

اه دوم برای استلال بر ضرورت وحی استدلال از وجود انسان است فلاسفه اسلامی و الهی عقیده دارند که شان اجتماعی بودن و نیاز بر زندگی دسته جمعی که لازمه اش وجود قانون و دستورالعمل می باشد ضرورت وحی و نبوت را ایجاب می کند.
بعضی از اساتید این مساله را مقداری وسعت داده و با یک تحلیل عقلی موضوع ضرورت وحی را از طریق نیاز بشری بررسی نموده اند.
حقیقت وحی
در نظام اعتقادی اسلام و تمامی پیروان ادیان آسمانی، وحی که از امور حیاتی و ضروری برای بشر می باشد عبارت است از ارتباط مرموز و ویژه<ای که بین خدای سبحان و انسان های ممتاز و برگزیده که پیامبر نامیده می شود حاصل می<گردد، خواه این ارتباط مستقیم باشد یا توسط فرشته شکل بگیرد که در سایه این ارتباط احکام قوانین و دستورالعمل هایی بر قلب پیامبر نازل می<شود و در نتیجه خداوند به او ماموریت می دهد تا آن ها را به مردم ابلاغ کند و پیامبر نیز در این ارتباط ملکوتی و فوق العاده که به وسیله قلب نورانی خود حقایق غیبی را بدون استمداد از حواس و بدون نیاز فکر از جهان غیب می گیرد منشا این داده های غیبی یعنی خدای سبحان را می شناسد و به ماموریت سنگین خود آگاهی کامل دارد و از آرامش درونی کامل برخوردار است.
بحث از حقیقت وحی از این جهت دارای ارزش و اهمیت است که شناخت وحی و پی بردن به حقیقت آن، پایه و اساس شناخت کلام و پیام خداوندی است چون شرایع و ادیان الهی از جمله قرآن کریم که بیانگر سخن حق تعالی و پیام الهی است به وسیله وحی و سروش غیبی مقدس به پیامبر بزرگوار اسلام نازل گردیده است بنابراین مساله وحی و شناخت واقعیت آن از اساسی ترین بحث در نبوت و پیامبرشناسی است.
وحی درلغت وقرآن
اصل وحی در لغت به معانی مختلف آمده که جامع همه آنها عبارت است از انتقال مطلب در ذهن مخاطب به شکل سریع و به طور سری و مخفیانه به گونه ای که از دیگران پوشیده باشد خواه این اشاره سریع و انتقال سری با کلمه باشد و یا با صدای خالی از ترکیب کلامی و یا با اشاره با اعضا. براساس این تعریف کاملا روشن است که در تحقق معنای وحی دو عنصر نقش اساسی دارد یکی اشاره رمزی و سری بودن و دیگری سرعت در انتقال مطلب و شاید به خاطر همان دو عنصردر ارتباط مرموز پیامبران با عالم غیب و ذات پروردگار این کلمه بکارگرفته شده است. درقرآن مجید وحی به معانی مختلف آمده لکن تمامی مصادیقی را که در قرآن کریم برای وحی آمده است می توان در چهار معنی اشاره پنهانی هدایت غریزی الهام(سروش غیبی) و وحی رسالی و نبوی منحصرکرد

وحی نبوی

 

پیامبر شناسی                  چاپ شده در هفته نامه اراز اذربایجان ارومیه
سرویس معارف و تاریخ: یکی از مسائلی که بعد از خداشناسی ضرورت بحث دارد، مساله نبوت و پیامبرشناسی است.
مساله نبوت و پیامبرشناسی، در دو محور نبوت عامه و نبوت خاصه بحث می شود، در نبوت عامه بحث از فلسفه وجودی و ضرورت بعثت و نبوت می شود که آیا در حیات بشر پدیده ای بنام رسالت آسمانی که پیام آور قانون الهی می باشد ضرورت دارد یا ندارد همچنین بحث از معجزه و حقیقت آن که سند حقانیت و صداقت پیامبر و بحث از عصمت که عامل مصونیت پیامبر و وحی از خطا  و تحریف می باشد مطرح می<شود.
ولی در نبوت خاصه، بحث از پیامبر، دلائل نبوت و شخص خاص است مثلاً بحث می شود از نبوت پیامبر خاتم که کدام معجزه را داشته برنامه اش چه بوده دلیل عصمت او چه باشد و... . در بحث از فلسفه نبوت و ضرورت وحی از طرف عالمان دینی و دانشمندان اسلامی استدلال های گوناگون عنوان شده بعضی از استدلال ها برمی گردد  به خود بعثت به بیان  دیگر از وجود خدا استدلال می شود بر اینکه وجود وحی و نبوت امری است ضروری به این معنی وجود خدا لازمه اش ضرورت وحی و رسالت در جامعه بشری است. در بعضی از استدلال ها ضرورت وحی برمی<گردد به نیاز انسان به وحی که بین حیات بشر و وحی یک ارتباط تنگاتنگ و ضروری وجود دارد که نبودن آن باعث اضمهلال و سقوط حیات بشری است.
وحی پدیده ای ممکن
در رابطه با استدلال بر ضرورت وحی به شیوه نخست که از طرف متکلمین ارائه شده دو طریق وجود دارد یکی از طرق استدلال همان قاعده معروف لطف می<باشد که می گویند نبوت و وحی از طرف خداوند لطف است و لطف بر خداوند واجب است پس نبوت ازطرف خداوند واجب است که اگر خداوند این کار را نکند به تکلیف خود عمل نکرده است و چنین چیزی بر خداوند محال است. یکی دیگر از طرق استدلال بر نبوت عامه استدلال از راه وجود خداست به این معنی که چون خدا هست و آفریدگاری وجود دارد و این آفریدگار وجودی است واجب پس نبوت هم باید باشد البته باید توجه کرد که این استدلال غیر از قائده لطف است چون در قاعده لطف صحبت از تکلیف خداوندی است که به معنای اقتضای حکمت می باشد ولی در اینجا صحبت از تکلیف نیست فقط مساله ضرورت وجود است آن ها می گویند چون خداوند به عنوان وجود واجب و ذاتاً  غنی وجود دارد پس در خلقت و هستی خلا وجود ندارد و کمبودی نیست به این معنی اگر در عالم خلقت و در عرصه هستی موجودی امکان یک رشد و کمال در او باشد و موانعی در کار نباشد یعنی در آن شیئی قابلیت برای کمال و رشد تمام باشد از طرف خداوند کمال به او افاضه خواهد شد و این افاضه و اعطای کمال از وجوب ذاتی پرودگار ناشی می شود و وجود خدا این اقتضا را دارد.
بعد با استفاده از این قانون و قاعده، در باب نوع انسان این گونه گفته اند که نوع انسان ها نیازمندند به یک هدایتی که ماورای هدایت حس و عقل بشری است و این نیاز یک امری است بدیهی و روشن و از طرفی بشر می تواند این هدایت را از ماورای وجود خودش از عالم دیگر تلقی کرده و بگیرد که اسمش وحی است. پس برای بشر امکان بهره برداری از چنین هدایتی وجود دارد و حتی بشر به چنین هدایتی نیاز دارد و تلقی آن هدایت برای بشر از طریق وحی ممکن است پس حتماً بطور ضرور و جدی این فیض از طرف خداوند به او خواهد رسید. بنابراین اگر کسی به خدا معتقد باشد ضرورت وحی و نبوت برای او روشن و بدیهی است.

وداع دومین شورای شهربا ساختمان قدیم شهرداری خوی

وداع دومین شورای شهربا ساختمان قدیم شهرداری

 

 

نهم اردیبهشت ماه سال 86‌، اعضای سومین شورای شهر خوی فعالیت خود را آغاز خواهند کرد. در این دوره پنج عضو جدید ابراهیم آهنگری، داریوش حسینی صدر، عزیز زینالی، محمد علی کریم نژاد و غلامحسین قره محمدلو در کنار دو عضو شورای دوم یعنی سید فتاح کبیری و غلامعلی شریف به مدت 4 سال فعالیت خواهند کرد.

شورای دوم شهر خوی این روزها تلاش بی وقفه ای را برای انتشار عملکرد چهار ساله خود درکتابی بصورت چهار رنگ انجام می دهد تا آن را قبل از پایان دوره، در اختیار مردم و مجموعه های مرتبط با شورای شهر قرار دهد ومنطقی است که تحلیل عملکرد چهار ساله دومین شورای اسلامی شهر خوی به بعد از انتشار این کتاب موکول گردد.

دو سال اول فعالیت شورای دوم شهر خوی در حالی سپری شد که خبرنگاران درجلسات علنی آن حضور نداشتند و حضورآنها به درخواست کتبی و صدور مجوز از طرف شورامنوط‌شده بود.اما  فعالیت دو ساله‌ی بعدی این شورا باحضور خبرنگاران مطبوعات محلی و رسانه های خبری دنبال شد و شاید تنها شورای شهری بود که در صحن آن، جایگاه ویژه برای خبرنگاران در نظر گرفته شده بود وتمامی جلسات علنی آن با حضور خبرنگاران برگزار  می شد.

در نیمه دوم فعالیت چهار ساله شورای شهر، »برزگر« ساکت ترین و شاید هم غایب ترین عضو شورا بود. وی که در این نیمه صندلی ریاست را به شریف واگذار کرده بود،کمتر به بحث های شورا وارد می شد و تا زمانی که مورد سوال قرار نمی گرفت اعلام نظر نمی کرد.

برزگر با سابقه‌ی دوبار شهردار شدن در شهر خوی یکی از کارشناس ترین و واردترین اعضا به امور شهرداری بود. اما به نظر می رسد در دومین دوره‌ی شورا آن طور که باید و شاید از نظرات کارشناسی و فنی او استفاده نشد. در اوایل، وی در کنار قابچیلو مخالف برخی مصوباتی بود که به تصویب چهار یا پنج عضو دیگر شورا می رسید و معتقد بود که این مصوبات با قوانین شهرسازی و یا طرح تفصیلی منافات دارند.

برزگر نهایتاً،اجرای پروژه‌ای در اردبیل  را بر عهده گرفت و با اینکه هرچند ماه یکبار درجلسات شورا حضور می یافت اما عملاً  با بیتوته کردن در اردبیل بصورت غیر رسمی از شورای شهر خوی خداحافظی کرد و حتی در انتخابات سومین دوره شورای شهر، ثبت نام هم نکرد!

»رنجبر حقیقی« دومین عضو شورای دوم شهر خوی بود که در آخرین رورهای اولین دوره‌ی این شورا نیز به عنوان عضو علی البدل حضور داشت. با آنکه اولین روزهای حضور وی، با مخالفت برخی اعضای شورا آغاز شد اما به مرور به یک عضو تاثیر گذار در مصوبات شورا تبدیل شد.

رنجبر علاوه بر تیزهوشی روانشناسی خاصی نیز داشت به طوری که اکثرطرح های خود را با بیان مناسب به تصویب می رساند و قبل از شروع جلسات، نظراتش را با تک تک اعضای موثر در رای گیری مطرح می کرد.

وی به دلیل آشنایی داشتن با قوانین شورا و شهرداری، یکی از اعضایی بود که سعی می‌کرد برای نظراتش ماده‌ی قانونی بیاورد.

»شریف« به عنوان سومین عضو شورای دوم شهر خوی، ریاست نیمه دوم این شورا را بر عهده داشت.اعتراضات بلند وی زبانزد دیگر اعضا است (گاهی اعتراضات بلند وی در محوطه خارج از ساختمان شورا هم به گوش می‌رسید) اما درحقیقت بی غل و غش ترین عضو شورا است.

شریف در کنار»کبیری« بیشترین وقت خود را برای شورا گذاشت.

وی، وقتی با طرحی مخالف بود با صدای بلند و مقدمه چینی های فراوان سعی می‌کرد مخالفت دیگر اعضا را جلب کند، اما وقتی موافق بود با نرم خویی و مهربانی و آرامش مطرح می کرد تا دیگر اعضا نیز آن را تائید کنند!

شریف با تمام خصوصیاتش همواره مورد احترام و تائید دیگر اعضا بود و بی دلیل نبود که هم به ریاست شورا انتخاب شد و هم به شورای سوم راه یافت.

»قابچیلو« چهارمین عضو شورای دوم شهر خوی محسوب می شود( البته باترتیب حروف الفبا). وی با سابقه چندین ساله در پست مسئول املاک شهرداری خوی یکی از کارشناس ترین اعضای شورا به امور شهرداری بود.

وی یار دیرین برزگر به شمار می رود و همواره از نظرات او حمایت می کرد اما چه سود که روی هم دو رای بیشتر نداشتند.

 قابچیلو در شورای دوم جنجالی ترین و معترض ترین عضو به شمار می رود. چرا که نزدیک به یک سال در جلسات شورا به عنوان اعتراض،سکوت اختیار کرد و حتی مصوبات راهم امضا  نکرد! چرا که معتقد بود نظرات مخالفان باید در صورتجلسات شورا درج شود اما دیگر اعضا به خاطر درج نظرات غیر مرتبط در صورتجلسات ( به عنوان نظر مخالف) طی مصوبه‌ای از درج آن ممانعت کردند و این امر اعتراض قابچیلو را در پی داشت.

قابچیلو درخواستش را مطابق قانون و عدم درج نظرات مخالف در صورتجلسات راغیر منطبق با قانون می دانست و حتی نظرات مراجع بالاتر را هم در این خصوص طی درخواستی جویا شد اما فرمانداری به عنوان یکی از این مراجع، هرگز به درخواست قابچیلو پاسخ نداد! نهایتاً وی رضایت داد به شرط درج نظرات مخالفان در مطبوعات محلی سکوتش را بشکند. در اواخر دوره نظرات کارشناسی وی در مصوبات شورا تاثیر گذار بود.

»کبیری« پنجمین و فعال ترین عضو دومین شورای اسلامی شهر خوی به شمار می رود. وی بیشترین وقتش را در شورا گذراند و بیشترین پیگیری های مصوبات شورا را آن انجام داد و در این راستا چندین نامه‌ی سرگشاده به رئیس جمهور، استاندار و . . . منتشر ساخت.

وی همچنین به عنوان سخنگوی شورا ارتباطی صمیمی با خبرنگاران به عنوان نماینده افکار عمومی بوجود آورده بود و به تمامی سوالات مرتبط با شورا با درایت، حوصله و بدون حاشیه پاسخ می‌داد.

کبیری در کنار رنجبر و سه عضو دیگر شورا از حامیان سرسخت بلند مرتبه سازی در خوی بود و علیرغم مخالفتهای مسکن و شهرسازی استان ، بر اجرای آن پافشاری می کرد.

فعالیت ها و عملکردهای تاثیرگذار وی باعث گردید در انتخابات سومین دوره شوراها، در بین اعضای شورای دوم خوی بیشترین رای مرم را کسب کرده و به شورای سوم نیز راه یابد.

»کریمی« ششمین عضو دومین شورای شهر خوی محسوب می‌شود. وی ریاست اداره تعاون روستائی خوی را بر عهده دارد و به دلیل اجرای قانونی که بر اساس آن روسای ادارات در صورت حضور در شوراها می بایست از سمت خود استعفابدهند،در انتخابات شورای سوم  ثبت نام نکرد.

شاید بتوان کریمی را به نوعی منطقی ترین عضو شورای دوم معرفی کرد. وی بیشتر مواقع نقش میانجی را در اختلافات پیش آمده بین اعضا، بر عهده می گرفت و نظراتش  مورد اخترام دیگر اعضا بود.

و نهایتاً دکتر»کیوان « هفتمین عضو شورای دوم شهرخوی بود که چهار سال تمام بر یکی از هفت صندلی شورای شهر خوی تکیه زد.

کیوان خزانه داری شورای شهر را بر عهده داشت و گاهی   اوقات با یک زنگ تلفن همراهش، جلسات شورا را ترک می‌کرد. خوش رفتاری و خنده‌رویی‌اش باعث محبوبیت وی بود.

به هر حال، مهلت چهار ساله‌ی فعالیت شورای دوم شهر به پایان رسید و آنچه ماند تلاش هایی بود که برای آبادانی خوی صورت گرفت.

قرار است همین روزها طی مراسمی، از عملکرد این عزیزان به همراه شهردار خوی تجلیل شود اما در این میان نباید »ولی‌زاده« مسئول دفتر شورا و »آقا نصراله« مسئول تدارکات و خدمات شورابه فراموشی سپرده شوند

وم بیداری و وحدت در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی

لزوم بیداری و وحدت در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی سعید فرجی خویی به سان هر سال، امسال نیز رهبری مسلمین جهان، حضرت آیت اله خامنه ای،سال86 را سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی نامیدند و اول نوروز، هم چون سال های گذشته، در مشهد مقدس به تبیین و تفسیر پیام نوروزی خود پرداختند. ایشان با درایت همیشگی خویش توطئه ی استکبار و دشمنان اسلام و مسلمین را از پیش شناختند و همه ی جناح ها، احزاب، فرقه ها و قومیت های داخل کشور و آحاد مردم را به اتحاد ملی دعوت کردند و کشورهای مسلمان به خصوص کشورهای حوزه ی خلیج فارس را به انسجام اسلامی و لزوم بیداری و وحدت مذاهب و فرق اسلامی را خواستار شدند. آن چه که در این مقال مورد بررسی قرار گرفته است، بحث انسجام اسلامی است و در پی آن جستاری کوتاه به تاریخچه ی مذاهب دو فرق اصلی اسلام، شیعه و سنی است. بحث اصلی بسیاری، جنگی را که هم اکنون در عراق میان مثلث شورشیان اهل سنت و القاعده، شبه نظامیان شیعه و سربازان ائتلاف به رهبری آمریکا جریان دارد، نه جنگی داخلی و محدود به عراق که جنگی میان طرفداران دو فرقه اصلی اسلام یعنی اهل سنت و شیعیان می دانند. جنگی که در صورت تداوم، بیم آن می رود شعله هایش به عراق محدود نمانده و سرتاسر مشرق عربی از لبنان، سوریه و عراق را در شمال گرفته تا یمن و مناطق شرقی عربستان و جنوب خلیج فارس فراگیرد. این همان چیزی است که دو سال پیش ملک عبداله دوم پادشاه اردن، پس از دیدار با جورج بوش، از ابعاد ماجرا با عنوان خطر شکل گیری هلال شیعی پرده برداشت. اگر چه ملک عبداله سپس در دیداری که با منابع اطلاعاتی کشورش و نیز سیاستمداران اردنی داشت به غیر جدی بودن این خطر پی برد و درصدد تصحیح هشدار خود برآمد، ولی آن چه بوش به او تلقین کرده بوده به نامش ماند. برخی از صاحب نظران جنگ حزب اله لبنان و اسرائیل و تداوم بحران کنونی در لبنان میان جنبش شیعی حزب اله به رهبری سیدحسن نصراله و هواداران دولت فؤاذ سینوره را که از حمایت اهل سنت و رهبران عربستان برخوردار است از نتایج همان هشدارها و حساس شدن شیعیان و سنّیان به معنویات هم می دانند. تشدید کشتارهای متقابل سنی ها و شیعیان در بغداد و فتوای38 تن از علمای سلفی عربستان که ریختن خون شیعیان رافضی را حلال شمرده بودند، این حساسیت ها را میان اهل سنت و شیعیان در جهان عرب بیشتر دامن زده است، اما به موازات آن هراس رهبران منطقه را از گسترش دامنه های آن برانگیخته است. تا آنجا که همکاری های دو ماهه گذشته ایران و عربستان را برای ایجاد مصالحه ای میان هواداران و مخالفان دولت لبنان و ارتباطات میان ایران و رهبران کشورهای عربی حوزه ی خلیج فارس را برای کنترل پیامدهای اختلاف شیعه و سنی باید در این چارچوب دانست. مصالمه ای که در صورت پیشرفت و مواجه نشدن با کارشکنی های آمریکا خواهد توانست اوضاع را در عراق و لبنان تثبیت کند و از تشدید بحران در دیگر کشورهایی که اختلاف شیعه و سنی جدی است؛ چون بحرین و یمن جلوگیری کند. تاریخچه ی فرق شیعه و سنی نقطه آغاز جدایی مسلمانان به همان روز رحلت پیامبر(ص) و تشکیل اجتماع در سقیفه بنی ساعده بر می گردد. آنجا که ابوبکر را به جانشینی پیامبر(ص) انتخاب و با او بیعت کردند. امام علی(ع) که شیعیان به خلافت بلافصل او بعد از پیامبر اعتقاد دارند، در آن اجتماع حضور نداشت و به همراه سران بنی هاشم به تدفین پیامبر مشغول بود. شیعیان اعتقاد دارند که خلافت حق حضرت علی بوده و پیامبر در آخرین حج خود که به حجه الوداع معروف است او را به جانشینی انتخاب کرد. شیعیان خلافت را امری الهی می دانند و خلیفه را منصوب او و بنابراین معتقدند حضرت علی و فرزندانش که اهل بیت پیامبر هستند منصوبان حضرت محمد و خداوند هستند در مقابل اهل سنت اعتقاد دارد به این که پیامبر در زمان حیات، جانشینی برای خود معرفی نکرد و این موضوع را مسکوت گذاشت تا خود دانست در این باره تصحیح بگیرند. از این جاست که اهل سنت را قائل به نظریه ی انتخاب و اجماع می دانند و شیعیان را طرفداران نظریه ی نصب الهی. با این حال، به جز موضوع خلافت مرزبندی چندانی میان مسلمانان در صدر اسلام و در زمان خلفای راشیدین (ابوبکر، عمر، عثمان و علی(ع)) نبود، تا این که با قتل عثمان و به خلافت رسیدن علی(ع) این اختلاف تشدید شد و حضرت علی(ع) در سه جنگ جمل، صفین و نهروان ناگزیر شد با مخالفان خود بجنگد. پس از شهادت امام اول شیعیان و تثبیت خلافت معاویه، شیعه به معنی (پیرو) به پیروان علی(ع) اطلاق شد که مورد آزار و اذیت بنی امیه قرار می گرفتند. مهمترین سرفصلی که به مرزبندی هویتی، فرهنگی و مذهبی میان تشیع و سنن مشکلی جدی تر دارد، به قرن دوم هجری و زمانی برمی گردد که در دوران تثبیت خلافت عباسی و در کنار شکل گیری تدریجی تمدن اسلامی و نهضت های علمی، ترجمه، نگرش های فقهی در بغداد مرکز جدید خلافت اسلامی و نیز کوفه و مدینه پایه گذاری شد. فعالیت های علمی دو امام پنجم و ششم شیعیان (امام محمدباقر(ع) و امام جعفر صادق(ع)) از سویی و شکل گیری مذاهب چهارگانه اهل سنت یعنی حنفی، شافعی، حنبلی و مالکی به همین دوران برمی گردد و در میان شیعیان نیز سه مذهب زیدی، اسماعیلیه و دوازده امامی به وجود آمد و از این زمان نخستین مرزبندی جدی فکری، فقهی و کلامی میان دو شاخه ی اصلی اسلام پدید می آید. از نظر کلامی نیز بین شیعه و سنی اختلاف به وجود آمد. بین اهل تسنن دو دیدگاه به وجود آمد که به اشاعره و معتزله معروف گردیدند که در مورد حُسن و قبح عقلی و ذاتی، عدل الهی، قدیم بودن و حادث بودن جهان اختلاف فکری و نظری داشتند. و در این بین شیعیان هم به عنوان نظریه ای سوم به وجود آمدند که موضعی میانه دو فرق فوق را اتخاذ کردند و آن چه قابل ذکر در این بین است این که، دیدگاه شیعیان و معتزله به هم نزدیک بودند که به آنها عدلیه گفته می شود. در طول تاریخ اسلام شیعه و سنی در کنار هم جنگ کرده اند، همدیگر را سرکوب کرده اند ولی باهم زندگی مسالمت آمیز هم داشته اند و به جز پاره ای استثنائات اغلب فقها و کلامیون عامه (اهل سنت) و خاصه (شیعیان) دیگری را مسلمان دانسته و ریختن خون یکدیگر را مجاز نشمرده اند. اما آنچه به چشم می آید همین استثنائات است که برخی از فرقه های افراطی دیگری را به کفر و ارتداد متهم کرده و ریختن خون یکدیگر را مباح و بلکه واجب شمرده اند. هم چون وهابیت که شیعه را مشرک می داند یا اشاعره که معتزله و امامیه را رافضی می خواندند. اما این همه روابط شیعه و سنی نیست در سال1959 م مفتی الازهر مصر، شیخ محمود شلتوت با صدور فتوایی پیروی کردن از فقه جعفری را هم چون مذاهب چهارگانه اهل سنت جایز شمرد. شیخ شلتوت در پاسخ به استفتایی درباره ی جواز رجوع به مذهب امامیه نوشت: »1ـ اسلام، یک مسلمان را به پیروی از مذهب خاصی ملزم نکرده است و هر کسی که از این مذاهب تبعیت می کند، می تواند به مذهب دیگر رجوع کند و به خاطر این کار مرتکب خلاف نشده است. 2ـ مذهب جعفری که شیعه امامیه اثنی عشری هم نامیده می شود، مذهبی است که پیروی از آن هم چون دیگر مذاهب اهل سنت شرعاً جایز است...« فتوا و اقدامات اصلاحی شیخ شلتوت محصول تشکیل مرکزی به نام دارالتقریب المذاهب الاسلامیه در دانشگاه الازهر مصر بود که علمای شیعه و سنی در آن عضویت داشتند و هدف آن کمک به ایجاد پلی برای پر کردن شکاف تاریخی میان دو مذهب اصلی اسلام بود. شکافی که امروزه بیش از هر زمان دیگری در تاریخ اسلام فریقین را در لبه پرتگاه آن قرار داده است.

محرم تعزیه لری ، آذربایجان دا

محرم تعزیه لری ، آذربایجان دا

 

 

هر ایل حج موسیمی باشا چاتاندا،و مسلمان امتی بو بویوک سیاسی و عبادی
مراسیمی یئرینه گتیرننن سونرا،آزاده مسلمانلار بیر ده داها بیرلشیر،یئنی لشیر،
گوج لشیر و جانلانیر،اودا محرم آیی نین باشلانیشیده.محرم آیی و امام حسین
(ع) و اونون یولجولاری اوز شهادتلریننن، اسلام و امامت مکتبینه
جانلاندیریبلار.اونا سبب محرم آیی ندا دنیانین هر یئرینده بیر اوزل مراسیم لر
قورولار کی اسلام و امام حسین(ع) مکتبینین جهتیندده.
آذربایجان خالقی دا کی شرق مدنی یتینده و اسلام مکتبینده هر زامان اوزل
بیر یئر توتوب، محرم آییندا دا ، اوزل و خاص مراسیملر قوراللار، تعزیه
بایراق لاری سنه لردی کی اسلام و امامت مکتبینین عاشیقلارینین طرفینن،
آذربایجان دا دیکلیب و بوتون آذربایجان شهرلرینده گنیش شکیلده گچیرلنیب . تبریز،
ارومیه ، زنجان، اردبیل، نقده، مرند، خوی، میانا، ماکو، ماراغا، تکاب
،چالدران ، باکو ، نخجوان و..........
تعزیه مراسیملری بوننان علاوه کی آذربایجان جغرافیاسیندا گنیش شکیلده
توتولور،چوخلی حیصه لرده اثر گوییر. دانیشیقدا ، سوزلرده ، گیئینیشده، یمکلرده
.


هر ایل ذی الحجه نین سون گونلرین نن، آذربایجان دا ، اوشاقدان تا یاشلی یا
قدر، قارا کوینکلر گییب ،یاشیل شاللار بویوننان آسیب، و قارا بایراق لار
بازاردا، کوچه لرده، مسجد لرده،دیکلدیب و محرم گجه لری هر گجه ، حسینیه ویا
مسجده گدیب و امام حسین(ع) و اونون مکتبینه تعزیه ساخلارلار. اردبیل و
زنجان دا محرمین ایلک گونونده ،طشت قویماق مراسیمی گچیرلنر.
تاسوعا و عاشورا گونلرینده، مذهبی هیئت لر، حسینیه و مسجد لر ین عزادارلیق
دسته لری خیابانا چیخیب و بیر اوزل شکیلده تعزیه ساخلار لار.بو دسته لرده
ترکی مرثیه و نوحه لر اوخونوب و معنوی دعالار تانری درگاهیندان طللب
اولار. اردبیل و ارومیه نین نوحه خوانلاری اسکی زامانلاردان بری آدلانیب و
آذربایجان دا سسلنیبلر اونلاردان رحمتلیق حاج سلیم موذن زاده اردبیلی و حاج
مختار صادق زاده ارومیه دن آد آپارا بیلریق.بو دسته لر ده آذربایجان خالقی
امام حسین(ع) و اونون یولجولارینین حاقیندا ظلملاری و حضرت ابوالفظلین
رشادتلرین یادا سالیب و دسته لرین قاباقیندا قوربان کسللر، و اوز نیت لرینه و
حاجت لرینه تانری دان طلب اللر.معروف و آدلی دسته لردن ارومیه ده حاج سید
جواد دسته سی ویا ماکولار دسته سی ، تبریزده بازاری لار دسته سی، زنجان دا
زنجانین بویوک حسینیه دسته سی و خوی دا شهانق دسته سین آد آپارا بیلریق.
شاخسی واخسی ، حسینیم وای حسینیم وار مظلوم اولن حسینین وار، یا مظلوم جان
حسین، سوسوز ، یانقیز و....حسین ، قوللاری قلم ابوالفضل ، سو مشکینی
اوخلادیلار، تعزیه جما عتین شعارلاری اولوب. هر دسته نین بیر علم یا آق آتی یا
علی اصغر و یا علی اکبر بشیکی اولوب کی ، تعزیه جماعتین اگر نذیر ویا مادی
احسانی اولسا بونلارا تیکیب و اوز نذیرلرین یئرینه گتیرللر.
آذربایجان خالقی تاسوعاو عاشورا گونونده احسان ورمقه چوخلی اعتقادلاری وار
، اونا سبب تاسوعا وعاشورا گون لری ناهار، صبحانه، آش، ساری شیله ، شربت،
سو و.... احسان ادیب و عزادارلاری قوناق ادللر.
عاشورا گونون سحری آذربایجان دا، تعزیه دسته لری شهرین اصلی خیابانلاری و
میدانلارینا چیخیب و بو بویوک مصیبت سببینه، یزیده لعنت گوندریب، و امام
حسین (ع) و اونون یولجولارینین رشادتلرینه، اسلام و امامت یولیندا یادا
سالیب و ارزش ورللر. گون اورتا زامانی و ناهار اذانین وقتینده ، امام حسینین
عاشورا نمازینین یادینا، جماعت نمازی قورولیب و بیر ده بونو یادا
سالارلارکی هر زامان اسلام و امامت یولوندا شهادته حاضیردیلار.عاشورا آخشاملاری
همیشه بیر حزن و سسیزلیکله گچینیر، تعزیه دسته لری باغ رضوان، امامزاده ویا
مذهبی یئرلره گدیب و عاشورا آخشاملارینین نوحه لری کی حضرت زینب(س) و
کربلا اسیرلرین مصیبت لریده، تعزیلرده اوخونور .
آذربایجان دا عاشورا آخشاملارین بیر اوزل مراسیمی ده وار اودا «شبیح» و یا
«پرده خوانی» مراسیمی دیر کی بو مراسیم ده کربلا واقعه سینین بیر نمادین
شکیلده وسوزلرله گوسترمقده.
میرزا اصلان آذربایجانین ان بویوک شکیل چی سی دیر کی ایللر بویو بو سنت و
هنرنن یاشاییب.
شام غریبان حضرت سیدالشهدا دا آذربایجان خالقی ،گجه لر اوز کوچه و
خیابان، مسجدلرینده شمع یاندیریب و کربلا شهیدلرینه عزیز توتوب و بئله بیر شعر
اوخو یاللار(گلمیشوخ الده هامی شمع عزا ، قویماریق زینب مظلومه قارانلیق
دا قالا)بو مراسیم آذربایجان دا « شمع پایلاما» آدلانیب.



آذربایجان خالقینین ، محرم آیین دا؛ امام حسین(ع) و کربلا شهیدلرینه بئله
بیر بویوک مراسیم ده عزیز توتماقینین فلسفه سی ،گورسدیر کی، امام حسین(ع)
و اونون یولجولاری بیر حق یولوندا یولا توشوب و او قدر یوللارینا
معتقیدیلر کی حتی بو یولون سونوندا بیلرق گنه بو یولو گدیب و بیر آتیم دا دالی
چکیلمدیلر،و اسلام و امامت مکتبینین بایراقینه اله دئرین دیکلدیب کی حتی مین
ایل بو واقعه دن گچنن سونرا ،میلیونلار جا عاشیق بو یولدا بایراقی
دئیکدمقه حاضیردئیلار.

پایداری دولت نهم، یک مطالبه ملی

پایداری دولت نهم، یک مطالبه ملی

 

 

مجتبی شاکری : استحاله شده اند...

مجتبی شاکری عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی نیز در گفت و گو با خبرنگار رجانیوز، با مسبوق به سابقه دانستن چنین اقداماتی از سوی طیف اپوزیسیون دوم خرداد گفت: در پشت این نوع بیانیه ها و اظهار نظرها واقعیت های مهمی وجود دارد و آن استحاله شدن این افراد است. این گروه ها پیش از این و در جریان طرح  مباحثی مثل خروج از نظام، تغییر قانون اساسی، نامه جام زهر به مقام معظم رهبری و تحصن در جریان انتخابات مجلس هفتم هم این مباحث را دنبال کرده اند.

وی افزود: اصلاحات در دیدگاه این افراد اصلاحات خارج از نظام است و در نتیجه در اظهار نظرها و موضع گیری های خود، عموما مطالبی را عنوان می کنند که مورد خواست و نظر آمریکا و اروپاست. شاکری افزود در بحث انرژی هسته ای هم آنها فکر می کنند که این انرژی، حق ما نیست و تنها با اجازه و نظر آمریکا می توانیم از آن استفاده کنیم.

وی افزود: در شرایط فعلی استراتژی گروه های اپوزیسیون دوم خردادی ایجاد اختلاف بین گروه های اصول گرا و دولت است و بر همین مبنا  علی رغم تاکیدات مقام معظم رهبری مبنی بر ضرورت وفاق گروه های سیاسی و همچنین صحبت های اخیر رئیس جمهور در خوزستان و تاکید ایشان بر وفاق و همدلی دست به اینگونه اقدامات زده اند.

 

 انبارلویی: پایداری دولت نهم یک مطالبه ملی است

کاظم انبار لویی، رئیس مرکز سیاسی موتلفه در گفت و گو با خبرنگار رجانیوز در واکنش به انتشار بیانیه اخیر حزب مشارکت که در آن با انتقاد از دولت نهم،  سیاست های هسته ای کشور ناسنجیده و مبتنی بر تنگ نظری و فرصت سوزی نامیده شده بود، گفت: سیاست های دولت، سیاست های درست و حکیمانه ای است و محصول اجماع نظر مسئولین نظام می باشد.

انبارلویی گفت: دولت نهم در آغاز فعالیتش برای جبرای سه سال فرصت سوزی، مجبور شد سیاست جدیدی را در پیش بگیرد و طی یکسال گذشته، گام های بلندی هم در این راه  برداشته است.

وی افزود: حمایت های ملت در جریان سفرهای استانی دولت نشان از آن دارد که دستیابی به انرژی هسته ای و استمرار سیاست های فعلی به مطالبه ای ملی تبدیل شده است.

رئیس مرکز سیاسی حزب موتلفه اسلامی تاکید کرد: هیچ کس نه صلاحیت و نه توانایی آن را دارد که در مقابل این مطالبه ملی بایستد و در شرایط فعلی هر تحلیلی غیر از نظر مردم محکوم به شکست است.

 

سلیمی نمین: می خواهند با این اتهامات غیر منطقی به دولت ضربه بزنند.

عباس سلیمی نمین، مدیر دفتر تدوین و مطالعات تاریخ ایران نیز در گفت و گو با خبرنگار رجانیوز گفت: به طور معمول اگر سیاستی توسط شورای امنیت ملی کشور اتخاذ می شود، می بایست از طرف همه مردم محترم داشته شود.

وی افزود: علی القاعده انرژی هسته ای موضوعی است که شخصی نیست و رئیس جمهور به همراه بقیه سران کشور در آن دارای حق رای است و اگر بعضی فکر می کنند با مستمسک قرار دادن این موضوع می توانند به دولت ضربه بزنند در اشتباه هستند چرا که این اتهام نه منطقی است و نه معقول! 

این فعال سیاسی در مورد پرونده هسته ای ایران هم گفت: ایران بر مبنای NPT عمل کرده است و علاوه بر این همواره باب مذاکره را باز گذاشته است و حتی ایران حاضر شده است دایره طرف های مذاکره کننده را باز کرده و ‍یشنهاد مذاکره مستقیم در مورد عراق را هم مطرح کرده است.

وی افزود به نظر می رسد آنچه در این راه مشکل به وجود آورده است نه عملکرد دولت ایران بلکه کارشکنی های آمریکاست.

سلیمی نمین تاکید کرد شاید برخی از گروه های سیاسی اینگونه مطرح کنند که اگر آنها بر سر کار بودند سیاست جامع تری در پیش گرفته و به گونه بهتری عمل می کردند اما این به هیچ وجه قابل قبول نیست چرا که عملکرد آنها در زمان دولت آقای خاتمی که به ید با کفایت آنان اداره می شد و همچنین مواضعی که اتخاذ کردند موجود است.

وی افزود در زمان دولت آقای خاتمی فرصت زیادی برای به تفاهم رسیدن به اروپایی ها داده شد ولی آنان از این فرصت استفاده نکردند و هیچ تغییری در مواضعشان که در راستای تضییع حقوق ملت ایران بود به وجود نیاوردند.

این فعال سیاسی در پایان به گروه ها و احزاب سیاسی توصیه کرد دایره رقابت خود را به حوزه مسایل ملی و مطالبات عمومی مردم وارد نکنند. وی افزود: ورود به چنین مباحثی و استفاده سیاسی از هر موضوعی از نشانه های احزاب توسعه نیافته است.

 

کوچک زاده : هدف از انتشار این بیانیه ایجاد وحشت در مردم است.

آنچه که در بیانیه حزب مشارکت در مورد مساله هسته ای و قطعنامه شورای امنیت موج می زند، خیانت به ملت و ایجاد رعب و وحشت در مردم است.

مهدی کوچک زاده عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس شورای اسلامی در گفت و گو با خبرنگار رجانیوز در خصوص «هدف حزب مشارکت از صدور این بیانیه و اصرار به مذاکره با امریکا» اظهار داشت: منظور مشارکت از اینکه باید عواقب سیاستهای هسته ای شفاف برای مردم توضیح داده شود، چیست؟

کوچک زاده با اشاره به اینکه با این بیانیه می خواهند در دل مردم رعب ایجاد کنند، افزود: در صدد این هستند که به ملت القا کنند یا تسلیم زورگویی های شورای امنیت شوید و یا اگر نشوید با تهاجم نظامی روبرو خواهید شد.

وی همچنین اظهار داشت: این با منطق حزب مشارکت همخوانی دارد، اینها از اول به دنبال معامله بر سر منافع و عزت ملت ایران بودند. از همان روزی که دستشان در اصلاح طلبی آمریکایی و فجایعی که در طول 8 سال حاکمیت خود به بار آوردند رو شد.آنها در طول این مدت نه تنها هیچگاه در پی تثبیت آرمانهای خمینی کبیر (ره) نبودند، بلکه به دنبال محو ساختن آنها نیز بوده اند. اینها ملتی را می پسندند که در برابر قلدری ها مقاومت به خرج ندهد و سر تسلیم فرود آورد.

کوچک زاده در ادامه با انتقاد از مسئولین اجرایی و قضایی به دلیل عدم برخورد با یاوه سرایی های مغایر با امنیت ملی تأکید کرد: مواضع اینچنینی از سوی این حزب، تعجب آور نیست بلکه مسبوق به سابقه است، عجیب آنست که در حکومت اسلامی اجازه اینگونه یاوه سرایی ها به نام آزادی بیان در مسئله ای با این درجه از حساسیت، داده می شود، حال آنکه بحث منافع امت اسلامی است و مسئولین قضایی و اجرایی نباید اجازه دهند بلندگوهای باز بر علیه منافع ملی جوسازی کنند.

عضو کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی همچنین تصریح کرد: نباید از ترس برچسب های کهنه شده ای مثل ارتجاع، دیکتاتوری و عدم وجود آزادی بیان، اجازه داد با منافع ملی بازی شود. قلم هایی که بر علیه آزادی و سربلندی ملت ایران می چرخند، بدون واهمه و نگرانی باید شکسته شوند چرا که هر مملکتی خطوط قرمزی برای خود دارد که عبور از آنها موجب ضرر و زیان ملی است.
کوچک زاده همچنین با اشاره به آیه قرآن افزود: "انما ذلکم الشیطان یخوف اولیاءه فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین"، این آیه صریح قرآ‹ است که شیطان دوستان خود را می ترساند، طبق صریح آیه کسانی که ملت را از عواقب عدم پیروی از دستورات زورگویانه امریکا و شورای امنیت سازمان ملل می ترسانند، اصحاب شیطانند.

ارتباط معرفت شناختی انتخابات و سفرهای استانی دولت نهم

ارتباط معرفت شناختی انتخابات و سفرهای استانی دولت نهم


علی جعفری*


1 - یک کلیشه نسبتا رایج در ادبیات سیاسی – رسانه ای کشور وجود دارد و آن نشستن مطبوعات به جای احزاب است. یعنی خلاء وجود احزاب و تشکیلات منظم و دارای برنامه از طریق روزنامه یا سایت پر شود. مثل اینکه به جای مغازه فقط ویترین مغازه داشته باشیم. دنبال کنندگان این راه نه تنها مغازه ای به دست نخواهند آورد بلکه ویترین خود را نیز ازدرجه اعتبار و کسب اعتماد مشتریان ساقط خواهند کرد. این اتفاق تلخ برای چندمین بار در طول تاریخ حاکمیت سیاست و مطبوعات ایران، در سال های حاکمیت پارادایم اصلاحات بر فضای سیاسی – اجتماعی – رسانه ای ایران بار دیگر تکرار شد.

2 – وقتی ویترین با تمام جذابیت ها و مزایایش چیزی برای عرضه به مشتری نداشته باشد پس در حقیقت نسبتی با او ندارد. پس هدف اصلی از جلب توجه رهگذران سلب توجه آنان از توجه به سایر ویترین هاست و بس! در این حالت است که طرف واقعی ویترین ما دیگر مشتری نیست بلکه سایر ویترین های رقیب است درست مثل روزنامه های جایگزین احزاب که به جای مخاطب قرار دادن مردم، با یکدیگر حرف می زنند. گویا کارکرد روزنامه ها فقط یک رو نوشت به ملت جهت اطلاع از دعوای قدرت است! بدین ترتیب روزنامه های در دست صاحبان زر و زور به یک تزویر نامه محض با صفحات اول پر از مراودات شخصیت ها و قدرت ها و منیت ها تبدیل می شود.

3 -  در این روزنامه ها همیشه مسایلی وجود دارد که برای چهره های ثابت ، همان ها که تیترهای اول از رفتار ها و گفتارهای ایشان تشکیل می شود، خیلی مهم است. آنها دائم از اهمیت یک موضوع صحبت می کنند ولی نه اینکه دلایل و شواهد خود را به ملت عرضه کنند.
قرار نیست مردم طرف خطاب باشند بلکه قرار است هر روز صبح از مجموعه این گفتگوها و رفتارهایی که حالا دیگر شکل تیتر و عکس و مطلب به خود گرفته اند، فقط مطلع باشند! مهم نیست مردم چه سوالات، ابهامات یا خواسته هایی دارند بلکه مهم این است که پاسخ ها و خواسته های ما را بدانند.(بخوانید خواسته های ما را خواسته های خود بدانند)

4 – البته روزنامه های زنجیره ای حزبی این کارها را با رعایت همه اصول حرفه ای انجام می دهند تا مبادا دستشان رو شود غافل از اینکه سواد رسانه ای خصوصا مطبوعاتی مردم در طول هشت سال گذشته آنقدر بالا رفته است که دیگر تیتر اول یک مطبوعه را به عنوان مساله اول زندگی خود محسوب نکنند. ذهنیت تاریخی مردم ایران معمولا مسایل  احزاب را به عنوان مسایل خود تلقی نکرده است. جالب این که احزاب به وجود این ذهنیت آگاه بوده اند لذا بساط سیاسی خود را نه در احزاب بلکه در دانشگاه ها یا مطبوعات پهن می کنند.

5 – استفاده از تکنیک پنهان شدن پشت دانشگاه و مطبوعات نیز فقط شش سال جواب داد و توانست مساله اصلی احزاب را به مساله اصلی مردم تبدیل کند. دقیقا از سال هفتم اصلاحات نه تنها مردم بلکه خود دانشگاهیان و نه تنها مردم بلکه بدنه عظیمی از حرفه ای های عرصه مطبوعات، لزوم اینکه مساله اول مطبوعات و مساله اول بدنه فعال سیاسی دانشگاه همان مساله مردم است را مورد تردید قرار دادند. امروزه باید این تردید جدید را نیز به ذهنیت تاریخی منفی مردم ایران نسبت به احزاب، این بار نسبت به حرکت های سیاسی دانشگاهی تند رو و حرکت های مطبوعاتی از نوع اصلاحاتی آن اضافه کنیم.

6 -  علی رغم اینکه احزاب نسبت به وجهه منفی خود نزد مردم یک آگاهی نسبی دارند ولی هنوز این خود آگاهی را در خصوص ذهنیت منفی مردم به مطبوعات حزبی و حرکت های حزبی دانشگاهی به دست نیاورده اند – بخوانید نمی خواهند بپذیرند- نشانه این جهالت یا تمرد شناختی، مواضعی است که در روزهای اخیر با پوشش درجه یک مطبوعاتی حرکت افراطی عده ای دانشجوی حزبی دانشگاه امیر کبیر و همچنین در پافشاری جانانه در برابر مظلومیت انتخاباتی، قبل و خصوصا پس از روز انتخابات قابل مشاهده است. غافل از اینکه مردم حداقل در دو سال اخیر نشان داده اند توجه چندانی به آنان ندارند.

7 – این روزها در مطبوعات حزبی مذکور سعی بر القای چند تسلط گفتمانی است:
- تسلط گفتمان کارآمدی حرکت های حذبی بر گفتمان کارآمدی حرکت های مردمی( این که احزاب دوم خردادی به وحدت انتخاباتی رسیدند ولی لصولگرایان نتوانستند متحد شوند)
- تسلط گفتمان پیروزی احزاب بر شکست احزاب در انتخابات (این که ما پیروز شدیم ولی نمی خواهند اسم لیست حزبی ما از صندوق بیرون بیاید)
- تسلط گفتمان کارآمدی احزاب در اداره کشور به گفتمان کارآمدی شایستگان برآمده از مردم( اینکه پس از ایجاد گرانی دست ساز آن را با موج تبلیغاتی تقویت کنن و تمام موفقیت های دولت مردمی را به حساب تلاش های دولت های حزبی قبلی برگردانند)
- تسلط گفتمان فرار از اصول به سمت منافع بر گفتمان ایستادگی بر اصول برای کسب منافع(این که حرکت های بین اللمللی رئیس جمهور موضع نظام و ملت نیست و موضع شخصی است که موقتا قدرت بدستش افتاده)
- تسلط گفتمان موجه بودن قدری از فساد و مفسد بر گفتمان ریشه کن کردن فساد و مفسد(این که چون اقتصاد و مولدان سرمایه، مبارزه با ناهنجاری های اقتصادی را برنمی تابند، این حرکت ها جز تلف کردن وقت و بدبین کردن ملت از یک طرف و کند شدن حرکت اقتصادی کشور از طرف دیگرچیزی عاید ملت نخواهد کرد)

8- اما مهمترین و جدیدترین جریان القایی و اقناعی که در روزنامه های زنجیره ای احزاب خصوصا قبل و بعد از انتخابات شوراها به چشم می خورد القا حزبی بودن حرکت های دولت و خصوصا طرفداران مردمی او در انتخابات است. جالب این است که پس از این که جریان مذکور به هیچ وجه نتوانست القا مذکور را در خصوص روی کارآمدن مردمی دولت با موفقیت اجرا کند اینک در خصوص ادامه حرکت عدالت طلبانه طرفداران مردمی دولت پیاده می کند.

کاربرد نهایی این القا برای جریان مذکور مشخص است: اگر قرار باشد انگاره و تصویر دولت و بدنه فعال مردمی همراه او در نظر ملت خارج از چارچوب حزبی شکل بگیرد با این روند موفقیت و کارآمدی که دولت در پیش گرفته است نه تنها رقبای انتخاباتی سابق بلکه کل هویت تحزب بدین شکل که تاکنون وجود داشته زیر یک علامت سئوال بزرگ قرار خواهد گرفت. لذا ایشان به جای ارتقا و رهاسازی خود از غل و زنجیرهای باندی و گروهی به سطح ملی و بومی مردم ، سعی می کنند نه خود دولت بل انگاره آن را در نزد ملت در حد یک حزب مثل خودشان پایین بیاورند. به نظر نگارنده –که مبتنی بر تجربیات چندین ساله از مشاهده افت و خیزهای حرکت انقلابی ده سال اخیر ایرانیان است- انگاره های القایی در گستره رو به تزاید خدمات مختلف دولت و عمق روز افزون روابط عاطفی او با ملت حل خواهد شد.

9- ورای همه این جنجالهای حزبی مردم عملکرد انتخاباتی دولت را در مقایسه با دولت های سابق مرور خواهند کرد. آن ها می بینند که دولت یک انتخابات واقعا سالم برگزار کرده است . چون می دانند به چه کسانی رای داده اند و به چه کسانی رای نداده اند.
مردم حداقل در تهران به احزاب رای ندادند، آن ها حتی به لیست ها هم رای ندادند بلکه به افراد شاخصی رای داده اند که احزاب و جریانها برای نجات خود به آن ها تمسک می جویند . بنابر این دست و پا زدن های حزبی پس از انتخابات برای مردم کاملا بی معنی است.

10- حرکت های امیدبخش و مکتبی دولت با چاشنی انتخابات مردمی که تقریبا هر سال برگزار می شود، احزاب را وادار خواهد کرد که نه با خودشان و برای تقسیم قدرت بین خودشان بلکه با مردم و برای اخذ فرصت خدمت از ایشان صحبت کنند.
انتخابات 24 آذر نشان داد که از این پس باید یک تجلیگاه دیگر پیوند دولت-مردم را نیز به سفر های استانی ریاست جمهور اضافه کرد و آن هر انتخاباتی است که در ایران برگزار خواهد شد. همانگونه که سفرهای استانی رئیس جمهور در ترویج فرهنگ علی وار ارتباط سهل و حقیقی مردم با قدرت و قدرتمندان یک دانشگاه اسلامی بزرگ است. انتخابات های همزمان با دولت نهم نیز در ترویج فرهنگ علی وار ارتباط متواضعانه و خالصانه قدرت و قدرتمندان با مردم حرف اول را خواهد زد. نتیجه نهایی این دو سیستم قطع سیکل کشنده مشخص شدن همه چیز در لابی های پشت پرده قدرت و قدرتمندان است فارغ از این که "من" یا "او"  رای بیاورد.

*دانشجوی دکترای فرهنگ و ارتباطات

رفتار شناسی انتخاباتی در ارومیه - عطایی

رفتار شناسی انتخاباتی در ارومیه

رفتار شناسی انتخاباتی در ارومیه
اقلیت پیشتاز, زنان فرصت شناس
حامد عطائی
Hamed_ataei_m@yahoo.com


طبق یک اصل نانوشته رویدادهای سیاسی در جامعه ایران معلول نوع رفتار حاکمیت در برهه های پیش از آن مقطع است و چندانکه بر اساس ادبیات کلاسیک سیاسی رای سخن توده هاست, در کشوری چو ایران که تصمیمات و کنشهای مردمی بدون ضابطه و اصولی و غالباً غیر منتظره و تنها در آوردگاه انتخابات رخ مینماید, پاسخی است روشن و بلاواسطه به سیاستهای صحیح و یا نادرستی که سیاستگزاران و حکمرانان اعمال نموده اند و از اینروست که بعضاً نتایج درخشان از میزان استقبال مردمی در انتخاباتی چون دوم خرداد76 و 24 آذر 85 با تعبیر ((حماسه)) یاد میشودو البته نتایج سرد وبی اعتنایی تامل بر انگیز در صحنه هایی دیگر تا مدتها سوژه نقد و تحلیل و چاره اندیشی تئوری پردازان را فراهم آورنده اند.
دوم خرداد 76 که در آن غلیان توده ها در اعتراضی فراگیر ارکان نظام بورژوازی سرمایه سالار را به زیر کشیدو جناح پیروز را بر مرکب قدرت نشاند نه شیفتگی به جریانی که زمانی بر اریکه دولت مستاجل آرمیده و آزمون واداده،که واخواهی عمومی برای تغییر در سامانه اجرای مملکت به گونه ای بود که در آن فاصله بین فقیر و غنی به حداقل نزدیک شود و این ایده آل هرچند در لابه لای شعارهای انتخاباتی چپ اسلامی یافت نشد و وقعی هم بدان نهاده نیامد اما سکوت سرد و مرموز مردم اینبار چنان بر سر نظام رانت و سرمایه و بورژوا و بوروکرات ویران شد که حیرت جهان را هم متوجه خود کرد.بسیاری از تحلیلگران عمدتاٌ بیگانه رخداد 76 را به مثابه انتخابات غربی و مدل فرانسوی آن تعبیر کردند که در آن مردم ناراضی از وضع موجود در تغییر قوه مجریه تنها یک هدف را مدنظر دارند و آن تغییر درزیر و بم ضرباهنگ اداره است و نه چیز دیگر، و انتخابات ایران در آن ایام اعتراضی آرام،دموکراتیک و فانتزی تلقی شد برای جلوگیری از ناآرامی های خیابانی افسار گسیخته و این تعابیر غربی بود که البته گرته برداریهای وطنی هم از آن شد. اما هدف اساسی در هر انتخاباتی برای نظام جمهوری اسلامی همانا حضور و استقبال مردمی است،چرا که تمامی رقبایی که در صحنه سیاسی تا حد درگیریهای فیزیکی و شبه پارتیزانی به فعالیت مشغول اند رجال مورد تایید همین نظام اسلامی مردم سالارند و سیستم نظارتی در مملکت تا حدی قدرتمند هست که بدنه حکومت از تیررس دسایس نااهلان مصون بماند.
درست در همان زمان و هنگامیکه ابراز امیدواری مقام معظم رهبری از حضور سی میلیونی با نتایج غیر منتظره آن همخوانی یافت خط بطلانی بر تمام تعابیر غیر واقع دوست و دشمن کشیده شد.
مجلس ششم فرزند مشروع،مستقیم و بلاواسطه دوم خرداد بود. عرصه ای که تا آن زمان جناح اصلاحات چنین بستر و فضایی برای همه گونه مانور سیاسی در اختیار نداشت و طرح هایی چون اصلاح قانون مطبوعات(ناکام)، دست درازی به قوانین انتخابات، زمزمه هایی چون رفراندوم برای تغییر قانون اساسی، تحقیق و تفحص از صداو سیما و... که مجلس را یک دیگ دائماٌ جوشان و ملتهب مینمایاند، پیش فرض های قبلی مبنی بر سیاسی و جناحی صرف بودن جریان اصلاحات و از همه مهمتر بی پدر و مادر بودن این جنبش را قوت بخشید چندانکه در ادامه با نقدهایی از درون و از سوی سیاستگزاران و تئوریسین های خودی دچار اضمحلال شدو ساختمان کج و معوج و بی پایه و بی سقف اصلاح طلبی با نیش لرزه ای در شورای دوم در آستانه فروپاشی قرار گرفت که نهایتاٌ تیر خلاص آن با مجلس هفتم زده شد...

تا سوم تیر
هرچند سوم تیر هم از حیث رای دهندگان و هم رای ندهندگان مجال مفصلی برای تحلیل میطلبد اما محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری نهم در جایی قرار گرفت که مردم تورشان را پهن کرده بودند و حلقه گمشده ای را می جست که تنها به یک گفتمان قابل فهم و اجرا تجهیز شده باشد و آن گفتمان ((عدالت)) بود.
عدالتی با ضمانت اجرایی و عقبه ای قابل اتکا و ابزارهایی برای فتح و چنگ زدن به تمام پرده ها و پشت پرده ها و خط ها و مرزها و سایه ها.
رفتاری نسبتاٌ خفیف و رازآلود با رای مقبول به مردی که بدون سابقه ای عریض و طویل قدرتمداری از جغرافیای کلان شهری به پهنه سیاسی،فرهنگی،عقیدتی،اجتماعی و اقتصادی کلانِ مملکتی قدم میگذاشت بسترسازی برای ظهور اندیشه ای بود که انقلاب برپایه آن شکل گرفته بود و این راه بس دراز و صعب العبوربوده و هست و افسوس که سیاستمداران ما تا کنون از هیچ رفتاری از جانب مردم تا کنون درس نگرفته اند و فرصت احمدی نژاد هم در حال سوختن است!


و اما شهر...
ارومیه شهری که از آن با عناوین دهان پر کنی چون سرزمین فرهنگها و قومیتها،ادیان و تمدنها، شهر سوق الجیشی،منطقه با استعداد، پاریس و ... یاد میشود فعلاٌ که قواره های آن در حد هیچکدام از اینها نیست و بیشتر شهری سوخته را میماند که با هیچ نظام مهندسی و سیاست کلان و خردی معضلات آن حل شدنی نیست!
این شهر در ظاهر امر یک گره کوچک دارد که میتوان آنرا با دو انگشت دست گشود.
اوایل انقلاب این شهر جولانگاه ایدئولوژی ها و مشت و لگدهای دو جریان مدعی و سهم طلب بود که در یک طرف این دعوا طرفداران افکار چپ، فدائیان خلق و مسلمانان مبارز قرار داشتند که طلایه دار این جریان نیروهایی بودند که بعد از تسویه از سپاه عنوان ((امتی)) یافتند و به جز روزگار اول انقلاب هرگز در درگیریهای سیاسی حداقل در ظاهر آفتابی نشدندو سوی دیگر نیروهایی بودند که تا به امروز نام و شناسنامه ای برای خود دست و پا نکرده اند، هرچند به ظاهر دست و بال این طیف برای همه گونه عرض اندام باز است اما خود این افراد درون خود مشکلاتی دارند که عملکرد آنان را تا به امروز با ناکامی روبه رو ساخته است.
جریان امتی یک زمانی و بعد از غسل توبه حجتیه ایها دشمن حجتیه شد،روزگاری خود را در برابر حزب ا.. یافت و امروزه هرچند خطری از بابت ایشان احساس نمی شود اما اصولگرایان عنوان عبارتی است خود را جبهه مقابل حجتیه میداند.
جریان اصولگرا در ارومیه یک موجودیت ناقص الخلقه دارد که هر چند صاحب و مرشدی برای آن نیست اما در دامن خود نیروهایی را می پروردکه هر کدام شان قبای تولیت اصولگرایی را بر تن می کنند و خویش را داعیه دار هدایت میدانند. اصولگرایی ارومیه بر خلاف تعابیری که از آن میشود دچار قحط الرجال نیست بل کلکسیونی از خانواده شهید،جانباز،ایثارگر، تحصیلکرده، برخوردار از سوابق مدیریتی، جنگ دیده و زجر کشیده است که همین تعدد نخبه خود یک مشکل اساسی است. اصولگرایان شهر بر اساس ارزش هایی که بدان معروف اند اصولگرا شده‌اندواز جمله همین ارزشها پایبندی به مبانی و معارف منبر و محراب است. هرچند جریان روحانیت و نوع قدرتمند آن(از حیث میزان نبوغ و نفوذ و مردم مداری) تمایلی به ورود به بحث و جدل و زد و بندهای متعارف سیاسی ندارند اما مریدانشان بی اندازه علاقه مندند به قرار گرفتن زیر بیرق روحانیان و همین نیت خالص و پاک به راحتی قابل انحراف و سوء استفاده است؛چه،در مقطع فعلی نام روحانیت پرگاری است برای اجتماع یک نوع خاص از اصولگرایان و صف آرایی در مقابل نوع دیگر و طبیعی است که در این رویارویی پیروزی نصیب جریان است و شکست محتمل گریبانگیر نام و کاریزمای روحانیت!
مصیبت زمانی مضاعف است که صندوق های رای در هر دوره ای مسلخی است برای قربانی کردن نام و اعتبار دو قطب(و شاید سه قطب و بیشتر)روحانی شهر و افسوس و حسرت که در صورت روی دادن هرکدام از دو حالت فتح یا شکست این اعتبار و آوازه روحانیت است که هزینه شده و برای روزهای ـآینده هیچ تدبیری نیست!
یک فلاش بک به تاریخ 10 ساله اخیر داستان جالبی را از اوضاع و احوال برادران اصولگرا روایت میکند. بعد از دوم خرداد که آذربایجان غربی با بیش از 76 درصد رای به خاتمی در صدر استانهای رای دهنده به رئیس جمهور منتخب بعد از زادگاه وی ایستاد در اولین آوردگاه جدی برای جلوگیری از موج در حال تزاید چپ اندیشی و اصلاح گرایی با انبوهی از چهره های موجه و غیر موجه اصولگرایان در مقابل دوم خردادیان و اصلاح طلبان نوظهور صف آرایی کردند و این زمان موعد مجلس ششم بود. اصولگرایی ارومیه اینبار با نام و عنوان تشکل های همسو و پیروان خط امام و رهبری وارد گود شد در شرایطی که حزب دولت ساخته مشارکت همه گونه ساز و برگ را برای قبضه تمام و کمال پاربمان در اختیار آورده بود و در یک آوردگاه سونامی وار توانست کلیه رقبای راست سنتی،مستقل و غیر مشارکتی را ضربه فنی کند.در این میان البته بک پدیده نادر نیز در تاریخ ارومیه ثبت شد:
شهربانو امانی کاندیدای سابقاٌ موتلفه ای مجلس چهارم و نماینده اول ارومیه در مجلس پنجم مورد توجه اصلاحات قرار گرفت و در شرایطی که یکسال پیش از آن فریبا بشیری در اولین دوره انتخابات شورای شهر با اکثریت قاطع و فاصله فاحش با دیگر رقبا به عضویت شورای شهر ارومیه انتخاب شده بوداین پیش فرض را که اصلاحات برای انسجام و تجهیز پایگاههای خود میتواند روی زنان و گرایشات فیمینیستی آنان حساب ویژه باز کند را بیش از پیش تقویت کرد.امانی و یک چپی دیگر بعنوان کاندیدای مورد حمایت اصلاحات در مجلس ششم به رقابت برخاستند و این در حالی بود که روی نفر سوم لیستهای دو حزب دوم خردادی یعنی همبستگی و مشارکت اختلاف وجود داشت و فتاح پور کاندیدای کرد دوم خردادی دیگر تنها در لیست ملی مذهبی ها آنهم بعنوان نفر چهارم قرار گرفت.اما آراء قابل توجه این داروساز کرد معادلات را در دور دوم قدری تغییر دادو جبهه دوم خرداد که آنزمان در تغییر مستمر وشبانه تاکتیک هایش استادانه عمل میکردمتوجه کانون دیگری شد و آن رای غالب اقلیت کرد بود که پراکندگی روستایی و عشایری نفوس در آنها از شهرها که بیشتر در قبضه اصولگرایان بود بیشتر مینمود.
کریم فتاح پور در دور دوم در شرایطی با رای استثنایی 120هزاری به مجلس رفت که بر طبق اعلان رسمی فرمانداری وقت حائزین شرایط اهل تسنن و کرد در شهرستان ارومیه تنها 50 هزار نفر بود و با فرض اینکه کلیه اکراد به کاندیدای کرد رای داده باشند چیزی در حدود 70 هزار رای شهروندان ترک زبان و اهل تشیع به حساب وی ریخته شد. اینگونه شد که فتاح پور در مجلس ششم با تشکیل فراکسیونی تحت عنوان کرد به ریاست این فراکسیون رسیدو عضویت در کمیسیون اصل 90 و حمایت از زندانیان سیاسی و باقی ماجرا وی را به یک چهره جنجالی بدل کرد.
امانی هم که حال و روزی روشن یافت و خیلی سریع توانست پله های ترقی را طی و از ارکان تصمیم گیری اصلاحات شده و حتی یک مورد تا حد دبیر کلی حزب همبستگی هم پیش رفت.
حضور محمود یگانلی دیگر منتخب لیست اصلاحات ارومیه نیز باعث دمیدن روح تازه ای در کالبد جریانات سابقه دار گردیدو تحرکات ملی و منطقه ای در تحکیم مدیران منتسب به این جریان شتاب بیشتری گرفت؛ اصولگرایی ارومیه هم بعد از مجلس ششم به کما رفت و نتیجه وحشتناک این انتخابات نه تنها درس عبرتی را متوجه برادران تصمیم ساز نکرد بلکه در ادامه اتفاقات جالبتری نیز رخ داد...
صدای پای اختلاف و تفرقه در اردوی اصولگرایان بعد از شوک بهمن 78 شنیده میشد. پایگاههای روحانی شهر تقویت شدند و اینبار نه برای اتحاد استراتژیک در مقابل جریان فزاینده تجزیه طلبی و فیمینیسم که برای ضربه زدن به پیکر نیمه جان اصولگرایی به بهانه نقد از درون!
موعد انتخابات شورای دوم فرارسید. اصولگرایان که اینبار سعی در تبعیت از جریان ملی شورای هماهنگی نیروهای انقلاب و با تشکیل هسته استانی آن در ارومیه اقدام به تهیه لیستی تک محورانه و سؤال برانگیز نموده بودند در سویی خیال رقبا را از خطر و تهدیدی جدی راحت کردند و از سویی دیگر دشمنان بالقوه ای را تحت نام حزب اللهی و اصولگرا دور خود جمع کردند که هر جا توانستند بر علیه یکدیگر صف آرایی کردند. تریبونهای رسمی و محفلی نیروهای انقلاب به محلی برای بدو بیراه گفتن و شاخ و شانه کشیدن بر علیه یکدیگر بدل شد و اگر نبود تمهیدات سیستمهای نظارتی و دلسوزیهای فرامنطقه ای امروز حال و روز اصولگرایی نامشخص و البته مایوس کننده بود.


یک تحلیل بی طرفانه و منصفانه نشان می دهد جریان اصولگرای ارومیه از فردای شورای شهر اول و بویژه مجلس ششم تا به حال توفیق قاطع و قابل توجهی کسب ننموده و علی رغم تحلیل های جهت دار و تبلیغات بی پایه و اساسی که بعضاٌ از پیروزی های این طیف میشود واقع امر چیز دیگری است. شورای شهر سوم هم هرچند با توفیق نسبی اصولگرایان ختم به خیر شد لیکن اما و اگرهای این انتخابات تمامی نیافته و نخواهد یافت.
شاید به جای اطاله کلام بهتر است برای روشن شدن بیشتر وضعیت دنبال پاسخگویی به سوالات زیر باشیم:
-اقبال عمومی ارومیه ای ها( کرد و ترک) به زنان و اکراد معلول چه شرایطی است؟
-آیا غیر از این است که رای ترک به کرد و به زنان بی نام و نشان صرف زن بودنشان سکوتی ویرانگر است در قبال وضع موجود؟
-شهری که از آن همواره با نام پایگاه اصولگرایی،ولایتمداری و حزب ا... یاد شده و می شود چگونه نمی تواند دایره ای را برای اجتماع کلیه نیروهای خود با هر اندازه از گرایش اصولگرایانه ترسیم کند؟
-تعریف اصولگرایی چیست؟ چه کسانی میتوانند شناسنامه اصولگرایی بگیرند؟ اساساٌ چه فرد یا افرادی شناسنامه صادر میکنند؟
- رای اول مهرعلیزاده در دور اول ریاست جمهوری نهم و رای قاطع به لیست مورد حمایت مشارکت در مجلس ششم مگر نه به این معنی است که مردم پتانسیل قومیت گرایی قوی ترک و تشکل پذیری را دارند که بسته به شرایط بروز میدهند؟ و آیا این توانمندیها قابل تعمیم و هدایت نیست؟
- رفتارهای مردمی در هر انتخاباتی معنادار و چکیده مطالبات شهروندی رفتار صادقانه است. آیا اصولگرایی فعلی که بعنوان نماینده اصولگرایان شهر یک دهه است جولان میدهد غیر صادقانه رفتار نکرده است؟
و هزار و یک سؤال بی جواب که البته پاسخ تمامی آنها ساده است و نیاز به قدری جسارت و از خود گذشتگی دارد تا کلاف سردر گم اصولگرایی راست و هدفدار شود.
فضای حال حاضر سیاسی ارومیه که دوستان خالصانه و بی ریا و تنها من باب دلسوزی از نوع دلسوزیهایی که خود تعریف میکنندو مصلحت هایی که تنها تک محوری در آن حاکم است آبستن ظهور امثال[...]هاست که چهار سال با برهم زدن تعادل و آرامش شهر مردم را به خاک سیاه نشاندندو امثال[...]و[...]و[...] در مجلس هشتم و الته زنانی چون [...] که آینده را در چنگ خود احساس میکنند.دمکراسی طبق تعریف کلاسیک آن یعنی حاکمیت نصف بعلاوه یک، نتایج شورای سوم مبارک حال اصولگرایان ! اما سکوت رازآلود مردم ممکن است در رویدادهای آتی هوشمندانه تر و زیان آور تر از قبل باشد؛ هرچند:
چه شب است یارب امشب‌که زپی سحر ندارد
من و اینهمه‌دعاها که یکی ثمر ندارد

نمیتوان اختلافات داخلی اصولگراها را با چنین تجزیه و تحلیل هایی حل و فصل کرد اما تنها یک راه است که برای دستیابی به آرمان غایی اصولگرایان که همانا مجلس هشتم است میتواند کارساز باشد:
باید رضایت عمومی شهروندان فراهم شود و با اشتیاق بر سر صندوق ها حاضر شوند، با اراده خودو سکوت خود را بشکنند، با فریادها و مطالبات خود.
نتایج انتخابات اخیر و چند انتخابات گذشته مبین واقعیتهای این شهر نیست...

دستاوردهای 24 آذر

دستاوردهای 24 آذر

 

        


Imageبرگزاری انتخابات در تمامی کشورهایی که دارای ساختارهای انتخابی در ارکان حاکمیتی برای اداره امور عمومی هستند، زمینه‌ای برای تداوم تحولات گسترده در امور داخلی و خارجی این کشورهاست.

انتخابات 24 آذر 85 ، در زمینه داخلی ضمن نمایشی از یک تجربه جدید و ضروری در تجمیع چند انتخاب، روندی متکامل از ادامه مسیر ملت را به صحنه آورد. به‌گونه‌ای‌ که حتی کاندیداهای خبرگان رهبری را برای جلب آرای حداکثری مردم در یک رقابت تنگاتنگ با حضور گسترده در طیف‌ها و احزاب سیاسی به تقلای جدی وادار نمود، زیرا رأی و نظر مردم به عنوان مبنای نظارت بر ارکان رهبری، نمادی گویا برای ممانعت از مطلق‌نگری در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران است.

 


برگزاری انتخابات در تمامی کشورهایی که دارای ساختارهای انتخابی در ارکان حاکمیتی برای اداره امور عمومی هستند، زمینه‌ای برای تداوم تحولات گسترده در امور داخلی و خارجی این کشورهاست.زیرا صورت واقعی انتخاب به معنی تفویض قدرت از جمع به فرد، اختیارات و وظایفی را برای منتخبین به همراه دارد که از جمله آن گستردگی عرصه‌های تصمیم‌گیری و اظهارنظر فراتر از کانون‌های محلی و منطقه‌ای به‌سوی رویکردهای ملی و بین‌المللی است.

این فرایند در الگوی حاکمیتی پویا و متحول با تکیه بر پشتوانه مشروعیت و مقبولیت عمومی، تلاشی موثر برای انعکاس حاکمیت مطلوب به عنوان یک نیاز اساسی در جوامع مدرن است که استمرار، تکامل و تثبیت الگوی حاکمیت نظام جمهوری اسلامی بر محور اجرای سیاست‌های اسلامی با رأی و نظر مردم در کشور ما ایران، نمادی از نمایش بهینه این الگوی بشری است.

انتخابات 24 آذر 85 ، در زمینه داخلی ضمن نمایشی از یک تجربه جدید و ضروری در تجمیع چند انتخاب، روندی متکامل از ادامه مسیر ملت را به صحنه آورد. به‌گونه‌ای‌ که حتی کاندیداهای خبرگان رهبری را برای جلب آرای حداکثری مردم در یک رقابت تنگاتنگ با حضور گسترده در طیف‌ها و احزاب سیاسی به تقلای جدی وادار نمود، زیرا رأی و نظر مردم به عنوان مبنای نظارت بر ارکان رهبری، نمادی گویا برای ممانعت از مطلق‌نگری در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران است.

استقبال گسترده مردمی با قریب 30 میلیون نفر در انتخابات 24 آذرماه جاری، پاسخی مستدل به طرح‌های استراتژیک ایالات متحده آمریکا در زمینه نفوذ در لایه‌های جامعه ایران و طرح‌های سیاسی تخریب از درون بوده است.

در مجموع روند مشارکت‌های گسترده مردم در امور کشور ضمن عبرت‌های خارجی زمینه‌ای برای نوسازی رفتار گروه‌ها، جناح‌های سیاسی و مسئولین در سطوح متعدد با اولویت توجه به دستاوردها و عملکرد آنان است، زیرا مردم خواهان حرکت به جلو و تحقق جامعه‌ای توسعه یافته هستند. علاوه بر این مسأله خودکنترلی مستمر احزاب و گروه‌ها در فرآیند انتخابات یکی دیگر از نمادهای قابل توجه در روند تکاملی جلب آرای مردم در انتخابات اخیر بود که در صورت تقویت این روند زمینه توسعه دمکراسی بر پایه انتخابات سالم و بی‌شائبه نیز فراهم خواهد شد.

بر این اساس آنچه که شاکله اساسی انتخابات در جمهوری اسلامی ایران است، تلاش روزافزون برای دستیابی به اصل «از مردم با مردم و برای مردم» است که ضامن تحقق این اصل تاکید بر ضرورت وجود رویه اعتدال در تمامی امور شخصی و عمومی است؛ به‌نحوی که تمامی انگیزه‌های جانبی اعم از سیاسی، اداری، اجتماعی و... تحت اراده اعتدال‌گرایی و صرفاً در مسیر عمل به قول و قرارها برای تامین منافع عمومی باشند، زیرا به‌لحاظ عدم بلوغ سیاسی احزاب و گروه‌های سیاسی و بعضاً وابستگی شدید آنان به پایگاه‌های دولتی و منابع عمومی، ترجیح منافع جناحی بر منافع عمومی در طی سالهای اخیر سبب رویگردانی مردم از دسته‌بندی‌های سیاسی و طرد افراطیون باندی گردیده است لذا رأی و نظر عمومی در انتخابات 24 آذر به‌ویژه در آرای منتخبین شوراهای اسلامی، عملاً بازنمایی در روند مذکور است.

شدت این تقاضا در شوراها به دلیل جایگاه کارکردی و ضرورت‌های توسعه و عمران امور محلی جوامع شهری و روستایی کشور است که پرهیز منتخبین از بازی‌های سیاسی و توجه به امور عمومی در حوزه مسئولیتشان را برای مردم تبدیل به محور اساسی جهت بررسی موقعیت منتخبین نموده است. مهمترین این کارکردها در امور ترافیک، حمل‌ونقل عمومی و امور عمرانی شهرهاست.

در انتخابات 24 آذرماه این نگرش به‌خصوص با عینک ریزبین و سطح عمومی بلوغ فرهنگی شهروندان، با دقت قابل توجهی اعمال گردیده است؛ به‌خصوص برخی از شهرهای ما شامل آن‌دسته از شهرهایی هستند که در دو دوره این عرصه نوپای دموکراتیک به دلایل متعدد از جمله وامداری‌های سیاسی تعداد قابل توجهی از منتخبین کم‌بضاعت، ‌گام مناسبی به یادگار ندارد و لذا این حافظه مأیوس تاریخی ظرفیت احتیاط و دقت نظر در میان شهروندان را افزایش داده؛ به‌نحوی که علی‌رغم تردیدهای جزئی با یک نگاه عمومی به موقعیت منتخبین دوره سوم درک عمومی شهروندان را شایسته تحسین کرده است.

اما از حالا به بعد آنچه که مایه عزت عمومی و به‌ویژه اسباب توسعه پایدار شهر و دیارمان و نیز زمینه سربلندی منتخبین در آزمون خدمتگزاری است نظارت عمومی و پتانسیل نقدپذیری در منتخبین است، زیرا اهتمام آیه شریفه «و امرهم شورا بینهم» به صرف یک انتخاب پایان نمی‌یابد، بلکه نظارت، پاسخگویی و تلاش جمعی برای دستیابی به راهکارهای موفق با یک توان جمعی و عمومی میسر است.

یکی از مهمترین محورهای نظارت عمومی و همراهی مؤثر مردم با شوراها، مراقبت مستمر بر جریان روابط شورا با مجاری سیاسی، گروه‌ها و بازیگران قدرت است، زیرا شورا و عرصه عملکرد عمومی آن برای عموم شهروندان، منوط به عدم دخل و تصرف صاحبان قدرت در تصمیمات و حیطه وظایف شورا است. توجه به تجربیات و نحوه اعمال نفوذ بازیگران متعدد در دوره‌های گذشته، گویای اهمیت ویژه این مهم در فرآیند جدید انتخابات شورای سوم و همراهی مستمر مردم برای مراقبت از آرای عمومی است.

مسأله بعدی ضرورت برنامه‌ریزی منتخبین برای حضور متناوب و برگزاری جلسات در محله‌های مختلف و نیز نشست‌های پی‌درپی با نخبگان، اصناف و گروه‌های فعال اقتصادی و اجتماعی در عرصه‌های گوناگون است. این امر با انتقال متقابل تجربیات توسعه شهری، زمینه برای دستیابی به راهکارهای بهینه در اجرای امور و نیز بستری مطمئن برای مشارکت گسترده شهروندان در امور جاری شهرها ایجاد خواهد کرد.